تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۷۰۵ - یا به نزد خویشتن راهم بده
یا به نزد خویشتن راهم بده
یا مجال ناله و آهم بده
از دهانت چون نمی‌یابم نشان
بوسه‌ای زان روی چون ماهم بده
تشنهٔ چاه زنخدان تو شد
جان من، آبی از آن چاهم بده
غربت من در جهان از بهر تست
قربت خاصان درگاهم بده
دوش میگفتی: ز من چیزی بخواه
بوسه‌ای زان لعل می‌خواهم، بده
هر چه از من خواستی یکسر تراست
از تو من نیز آنچه میخواهم بده
یا خیال خود به خواب من فرست
یا دلی بیدار و آگاهم بده
گنج وصلت هم درین ویرانهاست
آن چنان گنجی ز ناگاهم بده
بر بساط آرزو چون اوحدی
شاه می‌خواهم ز رخ، شاهم بده
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۷۱۰ - خیز و کار رفتنت را ساز ده
خیز و کار رفتنت را ساز ده
همرهان خویش را آواز ده
مرغ گل را در زمین پوشیده‌دار
مرغ دل را در فلک پرواز ده
گر گمان داری ز معنی‌دان بپرس
ور کمان داری به تیر انداز ده
چون شوی واقف ز راز آن طرف
مژده‌ای در گوش اهل راز ده
ور بخواهی نیز کردن یاد ما
هم به یاد آن بت طناز ده
کس نپردازد سخن چون اوحدی
گوش با قول سخن پرداز ده
عشق را آغاز و انجامی نبود
ساقیا، این جامم از آغاز ده
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۷۱۳ - ای ز زلفت عقل در دام آمده
ای ز زلفت عقل در دام آمده
نرگست با فتنه همنام آمده
نازکست اندام سیمینت چو گل
ای سرا پایت به اندام آمده
گر صبح صادق رخسار تو
چین زلفت پردهٔ شام آمده
دیگ سودای ترا دل در دماغ
پخته بسیاری، ولی خام آمده
در حساب بوسه امید مرا
بر دهانت مبلغی وام آمده
گوش ما را از لبت چشم دعا
بوده، لیکن جمله دشنام آمده
از تمنای لب میگون تو
اوحدی را سنگ بر جام آمده
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۷۴۱ - بر گل از عنبر کمندی بسته‌ای
بر گل از عنبر کمندی بسته‌ای
گرد ماه از مشک بندی بسته‌ای
از لب لعل و دهان تنگ، خوش
شکرش بگشوده، قندی بسته‌ای
از سر زلف پریشان هر نفس
دست و پای مستمندی بسته‌ای
هر دم از بهر شکار خاطری
زین شوخی بر سمندی بسته‌ای
بیدلانی کز تو می‌جستند کام
چند را کشتی و چندی بسته‌ای
میوهٔ وصلت به ما مشکل رسد
زانکه بر شاخ بلندی بسته‌ای
نیست عیبی گر بسوزانی مرا
که آتشی اندر سپندی بسته‌ای
اوحدی را کی پسندی بعد ازین؟
چون دل اندر ناپسندی بسته‌ای
تا تو بستی بار تبریز، ای پسر
بر دلم کوه سهندی بسته‌ای
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۷۴۵ - من که باشم؟ در زیان افتاده‌ای
من که باشم؟ در زیان افتاده‌ای
از هوی اندر هوان افتاده‌ای
بیخودی، رخ در بیابان کرده‌ای
گمرهی، از کاروان افتاده‌ای
ناکسی، از بخت دوری جسته‌ای
مفلسی، از خان و مان افتاده‌ای
گاه گویایی فضیحت گشته‌ای
وقت خاموشی زیان افتاده‌ای
از بهشت اندر جهنم رفته‌ای
بر زمین از آسمان افتاده‌ای
بر سر کوی سبکباران عشق
از گرانی رایگان افتاده‌ای
گوهر خود را ز خس نشناخته
وز خسی در خاکدان افتاده‌ای
دل ز غفلت بسته در جایی چنین
وانگه از جایی چنان افتاده‌ای
روز سربازی عنان پیچیده‌ای
وقت مردی ناتوان افتاده‌ای
همنشینان بر کنار بحر و من
از کنار اندر میان افتاده‌ای
اوحدی‌وار از برای این و آن
در زبان این و آن افتاده‌ای
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۷۴۸ - همچو گل صد گونه رنگ آورده‌ای
همچو گل صد گونه رنگ آورده‌ای
غنچه‌وارم دل به تنگ آورده‌ای
سوی من هر دم ز زلف و خال و خط
لشکری دیگر به جنگ آورده‌ای
در مخالف میزنی چون دف مرا
راستی نیکم به چنگ آورده‌ای
چون تو آهو زاده‌ای حیفست حیف!
