تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۷۱ - نشود کام بر دل ما رام
نشود کام بر دل ما رام
پس بنا کام بگذریم از کام
چون که آرام میبرند آخر
ما نگیریم از نخست آرام
عیش بیغش بکام دل چون نیست
ما بسازیم با بلا ناکام
آنکه را نیست پختگی روزی
گر بسوزد که ماند آخر خام
جاهلان نامها برآورده
عاقلان کرده خویش را گمنام
عاقلانرا چه کار با نامست
چکند جاهل ار ندارد نام
کوری چشم جاهلان ساقی
باده جهل سوز ده دو سه جام
تا چه سرخوش شویم زان باده
بر سر خود نهیم اول گام
بگذریم از سر هوا و هوس
عیش بر خویشتن کنیم حرام
نفس را با هوا زنیم بدار
دیو را با هوس کنیم بدام
سالک راه حق نخواهد عیش
عاشق روی حق نجوید کام
بیدلان را مجال عیش کجا
سالکانرا بره چه جای مقام
دام روح است این سرای غرور
مرغ را آشیان نگردد رام
خویش را وقف کوی حق سازیم
مقصد صدق حق کنیم مقام
بهرهٔ از لقای حق ببریم
پیشتر از قیام روز قیام
نیست آنرا که حق شناس بود
جز بخلوت سرای حق آرام
ای صبا چون بعاشقان برسی
برسان از زبان فیض سلام
پس بنا کام بگذریم از کام
چون که آرام میبرند آخر
ما نگیریم از نخست آرام
عیش بیغش بکام دل چون نیست
ما بسازیم با بلا ناکام
آنکه را نیست پختگی روزی
گر بسوزد که ماند آخر خام
جاهلان نامها برآورده
عاقلان کرده خویش را گمنام
عاقلانرا چه کار با نامست
چکند جاهل ار ندارد نام
کوری چشم جاهلان ساقی
باده جهل سوز ده دو سه جام
تا چه سرخوش شویم زان باده
بر سر خود نهیم اول گام
بگذریم از سر هوا و هوس
عیش بر خویشتن کنیم حرام
نفس را با هوا زنیم بدار
دیو را با هوس کنیم بدام
سالک راه حق نخواهد عیش
عاشق روی حق نجوید کام
بیدلان را مجال عیش کجا
سالکانرا بره چه جای مقام
دام روح است این سرای غرور
مرغ را آشیان نگردد رام
خویش را وقف کوی حق سازیم
مقصد صدق حق کنیم مقام
بهرهٔ از لقای حق ببریم
پیشتر از قیام روز قیام
نیست آنرا که حق شناس بود
جز بخلوت سرای حق آرام
ای صبا چون بعاشقان برسی
برسان از زبان فیض سلام
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۷۲ - بخوشی بگذریم از هر کام
بخوشی بگذریم از هر کام
بر سر خود نهیم اول گام
رای باش برای آن حق رای
کام باشد بکام آن خود کام
چونکه رستی ز خود رسی در خود
کام یابی چو بگذری از کام
نشوی هست تا نگردی نیست
نشوی مست تا تو بینی جام
در فکن خویش را در آتش عشق
تا نسوزی تمام خامی خام
بیخ غم را نمیکند جز عشق
ظلمت شام کی برد جز نام
بند عشقت گشاید از هر بند
دام عشقت رهاند از هر دام
عشق سازد ز سرّ کار آگه
عشق آرد ترا ز حق پیغام
مرغ معنی شکار کی شودت
تا نگردی تمام چشم چه دام
چون زنان تا برنک و بو گروی
ننهی در حریم مردان گام
بچشی جرعهٔ ز بادهٔ عشق
تا نگردی چو جام خون آشام
خویشتن را بحق سپار ای فیض
جز بحق دل نگیردت آرام
بر سر خود نهیم اول گام
رای باش برای آن حق رای
کام باشد بکام آن خود کام
چونکه رستی ز خود رسی در خود
کام یابی چو بگذری از کام
نشوی هست تا نگردی نیست
نشوی مست تا تو بینی جام
در فکن خویش را در آتش عشق
