تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۲۷ - ای زلف تو بخت تیره من
ای زلف تو بخت تیره من
تاریکی او چو روز روشن
زین پس سرِ ما و خاک پایت
چون دست نمی رسد به دامن
عشق تو رسید و کرد تاراج
جان و دل و صبر و هوش از من
سوزد تر و خشک جمله یکسان
آتش چو در اوفتد به خرمن
بازیچه مدان که آتشی هست
این دود که می رود ز روزن
تا غمزه تو دلی رباید
صدجانِ بستان به وجه احسن
ای حلقه زلف تا بدارت
ارباب قلوب را نشیمن
آن کاکل عنبرین بر افشان
وین گرمی آفتاب بشکن
تا چند جلال دل شکسته
بی دوست بود به کام دشمن
تاریکی او چو روز روشن
زین پس سرِ ما و خاک پایت
چون دست نمی رسد به دامن
عشق تو رسید و کرد تاراج
جان و دل و صبر و هوش از من
سوزد تر و خشک جمله یکسان
آتش چو در اوفتد به خرمن
بازیچه مدان که آتشی هست
این دود که می رود ز روزن
تا غمزه تو دلی رباید
صدجانِ بستان به وجه احسن
ای حلقه زلف تا بدارت
ارباب قلوب را نشیمن
آن کاکل عنبرین بر افشان
وین گرمی آفتاب بشکن
تا چند جلال دل شکسته
بی دوست بود به کام دشمن
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۴۴ - ماییم و دلی به غم نشسته
ماییم و دلی به غم نشسته
روزان و شبان دُژم نشسته
هر کس پی شادیی گرفتند
ما با غم او به هم نشسته
خلقی ز غم دهان تنگش
در رهگذر عدم نشسته
راحت طلبند مردم از دوست
ما منتظر الم نشسته
ماییم ز شادی دو عالم
برخاسته و به غم نشسته
آن طرّه نگر چو شاخ سنبل
در باغچه ارم نشسته
خورشید به دیده پاک کرده
گردی که بر آن قدم نشسته
در شرح غمش جلال باشد
همواره پس قلم نشسته
روزان و شبان دُژم نشسته
هر کس پی شادیی گرفتند
ما با غم او به هم نشسته
خلقی ز غم دهان تنگش
در رهگذر عدم نشسته
راحت طلبند مردم از دوست
ما منتظر الم نشسته
ماییم ز شادی دو عالم
برخاسته و به غم نشسته
آن طرّه نگر چو شاخ سنبل
در باغچه ارم نشسته
خورشید به دیده پاک کرده
گردی که بر آن قدم نشسته
در شرح غمش جلال باشد
همواره پس قلم نشسته
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۷۷ - ای حسن ترا مثال شاهی
ای حسن ترا مثال شاهی
آیینه رحمت الهی
عشق تو کمین گشاد ناگاه
بگرفت ز ماه تا به ماهی
از حکم تو سر چگونه پیچم
من بنده ام و تو پادشاهی
شام است ز چهره زلف برگیر
بنمای سپیدی از سیاهی
در پات فشانم از سر دست
از من سر و جان اگر بخواهی
هر صبحدم از غمت بنالم
ماننده مرغ صبحگاهی
دردا! که طبیب ما ندانست
حال دل ریش ما کماهی
هرگز نشینده ام که باشد
احوال کسی بدین تباهی
دین رفت جلال گو برو نام
سر رفت و تو در غم کلاهی
آیینه رحمت الهی
عشق تو کمین گشاد ناگاه
بگرفت ز ماه تا به ماهی
از حکم تو سر چگونه پیچم
من بنده ام و تو پادشاهی
شام است ز چهره زلف برگیر
بنمای سپیدی از سیاهی
در پات فشانم از سر دست
از من سر و جان اگر بخواهی
هر صبحدم از غمت بنالم
ماننده مرغ صبحگاهی
دردا! که طبیب ما ندانست
حال دل ریش ما کماهی
هرگز نشینده ام که باشد
احوال کسی بدین تباهی
دین رفت جلال گو برو نام
سر رفت و تو در غم کلاهی
جلال عضد : قطعات
شماره ۵ - آن کس که به ظلمت دو گیسو
جلال عضد : قطعات
شمارهٔ ۸ - کمال
جلال عضد : مفردات
شماره ۱۸ - یک خنده فدای عالمی کن
جلال عضد : مفردات
شماره ۲۴ - عمری ست که ما به بوی درمان
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی سید الانبیاء محمد المصطفی صلی الله علیه و آله و سلم
شمارهٔ ۳ - فی مدیحة سید الکائنات و اشرف الموجودات سید المرسلین و خاتم النبیین صلی الله علیه و آله و سلم
ای خاک ره تو خطۀ خاک
پاکی ز تو دیده عالم پاک
آشفتۀ موسی تست، انجم
سر گشتۀ کوی تست افلاک
ای بر سرت افسر «لعمرک»
وی زیب برت قبای لولاک
تاج سرت افسر لعمرک
تشریف برت قبای لولاک
زیب سرت افسر لعمرک
دیبای برت قبای لولاک
ای رهبر و رهنمای گمراه
وی هادی وادی خطرناک
عالم ز معارف تو واله
تو نغمه سرای «ماعرفناک»
یا أعظم صوره تجلی
فیها الله، ما أدقّ معناک!
