تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۶۳ - هر کرا در دل بود بازار یار
هر کرا در دل بود بازار یار
عمر و جان و دل کند در کار یار
خاصه آن بی دل که چون من یک زمان
بر زمین نشکیبد از دیدار یار
کبک را بین تا چگونه شد خجل
زان کرشمه کردن و رفتار یار
بنگر اندر گل که رشوت چون دهد
خون شود لعل از پی رخسار یار
در جهان فردوس اعلا دارد آنک
یک نفس بودست در پندار یار
در همه عالم ندیدم لذتی
خوشتر و شیرین‌تر از گفتار یار
همچو سنگ آید مرا یاقوت سرخ
بی لب یاقوت شکر بار یار
باد نوشین دوش گفتی ناگهان
چین زلف آشفت بر گلنار یار
زان قبل امروز مشک آلود گشت
خانه و بام و در و دیوار یار
رشک لعل و لولو اندر کوه و بحر
زان عقیق و لولو شهوار یار
شد دلم مسکین من در غم نژند
من ندانم پیش ازین هنجار یار
دست بر سر ماند چون کژدم دلم
زان دو زلفین سیه چون مار یار
هوش و عقلم برده‌اند از دل تمام
آن دو نرگس بر رخ چون نار یار
مر سنایی را فتاد این نادره
چون معزی گفت از اخبار یار
آنچه من می‌بینم از آزار یار
گر بگویم بشکنم بازار یار
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۶۷ - تا کی از ناموس هیهات ای پسر
تا کی از ناموس هیهات ای پسر
بامدادان جام می هات ای پسر
ساغری پر کن ز خون رز مرا
کاین دلم خون شد ز غمهات ای پسر
خوش بزی با دوستان یک دم بزن
دل بپرداز از مهمات ای پسر
بر نشاط و خرمی یک دم بزی
وقت کن ایام و ساعات ای پسر
هر کجا دلدادهٔ آواره‌ای
بینی او را کن مراعات ای پسر
چند بر طاعات ما راحت کنی
نیست ما را برگ طاعات ای پسر
عاشقان مست را وقت صبوح
سود کی بخشد مقالات ای پسر
هر زمان خوانی خراباتی مرا
چند باشی زین محالات ای پسر
کاشکی یک دم گذارندی مرا
در صف اهل خرابات ای پسر
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۶۸ - راحتی جان را به گفتار ای پسر
راحتی جان را به گفتار ای پسر
آفتی دل را به کردار ای پسر
هر چه باید داری از خوبی ولیک
نیست کردارت چو گفتار ای پسر
مهر و ماهی گر بدندی مهر و ماه
سرو قد و لاله رخسار ای پسر
بشکنی بازار خوبان جهان
چون فرود آیی به بازار ای پسر
خلقی از کار تو سرگردان شدند
تا کجا خواهد شدن کار ای پسر
همچو یعقوبند گریان زان که تو
یوسف عصری به دیدار ای پسر
عشق تو چون پای بند خلق شد
دست را آهسته بردار ای پسر
عاشق‌ست اکنون سنایی بر تو زار
رحم کن بر عاشق زار ای پسر
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۷۰ - حلقهٔ زلف تو در گوش ای پسر
حلقهٔ زلف تو در گوش ای پسر
عالمی افگنده در جوش ای پسر
کیست در عالم که بیند مر ترا
کش بجا ماند دل و هوش ای پسر
هم تویی ماه قدح‌گیر ای غلام
هم تویی سرو قباپوش ای پسر
سرو در بر دارم و مه در کنار
چون ترا دارم در آغوش ای پسر
بر جفا کاری چه کوشی ای غلام
بر وفاداری همی کوش ای پسر
امشب ای دلبر به دام آویختی
کز برم بگریختی دوش ای پسر
بوسهٔ نوشین همی بخش از عقیق
بادهٔ نوشین همی نوش ای پسر
کم کن این آزار و این بدها مجوی
میر داد اینجاست خاموش ای پسر