تا نسوزی تمام خامی خام
بیخ غم را نمیکند جز عشق
ظلمت شام کی برد جز نام
بند عشقت گشاید از هر بند
دام عشقت رهاند از هر دام
عشق سازد ز سرّ کار آگه
عشق آرد ترا ز حق پیغام
مرغ معنی شکار کی شودت
تا نگردی تمام چشم چه دام
چون زنان تا برنک و بو گروی
ننهی در حریم مردان گام
بچشی جرعهٔ ز بادهٔ عشق
تا نگردی چو جام خون آشام
خویشتن را بحق سپار ای فیض
جز بحق دل نگیردت آرام
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۷۳ - ای خوشا وقت عاشق بد نام
ای خوشا وقت عاشق بد نام
حبذا حال رند درد آشام
دلبری خواهم و لب کشتی
تا زمانی ز عمر گیرم کام
لذتی نیست درد و کون مگر
لذت عاشقی و باده و جام
دود و خاکستر حریق فراق
به ز جان و دل فسردهٔ خام
گر نخواهی گل سبو گردی
صاف کن دل بدردی ته جام
فیض اگر کام جاودان خواهی
مست میباش و عاشق و بدنام
از حقیقت بگوی در پرده
گو سخن را مجاز باشد نام
حبذا حال رند درد آشام
دلبری خواهم و لب کشتی
تا زمانی ز عمر گیرم کام
لذتی نیست درد و کون مگر
لذت عاشقی و باده و جام
دود و خاکستر حریق فراق
به ز جان و دل فسردهٔ خام
گر نخواهی گل سبو گردی
صاف کن دل بدردی ته جام
فیض اگر کام جاودان خواهی
مست میباش و عاشق و بدنام
از حقیقت بگوی در پرده
گو سخن را مجاز باشد نام
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۸۲ - تا بعشق تو جان و دل بستم
تا بعشق تو جان و دل بستم
رستم از خویش و با تو پیوستم
تا بروی تو چشم بگشادم
کافرم گر بغیر دل بستم
تا بدیدم گشایش لطفت
بر دل انوار قهر را بستم
مزهٔ قهر یافتم در لطف
لطف در قهر هم مزیدستم
هوشیارم کنی گه مستی
هم ز تو هوشیار و هم مستم
تو همانی که بودی از اول
من دم تو بکهنه پیوستم
هستی تو بذات تو قایم
من دمی نیستم دمی هستم
تو بلندی ز خویشتن داری
من بتو عالی و بخود پستم
فیض در کفر دید ایمان را
تا که زلفت فتاد در شستم
رستم از خویش و با تو پیوستم
تا بروی تو چشم بگشادم
کافرم گر بغیر دل بستم
تا بدیدم گشایش لطفت
بر دل انوار قهر را بستم
مزهٔ قهر یافتم در لطف
لطف در قهر هم مزیدستم
هوشیارم کنی گه مستی
هم ز تو هوشیار و هم مستم
تو همانی که بودی از اول
من دم تو بکهنه پیوستم
هستی تو بذات تو قایم
من دمی نیستم دمی هستم
تو بلندی ز خویشتن داری
من بتو عالی و بخود پستم
فیض در کفر دید ایمان را
تا که زلفت فتاد در شستم
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۸۴ - من هماندم که با تو پیوستم
من هماندم که با تو پیوستم
مهر از هرچه جز تو بگسستم
تا گشادم بکوی عشقت پای
رفت تقوی و دانش از دستم
بگسستم ز خویش و بیگانه
روز اول که با تو دل بستم
هیچ طرفی نبستم از عشقت
غیر ازین کو دو کون بگسستم
چونکه نتوانم از تو دل برداشت
بر جفای تو نیز دل بستم
ساغرم گر دهی و گر ندهی
که ز چشمان مست تو مستم
گفته بودی ز چیست خستگیش
خستگیهای چشم تو خستم
بسته تر شد ز پیچش زلفت
کو امید خلاص ازین شستم
فیض چون زلف تست کافر اگر
یکسر موی از غمت رستم
مهر از هرچه جز تو بگسستم
تا گشادم بکوی عشقت پای
رفت تقوی و دانش از دستم