دامان جلالت ای شهنشاه
هرگز نفتد بدست ادراک
این بنده و مدح چون تو شاهی؟
حاشاک از این مدیحه حاشاک
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ای مظهر اسم اعظم حق
مجلای اثم و نور مطلق
ای نور تو صادر نخستین
وی مصدر هر چه هست مشتق
ای عقل عقول و روح ارواح
وی اصل اصول هر محقق
ای شمس شموس و نور انوار
وی اعظم نیرات و اشرق
ای فاتحۀ کتاب هستی
هستی ز تو یافته است رونق
در سیر تو ای نبی ختمی
ذو الغایه بغایه گشت ملحق
ای آیه ای از محامد تست
قرآن مقدس مصدق
وصف تو بشعر در نگنجد
دریا نرود میان زورق
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ای اصل قدیم و عقل اقدم
وی حادث با قدیم توأم
در رتبه توئی حجاب اقرب
بودی تو نبی و در گل آدم
طغرای صحیفۀ وجودی
هر چند توئی کتاب محکم
با عزم تو چیست ای خداوند
قدر قدر و قضای مبرم؟
ملک و ملکوت در کف تست
چون خاتمی ای نبی خاتم
از لطف تو شمه ایست فردوس
وز قهر تو شعله ای جهنم
قد ملک است در برت راست
پشت فلکست در درت خم
قهم خرد و زبان گویا
در وصف تو عاجزند و ابکم
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ای صاحب وحی و قلب آگاه
دارای مقام «لی مع الله»
ای محرم بارگاه لاهوت
وی در ملکوت حق شهنشاه
ای بر شده از حضیض ناسوت
بر رفرف عز و شوکت و جاه
وانگه ز سرادقات عزت
بگذشتی و ماند امین درگاه
ای پایۀ قدر چاکرانت
بالاتر از این بلند خرگاه
از شرم تو زرد چهرۀ مهر
وز بیم تو دل دو نیم شد ماه
این بوی بهشت عنبر ینست
یا ذکر جمیل تو در افواه؟
از نیل تو پای وهم لنگست
وز ذیل تو دست فهم کوتاه
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ملک و ملکوت از تو پر نور
ای در تو عین تجلی طور
با روی تو چیست بدر انور؟
با موی تو چیست لیل دیجور؟
روی تو ظهور غیب مکنون
موی تو حجاب سر مستور
در خطۀ ملک استقامت
قد تو باعتدال مشهور
ای از تو بپا نظام عالم
وی بی تو جهان هباء منثور
اول رقم تو لوح محفوظ
رشح قلمت کتاب مسطور
خرگاه تو فوق سقف مرفوع
درگاه تو رشک بیت معمور
مداحی من ترا چنانست
جز چشمۀ خورثنا کند کور
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ای گوهر یقدس و فیض اقدس
وی صبح ازل إذا تنفس
ذات تو ز هر بدی منزه
ز الایش نیستی مقدس
خاک در تست عرصۀ خاک
فرمان بر تست چرخ اطلس
دست من و دامن تو؟ هیهات
عنقا نشود شکار کرکس
طبع من و وصف صورت تو؟
معنای دقیق و طفل نورس
مدح تو چنانکه لایق تست
در عهدۀ خالق تو و بس
در نعت تو هر بلیغ ابکم
در وصف تو هر فصیح اخرس
نعت من و شأن تو؟ تعالی
وصف من و قدر تو؟ تقدس
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ای نقطۀ ملتقای قوسین
وی خارج از احاطۀ أین
ای واسطۀ وجوب و امکان
وی مبدء و منتهای کونین
ای رابطۀ قدیم و حادث
وی ذات تو جامع الکمالین
ای واحد بی نظیر و مانند
کز بهر تو نیست ثانی اثنین
جز تو که نهاده پای رفعت
بر عرش، فکان قاب قوسین؟
غیر از تو که فیض صحبت دوست
دریافت و لا حجاب فی البین؟
دیدی و شنیدی آنچه را «لا
اذنُ سمعت و لا رأت عین»
با قدر تو وصف من بود نقص
با شأن تو مدح من بود شین
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ای بدر تمام و نیّر تام
با نور تو نیّرات اجرام
در جنب تو، مبدعات لا شیء
با بود تو، کائنات أعدام
ای نقش نخست و حرف اول
وی ام کتاب و ام اقلام
ای مرکز جملۀ دوائر
آغاز ز تست وز تو انجام
یکنفخۀ تست هر قدر فیض
وز یک نظر تو هرچه انعام
عالم همه یک تجلی تست
از صبح ازل گرفته تا شام
ای محرم خاص محفل قدس
وی بر همه خلق رحمت عام
مدح تو چنانکه در خور تست
از ما طمعی بود بسی خام
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ای آینۀ تجلی ذات
مصباح وجود را تو مشکوٰة
ای ماه جمال نازنینت
نور الأرضین و السماوات
چون شمس حقیقت تو سر زد
اعیان وجود جمله ذرات
ذات تو حقیقه الحقائق
نفس تو هویه الهویات
ای نسخۀ عالیات احرف
وی دفتر محکمات آیات
ای پایۀ رتبۀ منیعت
برتر ز مدارج خیالات
وی قامت معنی رفعیت
بیرون ز ملا بس عبارات
در نعت تو ای عزیز کونین
این جمله بضاعتیست مزجاة
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
یا نیّر کل مظلم داج
یا هادی کل راشد ناج
دین تو چو شمع عالم افروز
آئین تو چون سراج وهاج
ایصدر سریر قاب قوسین
وی بدر منیر اوج معراج
ایگشته جواهر حقائق
در درج حقیقت تو إدراج
در حلقۀ بندگان کویت
عقلست کمین غلام محتاج
در منطقۀ بروج قدرت
بر جیست سماء ذات ابراج
بر فرق سپهر و فرقدانش
خاک در تست دره التاج
با قدر تو چیست هر دو گیتی؟
یک قطره کنار بحر مواج!
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ای عقل نخست و حق ثانی
ذات تو حقیقة المثانی
مرآة وجود، چون توأش نیست
یک صورت و یکجهان معانی
ای در تو جمال حق نمودار
زیبندۀ تست «من رآنی»
ای طور تجلی الهی
صد همچو کلیم در تو فانی
گر کنه تو را کلیم جوید
طور است و جواب لن ترانی
ای منشأ عالم عناصر
وی مبدء فیض آسمانی
ای پادشاه سریر سرمد
وی خسرو ملک جاودانی
اوصاف تو در بیان نگنجد
ور هر سر مو شود زبانی
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
یا دافع جیشه الاباطیل
یا دامغ صوله الاضالیل
قرآن تو برده حکم تورات
فرقان تو کرده نسخ انجیل
بر خوان تو ریزه خوار میکال
طفلی است بمکتب تو جبریل
سیمای تو دادده داد تکبیر
بالای تو کرده کار تهلیل
ای صورت تو برون ز تشبیه
وی معنی تو برون ز تمثیل
ذات تو مثال ذات بیمثل
اوصاف تو فوق حد تکمیل
مشکوه مقام جمع و اجمال
مرآه مقام فرق و تفصیل
مدح تو و من؟ خیال باطل
وصف تو و من؟ نتیجه تعطیل
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ای اصل اصیل و فرع ممدود
وی جامع علم و دوحۀ جود
ای عین عیان و قلب عرفان
وی گنج نهان و سر معبود
ای شمع جمال و نور مطلق
وی شاهد بزم غیب مشهود
این نشئه نه جای جلوۀ تست
میعاد، شهود و یوم موعود
فرش ره تسیت عرش اعظم
عرش تو بود مقام محمود
یا شافی صدر کل مصدور
من أعذب منهل و مورود
از چشمۀ فیض تست سیراب
در دار وجود هرچه موجود
مدح تو نه حد ممکناتست
بی حد نشود محاط محدود
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ایفیض مقدس از شوائب
وی نور مهذب از غیاهب
ارواح ز فیض تو در أشباح
ای مظهر واهب المواهب
آفاق به نور تو منور
ایشمس مشارق و مغارب
ایجاد تو منتهی المقاصد
إبداع تو غابه المطالب
چل الملک البدیع صنعه
ما ادوع فیک من عجائب!
