تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
خاقانی : ترجیعات
شمارهٔ ۷ - در مدح جلال الدین شروان شاه اخستان
جو به جو راز جهان بنمود صبح
مشک جو جو از دهان بنمود صبح
صبح گوئی زلف شب را عاشق است
کز دم عاشق نشان بنمود صبح
در وداع شب همانا خون گریست
روی خون آلود از آن بنمود صبح
جام فرعونی خبر ده تا کجاست
کاتش موسی عیان بنمود صبح
مرغ تیز آهنگ لختی پر فشاند
چون عمود زرفشان بنمود صبح
قفل رومی برگرفت از درج روز
چون کلید هندوان بنمود صبح
بر سماع کوس و بر رقص خروس
خرقه بازی در نهان بنمود صبح
نافهٔ شب را چو زد سیمین کلید
مشک تر در پرنیان بنمود صبح
بر محک شب سپیدی شد پدید
چون عیار آسمان بنمود صبح
تا برآرد یوسفی از چاه شب
دلو سیمین ریسمان بنمود صبح
در کمین شرق زال زر هنوز
پر عنقا دیدبان بنمود صبح
حلقه دیدستی به پشت آینه
حلقهٔ مه همچنان بنمود صبح
گوئی اندر بر حمایل چرخ را
خنجر شاه اخستان بنمود صبح
سام کیخسرو مکان در شرق و غرب
خضر اسکندر نشان در شرق و غرب
صبح خیزان وام جان درخواستند
داد عمری ز آسمان درخواستند
پیش کان قرا شود سبوح خوان
در صبوح عیش جان در خواستند
در مناجاتی که سرمستان کنند
جرم آن سبوح خوان در خواستند
نازنینانی که دیر آگه شدند
زود جام زرفشان درخواستند
چون به خوابی صبح ازیشان فوت شد
روز را رطل گران درخواستند
گر قدح‌های صبوحی شد ز دست
هم به رطلی عذر آن درخواستند
چون نهنگان از پی دریا کشی
ساغر کشتی نشان درخواستند
کوه زهره عاشقانند این چنین
کآتشین دریا چنان درخواستند
از زکات جرعهٔ دریاکشان
مفلسان گنج روان درخواستند
جور خواران را جهان انصاف داد
کز خود انصاف جهان درخواستند
ساقیان نیز از پی یک بوس خشک
با زر تر نقد جان درخواستند
چون کناری را بها گفتیم چند
صد بهای کاویان درخواستند
چرخ و انجم بر طراز روز نو
کنیت شاه اخستان درخواستند
بوالمظفر ظل حق چون آفتاب
مالک الملک جهان در شرق و غرب
پند آن پیر مغان یاد آورید
بانگ مرغ زند خوان یاد آورید
دجله دجله تا خط بغداد جام
می دهید و از کیان یاد آورد
خفتگان را در صبوح آگه کنید
پیل را هندوستان یاد آورید
دانهٔ مرغ بهشتی در دهید
مرغ جان را ز آشیان یاد آورید
بر شما بادا که خون رز خورید
خاکیان را در میان یاد آورید
خوان نهید و خوانچهٔ مستان کنید
بی‌خودان را زیر خوان یادآورید
چون ز جرعه خاک را رنگی دهید
هم به بوئی ز آسمان یاد آورید
خاص را در آستین جا کرده‌اید
عام را بر آستان یاد آورید
کعبتین را گر سه شش خواهید نقش
نام رندان بر زبان یادآورید
دوستان تشنه لب را زیر خاک
از نسیم جرعه دان یاد آورید
در شبستان چون زمانی خوش بوید
از شبیخون زمان یادآورید
روز شادی را شب غم درقفاست
چون در این باشید از آن یاد آورید
جام زر افشان به خاقانی دهید
خاطرش را درفشان یاد آورید
راویان را بر زبان تهنیت
مدحت شاه اخستان یاد آورید
کسری اسلام، خاقان کبیر
خسرو سلطان نشان در شرق و غرب
راز مستان از میان بیرون فتاد
الصبوح آواز آن بیرون فتاد
ساقی از قیفال خم می‌راند خون
طشت زرین ز آسمان بیرون فتاد
زاهد کوه آستینی برفشاند
ز او کلید خمستان بیرون فتاد
صوفی قرا کبودی چاک زد
ساغریش از بادبان بیرون فتاد
باد، دستار مؤذن در ربود
کعبتینی از میان بیرون فتاد
