تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۱۹۸ - بر دل نفس غمم سرآور
بر دل نفس غمم سرآور
چون ناله مرا زمن برآور
یا پایه آرزو بیفزای
یا خواهش ما ز در درآور
عمری ز هلاک تلخ تر رفت
مرگی ز حیات خوشتر آور
دردی به شکست ما برانگیز
نی نی علیی به خیبر آور
بی کاری ما گدازش ماست
زخمی به تراوش اندر آور
وانگاه ز ما به عرصه حشر
چسبیده تنی به بستر آور
ور زان که به هیچ می نیرزیم
ما را بربای و دیگر آور
رنگین چمنی ز شعله آرای
ابراهیمی ز آذر آور
آثار سهیل از یمن جوی
خورشید ز طرف خاور آور
لبهای به شکر درفشان را
دلهای به غم توانگر آور
جانهای به راحت آشنا را
طوبی بنشان و کوثر آور
ای ساخته غالب از نظیری
ها قطره ربای گوهر آور
چون ناله مرا زمن برآور
یا پایه آرزو بیفزای
یا خواهش ما ز در درآور
عمری ز هلاک تلخ تر رفت
مرگی ز حیات خوشتر آور
دردی به شکست ما برانگیز
نی نی علیی به خیبر آور
بی کاری ما گدازش ماست
زخمی به تراوش اندر آور
وانگاه ز ما به عرصه حشر
چسبیده تنی به بستر آور
ور زان که به هیچ می نیرزیم
ما را بربای و دیگر آور
رنگین چمنی ز شعله آرای
ابراهیمی ز آذر آور
آثار سهیل از یمن جوی
خورشید ز طرف خاور آور
لبهای به شکر درفشان را
دلهای به غم توانگر آور
جانهای به راحت آشنا را
طوبی بنشان و کوثر آور
ای ساخته غالب از نظیری
ها قطره ربای گوهر آور
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۳۲۲ - از جسم به جان نقاب تا کی؟
از جسم به جان نقاب تا کی؟
این گنج درین خراب تا کی؟
این گوهر پرفروغ یارب
آلوده خاک و آب تا کی؟
این راهرو مسالک قدس
وامانده خورد و خواب تا کی؟
بی تابی برق جز دمی نیست
ما وین همه اضطراب تا کی؟
جان در طلب نجات تا چند
دل در تعب عتاب تا کی؟
پرسش ز تو بی حساب باید
غمهای مرا حساب تا کی؟
غالب به چنین کشاکش اندر
یا حضرت بوتراب تا کی؟
این گنج درین خراب تا کی؟
این گوهر پرفروغ یارب
آلوده خاک و آب تا کی؟
این راهرو مسالک قدس
وامانده خورد و خواب تا کی؟
بی تابی برق جز دمی نیست
ما وین همه اضطراب تا کی؟
جان در طلب نجات تا چند
دل در تعب عتاب تا کی؟
پرسش ز تو بی حساب باید
غمهای مرا حساب تا کی؟
غالب به چنین کشاکش اندر
یا حضرت بوتراب تا کی؟
نجمالدین رازی : سایر اشعار
شماره ۳ - عشق آمد و کرد عقل غارت
نجمالدین رازی : سایر اشعار
شماره ۹ - دل بی تو ز تو خبر ندارد
نجمالدین رازی : سایر اشعار
شماره ۱۰ - ساقی تو بیار باده ز آن پیش
نجمالدین رازی : سایر اشعار
شماره ۱۱ - بر آتش عشق تو بسوزم
سعیدا : غزلیات
شماره ۱۴۸ - امروز که نوبهار معنی است
امروز که نوبهار معنی است
دل بلبل گلعذار معنی است
معنی ز دو عالم است بیرون
خوشحال کسی که یار معنی است
در عالم غیب، باز فکرم
پیوسته پی شکار معنی است
کبکی است خیال من خرامان
در دامن کوهسار معنی است
بیگانهٔ آشنا گدازی است
عمری است که این شعار معنی است
عقل از حرمش خبر ندارد
جز عشق که یار غار معنی است
با سیل سرشک [و] آه همراه
سرو لب جویبار معنی است