یا من بفنائه الرواحل
حلت و انیخت الرکائب
خرگاه تو مطرح الامانی
درگاه تو معقل الرغائب
با شأن تو چیست اینمدایح؟
با قدر تو چیست این مناقب؟
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
پاکی ز تو دیده عالم پاک
آشفتۀ موسی تست، انجم
سر گشتۀ کوی تست افلاک
ای بر سرت افسر «لعمرک»
وی زیب برت قبای لولاک
تاج سرت افسر لعمرک
تشریف برت قبای لولاک
زیب سرت افسر لعمرک
دیبای برت قبای لولاک
ای رهبر و رهنمای گمراه
وی هادی وادی خطرناک
عالم ز معارف تو واله
تو نغمه سرای «ماعرفناک»
یا أعظم صوره تجلی
فیها الله، ما أدقّ معناک!
دامان جلالت ای شهنشاه
هرگز نفتد بدست ادراک
این بنده و مدح چون تو شاهی؟
حاشاک از این مدیحه حاشاک
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ای مظهر اسم اعظم حق
مجلای اثم و نور مطلق
ای نور تو صادر نخستین
وی مصدر هر چه هست مشتق
ای عقل عقول و روح ارواح
وی اصل اصول هر محقق
ای شمس شموس و نور انوار
وی اعظم نیرات و اشرق
ای فاتحۀ کتاب هستی
هستی ز تو یافته است رونق
در سیر تو ای نبی ختمی
ذو الغایه بغایه گشت ملحق
ای آیه ای از محامد تست
قرآن مقدس مصدق
وصف تو بشعر در نگنجد
دریا نرود میان زورق
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ای اصل قدیم و عقل اقدم
وی حادث با قدیم توأم
در رتبه توئی حجاب اقرب
بودی تو نبی و در گل آدم
طغرای صحیفۀ وجودی
هر چند توئی کتاب محکم
با عزم تو چیست ای خداوند
قدر قدر و قضای مبرم؟
ملک و ملکوت در کف تست
چون خاتمی ای نبی خاتم
از لطف تو شمه ایست فردوس
وز قهر تو شعله ای جهنم
قد ملک است در برت راست
پشت فلکست در درت خم
قهم خرد و زبان گویا
در وصف تو عاجزند و ابکم
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ای صاحب وحی و قلب آگاه
دارای مقام «لی مع الله»
ای محرم بارگاه لاهوت
وی در ملکوت حق شهنشاه
ای بر شده از حضیض ناسوت
بر رفرف عز و شوکت و جاه
وانگه ز سرادقات عزت
بگذشتی و ماند امین درگاه
ای پایۀ قدر چاکرانت
بالاتر از این بلند خرگاه
از شرم تو زرد چهرۀ مهر
وز بیم تو دل دو نیم شد ماه
این بوی بهشت عنبر ینست
یا ذکر جمیل تو در افواه؟
از نیل تو پای وهم لنگست
وز ذیل تو دست فهم کوتاه
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ملک و ملکوت از تو پر نور
ای در تو عین تجلی طور
با روی تو چیست بدر انور؟
با موی تو چیست لیل دیجور؟
روی تو ظهور غیب مکنون
موی تو حجاب سر مستور
در خطۀ ملک استقامت
قد تو باعتدال مشهور
ای از تو بپا نظام عالم
وی بی تو جهان هباء منثور
اول رقم تو لوح محفوظ
رشح قلمت کتاب مسطور
خرگاه تو فوق سقف مرفوع
درگاه تو رشک بیت معمور
مداحی من ترا چنانست
جز چشمۀ خورثنا کند کور
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ای گوهر یقدس و فیض اقدس
وی صبح ازل إذا تنفس
ذات تو ز هر بدی منزه
ز الایش نیستی مقدس
خاک در تست عرصۀ خاک
فرمان بر تست چرخ اطلس
دست من و دامن تو؟ هیهات
عنقا نشود شکار کرکس
طبع من و وصف صورت تو؟
معنای دقیق و طفل نورس
مدح تو چنانکه لایق تست
در عهدۀ خالق تو و بس
در نعت تو هر بلیغ ابکم
در وصف تو هر فصیح اخرس
نعت من و شأن تو؟ تعالی
وصف من و قدر تو؟ تقدس
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ای نقطۀ ملتقای قوسین
وی خارج از احاطۀ أین
ای واسطۀ وجوب و امکان
وی مبدء و منتهای کونین
ای رابطۀ قدیم و حادث
وی ذات تو جامع الکمالین
ای واحد بی نظیر و مانند
کز بهر تو نیست ثانی اثنین
جز تو که نهاده پای رفعت
بر عرش، فکان قاب قوسین؟
غیر از تو که فیض صحبت دوست
دریافت و لا حجاب فی البین؟
دیدی و شنیدی آنچه را «لا
اذنُ سمعت و لا رأت عین»
با قدر تو وصف من بود نقص
با شأن تو مدح من بود شین
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ای بدر تمام و نیّر تام
با نور تو نیّرات اجرام
در جنب تو، مبدعات لا شیء
با بود تو، کائنات أعدام
ای نقش نخست و حرف اول
وی ام کتاب و ام اقلام
ای مرکز جملۀ دوائر
آغاز ز تست وز تو انجام
یکنفخۀ تست هر قدر فیض
وز یک نظر تو هرچه انعام
عالم همه یک تجلی تست
از صبح ازل گرفته تا شام
ای محرم خاص محفل قدس
وی بر همه خلق رحمت عام
مدح تو چنانکه در خور تست
از ما طمعی بود بسی خام
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ای آینۀ تجلی ذات
مصباح وجود را تو مشکوٰة
ای ماه جمال نازنینت
نور الأرضین و السماوات
چون شمس حقیقت تو سر زد
اعیان وجود جمله ذرات
ذات تو حقیقه الحقائق
نفس تو هویه الهویات
ای نسخۀ عالیات احرف
وی دفتر محکمات آیات
ای پایۀ رتبۀ منیعت
برتر ز مدارج خیالات
وی قامت معنی رفعیت
بیرون ز ملا بس عبارات
در نعت تو ای عزیز کونین
این جمله بضاعتیست مزجاة
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
یا نیّر کل مظلم داج
یا هادی کل راشد ناج
دین تو چو شمع عالم افروز
آئین تو چون سراج وهاج
ایصدر سریر قاب قوسین
وی بدر منیر اوج معراج
ایگشته جواهر حقائق
در درج حقیقت تو إدراج
در حلقۀ بندگان کویت
عقلست کمین غلام محتاج
در منطقۀ بروج قدرت
بر جیست سماء ذات ابراج
بر فرق سپهر و فرقدانش
خاک در تست دره التاج
با قدر تو چیست هر دو گیتی؟
یک قطره کنار بحر مواج!