سبحه در کف می‌گذشتم بامداد
بانگ ناقوس مغان بیرون فتاد
مصحفی در بر حمایل داشتم
می فروشی از دکان بیرون فتاد
بند زر از مصحفم در وجه می
بستد و راز نهان بیرون فتاد
پشت خم در خم شدم وز درد خام
خوردم و هوش از روان بیرون فتاد
یک نشان از درد بر دراعه ماند
دوستی دید و نشان بیرون فتاد
دشمنان بیرون ندادند این حدیث
این حدیث از دوستان بیرون فتاد
جور می‌کش همچنین خاقانیا
خاصه کانصاف از جهان بیرون فتاد
کشتی بهروزی از دریای غیب
بر در شاه اخستان بیرون فتاد
چار ملت را سوم جمشید دان
بل دوم مهدیش خوان در شرق و غرب
کوس را دیدی فغان برخاسته
بانگ مرغان بین چنان برخاسته
اختران آبله مانند را
از رخ گردون نشان برخاسته
شب چو جعد زنگیان کوته شده
وز عذار آسمان برخاسته
روز چون رخسار ترکان از کمال
خال نقصان از میان برخاسته
مجلس از جام و تنوره گرم و خوش
باد و آتش زاین و آن برخاسته
آتش از انگشت بین سر بر زده
روم از هندوستان برخاسته
نغمهٔ مطرب شده چون نفخ صور
تا قیامت در جهان برخاسته
می چو عیسی و ز رومی ارغنون
غنهٔ انجیل‌خوان برخاسته
گوش بربط تا به چوب انباشته
ناله‌ش از راه زبان برخاسته
نای بی‌گوش و زبان بسته گلو
از ره چشمش فغان برخاسته
چنگ بین چون ناقهٔ لیلی وز او
بانگ مجنون هر زمان برخاسته
بهر دستینه رباب از جام و می
زر و بسد رایگان برخاسته
لحن زهره بر دف سیمین ماه
بر در شاه اخستان برخاسته
رایت و چتر جلال الدین سزد
صبح و شام آسمان در شرق و غرب
آن نه زلف است آنچنان آویخته
سلسله است از آسمان آویخته
سلسله گر بهر عدل آویختند
بهر ظلم است او چنان آویخته
حلقهٔ گوشت چو عیاران به حلق
زیر زلفت بین نهان آویخته
در سر زلف گنه کارت نگر
بی‌گناهان را روان آویخته
تا سرینت با میان درساخته است
کوهی از مویی روان آویخته
دل که با بار غمت پیوست، هست
مویی از کوه گران آویخته
هر زمان یاسج زنان صیاد وار
آئی از بازو کمان آویخته
آهوی چشمت بدان زنجیر زلف
جان شیران جهان آویخته
عنبرین دستارچه گرد رخت
طوق غبغب در میان آویخته
فتنه در فتراک تو بسته عنان
داد خواهان در عنان آویخته
ای به موئی آسمان را از جفا
بر سر من هر زمان آویخته
در تو آویزم چو مویی کز غمت
شد به مویی کار جان آویخته
جور بس کن خاصه چون کسری به عدل
شاه زنجیر امان آویخته
برق تیغش دیدبان در ملک و دین
ابر جودش میزبان در شرق و غرب
نامرادی را به جان در بسته‌ام
خدمت غم را میان در بسته‌ام
عالمی پر تیر باران جفاست
بر حقم گر چشم جان در بسته‌ام
آمدم تسلیم در هرچه آیدم
دیدهٔ امید از آن در بسته‌ام
سر به تیغ دشمنان در داده‌ام
در به روی دوستان در بسته‌ام
روز هم‌جنسان فرو شد لاجرم
روزن دل ز آسمان در بسته‌ام
سایهٔ خود هم نبینم تا زیم
آن چنان چشم از جهان در بسته‌ام
تا دم من گوش من هم نشنود
سوی لب راه فغان در بسته‌ام
تا نیاید غور این غم‌ها پدید
گریه را راه نهان در بسته‌ام
هرچه خواهد چرخ گو می‌کن ز جور
کز مکن گفتن زبان در بسته‌ام
راز مرغان را سلیمانی نماند
پیش دیوان ز آن دهان در بسته‌ام
بر زبانم مهر مردان کرده‌اند
همچو طفلان گفت از آن در بسته‌ام
خاک در لب کرد خاقانی و گفت
در فروشی را دکان در بسته‌ام
همت از کار جهان برداشته
دل به شاه شه‌نشان دربسته‌ام
کمترین اقطاع سگبانان اوست
