عبارات مورد جستجو در ۶۵۹۰ گوهر پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۴۴۹ - ای که مهجوری عشاق روا میداری
ای که مهجوری عشاق روا میداری
عاشقان را ز بر خویش جدا میداری
تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب
به امیدی که در این ره به خدا میداری
دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن
به از این دار نگاهش که مرا میداری
ساغر ما که حریفان دگر مینوشند
ما تحمل نکنیم ار تو روا میداری
ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود میبری و زحمت ما میداری
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم
از که مینالی و فریاد چرا میداری
حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند
سعی نابرده چه امید عطا میداری
عاشقان را ز بر خویش جدا میداری
تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب
به امیدی که در این ره به خدا میداری
دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن
به از این دار نگاهش که مرا میداری
ساغر ما که حریفان دگر مینوشند
ما تحمل نکنیم ار تو روا میداری
ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود میبری و زحمت ما میداری
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم
از که مینالی و فریاد چرا میداری
حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند
سعی نابرده چه امید عطا میداری
حافظ : غزلیات
غزل ۴۵۶ - نوبهار است در آن کوش که خوش دل باشی
نوبهار است در آن کوش که خوش دل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین میدهدت پند ولی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی
نقد عمرت ببرد غصه ی دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصه ی مشکل باشی
گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین میدهدت پند ولی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی
نقد عمرت ببرد غصه ی دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصه ی مشکل باشی
گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۵۸ - ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
نقطه ی عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای
ور خود از تخمه ی جمشید و فریدون باشی
ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
چند و چند از غم ایام جگرخون باشی
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است
هیچ خوش دل نپسندد که تو محزون باشی
بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
نقطه ی عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای
ور خود از تخمه ی جمشید و فریدون باشی
ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
چند و چند از غم ایام جگرخون باشی
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است
هیچ خوش دل نپسندد که تو محزون باشی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۶۰ - سلیمی منذ حلت بالعراق
سلیمی منذ حلت بالعراق
الاقی من نواها ما الاقی
الا ای ساروان منزل دوست
الی رکبانکم طال اشتیاقی
خرد در زنده رود انداز و می نوش
به گلبانگ جوانان عراقی
ربیع العمر فی مرعی حماکم
حماک الله یا عهد التلاقی
بیا ساقی بده رطل گرانم
سقاک الله من کاس دهاق
جوانی باز میآرد به یادم
سماع چنگ و دست افشان ساقی
می باقی بده تا مست و خوشدل
به یاران برفشانم عمر باقی
درونم خون شد از نادیدن دوست
الا تعسا لایام الفراق
دموعی بعدکم لا تحقروها
فکم بحر عمیق من سواقی
دمی با نیک خواهان متفق باش
غنیمت دان امور اتفاقی
بساز ای مطرب خوش خوان خوش گو
به شعر فارسی صوت عراقی
عروسی بس خوشی ای دختر رز
ولی گه گه سزاوار طلاقی
مسیحای مجرد را برازد
که با خورشید سازد هم وثاقی
وصال دوستان روزی ما نیست
بخوان حافظ غزلهای فراقی
الاقی من نواها ما الاقی
الا ای ساروان منزل دوست
الی رکبانکم طال اشتیاقی
خرد در زنده رود انداز و می نوش
به گلبانگ جوانان عراقی
ربیع العمر فی مرعی حماکم
حماک الله یا عهد التلاقی
بیا ساقی بده رطل گرانم
سقاک الله من کاس دهاق
جوانی باز میآرد به یادم
سماع چنگ و دست افشان ساقی