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ای عقل نخست و حق ثانی
ذات تو حقیقة المثانی
مرآة وجود، چون توأش نیست
یک صورت و یکجهان معانی
ای در تو جمال حق نمودار
زیبندۀ تست «من رآنی»
ای طور تجلی الهی
صد همچو کلیم در تو فانی
گر کنه تو را کلیم جوید
طور است و جواب لن ترانی
ای منشأ عالم عناصر
وی مبدء فیض آسمانی
ای پادشاه سریر سرمد
وی خسرو ملک جاودانی
اوصاف تو در بیان نگنجد
ور هر سر مو شود زبانی
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
یا دافع جیشه الاباطیل
یا دامغ صوله الاضالیل
قرآن تو برده حکم تورات
فرقان تو کرده نسخ انجیل
بر خوان تو ریزه خوار میکال
طفلی است بمکتب تو جبریل
سیمای تو دادده داد تکبیر
بالای تو کرده کار تهلیل
ای صورت تو برون ز تشبیه
وی معنی تو برون ز تمثیل
ذات تو مثال ذات بیمثل
اوصاف تو فوق حد تکمیل
مشکوه مقام جمع و اجمال
مرآه مقام فرق و تفصیل
مدح تو و من؟ خیال باطل
وصف تو و من؟ نتیجه تعطیل
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ای اصل اصیل و فرع ممدود
وی جامع علم و دوحۀ جود
ای عین عیان و قلب عرفان
وی گنج نهان و سر معبود
ای شمع جمال و نور مطلق
وی شاهد بزم غیب مشهود
این نشئه نه جای جلوۀ تست
میعاد، شهود و یوم موعود
فرش ره تسیت عرش اعظم
عرش تو بود مقام محمود
یا شافی صدر کل مصدور
من أعذب منهل و مورود
از چشمۀ فیض تست سیراب
در دار وجود هرچه موجود
مدح تو نه حد ممکناتست
بی حد نشود محاط محدود
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ایفیض مقدس از شوائب
وی نور مهذب از غیاهب
ارواح ز فیض تو در أشباح
ای مظهر واهب المواهب
آفاق به نور تو منور
ایشمس مشارق و مغارب
ایجاد تو منتهی المقاصد
إبداع تو غابه المطالب
چل الملک البدیع صنعه
ما ادوع فیک من عجائب!
یا من بفنائه الرواحل
حلت و انیخت الرکائب
خرگاه تو مطرح الامانی
درگاه تو معقل الرغائب
با شأن تو چیست اینمدایح؟
با قدر تو چیست این مناقب؟
فرموده بشأنت ایزد پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۶ - آن سینه که مهر تو مه دارد
آن سینه که مهر تو مه دارد
روزی چه شبان سیه دارد
قربان وفای دلی گردم
کو جانب عشق نگه دارد
اقلیم ملاحت را نازم
کامروزه بمثل توشه دارد
جانم به فدای زنخدانی
کان یوسف حسن به چه دارد
در حلقۀ زلف خم اندر خم
یک سلسله خیل و سپه دارد
شاها دل غمزده ام گله ها
زان صاحب تاج و کله دارد
هر چند که بنده گنهکارم
گر لطف کنی چه گنه دارد
ای سرو سهی قد، مفتقرت
عمریست که چشم بره دارد
روزی چه شبان سیه دارد
قربان وفای دلی گردم
کو جانب عشق نگه دارد
اقلیم ملاحت را نازم
کامروزه بمثل توشه دارد
جانم به فدای زنخدانی
کان یوسف حسن به چه دارد
در حلقۀ زلف خم اندر خم
یک سلسله خیل و سپه دارد
شاها دل غمزده ام گله ها
زان صاحب تاج و کله دارد
هر چند که بنده گنهکارم
گر لطف کنی چه گنه دارد
ای سرو سهی قد، مفتقرت
عمریست که چشم بره دارد
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۷ - گر تیر غمی بشست گیرد
گر تیر غمی بشست گیرد
بر سینۀ ما نشست گیرد
پشت فلک از تجلی او
همچون دل ما شکست گیرد
یک غمزۀ آن دو نرگس مست
صد شهر خراب و مست گیرد
این خام در آرزوی جامی است
کز میکدۀ الست گیرد
از بادۀ عشق نیست گردد
تا دل ز هر آنچه هست گیرد
گاهی ز حقایق معانی
زان صورت حق پرست گیرد
سیر رشتۀ کار خود بیابد
گر زلف تو را بدست گیرد
در بند تو مفتقر شد آزاد
بستی چه کسی ز بست گیرد
بر سینۀ ما نشست گیرد
پشت فلک از تجلی او
همچون دل ما شکست گیرد
یک غمزۀ آن دو نرگس مست
صد شهر خراب و مست گیرد
این خام در آرزوی جامی است
کز میکدۀ الست گیرد
از بادۀ عشق نیست گردد
تا دل ز هر آنچه هست گیرد
گاهی ز حقایق معانی
زان صورت حق پرست گیرد
سیر رشتۀ کار خود بیابد
گر زلف تو را بدست گیرد
در بند تو مفتقر شد آزاد
بستی چه کسی ز بست گیرد
حسین خوارزمی : غزلیات، قصاید و قطعات
شماره ۱۲۵ - در کشتنم ار بود رضایش
در کشتنم ار بود رضایش
کردم سر خویشتن فدایش
گر خون من شکسته ریزد
حاشا که بنالم از جفایش
نادیده رخش چو مردم چشم
کردیم درون دیده جایش
از ناله شدند راست چون نال
عشاق حزین بی نوایش
چون رخ بگشاد بسته دل شد
در چین دو زلف مشکسایش
در شیوه ی دلبریست یکتا
گیسوی معنبر دوتایش
سرگشته به هر دیار گشته
خورشید چو ذره از هوایش
از شاهی دهر عار دارد
آن کو چو حسین شد گدایش
کردم سر خویشتن فدایش
گر خون من شکسته ریزد
حاشا که بنالم از جفایش