قندهار و قیروان در شرق و غرب
گر جهان شاه جهان می‌خواندش
آسمان هم آسمان می‌خواندش
مفخر اول بشر خوانش که دهر
مهدی آخر زمان می‌خواندش
ز آنکه شیطان سوز و دجال افکن است
آدم مهدی مکان می‌خواندش
ور صدائی آید از طاق فلک
هم فلک کیوان نشان می‌خواندش
آهن تیغش دل اعدا بخورد
مردم، آهن خای از آن می‌خواندش
دیده‌ای دندان که خاید استخوان
کادمی هم استخوان می‌خواندش
خطبهٔ مدحش چو برخواند آفتاب
مشتری حرز امان می‌خواندش
سکهٔ قدرش چو بنوشت آسمان
ماه لوح غیب دان می‌خواندش
تیغ شه ماند به لوحی کز دو روی
ملک محراب کیان می‌خواندش
نصرت نو زاده تا با تیغ اوست
چرخ طفل لوح‌خوان می‌خواندش
ابجد تایید بین کز لوح ملک
طفل نصرت چون روان می‌خواندش
رنگ جبریل است تیغش را که عقل
وحی پیروزی رسان می‌خواندش
خصم شه تا عدهٔ‌دار آرزوست
عاقل آبستن نشان می‌خواندش
در شب و روزش دو خادم روز و شب
جوهر این و عنبر آن در شرق و غرب
دست و شمشیرش چنان بینی به هم
کآفتاب و آسمان بینی به هم
شاه ملت پاسبان را بر فلک
هفت سلطان پاسبان بینی به هم
از نهیبش در چهار ارکان خصم
چار طوفان هر زمان بینی به هم
آب خضر و نار موسی یافت شاه
عزم و حزمش زین و آن بینی به هم
شه سکندر قدر و اندر موکبش
خضر و موسی همعنان بینی به هم
حکم عزرائیل و برهان مسیح
در کف و تیغش عیان بینی به هم
دوست و دشمن را رضا و خشم او
عمر بخش و جان ستان بینی به هم
چون دو نفخ صور در خشم و رضاش
زهر و پازهر روان بینی به هم
خنجر سبزش چو سرخ آید به خون
حصرم و می را نشان بینی به هم
تا نه بس دیر از کمال عدل شاه
مصر و ری در شابران بینی به هم
از نسیم عدل او هر پنج وقت
چار ملت را امان بینی به هم
بر دعای دولتش در شش جهت
هفت مردان یک زبان بینی به هم
در ریاض عشرتش در هفت روز
هشت جنت نقل‌دان بینی به هم
کنیتش چون بشمری هر هشت حرف
نه فلک را حرز جان بینی به هم
خاص بهر لشکرش برساخت چرخ
ترک و هندو دیدبان در شرق و غرب
رمحش از طوفان نشان خواهد نمود
معجز نوح از سنان خواهد نمود
تیغ هندیش از مخالف سوختن
در خزر هندوستان خواهد نمود
بر ثبات دولت او تا ابد
جنبش عدلش نشان خواهد نمود
صبحگاهی کز شبیخون ران گشاد
تیغ چون خور خون‌فشان خواهد نمود
سرخی شام آگهی داده است از آنک
روز خوشی در جهان خواهد نمود
شبروی کرده کلنگ آسا به روز
همچو شاهین کامران خواهد نمود
حلق خصمت در تثاوب جان دهد
کو تمطی بر کمان خواهد نمود
چون کمان و تیر شد نون والقلم
نشرهٔ فتح این و آن خواهد نمود
جوشن ناخن تنش بدخواه را
تن چو ناخن ز استخوان خواهد نمود
شاه موسی کف چو خنجر برکشد
زیر ران طوری روان خواهد نمود
خصم فرعونی نسب هم‌چون زنان
دو کدان در زیر ران خواهد نمود
پنبه کن ای جان دشمن ز آن تنی
کو ز ترکش دو کدان خواهد نمود
سگ گزیده خصم و تیغ شه چو آب
کآتش مرگش عیان خواهد نمود
زله‌خوار تیغ و مور خوان اوست
وحش و طیر انس و جان در شرق و غرب
زیرکان کاسرار جان دانسته‌اند
علم جزوی ز آسمان دانسته‌اند
از رصدها سیزده سال دگر
خسف بادی در جهان دانسته‌اند
قرن‌ها را حکم پیشی کرده‌اند
تا قران‌ها در میان دانسته‌اند
در سر میزان ز جمع اختران
بیست و یک نوع از قران دانسته‌اند
نابریده برج خاکی را تمام
برج بادیشان مکان دانسته‌اند