می باقی بده تا مست و خوشدل
به یاران برفشانم عمر باقی
درونم خون شد از نادیدن دوست
الا تعسا لایام الفراق
دموعی بعدکم لا تحقروها
فکم بحر عمیق من سواقی
دمی با نیک خواهان متفق باش
غنیمت دان امور اتفاقی
بساز ای مطرب خوش خوان خوش گو
به شعر فارسی صوت عراقی
عروسی بس خوشی ای دختر رز
ولی گه گه سزاوار طلاقی
مسیحای مجرد را برازد
که با خورشید سازد هم وثاقی
وصال دوستان روزی ما نیست
بخوان حافظ غزلهای فراقی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۶۶ - این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
وین دفتر بیمعنی غرق می ناب اولی
چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم
در کنج خراباتی افتاده خراب اولی
چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی
هم سینه پر از آتش هم دیده پرآب اولی
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت
این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی
تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست
در سر هوس ساقی در دست شراب اولی
از همچو تو دلداری دل برنکنم آری
چون تاب کشم باری زان زلف به تاب اولی
چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی
رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی
وین دفتر بیمعنی غرق می ناب اولی
چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم
در کنج خراباتی افتاده خراب اولی
چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی
هم سینه پر از آتش هم دیده پرآب اولی
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت
این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی
تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست
در سر هوس ساقی در دست شراب اولی
از همچو تو دلداری دل برنکنم آری
چون تاب کشم باری زان زلف به تاب اولی
چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی
رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۷۱ - ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
کجاست پیک صبا گر همیکند کرمی
قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق
چو شبنمی است که بر بحر میکشد رقمی
بیا که خرقه من گر چه رهن میکدههاست
ز مال وقف نبینی به نام من درمی
حدیث چون و چرا درد سر دهد ای دل
پیاله گیر و بیاسا ز عمر خویش دمی
طبیب راه نشین درد عشق نشناسد
برو به دست کن ای مرده دل مسیح دمی
دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم
به آن که بر در میخانه برکشم علمی
بیا که وقت شناسان دو کون بفروشند
به یک پیاله می صاف و صحبت صنمی
دوام عیش و تنعم نه شیوه عشق است
اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی
نمیکنم گلهای لیک ابر رحمت دوست
به کشته زار جگرتشنگان نداد نمی
چرا به یک نی قندش نمیخرند آن کس
که کرد صد شکرافشانی از نی قلمی
سزای قدر تو شاها به دست حافظ نیست
جز از دعای شبی و نیاز صبحدمی
کجاست پیک صبا گر همیکند کرمی
قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق
چو شبنمی است که بر بحر میکشد رقمی
بیا که خرقه من گر چه رهن میکدههاست
ز مال وقف نبینی به نام من درمی
حدیث چون و چرا درد سر دهد ای دل
پیاله گیر و بیاسا ز عمر خویش دمی
طبیب راه نشین درد عشق نشناسد
برو به دست کن ای مرده دل مسیح دمی
دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم
به آن که بر در میخانه برکشم علمی
بیا که وقت شناسان دو کون بفروشند
به یک پیاله می صاف و صحبت صنمی
دوام عیش و تنعم نه شیوه عشق است
اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی
نمیکنم گلهای لیک ابر رحمت دوست
به کشته زار جگرتشنگان نداد نمی
چرا به یک نی قندش نمیخرند آن کس
که کرد صد شکرافشانی از نی قلمی
سزای قدر تو شاها به دست حافظ نیست
جز از دعای شبی و نیاز صبحدمی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۷۳ - وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
وقت را غنیمت دان آن قدر که بتْوانی
حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
کامبخشیِ گردون عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت دادِ عیش بستانی
باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد
گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا! مکن کاری کآورد پشیمانی
محتسب نمیداند این قدر که صوفی را
جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی
با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ
کاین همه نمیارزد شغل عالم فانی
یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی
کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت
با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
میروی و مژگانت خون خلق میریزد
تیز میروی جانا ترسمت فرومانی
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن
ابروی کماندارت میبرد به پیشانی
جمع کن به احسانی حافظ پریشان را
ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
گر تو فارغی از ما ای نگار سنگیندل
حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی
حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
کامبخشیِ گردون عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت دادِ عیش بستانی
باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد
گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا! مکن کاری کآورد پشیمانی
محتسب نمیداند این قدر که صوفی را
جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی
با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز
در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ
کاین همه نمیارزد شغل عالم فانی
یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی
کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت
با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
میروی و مژگانت خون خلق میریزد
تیز میروی جانا ترسمت فرومانی
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن
ابروی کماندارت میبرد به پیشانی
جمع کن به احسانی حافظ پریشان را
ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
گر تو فارغی از ما ای نگار سنگیندل
حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۷۷ - دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
فراغتی و کتابی و گوشه چمنی
من این مقام به دنیا و آخرت ندهم
اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی
هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد
فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی
ز تندباد حوادث نمیتوان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یا سمنی
ببین در آینه جام نقش بندی غیب
که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی
فراغتی و کتابی و گوشه چمنی
من این مقام به دنیا و آخرت ندهم
اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی
هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد
فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی
ز تندباد حوادث نمیتوان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یا سمنی
ببین در آینه جام نقش بندی غیب
که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۸۶ - بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی
بلبل، ز شاخِ سرو، به گلبانگِ پهلوی
میخوانْد دوش، درسِ مقاماتِ معنوی
یعنی بیا، که آتشِ موسی، نمودْ گُل
تا از درخت، نکتهٔ توحید بشنوی
مرغان باغ، قافیهسنجند و بذلهگوی
تا خواجه مِی خورَد، به غزلهای پهلوی
جمشید، جز حکایتِ جام، از جهان نَبُرد
زنهار! دل مَبَند، بر اسبابِ دنیوی
این قصّهٔ عجب شِنو از بختِ واژگون
ما را بِکُشت یار، به انفاسِ عیسَوی
خوش، وقتِ بوریا و گدایی و خوابِ امن
کاین عیش، نیست درخورِ اُورَنگِ خسروی
چَشمت، به غَمزه، خانهٔ مردم، خراب کرد
مَخموریت مَباد، که خوش مَست میرَوی
دهقان سالخورده، چه خوش گفت با پسر
کای نورِ چشمِ من! به جز از کِشته، نَدرَوی
ساقی، مگر وظیفهٔ حافظ، زیاده داد
کآشفته گَشت، طُرّهٔ دَستارِ مولوی
میخوانْد دوش، درسِ مقاماتِ معنوی
یعنی بیا، که آتشِ موسی، نمودْ گُل
تا از درخت، نکتهٔ توحید بشنوی
مرغان باغ، قافیهسنجند و بذلهگوی