نادیده رخش چو مردم چشم
کردیم درون دیده جایش
از ناله شدند راست چون نال
عشاق حزین بی نوایش
چون رخ بگشاد بسته دل شد
در چین دو زلف مشکسایش
در شیوه ی دلبریست یکتا
گیسوی معنبر دوتایش
سرگشته به هر دیار گشته
خورشید چو ذره از هوایش
از شاهی دهر عار دارد
آن کو چو حسین شد گدایش
حسین خوارزمی : ترجیعات
شمارهٔ ۴ - ترجیع بند چهارم
ای رند شرابخانه عشق
وی خورده می مغانه عشق
رسوای زمانه گشت امروز
بر یاد می شبانه عشق
از هستی خویش بی نشان شو
گر میطلبی نشانه عشق
افسون خرد چه می نیوشی
از ما بشنو فسانه عشق
میدان که کناره نیست پیدا
در لجه بیکرانه عشق
آتش بجهان جان درانداز
ای دل بیکی زبانه عشق
گر سر طلبی بصدق درنه
سر بر در آستانه عشق
شد دلدل دل بسوی حضرت
تا زنده بتازیانه عشق
شهباز دل حسین بنشست
بر گوشه آستانه عشق
چون یافت نوا مقام عشاق
از قول نی و ترانه عشق
پر کن قدح و بیار ساقی
زان باده جانفزای باقی
ای ساقی اهل عشق برخیز
در جام صفا می وفا ریز
زان باده که گر بحال توبه
ساقی چو توئی چه جای پرهیز
ز آمیزش خلق اگر چه پاکی
چون شیر و شکر بما درآمیز
رخساره باهل زهد بنمای
صد فتنه بعشوه ای برانگیز
بر آتش ما بریز آبی
هر دم چه دمی در آتش تیز
با من نفسی بساز ای بخت
چون دور فلک تو نیز مستیز
ای دل چو ره وفا سپردی
از جور و جفای دوست مگریز
فرهاد شناخت عشق شیرین
از درد خبر نداشت پرویز
ای کرده دل حسین غارت
با غمزه و طره دل آویز
بنشین که هزار فتنه برخاست
نی نی چه حکایتی است برخیز
پر کن قدح و بیار ساقی
زان باده جانفزای باقی
ای از تو پر آفتاب خانه
بگشای در شرابخانه
در ده قدحی ز باده عشق
تا وا رهم از کتابخانه
شد غرق عرق گل ای سمنبر
از شرم تو در گلابخانه
ای کرده نسیم سنبل تو
بر نکهت مشک ناب خانه
بنما رخ خویش تا نماند
بی پرتو ماهتاب خانه
جنت که مقام راحت آمد
بی دوست بود عذابخانه
خواهم که چو ساکن خرابات
یکدم شودم خراب خانه
از مهر شبی بتاب بر من
وانگاه میان تابخانه
گر دیده بآستین نگیرم
از اشگ شود خراب خانه
پر کن قدح و بیار ساقی
زان باده جان فزای باقی
ساقی قدحی بده بمخمور
زان می که مزاج اوست کافور
از باده پایدار کز وی
شد طالب پای دار منصور
آن می که ز یک فروغ جامش
آفاق جهان شود پر از نور
آن می که ز بوی جرعه او
افتاد کلیم و پاره شد طور
ایساقی اهل درد در ده
زان می که ز هستیم کند دور
رندی که بمیکده ترا یافت
رغبت نکند بروضه و حور
راضی نشود بقصر قیصر
قانع نبود بتاج فغفور
با من همه عمر در وصالی
در هستی خود من از تو مهجور
عمری است که از شراب عشقت
مستی حسین نیست مستور
تا چند در انتظار باشیم
از بهر علاج جان مخمور
پر کن قدح و بیار ساقی
زان باده جانفزای باقی
آمد می عشق باز در جوش
ای رند بیا و باده مینوش
آن دردی درد کز شمیمش
روح القدس است و عقل مدهوش
گر دست دهد ز دست ساقی
بستان می عشق و خویش بفروش
چون ترک وجود خویش گوئی
بینی همه آرزو در آغوش
در میکده با مهی که دانی
مینوش شراب و پند منیوش
آفاق پر است از او ولیکن
اشکال و صور شده است روپوش
پیش آی بمنزل خرابات
دل گشته خراب و عقل مدهوش
تو با قدح حدق می حسن
می نوش حسین و باش خاموش
نی نی چو خم شراب اکنون
وقت است اگر برآوری جوش
گوئی به نگار باده پیمای
کز بهر خدای چون شب دوش
پرکن قدح و بیار ساقی
زان باده جانفزای باقی
ما توبه زهد را شکستیم
در میکده مغان نشستیم
رسوای جهان ز دست عشقیم
باری بنگر که از چه رستیم
ما ترک وجود خویش کردیم
زیرا که صنم نمی پرستیم
با یار چو خلوتی گزیدیم
در بر رخ غیر او به بستیم
هر چند از او جفا کشیدیم
جستیم رضایش و بجستیم
با دردی درد او بسازیم
چون محرم مجلس الستیم
مانند حسین خسته هرگز
ما سینه هیچکس نخستیم
ساقی ز شرابخانه عشق
در ده قدحی که نیم مستیم
ای آفت دین و غارت عقل
باز آی که توبه ها شکستیم
تا چند طریق زهد ورزیم
اکنون که ز ننگ و نام رستیم
پر کن قدح و بیار ساقی
زان باده جانفزای باقی
مانند قلندران قلاش
با یک دو حریف رند و اوباش
خواهیم نشست در خرابات
صد طعنه ز اهل زهد گو باش
مائیم و شراب و عشقبازی
هر چند که سر دل شود فاش
بیگانه شدم ز خویش و دیدم
در نقش وجود خویش نقاش
خورشید جهان فروز چون تافت
حاجت نبود بشمع و فراش
خورشید اگر چه هست پیدا
دیدن نتوان بچشم خفاش
بردی بکرشمه ای دل و دین
ایساقی اهل عشق شاباش
تندی مکن ای نگار و مخروش
وانگه دل اهل درد مخراش
بفروش حسین نقد هستی
آنگاه بدان نگار جماش
میگوی بصد نیازمندی
کز بهر حریف رند قلاش