بگسستم ز خویش و بیگانه
روز اول که با تو دل بستم
هیچ طرفی نبستم از عشقت
غیر ازین کو دو کون بگسستم
چونکه نتوانم از تو دل برداشت
بر جفای تو نیز دل بستم
ساغرم گر دهی و گر ندهی
که ز چشمان مست تو مستم
گفته بودی ز چیست خستگیش
خستگیهای چشم تو خستم
بسته تر شد ز پیچش زلفت
کو امید خلاص ازین شستم
فیض چون زلف تست کافر اگر
یکسر موی از غمت رستم
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۶۰۹ - لبکی چون شکر هوس دارم
لبکی چون شکر هوس دارم
رخکی چون قمر هوس دارم
یارکی آفتاب طلعتکی
درم آید ز در هوس دارم
سرو بالای ماه سیمائی
خوش کشیدن ببر هوس دارم
بوسکی از دهانکی تنگی
نمک اندر شکر هوس دارم
بادهٔ تلخ و ساقی شیرین
هر دو سر بیخبر هوس دارم
صحبتی گرم بابتی نرمی
آتشی بی شرر هوس دارم
فیض ازینگونه حرفها بگذر
گفت و گوی دگر هوس دارم
رخکی چون قمر هوس دارم
یارکی آفتاب طلعتکی
درم آید ز در هوس دارم
سرو بالای ماه سیمائی
خوش کشیدن ببر هوس دارم
بوسکی از دهانکی تنگی
نمک اندر شکر هوس دارم
بادهٔ تلخ و ساقی شیرین
هر دو سر بیخبر هوس دارم
صحبتی گرم بابتی نرمی
آتشی بی شرر هوس دارم
فیض ازینگونه حرفها بگذر
گفت و گوی دگر هوس دارم
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۶۱۰ - نالهای با اثر هوس دارم
نالهای با اثر هوس دارم
آتشی با شرر هوس دارم
با دلی پر ز درد عشق کسی
نالهای سحر هوس دارم
هم دلی پر ز درد میخواهم
هم سری بیخبر هوس دارم
بی می و جام و مطرب و ساقی
مستی و شور و شر هوس دارم
عیش بر عاشقان حرام بود
می ز خون جگر هوس دارم
مستئی و جنونی و کشتن
کوبکو دربدر هوس دارم
در هوای میان باریکی
گشتن اندر کمر هوس دارم
در خیال دهان شیرینی
خرفه اندر شکر هوس دارم
کوه و صحرا و عشق و سودائی
بهر فیض این هنر هوس دارم
آتشی با شرر هوس دارم
با دلی پر ز درد عشق کسی
نالهای سحر هوس دارم
هم دلی پر ز درد میخواهم
هم سری بیخبر هوس دارم
بی می و جام و مطرب و ساقی
مستی و شور و شر هوس دارم
عیش بر عاشقان حرام بود
می ز خون جگر هوس دارم
مستئی و جنونی و کشتن
کوبکو دربدر هوس دارم
در هوای میان باریکی
گشتن اندر کمر هوس دارم
در خیال دهان شیرینی
خرفه اندر شکر هوس دارم
کوه و صحرا و عشق و سودائی
بهر فیض این هنر هوس دارم
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۶۱۱ - صنمی ماه رو هوس دارم
صنمی ماه رو هوس دارم
دو بدو روبرو هوس دارم
جای دل تا بیابم از زلفش
جستن موبمو هوس دارم
اینچنین صحبتی هوس دارم
می و جام و سبو هوس دارم
هر دو سر مست چون شد از باده
نعرهٔ های و هو هوس دارم
همه شب مست تا سحر گشتن
در بدر کو بکو هوس دارم
می کشیدن بنغمهٔ دف و نی
بر سر چار سو هوس دارم
فیض چیزی دگر اگر خواهد
من همین آرزو هوس دارم
دو بدو روبرو هوس دارم
جای دل تا بیابم از زلفش
جستن موبمو هوس دارم
اینچنین صحبتی هوس دارم
می و جام و سبو هوس دارم
هر دو سر مست چون شد از باده
نعرهٔ های و هو هوس دارم
همه شب مست تا سحر گشتن
در بدر کو بکو هوس دارم
می کشیدن بنغمهٔ دف و نی
بر سر چار سو هوس دارم