کیفی که خمار در پسش نیست
آن بادهٔ خوشگوار معنی است
بر درگه دل نهان سعیدا
ز اغیار در انتظار معنی است
دل بلبل گلعذار معنی است
معنی ز دو عالم است بیرون
خوشحال کسی که یار معنی است
در عالم غیب، باز فکرم
پیوسته پی شکار معنی است
کبکی است خیال من خرامان
در دامن کوهسار معنی است
بیگانهٔ آشنا گدازی است
عمری است که این شعار معنی است
عقل از حرمش خبر ندارد
جز عشق که یار غار معنی است
با سیل سرشک [و] آه همراه
سرو لب جویبار معنی است
کیفی که خمار در پسش نیست
آن بادهٔ خوشگوار معنی است
بر درگه دل نهان سعیدا
ز اغیار در انتظار معنی است
سعیدا : غزلیات
شماره ۵۱۱ - ناخورده شراب ناب مستیم
ناخورده شراب ناب مستیم
نادیده خدا خداپرستیم
خورشید با ما سجود دارد
هر چند که ما ز خاک پستیم
در کفر سواد اعظم عشق
زنار ز دست فقر بستیم
دیدیم جز او فنای مطلق
چه تحت و چه فوق هر چه هستیم
چون بحر خیال موج زن شد
در زورق فکر خود نشستیم
سرتا سر کاینات گشتیم
از قید قیود عقل جستیم
دیدیم طلسم بود و نابود
با سنگ محبتش شکستیم
جز کفر، رهی به دین ندیدیم
هر چند که مؤمن الستیم
بی نفی نشد ثبوت، واجب
از کفر به زور کفر، رستیم
در قبضهٔ قدرتیم چون ما
بیهوده به فکر قبض و بسطیم
بستیم نظر ز بد سعیدا
در خانهٔ عافیت نشستیم
نادیده خدا خداپرستیم
خورشید با ما سجود دارد
هر چند که ما ز خاک پستیم
در کفر سواد اعظم عشق
زنار ز دست فقر بستیم
دیدیم جز او فنای مطلق
چه تحت و چه فوق هر چه هستیم
چون بحر خیال موج زن شد
در زورق فکر خود نشستیم
سرتا سر کاینات گشتیم
از قید قیود عقل جستیم
دیدیم طلسم بود و نابود
با سنگ محبتش شکستیم
جز کفر، رهی به دین ندیدیم
هر چند که مؤمن الستیم
بی نفی نشد ثبوت، واجب
از کفر به زور کفر، رستیم
در قبضهٔ قدرتیم چون ما
بیهوده به فکر قبض و بسطیم
بستیم نظر ز بد سعیدا
در خانهٔ عافیت نشستیم
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۶۶ - گر جمله تویی تو، نیک و بد چیست؟
گر جمله تویی تو، نیک و بد چیست؟
ور جمله منم، پس این عدد چیست؟
گر جمله یکیست در حقیقت
فی الجمله حدیث نیک و بد چیست؟
حاجت بمدد ندارد آن یار
پس بانگ و فغان این مدد چیست؟
چون جمله کن و مکن ازو خاست
موقوف بفتوی خرد چیست؟
گفتی که: حدت زنم برین قول
از بهر خدا بگو: که حد چیست؟
گر بحر وجود نیست در جوش
این کوشش و جوشش ز بد چیست؟
چون جمله قبول حضرت اوست
قاسم، سخن قبول ورد چیست؟
ور جمله منم، پس این عدد چیست؟
گر جمله یکیست در حقیقت
فی الجمله حدیث نیک و بد چیست؟
حاجت بمدد ندارد آن یار
پس بانگ و فغان این مدد چیست؟
چون جمله کن و مکن ازو خاست
موقوف بفتوی خرد چیست؟
گفتی که: حدت زنم برین قول
از بهر خدا بگو: که حد چیست؟
گر بحر وجود نیست در جوش
این کوشش و جوشش ز بد چیست؟
چون جمله قبول حضرت اوست
قاسم، سخن قبول ورد چیست؟
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۶۸ - ای دوست، حکایت نهان چیست؟
ای دوست، حکایت نهان چیست؟