پر کن قدح و بیار ساقی
زان باده جانفزای باقی
از کعبه و دیر برکناریم
جز میکده منزلی نداریم
چون غمزه دوست نیم مستیم
چون طره یار بیقراریم
پوینده نه از پی بهشتیم
سوزنده نه از شرار ناریم
آزاد ز دوزخیم و جنت
چون بنده اختیار یاریم
مائیم و حیواة جاودانی
جان در قدمش اگر سپاریم
در ده قدحی ز باده دوش
ای ساقی جان که در خماریم
تو بنده خود شمار ما را
هر چند که ما نه در شماریم
ای مونس جان نوازشی کن
ما را که غریب این دیاریم
از بخشش بی کرانه تو
مانند حسین امیدواریم
چون از پی جرعه ای از این می
عمری است که ما در انتظاریم
پر کن قدح و بیار ساقی
زان باده جانفزای باقی
ای عشق که آفت زمانی
سرمایه فتنه جهانی
وز تو نتوان نمود پرهیز
مانند قضای آسمانی
افزون ز تخیلات و وهمی
بیرون ز تصورات جانی
گه آفت عقل بوالفضولی
گه غارت جان ناتوانی
عالم ز تو ظاهر است لیکن
در عین ظهور خود نهانی
آفاق پر از نشانه تست
با این همه پرتو از نشانی
ای در یتیم از چه بحری
وی لعل مذاب از چه کانی
کنج دل عاشق از تو گشته
گنجینه عالم معانی
مشتاق جمال تست عاشق
تا کی ز حدیث لن ترانی
در مجلس دوستان محرم
هر لحظه برسم دوست کانی
پر کن قدح و بیار ساقی
زان باده جانفزای باقی
ما محرم عالم بقائیم
جوینده دولت لقائیم
او گنج و جهان طلسم اعظم
مفتاح چنین طلسم مائیم
از کبر و ریا نفور گشتیم
چون واقف سر کبریائیم
مائیم خزانه معانی
در صورت اگر چه بی نوائیم
از شاهی دهر عار داریم
هر چند که از صف گدائیم
چون لاله اگر چه داغ دل هست
چون غنچه دهن نمیگشائیم
هر چند جفا نماید آن یار
ما غیر وفا نمی نمائیم
بینیم جفا و مهر ورزیم
آخر نه مرید بوالوفائیم
گوینده نکته بلی ئیم
جوینده دولت بلائیم
مانند حسین تا بکلی
از هستی خویشتن برآئیم
وی خورده می مغانه عشق
رسوای زمانه گشت امروز
بر یاد می شبانه عشق
از هستی خویش بی نشان شو
گر میطلبی نشانه عشق
افسون خرد چه می نیوشی
از ما بشنو فسانه عشق
میدان که کناره نیست پیدا
در لجه بیکرانه عشق
آتش بجهان جان درانداز
ای دل بیکی زبانه عشق
گر سر طلبی بصدق درنه
سر بر در آستانه عشق
شد دلدل دل بسوی حضرت
تا زنده بتازیانه عشق
شهباز دل حسین بنشست
بر گوشه آستانه عشق
چون یافت نوا مقام عشاق
از قول نی و ترانه عشق
پر کن قدح و بیار ساقی
زان باده جانفزای باقی
ای ساقی اهل عشق برخیز
در جام صفا می وفا ریز
زان باده که گر بحال توبه
ساقی چو توئی چه جای پرهیز
ز آمیزش خلق اگر چه پاکی
چون شیر و شکر بما درآمیز
رخساره باهل زهد بنمای
صد فتنه بعشوه ای برانگیز
بر آتش ما بریز آبی
هر دم چه دمی در آتش تیز
با من نفسی بساز ای بخت
چون دور فلک تو نیز مستیز
ای دل چو ره وفا سپردی
از جور و جفای دوست مگریز
فرهاد شناخت عشق شیرین
از درد خبر نداشت پرویز
ای کرده دل حسین غارت
با غمزه و طره دل آویز
بنشین که هزار فتنه برخاست
نی نی چه حکایتی است برخیز
پر کن قدح و بیار ساقی
زان باده جانفزای باقی
ای از تو پر آفتاب خانه
بگشای در شرابخانه
در ده قدحی ز باده عشق
تا وا رهم از کتابخانه
شد غرق عرق گل ای سمنبر
از شرم تو در گلابخانه
ای کرده نسیم سنبل تو
بر نکهت مشک ناب خانه
بنما رخ خویش تا نماند
بی پرتو ماهتاب خانه
جنت که مقام راحت آمد
بی دوست بود عذابخانه
خواهم که چو ساکن خرابات
یکدم شودم خراب خانه
از مهر شبی بتاب بر من
وانگاه میان تابخانه
گر دیده بآستین نگیرم
از اشگ شود خراب خانه
پر کن قدح و بیار ساقی
زان باده جان فزای باقی
ساقی قدحی بده بمخمور
زان می که مزاج اوست کافور
از باده پایدار کز وی
شد طالب پای دار منصور
آن می که ز یک فروغ جامش
آفاق جهان شود پر از نور
آن می که ز بوی جرعه او
افتاد کلیم و پاره شد طور
ایساقی اهل درد در ده
زان می که ز هستیم کند دور
رندی که بمیکده ترا یافت
رغبت نکند بروضه و حور
راضی نشود بقصر قیصر
قانع نبود بتاج فغفور
با من همه عمر در وصالی
در هستی خود من از تو مهجور
عمری است که از شراب عشقت
مستی حسین نیست مستور
تا چند در انتظار باشیم
از بهر علاج جان مخمور
پر کن قدح و بیار ساقی
زان باده جانفزای باقی
آمد می عشق باز در جوش
ای رند بیا و باده مینوش
آن دردی درد کز شمیمش
روح القدس است و عقل مدهوش
گر دست دهد ز دست ساقی
بستان می عشق و خویش بفروش
چون ترک وجود خویش گوئی
بینی همه آرزو در آغوش
در میکده با مهی که دانی
مینوش شراب و پند منیوش
آفاق پر است از او ولیکن
اشکال و صور شده است روپوش
پیش آی بمنزل خرابات
دل گشته خراب و عقل مدهوش