فیض چیزی دگر اگر خواهد
من همین آرزو هوس دارم
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۶۳۵ - وه که جان یا تنم نمیدانم
وه که جان یا تنم نمیدانم
این توئی یا منم نمیدانم
خویش را از تو فرق نتوانم
دوست از دشمنم نمیدانم
با منی و ز فراق میسوزم
گلشنم گلخنم نمیدانم
روی و زلف تو قبلهام شب روز
کافرم مؤمنم نمیدانم
خم ابروی تست یا محراب
رهبر از رهزنم نمیدانم
جامه دانم که میدرم بر تن
جیب از دامنم نمیدانم
محو در عشق تو شدم چون فیض
عشق تو یا منم نمیدانم
این توئی یا منم نمیدانم
خویش را از تو فرق نتوانم
دوست از دشمنم نمیدانم
با منی و ز فراق میسوزم
گلشنم گلخنم نمیدانم
روی و زلف تو قبلهام شب روز
کافرم مؤمنم نمیدانم
خم ابروی تست یا محراب
رهبر از رهزنم نمیدانم
جامه دانم که میدرم بر تن
جیب از دامنم نمیدانم
محو در عشق تو شدم چون فیض
عشق تو یا منم نمیدانم
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۶۶۱ - باده در باده مست چون نشوم
باده در باده مست چون نشوم
یار ساقی ز دست چون نشوم
رخ برافروخت چون نسوزم من
قد برافروخت پست چون نشوم
بست در پیچ زلف خم در خم
پای دلرا ز دست چون نشوم
باده او هوشیار چون باشم
ساقی او می پرست چون نشوم
اوست قبله سجود چون نکنم
اوست بت بتپرست چون نشوم
هست او من چسان نباشم نیست
هستیم اوست هست چون نشوم
دل اشکسته میخرد دلدار
طالب این شکست چون نشوم
گفت اگر عاشقی فنا شوفیض
راه عذرم ببست چون نشوم
یار ساقی ز دست چون نشوم
رخ برافروخت چون نسوزم من
قد برافروخت پست چون نشوم
بست در پیچ زلف خم در خم
پای دلرا ز دست چون نشوم
باده او هوشیار چون باشم
ساقی او می پرست چون نشوم
اوست قبله سجود چون نکنم
اوست بت بتپرست چون نشوم
هست او من چسان نباشم نیست
هستیم اوست هست چون نشوم
دل اشکسته میخرد دلدار
طالب این شکست چون نشوم
گفت اگر عاشقی فنا شوفیض
راه عذرم ببست چون نشوم
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۱۶ - ای برون از سرای کون و مکان
ای برون از سرای کون و مکان
برتر از هرچه میدهند نشان
هم زبان از ثنای تو قاصر
هم خرد در سپاس تو حیران
ای منزه ز شبه و مثل و نظیر
وی مقدس ز نعت و وصف و بیان
کوته از دامن تو دست قیاس
قاصر از ساحت تو پای گمان
ای ثبات هر آنچه راست ثبات
وی حیاهٔ هر آنچه دارد جان
عاشقان در جمال تو واله
عارفان در جلال تو حیران
هرچه را این و آن توان گفتن
برتری زان نه اینی و نه آن
هم جهان از تو خالی و هم پر
ای ورای جهان خدای جهان
آفرینندهٔ سپهر برین
گسترانندهٔ زمین و زمان
در دلم آنکه با تو پیوندم
بخدائی که از خودم برهان
برسانم باوج علیین
در عروج مراتب امکان
دمبدم حال من نکوتر کن
تا مقامی که نیست بهتر از آن
عفو کن یک بیک بدیها را
بر خطاها بکش خط غفران
قطرهٔ از سحاب مغفرتت
نگذارد نشانی از عصیان
نور مهر تو هست در دل فیض
از خودش تا بخویشتن برسان
برتر از هرچه میدهند نشان
هم زبان از ثنای تو قاصر
هم خرد در سپاس تو حیران
ای منزه ز شبه و مثل و نظیر
وی مقدس ز نعت و وصف و بیان
کوته از دامن تو دست قیاس