تا خواجه مِی خورَد، به غزلهای پهلوی
جمشید، جز حکایتِ جام، از جهان نَبُرد
زنهار! دل مَبَند، بر اسبابِ دنیوی
این قصّهٔ عجب شِنو از بختِ واژگون
ما را بِکُشت یار، به انفاسِ عیسَوی
خوش، وقتِ بوریا و گدایی و خوابِ امن
کاین عیش، نیست درخورِ اُورَنگِ خسروی
چَشمت، به غَمزه، خانهٔ مردم، خراب کرد
مَخموریت مَباد، که خوش مَست میرَوی
دهقان سالخورده، چه خوش گفت با پسر
کای نورِ چشمِ من! به جز از کِشته، نَدرَوی
ساقی، مگر وظیفهٔ حافظ، زیاده داد
کآشفته گَشت، طُرّهٔ دَستارِ مولوی
مولوی : غزلیات
غزل ۳۸ - رستم ازین نفس و هوی، زنده بلا مرده بلا
رَسْتَم ازین نَفْس و هَوی، زنده بِلا مُرده بِلا
زنده و مُرده وَطَنَم، نیست به جُز فَضْلِ خدا
رَسْتَم ازین بیت و غَزَل، ای شَه و سُلطانِ اَزَل
مُفْتَعِلُن مُفْتَعِلُن مُفْتَعِلُن کُشت مَرا
قافیه و مَغْلَطه را، گو همه سیلاب بِبَر
پُوست بُوَد، پوست بُوَد، دَرخورِ مغزِ شُعَرا
ای خَمُشیْ مَغزِ مَنی، پَردۀ آن نَغْزِ مَنی
کمتر فَضْلِ خَمُشی، کِش نَبُوَد خوف و رَجا
بَر دِهِ ویران نَبُوَد عُشرِ زمین، کوچ و قَلان
مَست و خَرابَم، مَطَلَب در سُخَنَم نَقد و خَطا
تا که خَرابَم نکُند، کِی دَهَد آن گنج به من؟
تا که به سِیْلَم نَدَهَد، کِی کَشَدم بَحرِ عَطا؟
مَردِ سخن را چه خَبَر، از خَمُشی هَمچو شِکَر
خُشک چه داند چه بُوَد، تَرْلَلَلا تَرْلَلَلا
آیِنهامْ آیِنهام، مَردِ مَقالات نِهاَم
دیده شود حالِ من اَرْ چَشم شود گوشِ شما
دست فَشانَم چو شَجَر، چَرخ زَنانْ همچو قَمَر
چَرخِ من از رَنگِ زمینْ پاکتَر از چَرخِ سَما
عارفِ گویندهْ بِگو، تا که دُعایِ تو کُنم
چون که خوش و مَست شَوَم، هر سَحَری وقتِ دُعا
دَلْقِ من و خِرقِۀ من، از تو دریغی نَبُوَد
وانکه زِ سُلطان رَسَدم، نیم مرا نیم تو را
از کَفِ سُلطان رَسَدم، ساغَر و سَغْراقِ قِدَم
چَشمۀ خورشید بُوَد، جُرعۀ او را چو گدا
من خَمُشَم خسته گِلو، عارفِ گوینده بِگو
زانکه تو داودْ دَمی، من چو کُهَم، رفته زِ جا
زنده و مُرده وَطَنَم، نیست به جُز فَضْلِ خدا
رَسْتَم ازین بیت و غَزَل، ای شَه و سُلطانِ اَزَل
مُفْتَعِلُن مُفْتَعِلُن مُفْتَعِلُن کُشت مَرا
قافیه و مَغْلَطه را، گو همه سیلاب بِبَر
پُوست بُوَد، پوست بُوَد، دَرخورِ مغزِ شُعَرا
ای خَمُشیْ مَغزِ مَنی، پَردۀ آن نَغْزِ مَنی
کمتر فَضْلِ خَمُشی، کِش نَبُوَد خوف و رَجا
بَر دِهِ ویران نَبُوَد عُشرِ زمین، کوچ و قَلان
مَست و خَرابَم، مَطَلَب در سُخَنَم نَقد و خَطا
تا که خَرابَم نکُند، کِی دَهَد آن گنج به من؟
تا که به سِیْلَم نَدَهَد، کِی کَشَدم بَحرِ عَطا؟
مَردِ سخن را چه خَبَر، از خَمُشی هَمچو شِکَر
خُشک چه داند چه بُوَد، تَرْلَلَلا تَرْلَلَلا
آیِنهامْ آیِنهام، مَردِ مَقالات نِهاَم
دیده شود حالِ من اَرْ چَشم شود گوشِ شما
دست فَشانَم چو شَجَر، چَرخ زَنانْ همچو قَمَر
چَرخِ من از رَنگِ زمینْ پاکتَر از چَرخِ سَما
عارفِ گویندهْ بِگو، تا که دُعایِ تو کُنم
چون که خوش و مَست شَوَم، هر سَحَری وقتِ دُعا
دَلْقِ من و خِرقِۀ من، از تو دریغی نَبُوَد
وانکه زِ سُلطان رَسَدم، نیم مرا نیم تو را
از کَفِ سُلطان رَسَدم، ساغَر و سَغْراقِ قِدَم
چَشمۀ خورشید بُوَد، جُرعۀ او را چو گدا
من خَمُشَم خسته گِلو، عارفِ گوینده بِگو
زانکه تو داودْ دَمی، من چو کُهَم، رفته زِ جا
مولوی : غزلیات
غزل ۶۶ - تو را ساقی جان گوید، برای ننگ و نامی را
تو را ساقیِ جان گوید، برای نَنْگ و نامی را
فرومَگْذار در مَجْلِس، چُنین اِشْگَرفْ جامی را
زِ خونِ ما قِصاصَت را، بِجو این دَم خَلاصَت را
مَهِل ساقیِ خاصَت را، برایِ خاص و عامی را
بِکَش جام ِجَلالی را، فدا کُن نَفْس و مالی را
مَشو سُخره حَلالی را، مَخوان باده حَرامی را
غَلَط کردارِ نادانی، همه نامیست یا نانی
تو را چون پُخته شُد جانی، مَگیر ای پُخته خامی را
کسی کَزْ نام میلافَد، بِهِل کَزْ غُصّه بِشْکافد
چو آن مُرغی که میبافَد، به گِرِد خویشْ دامی را
دَرین دام و دَرین دانه، مَجو جُز عشقِ جانانه
مَگو از چرَخْ وَزْ خانه، تو دیده گیر بامی را
تو شین و کاف و ری را خود، مَگو شِکَر که هست از نی
مَگو الْقابِ جانِ حَی، یکی نَقش و کلامی را