گرچه هفت اختر به یک جا دیده‌اند
جای کیوان بر کران دانسته‌اند
من یقین دانم که ضد آن بود
کاین حکیمان از گمان دانسته‌اند
حکمشان باطل‌تر است از علمشان
کاختران را کامران دانسته‌اند
هفت هارون بر در سلطان غیب
از چه‌سان فرمان روان دانسته‌اند
هفت بیدق عاجز شاه قدر
از چه‌شان لجلاج سان دانسته‌اند
عارفان اجرام را در راه امر
هفت پیک رایگان دانسته‌اند
کار پیکان نامه بردن دان و بس
پیک را کی نامه‌خوان دانسته‌اند
دفع این طوفان بادی را سبب
دولت شاه اخستان دانسته‌اند
خاک درگاهش به عرض مصحف است
جای سوگند کیان در شرق و غرب
شاه مغرب کامران ملک باد
آفتاب خاندان ملک باد
پیش او هر تاجداری همچو تاج
پشت خم بر آستان ملک باد
از پی طغرای منشور ظفر
تیر حکمش بر کمان ملک باد
خطی او همچو خط استوا
ناگزیر آسمان ملک باد
ظل کعبش کاوفتد بر ساق عرش
زاد سرو بوستان ملک باد
تا به جان بینند جنبش سایه را
سایهٔ بالاش جان ملک باد
بهر تعویذ سلاطین از ثناش
اسم اعظم در زبان ملک باد
کام بختش چون دعای مادران
در اجابت هم‌عنان ملک باد
از سر تیغش چو داغ تازیان
ران شیران را نشان ملک باد
بر زبان ملک چون نامش رود
آب حیوان در دهان ملک باد
از شعاع طلعتش در جام می
نجم سعدین در قران ملک باد
بس بقائم ریخت با عدلش جهان
کو چو قائم در جهان ملک باد
فضل یزدان در ضمان عمر اوست
عمر او هم در ضمان ملک باد
بخت بادش پاسبان و اسلام را
باس عدل پاسبان در شرق و غرب
خاقانی : ترکیبات
شمارهٔ ۵ - در مدح ملک الوزراء مختار الدین
دوستی کو تا به جان دربستمی
پیش او جان را میان دربستمی
کاش در عالم دو یک‌دل دیدمی
تا دل از عالم بدان دربستمی
کو سواری بر سر میدان درد
تا به فتراکش عنان دربستمی
آفتابم بایدی با چشم درد
تا طبیبان را دکان دربستمی
درد از آن دارم که درد افزای نیست
کاش هستی تا به جان دربستمی
کو حریفی خوش که جان بفشاندمی
کو تنوری نو که نان در بستمی
سایهٔ دیوارم ار محرم شدی
در به روی انس و جان دربستمی
آه من گر ز آسمانه برشدی
من در هفت آسمان دربستمی
گر چلیپا داشتی آواز درد
هفت زنار از نهان دربستمی
گر مغان را راز مرغان دیدمی
دل به مرغ زندخوان دربستمی
گر به نامم بوی مردی نیستی
دست را رنگ زنان دربستمی
ورنه خون بودی حنوط عاشقان
کی قبا چون ارغوان دربستمی
هر جفا را مرحبائی گفتمی
گرنه پیش از لب زبان دربستمی
پردهٔ خاقانی افغان می‌درد
کاشکی راه فغان دربستمی
گر هم از دستور دستوریستی
دل به دستور جهان در بستمی
خواجهٔ سلطان نشان مختار دین
افسر گردن کشان سردار دین
یوسف دلها پدیدار آمده است
عاشقی را روز بازار آمده است
عندلیب عشق کار از سر گرفت
کان گلستان بر سر کار آمده است
دیودل باشیم و بر پاشیم جان
کن پری چهره پدیدار آمده است
نورهان خواهیم بوس از پای رخش
کآفتابش آسمان‌وار آمده است
دل جوی ندهد به بیاع فلک
کآفتابی را خریدار آمده است
هین تبر در شیشهٔ افلاک از آنک
گل به نیل جان غم‌خوار آمده است
شب قبای مه زره زد بنده‌وار
کن زره زلفین کله‌دار آمده است
از مژه در نعل اسبش دوختن
نعل اسبش لعل مسمار آمده است
از نثار خون دل در راه او
کرکس شب کبک منقار آمده است
دین فروشان را به بوی کفر او
طیلسان در وجه زنار آمده است
ما درم ریز از مژه وز گاز ما