قاصر از ساحت تو پای گمان
ای ثبات هر آنچه راست ثبات
وی حیاهٔ هر آنچه دارد جان
عاشقان در جمال تو واله
عارفان در جلال تو حیران
هرچه را این و آن توان گفتن
برتری زان نه اینی و نه آن
هم جهان از تو خالی و هم پر
ای ورای جهان خدای جهان
آفرینندهٔ سپهر برین
گسترانندهٔ زمین و زمان
در دلم آنکه با تو پیوندم
بخدائی که از خودم برهان
برسانم باوج علیین
در عروج مراتب امکان
دمبدم حال من نکوتر کن
تا مقامی که نیست بهتر از آن
عفو کن یک بیک بدیها را
بر خطاها بکش خط غفران
قطرهٔ از سحاب مغفرتت
نگذارد نشانی از عصیان
نور مهر تو هست در دل فیض
از خودش تا بخویشتن برسان
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۱۷ - باغ روی تو روضه رضوان
باغ روی تو روضه رضوان
داغ عشق تو مالک نیران
طاق ابروت قبله اسلام
کفر گیسوت رهبر ایمان
چشم مست تو ساقی ایمان
لب سیراب چشمه حیوان
عقد دندانت رشک مروارید
وان لب لعل غیرت مرجان
زلف بر چاه غبغبت ظلمات
و اندرو آب زندگی پنهان
جمع در گیسوی پریشانت
جمع دلهای بیسر و سامان
تا به بیند صبای هر جائیش
خال در زیر زلف شد پنهان
در کمال تو عقلها واله
در جمال تو دیدها حیران
داغ عشق تو زخم را مرهم
یاد روی تو درد را درمان
چون دل فیضیافت آبادی
هر دلی کو ز عشق شد ویران
داغ عشق تو مالک نیران
طاق ابروت قبله اسلام
کفر گیسوت رهبر ایمان
چشم مست تو ساقی ایمان
لب سیراب چشمه حیوان
عقد دندانت رشک مروارید
وان لب لعل غیرت مرجان
زلف بر چاه غبغبت ظلمات
و اندرو آب زندگی پنهان
جمع در گیسوی پریشانت
جمع دلهای بیسر و سامان
تا به بیند صبای هر جائیش
خال در زیر زلف شد پنهان
در کمال تو عقلها واله
در جمال تو دیدها حیران
داغ عشق تو زخم را مرهم
یاد روی تو درد را درمان
چون دل فیضیافت آبادی
هر دلی کو ز عشق شد ویران
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۱۹ - بر دل تنگ ما فضای جهان
بر دل تنگ ما فضای جهان
تیره شد از کشاکش تن و جان
تن خراست و علف همیخواهد
جان چو عیسی خدایرا جویان
دل ما صورتان بی معنی
در میان دو ضد شده حیران
کار هر روز ما نیاید راست
یا غم جان خوریم یا غم نان
گر بجان میرویم کو پر و بال
ور بتن می تنیم حیف از جان
بخیه بر آن زنیم این بدرد
ور بدوزیم این بدرد آن
گر کم این نهیم کو آن صبر
ور کم آن نهیم وای بر آن
زینغم جانگداز در رنجیم
در بلا ماندهایم سر گردان
تا بکی سر نهیم بر زانو
چند پیچیم پای در دامان
چون زید کس بزخم بی مرهم
چون کند کس بدرد بی درمان
مرگ کو تا که وارهیم ز تن
عشق کوتا که بگذریم ز جان
یا مماتی که نیست گردد این
یا حیاتی که جمله گردد آن
ساقیا ساقیا بده قدحی
تا بیابیم زین کشاکش امان
بگذریم از سر مکان و مکین
در نوردیم این زمین و زمان
تا به بینیم عالمی یکدست
جان شده تن در آن و تن هم جان
هر دو با هم یکی شده آنجا
آن بود این و این بود هم آن
عالمی بی تزاحم اضداد
خوش بجنبیم اندر امن و امان
سخنت چون بمأمن انجامید
بس کن ای فیض گفتگو و بمان
تیره شد از کشاکش تن و جان
تن خراست و علف همیخواهد