چو بیصورتْ تو جان باشی، چه نُقصانْ گَر نَهان باشی
چرا دربَند آن باشی که واگویی پیامی را
بیا ای هم دلِ مَحْرَم، بگیر این بادهٔ خُرَّم
چُنان سَرمَست شو این دَم، که نَشْناسی مَقامی را
بُرو ای راهِ رَه پیما، بدان خورشیدِ جانْ اَفْزا
ازین مَجنونِ پُرسودا، بِبَر آن جا سَلامی را
بگو ای شَمسِ تبریزی، از آن میْهایِ پاییزی
به خود در ساغَرَم ریزی، نفرمایی غُلامی را
فرومَگْذار در مَجْلِس، چُنین اِشْگَرفْ جامی را
زِ خونِ ما قِصاصَت را، بِجو این دَم خَلاصَت را
مَهِل ساقیِ خاصَت را، برایِ خاص و عامی را
بِکَش جام ِجَلالی را، فدا کُن نَفْس و مالی را
مَشو سُخره حَلالی را، مَخوان باده حَرامی را
غَلَط کردارِ نادانی، همه نامیست یا نانی
تو را چون پُخته شُد جانی، مَگیر ای پُخته خامی را
کسی کَزْ نام میلافَد، بِهِل کَزْ غُصّه بِشْکافد
چو آن مُرغی که میبافَد، به گِرِد خویشْ دامی را
دَرین دام و دَرین دانه، مَجو جُز عشقِ جانانه
مَگو از چرَخْ وَزْ خانه، تو دیده گیر بامی را
تو شین و کاف و ری را خود، مَگو شِکَر که هست از نی
مَگو الْقابِ جانِ حَی، یکی نَقش و کلامی را
چو بیصورتْ تو جان باشی، چه نُقصانْ گَر نَهان باشی
چرا دربَند آن باشی که واگویی پیامی را
بیا ای هم دلِ مَحْرَم، بگیر این بادهٔ خُرَّم
چُنان سَرمَست شو این دَم، که نَشْناسی مَقامی را
بُرو ای راهِ رَه پیما، بدان خورشیدِ جانْ اَفْزا
ازین مَجنونِ پُرسودا، بِبَر آن جا سَلامی را
بگو ای شَمسِ تبریزی، از آن میْهایِ پاییزی
به خود در ساغَرَم ریزی، نفرمایی غُلامی را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۳ - دل و جان را درین حضرت بپالا
دل و جان را دَرین حَضرت بِپالا
چو صافی شُد، رَوَد صافی به بالا
اگر خواهی که ز آبِ صافْ نوشی
لَبِ خود را به هر دُردی مَیالا
از این سیلابِ دُرد او پاک مانَد
که جانباز است و چُست و بی مُبالا
نَپَرَّد عقلِ جُزوی زین عَقیله
چو نَبْوَد عَقلِ کُل بر جُزوْ لالا
نَلَرزَد دستْ وقتِ زَر شمُردن
چو بازرگان بِدانَد قَدْر کالا
چه گَرگین است وگَر خار است این حِرص
کسی خود را بَرین گَرگین مَمالا
چو شُد ناسور بر گَرگین چُنین گَر
طَلی سازَش به ذِکرِ حَق تَعالی’
اگر خواهی که این دَر باز گردد
سویِ این دَر رَوان و بیمَلال آ
رَها کُن صَدْر و ناموس و تَکَبُّر
میانِ جان بِجو صَدْرِ مُعَلّا
کُلاهِ رَفْعَت و تاجِ سُلَیمان
به هر کَل کِی رَسَد حاشا و کَلّا
خَمُش کردم، سُخن کوتاه خوشتَر
که این ساعت نمیگُنجَد عَلالا
جوابِ آن غَزَل که گفت شاعر
بَقائی شاءَ لَیْسَ هُمُ اَرْتِحالا
چو صافی شُد، رَوَد صافی به بالا
اگر خواهی که ز آبِ صافْ نوشی
لَبِ خود را به هر دُردی مَیالا
از این سیلابِ دُرد او پاک مانَد
که جانباز است و چُست و بی مُبالا
نَپَرَّد عقلِ جُزوی زین عَقیله
چو نَبْوَد عَقلِ کُل بر جُزوْ لالا
نَلَرزَد دستْ وقتِ زَر شمُردن
چو بازرگان بِدانَد قَدْر کالا
چه گَرگین است وگَر خار است این حِرص
کسی خود را بَرین گَرگین مَمالا
چو شُد ناسور بر گَرگین چُنین گَر
طَلی سازَش به ذِکرِ حَق تَعالی’
اگر خواهی که این دَر باز گردد
سویِ این دَر رَوان و بیمَلال آ
رَها کُن صَدْر و ناموس و تَکَبُّر
میانِ جان بِجو صَدْرِ مُعَلّا
کُلاهِ رَفْعَت و تاجِ سُلَیمان
به هر کَل کِی رَسَد حاشا و کَلّا
خَمُش کردم، سُخن کوتاه خوشتَر
که این ساعت نمیگُنجَد عَلالا
جوابِ آن غَزَل که گفت شاعر
بَقائی شاءَ لَیْسَ هُمُ اَرْتِحالا
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۴ - خواهم گرفتن اکنون، آن مایهٔ صور را
خواهم گرفتن اکنون، آن مایهٔ صُوَر را
دامی نهادهام خوش، آن قبلهٔ نَظَر را
دیوارْ گوش دارد، آهستهتَر سُخن گو
ای عقلْ بامْ بَررو، ای دلْ بگیر دَر را
اَعْدا که در کَمینَنْد، در غُصّهٔ هَمینَنْد
چون بِشْنَوند چیزی، گویند هَمدِگَر را
گَر ذَرّهها نهانَنْد، خَصْمان و دُشمَنانَنْد
در قَعْرِ چَهْ سخن گو، خَلْوَت گُزین سَحَر را
ای جانْ چه جایِ دشمن؟ روزی خیالِ دشمن
در خانهٔ دِلَم شُد، از بَهرِ رَهگُذر را
رَمزی شَنید زین سِرّ، زو پیشِ دشمنان شُد
میخوانْد یک به یک را، میگفت خُشک و تَر را
زان روز ما و یاران، در راهْ عَهد کردیم