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۷۳ - من ترا ام حلقه در گوش ای پسر
من ترا ام حلقه در گوش ای پسر
پیش خود میدار و مفروش ای پسر
جام می بستان ز ساقی ای صنم
بوسه‌ای ده زان لب نوش ای پسر
چنگ بستان و قلندروار زن
تا به جان باز آورم هوش ای پسر
آنچه هجران تو با ما کرد دی
با خیالت گفته‌ام دوش ای پسر
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۷۵ - زلف چون زنجیر و چون قیر ای پسر
زلف چون زنجیر و چون قیر ای پسر
یک زمان از دوش برگیر ای پسر
زان که تا در بند و زنجیر توایم
از در بندیم و زنجیر ای پسر
عرصه تا کی کرد خواهی عارضین
چون گل بی خار برخیز ای پسر
هر زمان آیی به تیر انداختن
هم کمان در دست و هم تیر ای پسر
زان که چشم بد بدان عارض رسد
زود در ده بانگ تکبیر ای پسر
آن لب و دندان و آن شیرین زبان
انگبین‌ست و می و شیر ای پسر
جست نتواند دل از عشق تو هیچ
جست که تواند ز تقدیر ای پسر
پای بفشارد سنایی در غمت
تا به دست آیی به تدبیر ای پسر
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۸۸ - ای ز ما سیر آمده بدرود باش
ای ز ما سیر آمده بدرود باش
ما نه خشنودیم تو خشنود باش
کشته ما را گر فراقت ای صنم
تو به خون کشتگان ماخوذ باش
غرقه در دریای هجران توام
دلبرا دریاب ما را زود باش
هجر تو بر ما زیانی‌ها نمود
تو به وصلت دیگران را سود باش
در فراقت کار ما از دست شد
گر نگیری دست ما بدرود باش
ای سنایی در شبستان غمش
گر چه همچون نار بودی دود باش
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۸۹ - ای ز خوبی مست هان هشیار باش
ای ز خوبی مست هان هشیار باش
ور ز مستی خفته‌ای بیدار باش
از شراب شوق رویت عالمی
گشته مستانند هان هشیار باش
گر مه میخواره خوانندت رواست
می به شادی نوش و بی تیمار باش
خویشتن‌داری کن اندر کارها
خصم بر کارست هان بر کار باش
گاه بزم افروز عاشق سوز باش
گاه صاحب درد و دردی خوار باش
زینهاری دارم اندر گردنت
زینهار ای بت بران زنهار باش
چون ز خصمان خویشتن داری کنی
دستبردی بر جهان سالار باش
هم چنین از خویشتن داری مدام
تا توانی سر کش و عیار باش
بر در دیوار خود ایمن مباش
بر حذر هان از در و دیوار باش
کار تو باید که باشد بر نظام
کارهای عاشقان گو زار باش
گر سنایی از تو برخوردار نیست
تو ز بخت خویش برخوردار باش
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۹۲ - ای پسر میخواره و قلاش باش
ای پسر میخواره و قلاش باش
در میان حلقهٔ اوباش باش
راه بر پوشیدگی هرگز مرو
بر سر کویی که باشی فاش باش
مهر خوبان بر دل و جان نقش کن
سال و مه این نقش را نقاش باش
کم زنان را غاشیه بر دوش گیر
مجلس میخواره را فراش باش
گر نداری رو ز درگاه قدر
چاکر اینانج یا بکتاش باش
میر میران گر نباشی باک نیست
چون سنایی بندهٔ یکتاش باش
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۹۹ - بر من از عشقت شبیخون بود دوش
بر من از عشقت شبیخون بود دوش
آب چشمم قطرهٔ خون بود دوش
در دل از عشق تو دوزخ می‌نمود
در کنار از دیده جیحون بود دوش
ای توانگر همچو قارون از جمال
عاشق از عشق تو قارون بود دوش