جان چو عیسی خدایرا جویان
دل ما صورتان بی معنی
در میان دو ضد شده حیران
کار هر روز ما نیاید راست
یا غم جان خوریم یا غم نان
گر بجان میرویم کو پر و بال
ور بتن می تنیم حیف از جان
بخیه بر آن زنیم این بدرد
ور بدوزیم این بدرد آن
گر کم این نهیم کو آن صبر
ور کم آن نهیم وای بر آن
زینغم جانگداز در رنجیم
در بلا ماندهایم سر گردان
تا بکی سر نهیم بر زانو
چند پیچیم پای در دامان
چون زید کس بزخم بی مرهم
چون کند کس بدرد بی درمان
مرگ کو تا که وارهیم ز تن
عشق کوتا که بگذریم ز جان
یا مماتی که نیست گردد این
یا حیاتی که جمله گردد آن
ساقیا ساقیا بده قدحی
تا بیابیم زین کشاکش امان
بگذریم از سر مکان و مکین
در نوردیم این زمین و زمان
تا به بینیم عالمی یکدست
جان شده تن در آن و تن هم جان
هر دو با هم یکی شده آنجا
آن بود این و این بود هم آن
عالمی بی تزاحم اضداد
خوش بجنبیم اندر امن و امان
سخنت چون بمأمن انجامید
بس کن ای فیض گفتگو و بمان
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۲۰ - ای که درد مرا توئی درمان
ای که درد مرا توئی درمان
ای که راه مرا توئی پایان
کمر خدمتت بدل بستم
هرچه گوئی بجان برم فرمان
دادهام تن بخدمت تو بدل
دادهام دل بطاعت تو بجان
هرچه خواهی بیار بر سر من
یکدمم از درت ولیک مران
بخیال تو زنده است این سر
بهوای تو زنده است این جان
گر نه در سر خیال تست مقیم
ورنه در جان هوای تست روان
نیستم من به جز تن بی سر
نیستم غیر قالب بی جان
یکدم ار وصل تو دهد دستم
میدهم در بهاش جان و جهان
نه جهان خواهم و نه جان جانا
هم جهان فیض را توئی هم جان
ای که راه مرا توئی پایان
کمر خدمتت بدل بستم
هرچه گوئی بجان برم فرمان
دادهام تن بخدمت تو بدل
دادهام دل بطاعت تو بجان
هرچه خواهی بیار بر سر من
یکدمم از درت ولیک مران
بخیال تو زنده است این سر
بهوای تو زنده است این جان
گر نه در سر خیال تست مقیم
ورنه در جان هوای تست روان
نیستم من به جز تن بی سر
نیستم غیر قالب بی جان
یکدم ار وصل تو دهد دستم
میدهم در بهاش جان و جهان
نه جهان خواهم و نه جان جانا
هم جهان فیض را توئی هم جان
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۲۶ - چشم جانرا ضیاست این دیوان
چشم جانرا ضیاست این دیوان
گل باغ خداست این دیوان
رنگ جانان و بوی جان دارد
گلستان این لقاست این دیوان
دل و جانرا دهد حیات ابد
نوش آب بقاست این دیوان
اهل دل زین قدح قدح نوشند
شربت جانفزاست این دیوان
در معانیش حق توان دیدن
آینه حق نماست این دیوان
کل اسرار اندرو بسیار
چمن دلگشاست این دیوان
الصلا طالبان راه و خدا
سوی حق رهنماست این دیوان
مژده باد اهل درد را بدوا
دردها را دواست این دیوان
هر که دارد هوای مستی حق
می صاف خداست این دیوان
میرساند بمنزل مقصود
سالکانرا سزاست این دیوان
صاحب قال راست علم رسوم
صاحب حال راست این دیوان
آب حیوان خضر در ظلمات
آب حیوان ماست این دیوان
میکشد سوی عشق و عشق بحق
معدن جذبهاست این دیوان
ای که پیمان ننگ و ناموسی
این مرض را شفاست این دیوان
روز و شب ورد جان و دل کن فیض