نیم دینارش به آزار آمده است
خرج‌ها از گل شکر رفته است لیک
گازها بر نیم دینار آمده است
خاک ره پرنافهٔ مشک است از آنک
موکب زلفش به آوار آمده است
یاد او خورده است خاقانی از آن
بوسه گاهش دست خمار آمده است
نسخهٔ رویش چو توقیع وزیر
تا ابد تعویذ احرار آمده است
صاحب صاحب قران در عالم اوست
آصف الهام و سلیمان خاتم اوست
پیش درگاهش میان بست آسمان
محضر جاهش بر آن بست آسمان
مهدی آخر زمان شد کز درش
رخنهٔ آخر زمان بست آسمان
بر در او تا شود جلاد ظلم
ماه را بر آستان بست آسمان
روح شیدا شد ز هول موکبش
بهر هارونی میان بست آسمان
ز آن سلاسل آخشیجان یافت روح
زان جلاجل اختران بست آسمان
زیور امن از مثال امر او
بر جبین انس و جان بست آسمان
ز آن ملک را چون کبوتر بر درش
زیر بر خط امان بست آسمان
گنج‌های بکر سر پوشیده را
عقد بر صدر جهان بست آسمان
از سر کلکش جواهر وام کرد
بر کلاه فرقدان بست آسمان
تیر دون القلتین را از ثناش
آب بحرین در زبان بست آسمان
از حنوط جان خصم اوست شام
ز آن حجاب از زعفران بست آسمان
وز حنای دست بخت اوست صبح
ز آن نقاب از ارغوان بست آسمان
بهر بذلش نطفهٔ خورشید را
نقش در ارحام کان بست آسمان
وقت استقبال مهد بخت او
قبه در صحرای جان بست آسمان
چند گوئی عقد بخت او که بست
عقد بختش آسمان بست، آسمان
رای مختار آسمان آثار گشت
آسمان مجبور و او مختار گشت
روشنان ز آن حکم کاول کرده‌اند
دست آفت ز او معطل کرده‌اند
کار داران ازل بر دولتش
تا ابد فتوی مجمل کرده‌اند
از فلک پرسیدم این اسرار گفت
فتوی آن فتوی است کاول کرده‌اند
ایمن است از رستخیز افلاک از آنک
بر بقای او معول کرده‌اند
بر حمایل حوریان از نام او
هشت جنت هفت هیکل کرده‌اند
بحر مصروعی است از رشک سخاش
ز آن سرا پایش مسلسل کرده‌اند
بر فلک با دستبرد کلک او
از سماک رامح اعزل کرده‌اند
در نفاذ امر او بر بحر و بر
رایش از دست دو مرسل کرده‌اند
تا سعادت بخش انجم بخت اوست
حالا نحسین را مبدل کرده‌اند
انجم‌اند از بهر کلکش دوده‌سای
لاجرم جرم زحل، حل کرده‌اند
ز آهن هندی به عشقت تیغ او
چینیان چینی سجنجل کرده‌اند
آتشی کز جوهر اعدای اوست
هم بر اعدایش موکل کرده‌اند
دشمنانش کز فلک جستند سعی
تکیه بر بنیاد مختل کرده‌اند
شیشه ز آن بشکست و باده زان بریخت
کامتحان چشم احول کرده‌اند
راویان شعر من در مدح او
سخره بر راعشی و اخطل کرده‌اند
بر ثنای او روان خواهم فشاند
گنج معنی بر جهان خواهم فشاند
کلک او رخسار ملک آرای باد
دست او زلف ظفر پیرای باد
عدل او چون فضل و فضلش چون ربیع
این عطا بخش آن عطا بخشای باد
صیت او چون خضر و بختش چون مسیح
این زمین گرد آن فلک پیمای باد
از در افریقیه تا حد چین
نام او فاروق دین افزای باد
ظلم از اولرزان چو رایت روز باد
رایتش چون کوه پا بر جای باد
دشمنان سر بزرگش را چو بوم
حاصل از طاووس دولت، پای باد
حامله است اقبال مادر زاد او
قابله‌اش ناهید عشرت زای باد
دیدبان بام چارم چرخ را
نعل اسبش کحل عیسی‌سای باد
سکهٔ ایام را بر هر دو روی
نقش نامش صدر صادق رای باد
هیبتش در کاسهٔ سر خصم را
هم ز خون خصم می‌پالای باد
ز آن نی آتش تنش داغ سگی
بر سر شیران دندان خای باد
و آن سر نی در سرابستان فتح
سرو پیرای و سریر آرای باد
از گل راه و که دیوار او