کآنچنان خوی پلنگ آورده‌ای
بی‌گناهم کشته‌ای صدبار و باز
رفته‌ای، صد عذر لنگ آورده‌ای
بس جهودی میکشم، گویی، مرا
با اسیران از فرنگ آورده‌ای
اوحدی را خاک پای خویش خوان
چونکه دستش زیرسنگ آورده‌ای
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۷۶۰ - دانه‌ای بر روی دام انداختی
دانه‌ای بر روی دام انداختی
مرغ آدم را ز بام انداختی
تا شود سجاده و تسبیح رد
جرعه‌ای در کاس و جام انداختی
هر کرا خون خواستی کردن حلال
خرقهٔ او بر حرام انداختی
چون سزای سوختن دیدی مرا
در چنین سودای خام انداختی
بیدلان را چون ندیدی مرد وصل
در کف پیک و پیام انداختی
یک سخن ناگفته، ما را چون سخن
در زبان خاص و عام انداختی
دیگران را بار دادی چون کلیم
اوحدی را در کلام انداختی
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۸۳۲ - ای تن و اندامت از گل خرمنی
ای تن و اندامت از گل خرمنی
عالمی حسنی تو در پیراهنی
دل که بالای تو و روی تو دید
کی فرود آید به سرو و سوسنی؟
بی‌دهان همچو چشم سوزنت
شد جهان بر من چو چشم سوزنی
آنکه ببرید از من بیدل ترا
جان شیرین را جدا کرد از تنی
بر دلم داغ جفا تا کی نهی؟
بار چندین برنتابد گردنی
دوش می‌گفتی که: پیش من بمیر
گر مجال افتد زهی خوش مردنی!
اوحدی مسکین به گیتی بی‌رخت
کی قراری داشتی در مسکنی؟
اوحدی مراغه‌ای : غزلیات
غزل ۸۶۳ - یک سخن زان لعل خاموشم بگوی
یک سخن زان لعل خاموشم بگوی
نکته‌ای شیرین‌تر از نوشم بگوی
بر دهانم نه لب و سری که هست
از زبان خویش در گوشم بگوی
امشبم چون دوش بودن آرزوست
از چه می‌داری شب دوشم؟ بگوی
هوش من در گفتن شیرین تست
تا نباید رفتن از هوشم بگوی
دیشبم پوشیده گفتی: سر بیار
این سخن بی‌یار سر پوشم بگوی
با دل مجنون من پیغام وصل
پیش از آن کز هجر برجوشم بگوی
اوحدی، با چشم مستش حال من
گر نکردستی فراموشم بگوی
اوحدی مراغه‌ای : قصاید
قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - وله سترالله عیوبه
چرخ گردان روشن از رای منست
دور گردون کار فرمای منست
گردن و گوش عروس نطق را
زین و زیب از نطق زیبای منست
غرهٔ روی معانی تا ابد
از سواد شعر غرای منست
در جهان کار سخن پرداختن
کسوتی بر قد و بالای منست
هیچ اگر ملک معانی گوهریست
زادهٔ طبع سخن زای منست
تا قیامت هر چه گوید دیگری
قطرهای موج دریای منست
با چنان رویی که دارد جرم ماه
خوشه چین خرمن رای منست
جنس و نقد گنج مکنونات غیب
سر به سر تاراج و یغمای منست
گر فرو مانم نگردم زیر دست
ور سرافرازم کرا پای منست؟
با تکاپوی چنین امروز چرخ
در اساس کار فردای منست
کی زمین را پیش من آبی بود؟
کاسمان هم باد پیمای منست
پادشاهان را نیارم در نظر
چون به درویشان تولای منست
گرچه در عالم ندارد هیچ جای
هر کجا رو آورم جای منست
قول من بر دشمنان تلخست، از آنک
مرگ ایشان در سخن‌های منست
از حسد داران ندارم هیچ باک
کایزد دارنده دارای منست
اوحدی نیز ار سوادی می‌کند
صورت نقش سویدای منست
همچو من گر لاف یکتایی زند
زیبدش، زیرا که همتای منست
خواجوی کرمانی : غزلیات
غزل ۳۶۸ - خیمهٔ نوروز بر صحرا زدند
خیمهٔ نوروز بر صحرا زدند
چارطاق لعل بر خضرا زدند
لاله را بنگر که گوئی عرشیان
کرسی از یاقوت برمینا زدند
کارداران بهار از زرد گل
آل زر بر رقعهٔ خارا زدند
از حرم طارم نشینان چمن
خرگه گلریز بر صحرا زدند
گوشه‌های باغ از آب چشم ابر
خنده‌ها بر چشمهای ما زدند
مطربان با مرغ همدستان شدند
عندلیبان پردهٔ عنقا زدند
در هوای مجلس جمشید عهد
غلغل اندر طارم اعلی زدند
باد نوروزش همایون کاین ندا