حمد و شکر خداست این دیوان
گل باغ خداست این دیوان
رنگ جانان و بوی جان دارد
گلستان این لقاست این دیوان
دل و جانرا دهد حیات ابد
نوش آب بقاست این دیوان
اهل دل زین قدح قدح نوشند
شربت جانفزاست این دیوان
در معانیش حق توان دیدن
آینه حق نماست این دیوان
کل اسرار اندرو بسیار
چمن دلگشاست این دیوان
الصلا طالبان راه و خدا
سوی حق رهنماست این دیوان
مژده باد اهل درد را بدوا
دردها را دواست این دیوان
هر که دارد هوای مستی حق
می صاف خداست این دیوان
میرساند بمنزل مقصود
سالکانرا سزاست این دیوان
صاحب قال راست علم رسوم
صاحب حال راست این دیوان
آب حیوان خضر در ظلمات
آب حیوان ماست این دیوان
میکشد سوی عشق و عشق بحق
معدن جذبهاست این دیوان
ای که پیمان ننگ و ناموسی
این مرض را شفاست این دیوان
روز و شب ورد جان و دل کن فیض
حمد و شکر خداست این دیوان
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۴۶ - بکفافی دلا قناعت کن
بکفافی دلا قناعت کن
باقی عمر صرف طاعت کن
خواهی ار حاصلی بدست آری
مزرع عمر را زراعت کن
هست دریای بیکران دنیا
بسبوئی از آن قناعت کن
گر متاعی خری بخر دانش
نقد ایام را بضاعت کن
تخم دانش بگیر و آب عمل
در زمین دلت زراعت کن
کوکب عمر را غروب رسید
تا توانیش صرف طاعت کن
شد قمر شق و ساعت اقتربت
نقد ساعات صرف ساعت کن
شست و شوئی بده دل و جانرا
خویش را قابل شفاعت کن
ناگهان میرسد اجل ای فیض
بر گهنه تا توان ضراعت کن
باقی عمر صرف طاعت کن
خواهی ار حاصلی بدست آری
مزرع عمر را زراعت کن
هست دریای بیکران دنیا
بسبوئی از آن قناعت کن
گر متاعی خری بخر دانش
نقد ایام را بضاعت کن
تخم دانش بگیر و آب عمل
در زمین دلت زراعت کن
کوکب عمر را غروب رسید
تا توانیش صرف طاعت کن
شد قمر شق و ساعت اقتربت
نقد ساعات صرف ساعت کن
شست و شوئی بده دل و جانرا
خویش را قابل شفاعت کن
ناگهان میرسد اجل ای فیض
بر گهنه تا توان ضراعت کن
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۷۸ - یکدمک پیش ما بیا بنشین
یکدمک پیش ما بیا بنشین
تا بچندت جفا بود آئین
از غمت عاشقان دل شده را
آه جانسوز و اشگ خونین بین
شاید ار رحم در دلت باشد
کندت درد نالهای حزین
بنشین یک دم آتشی بنشان
بنشان آتشی دمی بنشین
پرسشی گر کنی غریبی را
کم نگردد ترا بدان تمکین
یکدمک یکدمک چه خواهد شد
جان من جان من بپرس و به بین
زار و بیچاره در غمت چه کند
بیدل و بیکسی غمین و حزین
کس شنیده است اینچنین ستمی
یا کسی دیده است یار چنین
دشمن ار بیندم بگرید خون
آه ازین دوستان دل سنگین
بیرخت گر بر آورم نفسی
آتش افتد در آسمان و زمین
سردهم گر بکام دل آهی
دود آهم رسد به علیین
جگر از راه دیده پی در پی
میکند دست و دامنم رنگین
تا بنزد خودم بخوان بنواز
یا سرم را ببر بخنجر کین
فیض از عشق اگر نداری دست
بردت عشق تا بهشت برین
تا بچندت جفا بود آئین
از غمت عاشقان دل شده را
آه جانسوز و اشگ خونین بین
شاید ار رحم در دلت باشد
کندت درد نالهای حزین
بنشین یک دم آتشی بنشان
بنشان آتشی دمی بنشین
پرسشی گر کنی غریبی را
کم نگردد ترا بدان تمکین