فی الجمله حدیث عاشقان چیست؟
گر نیست قیامت آشکارا
این فتنه و شور در جهان چیست؟
گر وقت رحیل نیست، برگوی
کین بانگ و خروش کاروان چیست؟
گر نیست سخاوتی ز سلطان
این جمله متاع رایگان چیست؟
گر سوز تو نیست در صوامع
این شور و نفیر صوفیان چیست؟
گر باده نمی خورند در کوی
پس حاصل امر کون فکان چیست؟
گر فصل بهار اعتدالست
پس سردی باد این خزان چیست؟
چون جمله درین مقام جمعیم
این تفرقه شک و گمان چیست؟
قاسم زر ناب گشت و صافی
فی الجمله حدیث امتحان چیست؟
فی الجمله حدیث عاشقان چیست؟
گر نیست قیامت آشکارا
این فتنه و شور در جهان چیست؟
گر وقت رحیل نیست، برگوی
کین بانگ و خروش کاروان چیست؟
گر نیست سخاوتی ز سلطان
این جمله متاع رایگان چیست؟
گر سوز تو نیست در صوامع
این شور و نفیر صوفیان چیست؟
گر باده نمی خورند در کوی
پس حاصل امر کون فکان چیست؟
گر فصل بهار اعتدالست
پس سردی باد این خزان چیست؟
چون جمله درین مقام جمعیم
این تفرقه شک و گمان چیست؟
قاسم زر ناب گشت و صافی
فی الجمله حدیث امتحان چیست؟
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۷۹ - تا با خودم از خودم خبر نیست
تا با خودم از خودم خبر نیست
چون با یارم ز من اثر نیست
چندانکه دویدم اندرین کوی
از کوچه یار ره بدر نیست
ای زاهد خشک، بگذر از من
چون با تو مرا سر سفر نیست
در کوچه زاهدان رسیدم
از شیوه عاشقی خبر نیست
پروانه شدم بعشق آن شمع
این قصه حدیث مختصر نیست
هر دل که نظر نگه ندارد
در راه تو صاحب نظر نیست
قاسم بدری رسید، کان در
از شیوه دوست ره بدر نیست
چون با یارم ز من اثر نیست
چندانکه دویدم اندرین کوی
از کوچه یار ره بدر نیست
ای زاهد خشک، بگذر از من
چون با تو مرا سر سفر نیست
در کوچه زاهدان رسیدم
از شیوه عاشقی خبر نیست
پروانه شدم بعشق آن شمع
این قصه حدیث مختصر نیست
هر دل که نظر نگه ندارد
در راه تو صاحب نظر نیست
قاسم بدری رسید، کان در
از شیوه دوست ره بدر نیست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۴۰ - آن خواجه سر بشر ندارد
آن خواجه سر بشر ندارد
پیداست که رو بشر ندارد
هر چندکه عالم و مطیعست
در صنف غزا سپر ندارد
نگذشت ز علم و زهد هرگز
زیرا سر این سفر ندارد
از شاخ شجر حدیث گوید
اما خبر از ثمر ندارد
در بحر محاورست،چه سود؟
چون سود ز بحر بر ندارد
در ظلمت جهل می رود راه
از نور یقین خبر ندارد
در بحر فناست جان قاسم
جایی که ملک گذر ندارد
پیداست که رو بشر ندارد
هر چندکه عالم و مطیعست
در صنف غزا سپر ندارد
نگذشت ز علم و زهد هرگز
زیرا سر این سفر ندارد
از شاخ شجر حدیث گوید
اما خبر از ثمر ندارد
در بحر محاورست،چه سود؟
چون سود ز بحر بر ندارد
در ظلمت جهل می رود راه
از نور یقین خبر ندارد
در بحر فناست جان قاسم
جایی که ملک گذر ندارد
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۶۹ - جانا، بجز از تو کس نداریم
جانا، بجز از تو کس نداریم
وز لطف تو بس امیدواریم
ما بوی تو از ازل شنیدیم
تا روز ابد در انتظاریم
گویند بما: شما چه قومید؟