پنهان کنیم سِرّ را، پیش اَفْکَنیم سَر را
ما نیز مَردمانیم، نی کَم زِ سنگِ کانیم
بی زَخْمهایِ میتین، پیدا نکرد زَر را
دریایِ کیسه بَسته، تَلخْ و تُرُش نِشَسته
یعنی خَبَر ندارم، کِی دیدهام گُهَر را
دامی نهادهام خوش، آن قبلهٔ نَظَر را
دیوارْ گوش دارد، آهستهتَر سُخن گو
ای عقلْ بامْ بَررو، ای دلْ بگیر دَر را
اَعْدا که در کَمینَنْد، در غُصّهٔ هَمینَنْد
چون بِشْنَوند چیزی، گویند هَمدِگَر را
گَر ذَرّهها نهانَنْد، خَصْمان و دُشمَنانَنْد
در قَعْرِ چَهْ سخن گو، خَلْوَت گُزین سَحَر را
ای جانْ چه جایِ دشمن؟ روزی خیالِ دشمن
در خانهٔ دِلَم شُد، از بَهرِ رَهگُذر را
رَمزی شَنید زین سِرّ، زو پیشِ دشمنان شُد
میخوانْد یک به یک را، میگفت خُشک و تَر را
زان روز ما و یاران، در راهْ عَهد کردیم
پنهان کنیم سِرّ را، پیش اَفْکَنیم سَر را
ما نیز مَردمانیم، نی کَم زِ سنگِ کانیم
بی زَخْمهایِ میتین، پیدا نکرد زَر را
دریایِ کیسه بَسته، تَلخْ و تُرُش نِشَسته
یعنی خَبَر ندارم، کِی دیدهام گُهَر را
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۷ - ای بنده بازگرد، به درگاه ما بیا
ای بَنده بازگَرد، به دَرگاهِ ما بیا
بِشْنو زِ آسْمانها، حَیَّ عَلَی الصَّلا
دَرهایِ گُلْسِتان زِ پِیِ تو گُشاده ایم
در خارْزار چند دَوی، ای بِرهنه پا؟
جان را من آفریدم و دَردیش دادهاَم
آن کَس که دَرد داد، هَمو سازَدَش دَوا
قَدّی چو سَرو خواهی، در باغِ عشقْ رو
کین چَرخِ کوژپُشت کُند قَدِّ تو دوتا
باغی که برگ و شاخَش، گویا و زنده اند
باغی که جان ندارد، آن نیست جانْ فَزا
ای زنده زاده چونی، از گَندِ مُردگان؟
خود تاسه مینگیرد ازین مُردگان تو را؟
هر دو جهان پُر است زِ حَیِّ حَیات بَخش
با جانِ پنج روزه قَناعَت مَکُن زِ ما
جانها شِمارِ ذَرّه مُعَلَّق هَمیزَنند
هر یک چو آفتاب در اَفْلاکِ کِبْریا
ایشان چو ما زِ اوَّلْ خُفاش بودهاند
خُفاشْ شَمس گشت از آن بَخشش و عَطا
بِشْنو زِ آسْمانها، حَیَّ عَلَی الصَّلا
دَرهایِ گُلْسِتان زِ پِیِ تو گُشاده ایم
در خارْزار چند دَوی، ای بِرهنه پا؟
جان را من آفریدم و دَردیش دادهاَم
آن کَس که دَرد داد، هَمو سازَدَش دَوا
قَدّی چو سَرو خواهی، در باغِ عشقْ رو
کین چَرخِ کوژپُشت کُند قَدِّ تو دوتا
باغی که برگ و شاخَش، گویا و زنده اند
باغی که جان ندارد، آن نیست جانْ فَزا
ای زنده زاده چونی، از گَندِ مُردگان؟
خود تاسه مینگیرد ازین مُردگان تو را؟
هر دو جهان پُر است زِ حَیِّ حَیات بَخش
با جانِ پنج روزه قَناعَت مَکُن زِ ما
جانها شِمارِ ذَرّه مُعَلَّق هَمیزَنند
هر یک چو آفتاب در اَفْلاکِ کِبْریا
ایشان چو ما زِ اوَّلْ خُفاش بودهاند
خُفاشْ شَمس گشت از آن بَخشش و عَطا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۰۱ - شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما
شب رفت و هم تمام نشُد ماجَرایِ ما
ناچار گفتنیست تمامیِّ ماجَرا
وَاللّهْ زِدورِ آدم تا روزِ رَسْتْخیز
کوتَه نگشت و هم نشود این دِرازنا
اما چُنین نِمایَد کاینَک تمام شُد
چون تُرک گوید اِشْپو، مَردِ رَونده را
اِشپویِ تُرک چیست که نزدیکِ مَنْزِلی
تا گرمی و جَلادَت و قوَّت دَهَد تو را
چون راهْ رفتنیست، تَوقُّف هَلاکَت است
چونَت قُنُق کُند که بیا خَرگَهْ اَنْدَرآ
صاحِبْ مُروَّتیست که جانَش دریغ نیست
لیکِن گَرَت بگیرد، ماندی در اِبْتِلا
بر تُرکْ ظَنِّ بَد مَبَر و مُتَّهم مَکُن
مَسْتیز هَمچو هِنْدو، بِشتابْ هَمْرَها
کان جا در آتش است سه نَعْل از برایِ تو
وان جا به گوشِ توست دلِ خویش و اَقْرِبا
نگْذارد اشتیاقِ کَریمان که آبِ خوش
اَنْدَر گِلویِ تو رَوَد ای یارِ باوَفا
گَر در عَسلَ نشینی، تَلْخَت کنند زود
وَرْ با وفا تو جُفت شَوی، گردد آن جَفا
خاموش باش و راه رو و این یَقین بِدان
سَرگشته دارد آبِ غریبی، چو آسیا
ناچار گفتنیست تمامیِّ ماجَرا
وَاللّهْ زِدورِ آدم تا روزِ رَسْتْخیز
کوتَه نگشت و هم نشود این دِرازنا
اما چُنین نِمایَد کاینَک تمام شُد
چون تُرک گوید اِشْپو، مَردِ رَونده را
اِشپویِ تُرک چیست که نزدیکِ مَنْزِلی
تا گرمی و جَلادَت و قوَّت دَهَد تو را
چون راهْ رفتنیست، تَوقُّف هَلاکَت است
چونَت قُنُق کُند که بیا خَرگَهْ اَنْدَرآ