تو با قدح حدق می حسن
می نوش حسین و باش خاموش
نی نی چو خم شراب اکنون
وقت است اگر برآوری جوش
گوئی به نگار باده پیمای
کز بهر خدای چون شب دوش
پرکن قدح و بیار ساقی
زان باده جانفزای باقی
ما توبه زهد را شکستیم
در میکده مغان نشستیم
رسوای جهان ز دست عشقیم
باری بنگر که از چه رستیم
ما ترک وجود خویش کردیم
زیرا که صنم نمی پرستیم
با یار چو خلوتی گزیدیم
در بر رخ غیر او به بستیم
هر چند از او جفا کشیدیم
جستیم رضایش و بجستیم
با دردی درد او بسازیم
چون محرم مجلس الستیم
مانند حسین خسته هرگز
ما سینه هیچکس نخستیم
ساقی ز شرابخانه عشق
در ده قدحی که نیم مستیم
ای آفت دین و غارت عقل
باز آی که توبه ها شکستیم
تا چند طریق زهد ورزیم
اکنون که ز ننگ و نام رستیم
پر کن قدح و بیار ساقی
زان باده جانفزای باقی
مانند قلندران قلاش
با یک دو حریف رند و اوباش
خواهیم نشست در خرابات
صد طعنه ز اهل زهد گو باش
مائیم و شراب و عشقبازی
هر چند که سر دل شود فاش
بیگانه شدم ز خویش و دیدم
در نقش وجود خویش نقاش
خورشید جهان فروز چون تافت
حاجت نبود بشمع و فراش
خورشید اگر چه هست پیدا
دیدن نتوان بچشم خفاش
بردی بکرشمه ای دل و دین
ایساقی اهل عشق شاباش
تندی مکن ای نگار و مخروش
وانگه دل اهل درد مخراش
بفروش حسین نقد هستی
آنگاه بدان نگار جماش
میگوی بصد نیازمندی
کز بهر حریف رند قلاش
پر کن قدح و بیار ساقی
زان باده جانفزای باقی
از کعبه و دیر برکناریم
جز میکده منزلی نداریم
چون غمزه دوست نیم مستیم
چون طره یار بیقراریم
پوینده نه از پی بهشتیم
سوزنده نه از شرار ناریم
آزاد ز دوزخیم و جنت
چون بنده اختیار یاریم
مائیم و حیواة جاودانی
جان در قدمش اگر سپاریم
در ده قدحی ز باده دوش
ای ساقی جان که در خماریم
تو بنده خود شمار ما را
هر چند که ما نه در شماریم
ای مونس جان نوازشی کن
ما را که غریب این دیاریم
از بخشش بی کرانه تو
مانند حسین امیدواریم
چون از پی جرعه ای از این می
عمری است که ما در انتظاریم
پر کن قدح و بیار ساقی
زان باده جانفزای باقی
ای عشق که آفت زمانی
سرمایه فتنه جهانی
وز تو نتوان نمود پرهیز
مانند قضای آسمانی
افزون ز تخیلات و وهمی
بیرون ز تصورات جانی
گه آفت عقل بوالفضولی
گه غارت جان ناتوانی
عالم ز تو ظاهر است لیکن
در عین ظهور خود نهانی
آفاق پر از نشانه تست
با این همه پرتو از نشانی
ای در یتیم از چه بحری
وی لعل مذاب از چه کانی
کنج دل عاشق از تو گشته
گنجینه عالم معانی
مشتاق جمال تست عاشق
تا کی ز حدیث لن ترانی
در مجلس دوستان محرم
هر لحظه برسم دوست کانی
پر کن قدح و بیار ساقی
زان باده جانفزای باقی
ما محرم عالم بقائیم
جوینده دولت لقائیم
او گنج و جهان طلسم اعظم
مفتاح چنین طلسم مائیم
از کبر و ریا نفور گشتیم
چون واقف سر کبریائیم
مائیم خزانه معانی
در صورت اگر چه بی نوائیم
از شاهی دهر عار داریم
هر چند که از صف گدائیم
چون لاله اگر چه داغ دل هست
چون غنچه دهن نمیگشائیم
هر چند جفا نماید آن یار
ما غیر وفا نمی نمائیم
بینیم جفا و مهر ورزیم
آخر نه مرید بوالوفائیم
گوینده نکته بلی ئیم
جوینده دولت بلائیم
مانند حسین تا بکلی
از هستی خویشتن برآئیم
قائم مقام فراهانی : قصاید و قطعات
شمارهٔ ۳۹ - قطعه
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۶۰ - در آتش عشق مهوشان رفت
در آتش عشق مهوشان رفت
آسان پی دل نمی توان رفت
دل از پی درد او روان شد
منزل دنبال کاروان رفت
این مهمان نخوانده ی آه
شد خوار زبس، بر آسمان رفت
تیر تو گرفت کشور دل
این مژده به خانه ی کمان رفت
راه سفرت دلا نبستست
گاهی از خویش می توان رفت
ای گلبن تازه خار جورت
اول در پای باغبان رفت
با جذبه ی دام، بی پر و بال
بتوان چو سفیر از آشیان رفت
عاشق شمعست و قدر او را
وقتی دانند کز میان رفت
آوارگی کلیم خواهم
کز هند توان به اصفهان رفت
آسان پی دل نمی توان رفت
دل از پی درد او روان شد
منزل دنبال کاروان رفت
این مهمان نخوانده ی آه
شد خوار زبس، بر آسمان رفت
تیر تو گرفت کشور دل
این مژده به خانه ی کمان رفت
راه سفرت دلا نبستست
گاهی از خویش می توان رفت
ای گلبن تازه خار جورت
اول در پای باغبان رفت
با جذبه ی دام، بی پر و بال
بتوان چو سفیر از آشیان رفت
عاشق شمعست و قدر او را
وقتی دانند کز میان رفت
آوارگی کلیم خواهم
کز هند توان به اصفهان رفت
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۹۸ - آن درد که استخوان شکن نیست
آن درد که استخوان شکن نیست
معمار کهن بنای تن نیست
امروز چراغ اهل فقرم