قومی که ازو بسر نداریم
با عقل معاد آشناییم
وز عقل معاش برکناریم
در آرزوی وصال مستیم
در شیوه عشق بی قراریم
گفتم که: خمارم ازمیت، گفت :
از بهر خمار تو خم آریم
قاسم، بکجا رویم ازین در؟
به زان نبود که جان سپاریم؟
وز لطف تو بس امیدواریم
ما بوی تو از ازل شنیدیم
تا روز ابد در انتظاریم
گویند بما: شما چه قومید؟
قومی که ازو بسر نداریم
با عقل معاد آشناییم
وز عقل معاش برکناریم
در آرزوی وصال مستیم
در شیوه عشق بی قراریم
گفتم که: خمارم ازمیت، گفت :
از بهر خمار تو خم آریم
قاسم، بکجا رویم ازین در؟
به زان نبود که جان سپاریم؟
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۷۱ - غیر از تو کس دگر نداریم
غیر از تو کس دگر نداریم
وز تو نفسی بسر نداریم
ماییم و دلی بهر دو عالم
جز کوی تو مستقر نداریم
گویند که: عشق عار و عیبست
ما خود بجز این هنر نداریم
با عقل معاد آشناییم
این عقل معاش اگر نداریم
ما عاشق جلوهای یاریم
والله که سر سفر نداریم
مالامالست جام توحید
ما باده مختصر نداریم
قاسم ز غم تو بی خبر شد
شاید، که ز خود خبر نداریم
وز تو نفسی بسر نداریم
ماییم و دلی بهر دو عالم
جز کوی تو مستقر نداریم
گویند که: عشق عار و عیبست
ما خود بجز این هنر نداریم
با عقل معاد آشناییم
این عقل معاش اگر نداریم
ما عاشق جلوهای یاریم
والله که سر سفر نداریم
مالامالست جام توحید
ما باده مختصر نداریم
قاسم ز غم تو بی خبر شد
شاید، که ز خود خبر نداریم
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۴۷۳ - ما عاشق و رند و پاکبازیم
ما عاشق و رند و پاکبازیم
در قبله عشق در نمازیم
در سوز بمانده ایم چون عود
در چنگ غمیم، تا چه سازیم؟
تا ذره ای از وجود باقیست
در بوته عشق می گدازیم
ما را سگ کوی خویشتن خواند
شاید که بدین شرف بنازیم
هرچند حبیب ناز دارد
ما معتکف در نیازیم
رندیم و قمارباز، اما
در ششدر عشق کژ نبازیم
بر جان چو ارغنون قاسم
صد پرده راز می نوازیم
در قبله عشق در نمازیم
در سوز بمانده ایم چون عود
در چنگ غمیم، تا چه سازیم؟
تا ذره ای از وجود باقیست
در بوته عشق می گدازیم
ما را سگ کوی خویشتن خواند
شاید که بدین شرف بنازیم
هرچند حبیب ناز دارد
ما معتکف در نیازیم
رندیم و قمارباز، اما
در ششدر عشق کژ نبازیم
بر جان چو ارغنون قاسم
صد پرده راز می نوازیم
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۲۵ - گر ره به تو هست، چیست فرمان؟
گر ره به تو هست، چیست فرمان؟
ور ره به تو نیست، چیست درمان؟
گر شوق تو نیست در خرابات
پس چیست خروش و ذوق مستان؟
گر سوز تو نیست در صوامع
این سوز و نیاز چیست؟ ای جان
گر نیست صفات لایزالی
بر صدق کمال چیست برهان؟
جان را به مراد دل رساندن
بر ما دشوار و بر تو آسان
دردم به کرم زیاده فرمای
ای مرهم ریش دردمندان
یک جرعه به جان قاسمی ریز
ای بحر کمال و عین عرفان
ور ره به تو نیست، چیست درمان؟
گر شوق تو نیست در خرابات
پس چیست خروش و ذوق مستان؟
گر سوز تو نیست در صوامع
این سوز و نیاز چیست؟ ای جان