صاحِبْ مُروَّتیست که جانَش دریغ نیست
لیکِن گَرَت بگیرد، ماندی در اِبْتِلا
بر تُرکْ ظَنِّ بَد مَبَر و مُتَّهم مَکُن
مَسْتیز هَمچو هِنْدو، بِشتابْ هَمْرَها
کان جا در آتش است سه نَعْل از برایِ تو
وان جا به گوشِ توست دلِ خویش و اَقْرِبا
نگْذارد اشتیاقِ کَریمان که آبِ خوش
اَنْدَر گِلویِ تو رَوَد ای یارِ باوَفا
گَر در عَسلَ نشینی، تَلْخَت کنند زود
وَرْ با وفا تو جُفت شَوی، گردد آن جَفا
خاموش باش و راه رو و این یَقین بِدان
سَرگشته دارد آبِ غریبی، چو آسیا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۴ - درخت اگر متحرک بدی ز جای به جا
درخت اگر مُتحرّک بُدی زِ جایْ به جا
نه رنجِ اَرّهِ کشیدی، نه زَخمهایِ جَفا
نه آفتاب و نه مهَتاب نور بَخشیدی
اگر مُقیم بُدَنْدی چو صَخرهیْ صَمّا
فَرات و دَجله و جَیحون چه تَلْخ بودَندی
اگر مُقیم بُدَنْدی به جایْ چون دریا
هوا چو حاقِن گردد به چاه، زَهر شود
بِبین بِبین چه زیان کرد از درنگْ هوا
چو آبِ بَحْر سَفَر کرد بر هوا در ابر
خَلاص یافت زِ تَلْخیّ و گشت چون حَلوا
زِ جُنبشِ لَهَب و شُعله چون بِمانْد آتش
نَهاد رویْ به خاکستریّ و مرگ و فَنا
نِگَر به یوسُفِ کَنْعان که از کنارِ پدر
سَفَر فُتادَش تا مصر و گشت مُسْتَثْنا
نِگَر به موسیِ عِمْران که از بَرِ مادر
به مَدْیَن آمد و زان راه گشت او مولا
نِگَر به عیسیِ مَریَم که از دَوامِ سَفَر
چو آبِ چَشمهی حَیوانست یُحْییِ اَلْمَوتی
نِگَر به احمد مُرْسَل که مکّه را بگُذاشت
کَشید لشکر و بر مکّه گشت او والا
چو بر بُراقْ سَفَر کرد در شبِ مِعْراج
بِیافت مَرتبهی قابَ قَوْسِ اَوْ اَدْنی
اگر مَلول نگردی، یِکانْ یِکانْ شِمُرَم
مسافرانِ جهان را دو تا دو تا و سه تا
چو اندکی بِنِمودَم، بِدان تو باقی را
زِ خویِ خویش سَفَر کُن، به خوی و خُلْقِ خدا
نه رنجِ اَرّهِ کشیدی، نه زَخمهایِ جَفا
نه آفتاب و نه مهَتاب نور بَخشیدی
اگر مُقیم بُدَنْدی چو صَخرهیْ صَمّا
فَرات و دَجله و جَیحون چه تَلْخ بودَندی
اگر مُقیم بُدَنْدی به جایْ چون دریا
هوا چو حاقِن گردد به چاه، زَهر شود
بِبین بِبین چه زیان کرد از درنگْ هوا
چو آبِ بَحْر سَفَر کرد بر هوا در ابر
خَلاص یافت زِ تَلْخیّ و گشت چون حَلوا
زِ جُنبشِ لَهَب و شُعله چون بِمانْد آتش
نَهاد رویْ به خاکستریّ و مرگ و فَنا
نِگَر به یوسُفِ کَنْعان که از کنارِ پدر
سَفَر فُتادَش تا مصر و گشت مُسْتَثْنا
نِگَر به موسیِ عِمْران که از بَرِ مادر
به مَدْیَن آمد و زان راه گشت او مولا
نِگَر به عیسیِ مَریَم که از دَوامِ سَفَر
چو آبِ چَشمهی حَیوانست یُحْییِ اَلْمَوتی
نِگَر به احمد مُرْسَل که مکّه را بگُذاشت
کَشید لشکر و بر مکّه گشت او والا
چو بر بُراقْ سَفَر کرد در شبِ مِعْراج
بِیافت مَرتبهی قابَ قَوْسِ اَوْ اَدْنی
اگر مَلول نگردی، یِکانْ یِکانْ شِمُرَم
مسافرانِ جهان را دو تا دو تا و سه تا
چو اندکی بِنِمودَم، بِدان تو باقی را
زِ خویِ خویش سَفَر کُن، به خوی و خُلْقِ خدا
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۴ - ز جام ساقی باقی چو خوردهیی تو دلا؟
زِ جامِ ساقیِ باقی چو خوردهیی تو دِلا؟
که لحظه لحظه بَراری زِ عَرْبَده عَلَلا
مَگَر زِ زُهره شنیدی دِلا به وَقتِ صَبوح
که بَزْمِ خاص نَهادم صَلایِ عیشْ صَلا
بَلا دُر است، بَلایَش بِنوش و دُر میبار
چه میگُریزی آخِر، گُریزِ توست بَلا
پیاله بر کَفْ زاهِد زِ خَلْق باکَش نیست
میانِ خَلْق نِشستهست در خَلاست خَلا
زِهی پیاله که در چَشمِ سَر هَمینایَد
زِ دستِ ساقیِ مَعنی، تو هم بِنوش هَلا
که لحظه لحظه بَراری زِ عَرْبَده عَلَلا
مَگَر زِ زُهره شنیدی دِلا به وَقتِ صَبوح
که بَزْمِ خاص نَهادم صَلایِ عیشْ صَلا
بَلا دُر است، بَلایَش بِنوش و دُر میبار
چه میگُریزی آخِر، گُریزِ توست بَلا
پیاله بر کَفْ زاهِد زِ خَلْق باکَش نیست
میانِ خَلْق نِشستهست در خَلاست خَلا
زِهی پیاله که در چَشمِ سَر هَمینایَد
زِ دستِ ساقیِ مَعنی، تو هم بِنوش هَلا
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۳ - آن نفسی که باخودی، یار چو خار آیدت
آن نَفَسی که باخودی، یارْ چو خار آیَدَت
وان نَفَسی که بیخودی، یارْ چه کار آیَدَت