ای به رخ ماه زمین بی روی تو
مونس من ماه گردون بود دوش
بی تو دوش از عمر نشمردم همی
کز شمار عمر بیرون بود دوش
چون شب دوشین شبی هرگز مباد
کز همه شبها غم افزون بود دوش
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۲۰۱ - از فلک در تاب بودم دی و دوش
از فلک در تاب بودم دی و دوش
وز غمت بی تاب بودم دی و دوش
با لب خشک از سرشک دیدگان
در میان آب بودم دی و دوش
گاه می‌خوردم گه از بحر دعا
روی در محراب بودم دی و دوش
بی رخ تو در میان بحر آب
با نبید ناب بودم دی و دوش
از کمان هجر در صحرای درد
تیر در پرتاب بودم دی و دوش
صحبت دیدار تو جستم همی
گر چه با اصحاب بودم دی و دوش
بی تو لرزان و طپان بر روی خاک
راست چون سیماب بودم دی و دوش
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۲۱۳ - تا دل من صید شد در دام عشق
تا دل من صید شد در دام عشق
باده شد جان من اندر جام عشق
آن بلا کز عاشقی من دیده‌ام
باز چون افتاده‌ام در دام عشق
در زمانم مست و بی‌سامان کند
جام شورانگیز درد آشام عشق
من خود از بیم بلای عاشقی
بر زبان می‌نگذرانم نام عشق
این عجب‌تر کز همه خلق جهان
نزد من باشد همه آرام عشق
جان و دین و دل همی خواهد ز من
این بدست از سوی جان پیغام عشق
جان و دین و دل فدا کردم بدو
تا مگر یک ره برآید کام عشق
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۲۲۵ - بستهٔ یار قلندر مانده‌ام
بستهٔ یار قلندر مانده‌ام
زان دو چشمش مست و کافر مانده‌ام
تا همه رویست یارم همچو گل
من همه دیده چو عبهر مانده‌ام
بر دم مار آمدم ناگاه پای
زان چو کژدم دست بر سر مانده‌ام
در هوای عشق و بند زلف او
هم معطل هم معطر مانده‌ام
بر امید آن دوتا مشکین رسن
پای تا سر همچو چنبر مانده‌ام
چنگ در زنجیر زلفینش زدم
لاجرم چون حلقه بر در مانده‌ام
دورم از تو تا به روزی چشم و دل
در میان آب و آذر مانده‌ام
از خیال او و اشک خود مقیم
دیده در خورشید و اختر مانده‌ام
هم ز چشمت وز دلت کز چشم و دل
اندر آبان و در آذر مانده‌ام
دخل و خرج روز شب را در میان
در سیه رویی چو دفتر مانده‌ام
افسری ننهاد ز آتش بر سرم
تا چنین نی خشک و نی تر مانده‌ام
سالها شد تا از آن آتش چو شمع
مرده فرق و زنده افسر مانده‌ام
مفلس و مخلص منم زیرا مرا
دل نماند و من ز دلبر مانده‌ام
عیسی اندر آسمان خر با زمین
من نه با عیسی نه با خر مانده‌ام
بی منست او تا سنایی با منست
با سنایی زین قبل درمانده‌ام
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۲۲۶ - تا بر آن روی چو ماه آموختم
تا بر آن روی چو ماه آموختم
عالمی بر خویشتن بفروختم
پاره کرده پردهٔ صبر و صلاح
دیدهٔ عقل و بصر بردوختم
رایت عشق از فلک بفراختم
تا چراغ وصل را افروختم
با بت آتش رخ اندر ساختم
خرمن طاعت به آتش سوختم
اسب در میدان وصلش تاختم
کعبهٔ وصلش ز هجران توختم
جامهٔ عفت برون انداختم
رندی و ناراستی آموختم
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۲۳۶ - گفتم از عشقش مگر بگریختم
گفتم از عشقش مگر بگریختم
خود به دام آمد کنون آویختم
گفتم از دل شور بنشانم مگر
شور ننشاندم که شور انگیختم