یکدمک یکدمک چه خواهد شد
جان من جان من بپرس و به بین
زار و بیچاره در غمت چه کند
بیدل و بیکسی غمین و حزین
کس شنیده است اینچنین ستمی
یا کسی دیده است یار چنین
دشمن ار بیندم بگرید خون
آه ازین دوستان دل سنگین
بیرخت گر بر آورم نفسی
آتش افتد در آسمان و زمین
سردهم گر بکام دل آهی
دود آهم رسد به علیین
جگر از راه دیده پی در پی
میکند دست و دامنم رنگین
تا بنزد خودم بخوان بنواز
یا سرم را ببر بخنجر کین
فیض از عشق اگر نداری دست
بردت عشق تا بهشت برین
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۰۲ - تا بکی در مقام نازی تو
تا بکی در مقام نازی تو
چه شود گر بما بسازی تو
حسن رویت ز عشق دارد ساز
از چه با عاشقان نسازی تو
دست پرورد عشقبازی ما
نشود گر بما نبازی تو
ز آینه عشق ما نمود رخت
سزد الحق بما بنازی تو
در تو یکذره از حقیقت نیست
پای تا سر همه مجازی تو
مینوازش بلطف خود گاهی
گر چه از فیض بینیازی تو
مردم از غم سحر نخواهی شد
شب هجران چه بس درازی تو
چه شود گر بما بسازی تو
حسن رویت ز عشق دارد ساز
از چه با عاشقان نسازی تو
دست پرورد عشقبازی ما
نشود گر بما نبازی تو
ز آینه عشق ما نمود رخت
سزد الحق بما بنازی تو
در تو یکذره از حقیقت نیست
پای تا سر همه مجازی تو
مینوازش بلطف خود گاهی
گر چه از فیض بینیازی تو
مردم از غم سحر نخواهی شد
شب هجران چه بس درازی تو
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۰۳ - جان من سخت دلربائی تو
جان من سخت دلربائی تو
دل من نیک جانفزائی تو
نیک دل میبری ولیکن سخت
سست پیمان و بیوفائی تو
من ز هجرت چنانکه میدانی
تو چنینی چنین چرائی تو
طاقت هجر و تاب وصلم نیست
چون کنم چون عجب بلائی تو
چند بیگانگی کنی با من
گوئیم کهنه آشنائی تو
آشنائی قدیم را چو نهٔ
جان من پس بگو کرائی تو
چون بر فیض خود نمیآئی
دل من پس بر که آئی تو
دل من نیک جانفزائی تو
نیک دل میبری ولیکن سخت
سست پیمان و بیوفائی تو
من ز هجرت چنانکه میدانی
تو چنینی چنین چرائی تو
طاقت هجر و تاب وصلم نیست
چون کنم چون عجب بلائی تو
چند بیگانگی کنی با من
گوئیم کهنه آشنائی تو
آشنائی قدیم را چو نهٔ
جان من پس بگو کرائی تو
چون بر فیض خود نمیآئی
دل من پس بر که آئی تو
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۰۴ - بر من نیستی کجائی تو
بر من نیستی کجائی تو
ای که یکجا دمی نیائی تو
آتش هجر تو کبابم کرد
سوختم این چنین چرائی تو
ای سراپا چنانکه میباید
وی که هستی چنانکه بائی تو
نیک محبوب دلربائی لیک
بیوفائی عجب بلائی تو
گل نچینند عاشقان ز درخت
ای ز خود بیخبر کرائی تو
گرچه من نیستم سزای تو لیک
بیوفائی عجب بلائی تو
فیض دیوانه میکند فریاد
بر من نیستی کجائی تو
ای که یکجا دمی نیائی تو
آتش هجر تو کبابم کرد
سوختم این چنین چرائی تو
ای سراپا چنانکه میباید
وی که هستی چنانکه بائی تو
نیک محبوب دلربائی لیک
بیوفائی عجب بلائی تو
گل نچینند عاشقان ز درخت
ای ز خود بیخبر کرائی تو
گرچه من نیستم سزای تو لیک
بیوفائی عجب بلائی تو
فیض دیوانه میکند فریاد
بر من نیستی کجائی تو