چون فانوسم دو پیرهن نیست
نشنیده حدیث آشنائی
هر کس که به خویش در سخن نیست
لعل لب او نگین تنگیست
افسوس که جای نام من نیست
ما را ز کف اختیار رفته
جز باد به دست بادزن نیست
از جور تو ماجرا نخیزد
اینجاست که زخم را دهن نیست
ایام سیاه توبه ی ما
زلفیست که کوته از شکن نیست
دودیم به گلخن زمانه
ما را آرام در وطن نیست
در عریانی کلیم دارد
آن آسایش که در کفن نیست
معمار کهن بنای تن نیست
امروز چراغ اهل فقرم
چون فانوسم دو پیرهن نیست
نشنیده حدیث آشنائی
هر کس که به خویش در سخن نیست
لعل لب او نگین تنگیست
افسوس که جای نام من نیست
ما را ز کف اختیار رفته
جز باد به دست بادزن نیست
از جور تو ماجرا نخیزد
اینجاست که زخم را دهن نیست
ایام سیاه توبه ی ما
زلفیست که کوته از شکن نیست
دودیم به گلخن زمانه
ما را آرام در وطن نیست
در عریانی کلیم دارد
آن آسایش که در کفن نیست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۰۷ - آن یار گزین که خشمگین نیست
آن یار گزین که خشمگین نیست
خوشبوست گلی که آتشین نیست
همچون قلم از سیاه بختی
جز گریه مرا در آستین نیست
مگذر ز قمار بوسه بازی
آنجاست که نقش بد نشین نیست
دل آب ز آهن قفس خورد
دیگر ز بهشت دانه چین نیست
از بسکه دلم ز درد شادست
می سوزم و ناله ام حزین نیست
دردسری از خمار دارد
با زاهد اگر چه درد دین نیست
در عالم خاک پای مگذار
بیخار آنجا گل زمین نیست
قدر دونان ز بس بلندست
درد خم باده ته نشین نیست
آن لعل لب و نشان بوسه
این نقش بنام آن نگین نیست
تا چند کلیم شکوه از دل
آتشکده ایست بیش ازین نیست
خوشبوست گلی که آتشین نیست
همچون قلم از سیاه بختی
جز گریه مرا در آستین نیست
مگذر ز قمار بوسه بازی
آنجاست که نقش بد نشین نیست
دل آب ز آهن قفس خورد
دیگر ز بهشت دانه چین نیست
از بسکه دلم ز درد شادست
می سوزم و ناله ام حزین نیست
دردسری از خمار دارد
با زاهد اگر چه درد دین نیست
در عالم خاک پای مگذار
بیخار آنجا گل زمین نیست
قدر دونان ز بس بلندست
درد خم باده ته نشین نیست
آن لعل لب و نشان بوسه
این نقش بنام آن نگین نیست
تا چند کلیم شکوه از دل
آتشکده ایست بیش ازین نیست
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۷۲ - هر کس بتو دلربا نشیند
هر کس بتو دلربا نشیند
بسیار ز خود جدا نشیند
همچون هدفم سفید شد چشم
تا ناوک تو بجا نشیند
از بس تنگست بزم وصلت
جا نیست که نقش پا نشیند
مرغ الفت پرید ازین باغ
شبنم از گل جدا نشیند
باشد بلبت نشان دندان
نقشی که بمدعا نشیند
در دامن من فلک کند سیر
خاری که مرا بپا نشیند
از کوی وفا هر آنکه برخاست
در راه تو بیوفا نشیند
از راه وصال برنخیزد
گردی که بروی ما نشیند
در بزم جهان کلیم شمعست
می سوزد هر کجا نشیند
بسیار ز خود جدا نشیند
همچون هدفم سفید شد چشم
تا ناوک تو بجا نشیند
از بس تنگست بزم وصلت
جا نیست که نقش پا نشیند
مرغ الفت پرید ازین باغ
شبنم از گل جدا نشیند
باشد بلبت نشان دندان
نقشی که بمدعا نشیند
در دامن من فلک کند سیر
خاری که مرا بپا نشیند
از کوی وفا هر آنکه برخاست
در راه تو بیوفا نشیند
از راه وصال برنخیزد
گردی که بروی ما نشیند
در بزم جهان کلیم شمعست
می سوزد هر کجا نشیند
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۸۶ - جور تو ز پی فغان ندارد
جور تو ز پی فغان ندارد
زخم ستمت دهان ندارد
جان گرچه بچشم در نیاید
گمنامی آن میان ندارد
از بس دهن تو تنگدست است
نام ار بودش نشان ندارد
دل بی آبست و دیده ویران
بیمایه غم دکان ندارد
در باغ جهان دهان خندان
دیدم گل زعفران ندارد
او را هم از آن میان خبر نیست
زان گم شده کس نشان ندارد
افسانه وصل چیست دانی
بامیست که نردبان ندارد
در حشر دگر زما چه خواهند
غارت زده ارمغان ندارد
راحت مطلب کلیم از چرخ
چیزیست که آسمان ندارد
زخم ستمت دهان ندارد
جان گرچه بچشم در نیاید
گمنامی آن میان ندارد
از بس دهن تو تنگدست است
نام ار بودش نشان ندارد
دل بی آبست و دیده ویران
بیمایه غم دکان ندارد
در باغ جهان دهان خندان
دیدم گل زعفران ندارد
او را هم از آن میان خبر نیست
زان گم شده کس نشان ندارد
افسانه وصل چیست دانی
بامیست که نردبان ندارد
در حشر دگر زما چه خواهند
غارت زده ارمغان ندارد
راحت مطلب کلیم از چرخ
چیزیست که آسمان ندارد
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۳۰ - ماده تاریخ مسافرت آصفجاه به آگره و لاهور
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۳۲ - تاریخ مسافرت کلیم از هند به عراق