مشتری بام مسیح اندای باد
آسمان در بوس و سجده بر درش
از لب و چهره زمین فرسای باد
این دعا را انسیان تحسین کنند
ختم کن تا قدسیان آمین کنند
انوری : غزلیات
غزل ۱۳ - در همه عالم وفاداری کجاست
در همه عالم وفاداری کجاست
غم به خروارست غمخواری کجاست
درد دل چندان که گنجد در ضمیر
حاصلست از عشق دلداری کجاست
گر به گیتی نیست دلداری مرا
ممکن است از بخت دل‌باری کجاست
اندرین ایام در باغ وفا
گر نمی‌روید گلی خاری کجاست
جان فدای یار کردن هست سهل
کاشکی یار بسی یاری کجاست
در جهان عاشقی بینم همی
یک جهان بی‌کار با کاری کجاست
انوری : غزلیات
غزل ۱۵ - تا دل مسکین من در کار تست
تا دل مسکین من در کار تست
آرزوی جان من دیدار تست
جان و دل در کار تو کردم فدا
کار من این بود دیگر کار تست
با تو نتوان کرد دست اندر کمر
هرچه خواهی کن که دولت یار تست
دل ترا دادم وگر جان بایدت
هم فدای لعل شکربار تست
شایدم گر جان و دل از دست رفت
ایمنم اندی که در زنهار تست
انوری : غزلیات
غزل ۲۰ - گلبن عشق تو بی‌خار آمدست
گلبن عشق تو بی‌خار آمدست
هر گلی را صد خریدار آمدست
عالمی را از جفای عشق تو
پای و پیشانی به دیوار آمدست
حسن را تا کرده‌ای بازار تیز
فتنه از خانه به بازار آمدست
باز کاری درگرفتستی مگر
نو گرفتی تازه در کار آمدست
تا ترا جان جهان خواند انوری
در جهان شوری پدیدار آمدست
انوری : غزلیات
غزل ۲۱ - پایم از عشق تو در سنگ آمدست
پایم از عشق تو در سنگ آمدست
عقل را با تو قبا تنگ آمدست
نام من هرگز نیاری بر زبان
آری از نامم ترا ننگ آمدست
هرچه دانی از جفا با من بکن
کت زبونی نیک در چنگ آمدست
هرکسی آمد به استقبال من
اندهانت چند فرسنگ آمدست
انوری پایت ز راهی بازکش
کاندران هر مرکبی لنگ آمدست
انوری : غزلیات
غزل ۳۱ - ای برادر عشق سودایی خوشست
ای برادر عشق سودایی خوشست
دوزخ اندر عاشقی جایی خوشست
در بیابان رهروان عشق را
زاب چشم خویش دریایی خوشست
غمگنان را هر زمان در کنج عشق
یاد نام دوست صحرایی خوشست
با خیال روی معشوق ای عجب
جام زهرآلود حلوایی خوشست
عمرها در رنج چون امروز و دی
بر امید بود فردایی خوشست
انوری : غزلیات
غزل ۳۸ - عشق تو دل را نکو پیرایه‌ایست
عشق تو دل را نکو پیرایه‌ایست
دیده را دیدار تو سرمایه‌ایست
تیر مژگان ترا خون ریختن
در طریق عشق کمتر پایه‌ایست
از وفا فرزند اندوه ترا
دل ز مادر مهربانتر دایه‌ایست
بنده گشت از بهر تو دل دیده را
گرچه دل را دیده بد همسایه‌ایست
زان مرا وصلت به دست هجر داد
کز پی هر آفتابی سایه‌ایست
انوری : غزلیات
غزل ۴۶ - عشق تو بی‌روی تو درد دلیست
عشق تو بی‌روی تو درد دلیست
مشکل عشق تو مشکل مشکلیست
بی‌تو در هر خانه دستی بر سریست
وز تو در هر کوی پایی در گلیست
بر در بتخانهٔ حسنت کنون
دست صبرم زیر سنگ باطلیست
شادی وصلت به هر دل کی رسد
تا ترا شکرانه بر هر غم دلیست
حاصلم در عشق تو بی‌حاصلیست
هیچ نتوان گفت نیکو حاصلیست
از تحیر هر زمانی در رهت
روی امیدم به دیگر منزلیست
کشتیی بر خشک می‌ران انوری
کاخر این دریای غم را ساحلیست
انوری : غزلیات
غزل ۵۰ - یار با من چون سر یاری نداشت
یار با من چون سر یاری نداشت
ذره‌ای در دل وفاداری نداشت
عاشقان بسیار دیدم در جهان
هیچ‌کس کس را بدین خواری نداشت
جان به ترک دل بگفت از بیم هجر