بند من در عشق آن بت سخت بود
سخت‌تر شد بند تا بگسیختم
عاشقان بر سر اگر ریزند خاک
من به جای خاک آتش ریختم
بر بناگوش سیاه مشک رنگ
از غمش کافور حسرت بیختم
عاجزم با چشم رنگ آمیز او
گر چه از صد گونه رنگ آمیختم
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۲۹۹ - جام را نام ای سنایی گنج کن
جام را نام ای سنایی گنج کن
راح در ده روح را بی رنج کن
این دل و جان طبیعت سنج را
یک زمان از می طریقت سنج کن
تاج جان پاک را در راه دل
مفرش جانان جان آهنج کن
کدخدای روح را در ملک عشق
بی تصرف چون شه شطرنج کن
عقل دین‌دار سلامت جوی را
سنگ شنگولی عشق الفنج کن
یا همه رخ گرد چون گلنار باش
یا همه دل باش و چون نارنج باش
با عمارت چند سازی همچو رنج
با خرابی ساز و همچون گنج باش
خاک و باد و آب و آتش دشمنند
برگذر زین چار و نوبت پنج کن
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۳۰۶ - تخم بد کردن نباید کاشتن
تخم بد کردن نباید کاشتن
پشت بر عاشق نباید داشتن
ای صنم ار تو بخواهی بنده را
زین سپس دانی نکوتر داشتن
چند ازین آیات نخوت خواندن
چند ازین رایات عجب افراشتن
نقش چین باید ز سینه محو کرد
صورت مهر و وفا بنگاشتن
چند ازین شاخ وفاها سوختن
چند ازین تخم جفاها کاشتن
خوب نبود بر چو من بیچاره‌ای
لشکر جور و جفا بگماشتن
زشت باشد با چو من درمانده‌ای
شرط و رسم مردمی نگذاشتن
در صف رندان و قلاشان خویش
کمترین کس بایدم پنداشتن
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۳۱۸ - ای نگار دلبر زیبای من
ای نگار دلبر زیبای من
شمع شهرافروز شهرآرای من
جز برای دیدنت دیده مباد
روشنایی دیدهٔ بینای من
جان و دل کردم فدای مهر تو
خاک پایت باد سر تا پای من
از همه خلقان دلارامم تویی
ای لطیف چابک زیبای من
چون قضیب خیزران گشتم نزار
در غمت ای خیزران بالای من
رحمت آری بر من و دستم گری
گر نیاری رحم بر من وای من
زار می‌نالم ز درد عشق زار
زان که تا تو نشنوی آوای من
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۳۲۷ - ساقیا برخیز و می در جام کن
ساقیا برخیز و می در جام کن
در خرابات خراب آرام کن
آتش ناپاکی اندر چرخ زن
خاک تیره بر سر ایام کن
صحبت زنار بندان پیشه‌گیر
خدمت جمشید آذرفام کن
با مغان اندر سفالی باده خور
دست با زردشتیان در جام کن
چون ترا گردون گردان رام کرد
مرکب ناراستی را رام کن
نام رندی بر تن خود کن درست
خویشتن را لاابالی نام کن
خویشتن را گر همی بایدت کام
چون سنایی مفلس خودکام کن
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۳۵۶ - عاشقم بر لعل شکرخای تو
عاشقم بر لعل شکرخای تو
فتنه‌ام بر قامت رعنای تو
ماه بر راه اوفتاد از روی تو
سرو شرمنده شد از بالای تو
پوست در تن خشک دارم همچو چنگ
از هوای چنگ روح افزای تو
جان من شد مسکن رنج و بلا
تا دل مسکین من شد جای تو
مرده را زنده کنی ز آوای خویش
پس دم عیسی شدست آوای تو
باز بنما روی خود ای ماهروی
گر پی وصلت بود سودای تو
تو دهی بوسه همی بر چنگ خویش
من دهم بوسه همی بر پای تو
گر سنایی گه گهی توبه کند
توبهٔ او بشکند لبهای تو