آن نَفَسی که باخودی، خودْ تو شکارِ پَشِّهای
وان نَفَسی که بیخودی، پیلْ شکار آیَدَت
آن نَفَسی که باخودی، بسته ابرِ غُصّهای
وان نَفَسی که بیخودی، مَهْ به کنار آیَدَت
آن نَفَسی که باخودی، یارْ کِناره میکُند
وان نَفَسی که بیخودی، باده یار آیَدَت
آن نَفَسی که باخودی، هَمچو خَزان فَسُردهای
وان نَفَسی که بیخودی، دِیْ چو بهار آیَدَت
جُمله بیقَراریَت از طَلبِ قَرارِ توست
طالِبِ بیقَرار شو، تا که قَرار آیَدَت
جُمله ناگُوارِشَت از طَلَبِ گوارش است
ترک گوارش ارْ کنی، زَهرْ گُوار آیَدَت
جُمله بیمُراَدیت از طَلَبِ مُرادِ توست
وَرْ نَه همه مُرادها، هَمچو نِثار آیَدَت
عاشقِ جورِ یار شو، عاشقِ مِهرِ یار نی
تا که نِگارِ نازگَر، عاشقِ زار آیَدَت
خُسروِ شرقْ شَمسِ دین، از تبریز چون رَسَد
از مَهْ و از سِتارهها وَاللّه عار آیَدَت
وان نَفَسی که بیخودی، یارْ چه کار آیَدَت
آن نَفَسی که باخودی، خودْ تو شکارِ پَشِّهای
وان نَفَسی که بیخودی، پیلْ شکار آیَدَت
آن نَفَسی که باخودی، بسته ابرِ غُصّهای
وان نَفَسی که بیخودی، مَهْ به کنار آیَدَت
آن نَفَسی که باخودی، یارْ کِناره میکُند
وان نَفَسی که بیخودی، باده یار آیَدَت
آن نَفَسی که باخودی، هَمچو خَزان فَسُردهای
وان نَفَسی که بیخودی، دِیْ چو بهار آیَدَت
جُمله بیقَراریَت از طَلبِ قَرارِ توست
طالِبِ بیقَرار شو، تا که قَرار آیَدَت
جُمله ناگُوارِشَت از طَلَبِ گوارش است
ترک گوارش ارْ کنی، زَهرْ گُوار آیَدَت
جُمله بیمُراَدیت از طَلَبِ مُرادِ توست
وَرْ نَه همه مُرادها، هَمچو نِثار آیَدَت
عاشقِ جورِ یار شو، عاشقِ مِهرِ یار نی
تا که نِگارِ نازگَر، عاشقِ زار آیَدَت
خُسروِ شرقْ شَمسِ دین، از تبریز چون رَسَد
از مَهْ و از سِتارهها وَاللّه عار آیَدَت
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۷ - از دفتر عمر ما، یکتا ورقی ماندهست
از دفترِ عُمرِ ما، یکتا وَرَقی ماندهست
کَز غیرتِ لُطفِ آن، جانْ دَر قَلَقی ماندهست
بِنْوشته بر آن دفتر، حرفی زِ شِکَر خوشتَر
از خَجْلَتِ آن حَرفَش، مَهْ دَر عَرَقی ماندهست
عُمرِ اَبَدی تابانْ اَنْدَر وَرَقِ بُستان
نی خوفْ زِ تَحویلی، نی جایِ دَقی ماندهست
نامَشْ وَرَقی بوده، مُلْکِ اَبَد اَنْدَر وِیْ
اسرارِ همه پاکانْ آن جا شَفَقی ماندهست
پیچیده وَرَق بر وِیْ، نوری زِ خداوندی
شَمسُ الْحَقِ تبریزی، روشن حَدَقی ماندهست
کَز غیرتِ لُطفِ آن، جانْ دَر قَلَقی ماندهست
بِنْوشته بر آن دفتر، حرفی زِ شِکَر خوشتَر
از خَجْلَتِ آن حَرفَش، مَهْ دَر عَرَقی ماندهست
عُمرِ اَبَدی تابانْ اَنْدَر وَرَقِ بُستان
نی خوفْ زِ تَحویلی، نی جایِ دَقی ماندهست
نامَشْ وَرَقی بوده، مُلْکِ اَبَد اَنْدَر وِیْ
اسرارِ همه پاکانْ آن جا شَفَقی ماندهست
پیچیده وَرَق بر وِیْ، نوری زِ خداوندی
شَمسُ الْحَقِ تبریزی، روشن حَدَقی ماندهست
مولوی : غزلیات
غزل ۳۳۹ - سماع آرام جان زندگان است
سَماعْ آرامِ جان زندگان است
کسی داند که او را جانِ جان است
کسی خواهد که او بیدار گردد
که او خُفته میانِ بوستان است
ولیک آن کو به زندانْ خُفته باشد
اگر بیدار گردد در زیان است
سَماع آن جا بِکُن کان جا عروسیست
نه در ماتَم، که آن جایِ فَغان است
کسی کو جوهرِ خود را ندیدهست
کسی کان ماه از چَشمَش نَهان است
چُنین کس را سَماع و دَف چه باید؟
سَماع از بَهرِ وصلِ دِلْسِتان است
کسانی را که روشان سویِ قبله ست
سَماع این جهان و آن جهان است
خصوصاً حَلْقه ای کَانْدر سَماعَنْد
هَمیگردند و کعبه در میان است
اگر کانِ شِکَر خواهی همان جاست
وَرْ انگشتِ شِکَر، خود رایِگان است
کسی داند که او را جانِ جان است
کسی خواهد که او بیدار گردد
که او خُفته میانِ بوستان است
ولیک آن کو به زندانْ خُفته باشد
اگر بیدار گردد در زیان است
سَماع آن جا بِکُن کان جا عروسیست
نه در ماتَم، که آن جایِ فَغان است
کسی کو جوهرِ خود را ندیدهست
کسی کان ماه از چَشمَش نَهان است
چُنین کس را سَماع و دَف چه باید؟
سَماع از بَهرِ وصلِ دِلْسِتان است
کسانی را که روشان سویِ قبله ست
سَماع این جهان و آن جهان است
خصوصاً حَلْقه ای کَانْدر سَماعَنْد
هَمیگردند و کعبه در میان است
اگر کانِ شِکَر خواهی همان جاست
وَرْ انگشتِ شِکَر، خود رایِگان است