قدسیان در عالم بالا زدند
طوطیان با طبع خواجو گاه نطق
طعنه‌ها بر بلبل گویا زدند
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۶ - سر به سر از لطف جانی ساقیا
سر به سر از لطف جانی ساقیا
خوشتر از جان چیست؟ آنی ساقیا
میل جان‌ها جمله سوی روی توست
رو، که شیرین دلستانی ساقیا
زان به چشم من درآیی هر زمان
کز صفا آب روانی ساقیا
از می عشق ار چه سرمستی، مکن
با حریفان سرگرانی ساقیا
وعده‌ای می‌ده، اگر چه کج بود
کز بهانه در گمانی ساقیا
بر لب خود بوسه ده، آنگه ببین
ذوق آب زندگانی ساقیا
از لطافت در نیابد کس تو را
زان یقینم شد که جانی ساقیا
گوش جان‌ها پر گهر شد، زانکه تو
از سخن در می‌چکانی ساقیا
در دل و چشمم ز حسن و لطف خویش
آشکارا و نهانی ساقیا
نیست در عالم عراقی را دمی
بر لب تو کامرانی ساقیا
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۲۱ - مهر مهر دلبری بر جان ماست
مهر مهر دلبری بر جان ماست
جان ما در حضرت جانان ماست
پیش او از درد می‌نالم ولیک
درد آن دلدار ما درمان ماست
بس عجب نبود که سودایی شوم
کیت سودای او در شان ماست
جان ما چوگان و دل سودایی است
گوی زلفش در خم چوگان ماست
اسب همت را چو در زین آوریم
هر دو عالم گوشهٔ میدان ماست
با وجود این چنین زار و نزار
بر بساط معرفت جولان ماست
وزن می‌ننهندمان خلقان ولیک
کس چه داند آنچه در خلقان ماست؟
گر ز ما برهان طلب دارد کسی
نور او در جان ما برهان ماست
جنت پر انگبین و شیر و می
بی‌جمال دوست شورستان ماست
گرچه در صورت گدایی می‌کنیم
گنج معنی در دل ویران ماست
هاتف دولت مرا آواز داد:
کین نوامی گو: عراقی، ز آن ماست
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۲۹ - در سرم عشق تو سودایی خوش است
در سرم عشق تو سودایی خوش است
در دلم شوقت تمنایی خوش است
ناله و فریاد من هر نیم‌شب
بر در وصلت تقاضایی خوش است
تا نپنداری که بی‌روی خوشت
در همه عالم مرا جایی خوش است
با سگان گشتن مرا هر شب به روز
بر سر کویت تماشایی خوش است
گرچه می‌کاهد غم تو جان من
یاد رویت راحت افزایی خوش است
در دلم بنگر، که از یاد رخت
بوستان و باغ و صحرایی خوش است
تا عراقی والهٔ روی تو شد
در میان خلق رسوایی خوش است
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۳۳ - کی ببینم چهرهٔ زیبای دوست؟
کی ببینم چهرهٔ زیبای دوست؟
کی ببویم لعل شکرخای دوست؟
کی درآویزم به دام زلف یار؟
کی نهم یک لحظه سر بر پای دوست؟
کی برافشانم به روی دوست جان؟
کی بگیرم زلف مشک‌آسای دوست؟
این چنین پیدا، ز ما پنهان چراست؟
طلعت خوب جهان پیمای دوست
همچو چشم دوست بیمارم، کجاست
شکری زان لعل جان‌افزای دوست؟
در دل تنگم نمی‌گنجد جهان
خود نگنجد دشمن اندر جای دوست
دشمنم گوید که: ترک دوست گیر
من به رغم دشمنان جویای دوست
چون عراقی، واله و شیدا شدی
دشمن ار دیدی رخ زیبای دوست
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۳۸ - عشق سیمرغ است، کورا دام نیست
عشق سیمرغ است، کورا دام نیست
در دو عالم زو نشان و نام نیست
پی به کوی او همانا کس نبرد
کاندر آن صحرا نشان گام نیست
در بهشت وصل جان‌افزای او
جز لب او کس رحیق آشام نیست
جمله عالم جرعه چین جام اوست
گرچه عالم خود برون از جام نیست
ناگه ار رخ گر براندازد نقاب
سر به سر عالم شود ناکام، نیست
صبح و شامم طره و رخسار اوست
گرچه آنجا کوست صبح و شام نیست
ای صبا، گر بگذری در کوی او
نزد او ما را جزین پیغام نیست:
کای دلارامی که جان ما تویی
بی تو ما را یک نفس آرام نیست