گر نیست صفات لایزالی
بر صدق کمال چیست برهان؟
جان را به مراد دل رساندن
بر ما دشوار و بر تو آسان
دردم به کرم زیاده فرمای
ای مرهم ریش دردمندان
یک جرعه به جان قاسمی ریز
ای بحر کمال و عین عرفان
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۰۷ - چه ذوق نیستی یابی؟ که هستی
چه ذوق نیستی یابی؟ که هستی
ببالا کی توانی شد؟ که پستی
بدان، صوفی صاف، این مسئلت را:
ز ما دوری اگر از خود نرستی
بسی با عاقلان همراه بودی
ولی با عاشقان کمتر نشستی
اگر مردی، از این عهد برون آی
که اندر عهده روز الستی
همه یاران بمنزلگه رسیدند
تو غافل مانده ای در بت پرستی
چه بودت؟ چیست آخر؟ راست برگوی
چو دیگ عاشقان در غلغلستی
بیا،قاسم، دل از اغیار بردار
توجه کن بحق، هرجا که هستی
ببالا کی توانی شد؟ که پستی
بدان، صوفی صاف، این مسئلت را:
ز ما دوری اگر از خود نرستی
بسی با عاقلان همراه بودی
ولی با عاشقان کمتر نشستی
اگر مردی، از این عهد برون آی
که اندر عهده روز الستی
همه یاران بمنزلگه رسیدند
تو غافل مانده ای در بت پرستی
چه بودت؟ چیست آخر؟ راست برگوی
چو دیگ عاشقان در غلغلستی
بیا،قاسم، دل از اغیار بردار
توجه کن بحق، هرجا که هستی
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۳۲ - من عشقم و عشق من چه پرسی؟
من عشقم و عشق من چه پرسی؟
جانم همگی، ز تن چه پرسی؟
از سر تا پای محو یارم
اینست سخن، سخن چه پرسی؟
از پرتو آفتاب حسنش
کارم همه شد حسن، چه پرسی؟
پروای مدیح دوست هم نیست
از دشمن طعنه زن چه پرسی؟
از غمزه یار فتنه برخاست
زان غمزه پر فتن چه پرسی؟
ذرات وجود مست عشقند
از باده ذوالمنن چه پرسی؟
قاسم، که فنا شدست، از وی
افسانه ما و من چه پرسی؟
جانم همگی، ز تن چه پرسی؟
از سر تا پای محو یارم
اینست سخن، سخن چه پرسی؟
از پرتو آفتاب حسنش
کارم همه شد حسن، چه پرسی؟
پروای مدیح دوست هم نیست
از دشمن طعنه زن چه پرسی؟
از غمزه یار فتنه برخاست
زان غمزه پر فتن چه پرسی؟
ذرات وجود مست عشقند
از باده ذوالمنن چه پرسی؟
قاسم، که فنا شدست، از وی
افسانه ما و من چه پرسی؟
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۷۷ - درمانده ام از غم جدایی
درمانده ام از غم جدایی
ای عشق گره گشا کجایی؟
بیگانه مشو ز آشنایان
پیش آی، که نیک آشنایی
دل غرقه بحر تست، جاوید
ای گوهر فرد دلربایی
هر لحظه درود می فرستم
آن دم که سرود می سرایی
در موت و حیات چاره سازی
در کعبه و دیر رهنمایی
در هر دو جهان بجود فردی
در ملک وجود پادشایی
قاسم ز سر وجود برخاست
از جود تو می کند گدایی
ای عشق گره گشا کجایی؟
بیگانه مشو ز آشنایان
پیش آی، که نیک آشنایی
دل غرقه بحر تست، جاوید
ای گوهر فرد دلربایی
هر لحظه درود می فرستم
آن دم که سرود می سرایی
در موت و حیات چاره سازی
در کعبه و دیر رهنمایی
در هر دو جهان بجود فردی
در ملک وجود پادشایی
قاسم ز سر وجود برخاست
از جود تو می کند گدایی
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵ - بی غنچه و لاله داغ پیدا