طاقت چندین جگرخواری نداشت
تا پدید آمد شراب عشق تو
هیچ عاشق برگ هشیاری نداشت
دل ز بی‌صبری همی زد لاف عشق
گفت دارم صبر پنداری نداشت
بار وصلش در جهان نگشاد کس
کاندرو در هجر سرباری نداشت
درد چشم من فزون شد بهر آنک
توتیای از صبر پنداری نداشت
انوری : غزلیات
غزل ۵۲ - رایت حسن تو از مه برگذشت
رایت حسن تو از مه برگذشت
با من این جور تو از حد درگذشت
آتش هجر توام خوش خوش بسوخت
آب اندوه توام از سر گذشت
نگذرد بر هیچ کس از عاشقان
آنچه دوش از عشق بر چاکر گذشت
گریهٔ من شور در عالم فکند
نالهٔ من از فلک برتر گذشت
دوش باز آمد خیالت پیش من
حال من چون دید از من درگذشت
دیده‌ام در پای او گوهر فشاند
تا چو می‌بگذشت بر گوهر گذشت
درگذشت اشک من از یاقوت سرخ
گرچه در زردی رخم از زر گذشت
پایهٔ حسنت به هر شهری رسید
لشکر عشقت به هر کشور گذشت
انوری : غزلیات
غزل ۷۵ - آرزوی روی تو جانم ببرد
آرزوی روی تو جانم ببرد
کافریهای تو ایمانم ببرد
از جهان ایمان و جانی داشتم
عشق تو هم این و هم آنم ببرد
غمزهات از بیخ وز بارم بکند
عشوهات از خان و از مانم ببرد
شحنهٔ عشقت دلم را چون بخواند
از حساب جعل خود جانم ببرد
عقل را گفتم که پنهان شو برو
کین همه پیدا و پنهانم ببرد
گفت اگر این بار دست از من بداشت
باز باز آمد به دستانم ببرد
انوری چند از شکایتهای عشق
کو فلان بگذاشت و بهمانم ببرد
این همه بگذار و می‌گوی انوری
آرزوی روی تو جانم ببرد
انوری : غزلیات
غزل ۸۰ - روی تو آرام دلها می‌برد
روی تو آرام دلها می‌برد
زلف تو زنهار جانها می‌خورد
تا برآمد فتنهٔ زلف و رخت
عافیت را کس به کس می‌نشمرد
منهی عشق به دست رنگ و بوی
راز دلها را به درها می‌برد
وقت باشد بر سر بازار عشق
کز تو یک غم دل به صد جان می‌خرد
بر سر کوی غمت چون دور چرخ
پای کس جز بر سر خود نسپرد
هست دل در پردهٔ وصل لبت
لاجرم زلف تو پرده‌اش می‌درد
پای در وصل لبت نتوان نهاد
تا سر زلف تو در سر ناورد
گویمت وصلی مرا گویی که صبر
تا دلم آن را طریقی بنگرد
جمله در اندیشه سازی کار وصل
تا تو بندیشی جهان می‌بگذرد
وعده را بر در مزن چندین به عذر
زندگانی را نگر چون می‌برد
گویی از من بگزران ای انوری
چون کنم می‌نگزرد می‌نگزرد
انوری : غزلیات
غزل ۱۰۴ - حسن تو بر ماه لشکر می‌کشد
حسن تو بر ماه لشکر می‌کشد
عشق تو بر عقل خنجر می‌کشد
خدمتش بر دست می‌گیرد فلک
هر کرا دست غمت برمی‌کشد
دست عشقت هرکرا دامن گرفت
دامن از هر دو جهان درمی‌کشد
از بر تو گر غمیم آرد رسول
جان به صد شادیش در بر می‌کشد
از همه بیش و کمی در مهر و حسن
دل به هر معیار کت برمی‌کشد
آنکه می‌گوید که از زلفت به تنگ
باد شب تا روز عنبر می‌کشد
من که باری سر به رشوت می‌دهم
زلف تو با این همه سر می‌کشد
انوری بر پایهٔ تو کی رسد
تا قبولت پایه بر تر می‌کشد
انوری : غزلیات
غزل ۱۱۶ - طاقت عشق تو زین بیشم نماند
طاقت عشق تو زین بیشم نماند
بیش از این بی‌تو سر خویشم نماند
راست می‌خواهی نخواهم بی‌تو عمر
برگ گفتار کمابیشم نماند
شد توانگر جانم از تیمار و غم
زان دل بی‌صبر درویشم نماند
تا گرفتم آشنایی با غمت
در جهان بیگانه و خویشم نماند
چون کنم تدبیر کارت چون کنم
چون دل تدبیراندیشم نماند
انوری تا کی از این کافربچه
کاعتقاد مذهب و کیشم نماند