هرکسی را هست کامی در جهان
جز لبت ما را مراد و کام نیست
هر کسی را نام معشوقی که هست
می‌برد، معشوق ما را نام نیست
تا لب و چشم تو ما را مست کرد
نقل ما جز شکر و بادام نیست
تا دل ما در سر زلف تو شد
کار ما جز با کمند و دام نیست
نیک بختی را که در هر دو جهان
دوستی چون توست دشمن کام نیست
با عراقی دوستی آغاز کن
گر چه او در خورد این انعام نیست
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۳۹ - دل، که دایم عشق می‌ورزید رفت
دل، که دایم عشق می‌ورزید رفت
گفتمش: جانا مرو، نشنید رفت
هر کجا بوی دلارامی شنید
یا رخ خوب نگاری دید رفت
هرکجا شکرلبی دشنام داد
یا نگاری زیر لب خندید رفت
در سر زلف بتان شد عاقبت
در کنار مهوشی غلتید رفت
دل چو آرام دل خود بازیافت
یک نفس با من نیارامید رفت
چون لب و دندان دلدارم بدید
در سر آن لعل و مروارید رفت
دل ز جان و تن کنون دل برگرفت
از بد و نیک جهان ببرید رفت
عشق می‌ورزید دایم، لاجرم
در سر چیزی که می‌ورزید رفت
باز کی یابم دل گم گشته را؟
دل که در زلف بتان پیچید رفت
بر سر جان و جهان چندین ملرز
آنکه شایستی بدو لرزید رفت
ای عراقی، چند زین فریاد و سوز؟
دلبرت یاری دگر بگزید رفت
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۴۱ - باز هجر یار دامانم گرفت
باز هجر یار دامانم گرفت
باز دست غم گریبانم گرفت
چنگ در دامان وصلش می‌زدم
هجرش اندر تاخت، دامانم گرفت
جان ز تن از غصه بیرون خواست شد
محنت آمد، دامن جانم گرفت
در جهان یک دم نبودم شادمان
زان زمان کاندوه جانانم گرفت
آتش سوداش ناگه شعله زد
در دل غمگین حیرانم گرفت
تا چه بد کردم؟ که بد شد حال من
هرچه کردم عاقبت آنم گرفت
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۴۶ - عشق، شوری در نهاد ما نهاد
عشق، شوری در نهاد ما نهاد
جان ما در بوتهٔ سودا نهاد
گفتگویی در زبان ما فکند
جستجویی در درون ما نهاد
داستان دلبران آغاز کرد
آرزویی در دل شیدا نهاد
رمزی از اسرار باده کشف کرد
راز مستان جمله بر صحرا نهاد
قصهٔ خوبان به نوعی باز گفت
کاتشی در پیر و در برنا نهاد
از خمستان جرعه‌ای بر خاک ریخت
جنبشی در آدم و حوا نهاد
عقل مجنون در کف لیلی سپرد
جان وامق در لب عذرا نهاد
دم به دم در هر لباسی رخ نمود
لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد
چون نبود او را معین خانه‌ای
هر کجا جا دید، رخت آنجا نهاد
بر مثال خویشتن حرفی نوشت
نام آن حرف آدم و حوا نهاد
حسن را بر دیدهٔ خود جلوه داد
منتی بر عاشق شیدا نهاد
هم به چشم خود جمال خود بدید
تهمتی بر چشم نابینا نهاد
یک کرشمه کرد با خود، آنچنانک:
فتنه‌ای در پیر و در برنا نهاد
کام فرهاد و مراد ما همه
در لب شیرین شکرخا نهاد
بهر آشوب دل سوداییان
خال فتنه بر رخ زیبا نهاد
وز پی برک و نوای بلبلان
رنگ و بویی در گل رعنا نهاد
تا تماشای وصال خود کند
نور خود در دیدهٔ بینا نهاد
تا کمال علم او ظاهر شود
این همه اسرار بر صحرا نهاد
شور و غوغایی برآمد از جهان
حسن او چون دست در یغما نهاد
چون در آن غوغا عراقی را بدید
نام او سر دفتر غوغا نهاد
فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۴۷ - عشق شوقی در نهاد ما نهاد
عشق شوقی در نهاد ما نهاد
جان ما را در کف غوغا نهاد
فتنه‌ای انگیخت، شوری درفکند
در سرا و شهر ما چون پا نهاد
جای خالی یافت از غوغا و شور
شور و غوغا کرد و رخت آنجا نهاد
نام و ننگ ما همه بر باد داد
نام ما دیوانه و رسوا نهاد
چون عراقی را، درین ره، خام یافت
جان ما بر آتش سودا نهاد