انوری : غزلیات
غزل ۱۱۸ - در همه آفاق دلداری نماند
در همه آفاق دلداری نماند
در همه روی زمین یاری نماند
گل نماند اندر همه گلزار عشق
راستی باید نه گل خاری نماند
عقل با دل گفت کاندر باغ عشق
گرچه بر شاخ وفا باری نماند
یادگاری هم نماند آخر از آن
دل به بادی سرد گفت آری نماند
در جهان یک آشنا نگذاشت چرخ
چرخ را گویی جز این کاری نماند
گویی آخر این همه بیگانه‌اند
این ندانم آشنا یاری نماند
عشق را گفتم که صبرم اندکیست
گفت اینت بس که بسیاری نماند
انوری با خویشتن می‌ساز ازآنک
در دیار یار دیاری نماند
انوری : غزلیات
غزل ۱۲۲ - هرکرا عشقت به هم برمی‌زند
هرکرا عشقت به هم برمی‌زند
عاقبت چون حلقه بر در می‌زند
طالعی داری که از دست غمت
هرکرا دستیست بر سر می‌زند
در هوای تو ملک پر بفکند
این‌چنین کت حسن بر در می‌زند
من کیم کز عشق تو بر سر زنم
بر سر از عشق تو سنجر می‌زند
عشق را در سر مکن جور و جفا
عشق با ما خود برابر می‌زند
رای وصلت خواستم زو هجر گفت
این حریف این نقش کمتر می‌زند
درد هجرانت گرم اشکی دهد
عشق صدبارم به سر بر می‌زند
این نه بس کز عیش تلخ من لبت
خندهٔ شیرین چو شکر می‌زند
تیر غمزه‌ت را بگو آهسته‌تر
گرنه اندر روی کافر می‌زند
تو نشسته فارغ اندر گوشه‌ای
وین دعاگو حلقه بر در می‌زند
عاشقی هرگز مباد اندر جهان
عاشقی با کافری بر می‌زند
از تو خوبی چون سخن از انوری
هر زمانی لاف دیگر می‌زند
انوری : غزلیات
غزل ۱۲۷ - جان وصال تو تقاضا می‌کند
جان وصال تو تقاضا می‌کند
کز جهانش بی‌تو سودا می‌کند
بالله ار در کافری باشد روا
آنچه هجران تو با ما می‌کند
در بهای بوسه‌ای از من لبت
دل ببرد و دین تقاضا می‌کند
بارها گفتم که جان هم می‌دهم
همچنان امروز و فردا می‌کند
غارت جان می‌کند چشم خوشت
هیچ تاوان نیست زیبا می‌کند
زلف را گو یاری چشمت مکن
کانچه بتوان کرد تنها می‌کند
چند گویی راز پیدا می‌کنی
راز من ناز نو پیدا می‌کند
آتش دل گرچه پنهان می‌کنم
آب چشمم آشکارا می‌کند
آنچنان شوخی که گر گویند کیست
کانوری را عشق رسوا می‌کند
گرچه می‌دانم ولیکن رغم را
گویی ای مرد آن به عمدا می‌کند
انوری : غزلیات
غزل ۱۲۸ - دل به عشقش رخ به خون تر می‌کند
دل به عشقش رخ به خون تر می‌کند
جان ز جورش خاک بر سر می‌کند
می‌خورد خون دل و دل عشوهاش
می‌خورد چون نوش و باور می‌کند
گرچه پیش از وعده سوگندان خورد
آنهم از پیشم فرا تر می‌کند
گفتمش بس می‌کند چشمت جفا
گفت نیکو می‌کند گر می‌کند
عقل را چشم خوشش در نرد عشق
می‌دهد شش ضرب و ششدر می‌کند
زانکه تا دست سیاهش برنهند
زلفش اکنون دست هم در می‌کند
زر ندارم لاجرم بی‌موجبی
هر زمانم عیب دیگر می‌کند
گفت زر گفتم که جان، گفتا که خه
الحق این نقدم توانگر می‌کند
گفتم آخر جان به از زر گفت نه
لاجرم کار تو چون زر می‌کند
چون کنی خاکش همی بوس انوری
گرچه با خاکت برابر می‌کند
انوری : غزلیات
غزل ۱۲۹ - حسن تو عشق من افزون می‌کند
حسن تو عشق من افزون می‌کند
عشق او حالم دگرگون می‌کند
غمزه‌ای از چشم خونخوارش مرا
زهره کرد آب و جگر خون می‌کند
خندهٔ آن لعل عیسی دم مرا
هر دمی از گریه قارون می‌کند
بر تنم یک موی ازو آزاد نیست
من ندانم تا چه افسون می‌کند
حسن او در نرد خوبی داو خواست
خطش اکنون داو افزون می‌کند