تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۸۹ - تا از دل و دین جدا نگشتیم
تا از دل و دین جدا نگشتیم
با درد تو آشنا نگشتیم
بتخانه و مسجد و خرابات
ما در طلبت کجا نگشتیم
آیینه آفتاب بودیم
تا ذره خودنما نگشتیم
ممنون شراب یا دواییم
شرمنده از این هوا نگشتیم
جان صبر چکیده است ما را
خجلت زده جفا نگشتیم
بیهوشی دایم پیاله
غافل ز تو بیوفا نگشتیم
در چشم کسی نمی توان رفت
شادیم که توتیا نگشتیم
مانند اسیر در دو عالم
از سایه او جدا نگشتیم
با درد تو آشنا نگشتیم
بتخانه و مسجد و خرابات
ما در طلبت کجا نگشتیم
آیینه آفتاب بودیم
تا ذره خودنما نگشتیم
ممنون شراب یا دواییم
شرمنده از این هوا نگشتیم
جان صبر چکیده است ما را
خجلت زده جفا نگشتیم
بیهوشی دایم پیاله
غافل ز تو بیوفا نگشتیم
در چشم کسی نمی توان رفت
شادیم که توتیا نگشتیم
مانند اسیر در دو عالم
از سایه او جدا نگشتیم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۳۷ - طفل است و بدخو جوید بهانه
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۵۷ - داریم بر تو احترامی
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۶۵ - به استقبال مژگان سیاهی
به استقبال مژگان سیاهی
نگاهم می رود هر دم به راهی
چه می کردیم با چندین خجالت
اگر بودی زبان عذرخواهی
دل است آیینه روز و شب ما
نمی دانیم خورشیدی و ماهی
شود گر خاکساریها صف آرا
غباری بشکند قلب سپاهی
به ذوقی صید فتراک تو گشتم
که شد هر قطره خونم عیدگاهی
فروشم دامن پاک دو عالم
خرم چشم و دل عاشق نگاهی
به محشر چون برآرم سر ز خجلت
ندارم در خور بخشش گناهی
چو عمدا پرسد از نامم بگویی
اسیر از بیزبانی بی گناهی
نگاهم می رود هر دم به راهی
چه می کردیم با چندین خجالت
اگر بودی زبان عذرخواهی
دل است آیینه روز و شب ما
نمی دانیم خورشیدی و ماهی
شود گر خاکساریها صف آرا
غباری بشکند قلب سپاهی
به ذوقی صید فتراک تو گشتم
که شد هر قطره خونم عیدگاهی
فروشم دامن پاک دو عالم
خرم چشم و دل عاشق نگاهی
به محشر چون برآرم سر ز خجلت
ندارم در خور بخشش گناهی
چو عمدا پرسد از نامم بگویی
اسیر از بیزبانی بی گناهی
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۶۱ - محشر نمک از غبار ما داشت
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۳۱ - بوی گل و رنگ لاله دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۰ - هر خار که از چمن برآید
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۳۴ - ساقی سحر است شبچراغی
ملا احمد نراقی : منتخب غزلیات و قطعات
شماره ۸ - تا میکده باز و می به جام است
تا میکده باز و می به جام است
کار من خسته دل به کام است
تا مغبچگان مقیم دیرند
در دیر مغان مرا مقام است
دل از کف من ربوده ماهی
کش مهر فلک کمین غلام است
در دام کسی فتاده ام من
کش مرغ حرم اسیر دام است
آن آیه که منع عشق دارد
ای واعظ هرزه گو کدام است
وان می که به دوست ره نماید
آیا به کدام نص حرام است
دامی که به راه عشق باشد
دیدیم که دام ننگ و نام است
از خانه ما که باد آباد
تا منزل دوست یک دوگام است
گفتند بسی فسانه ی عشق
این قصه هنوز ناتمام است
گفتم که دگر دلم مسوزان
گفتا که بسوزمش که خام است
در میکده زان شده صفایی
کاین مدرسه منزل عوام است
کار من خسته دل به کام است
تا مغبچگان مقیم دیرند
در دیر مغان مرا مقام است
دل از کف من ربوده ماهی
کش مهر فلک کمین غلام است
در دام کسی فتاده ام من
کش مرغ حرم اسیر دام است
آن آیه که منع عشق دارد
ای واعظ هرزه گو کدام است
وان می که به دوست ره نماید
آیا به کدام نص حرام است
دامی که به راه عشق باشد
دیدیم که دام ننگ و نام است
از خانه ما که باد آباد
تا منزل دوست یک دوگام است
گفتند بسی فسانه ی عشق
این قصه هنوز ناتمام است
گفتم که دگر دلم مسوزان
گفتا که بسوزمش که خام است
در میکده زان شده صفایی
کاین مدرسه منزل عوام است
ملا احمد نراقی : منتخب غزلیات و قطعات
شماره ۱۸ - این خانه ی دل خراب بهتر
این خانه ی دل خراب بهتر
وین سینه ز غم کباب بهتر
دستار و ردا و جبّه ی من
اندر گرو شراب بهتر
اوراق کتاب دانش من
شستن همه را به آب بهتر
گفتی که ز غم به خواب بینی
پس کار همیشه خواب بهتر
تا چند حدیث عقل ای دل؟
بر هم نهی این کتاب بهتر
رو رو دو سه درس عشق بشنو
آواز نی و رباب بهتر
زاهد در دین زند «صفایی»
کردن ز وی اجتناب بهتر
وین سینه ز غم کباب بهتر
دستار و ردا و جبّه ی من
اندر گرو شراب بهتر
اوراق کتاب دانش من
شستن همه را به آب بهتر
گفتی که ز غم به خواب بینی
پس کار همیشه خواب بهتر
تا چند حدیث عقل ای دل؟
بر هم نهی این کتاب بهتر
رو رو دو سه درس عشق بشنو
آواز نی و رباب بهتر
زاهد در دین زند «صفایی»
کردن ز وی اجتناب بهتر
ملا احمد نراقی : منتخب غزلیات و قطعات
شماره ۲۳ - جز شیشه ی دل که من شکستم
جز شیشه ی دل که من شکستم
از عشق بگو چه طرف بستم
دی با دو سه رند لاابالی
در میکده پای خم نشستم
جامی دو ز باده در کشیدم
از دام ریا و زهد رستم
تا شیخ به جستجوی پل بود
من آمدم و ز جوی جستم
در خانه ی خویشتن نشسته
در بر رخ غیر دوست بستم
مهر از همه دلبران بریدم
عهد همه را بهم شکستم
از دشمن و دوست پا کشیدم
زین قوم نفاق پیشه رستم
بردند میان کارم اما
صد شکر که از میانه رستم
از عشق بگو چه طرف بستم
دی با دو سه رند لاابالی
در میکده پای خم نشستم
جامی دو ز باده در کشیدم
از دام ریا و زهد رستم
تا شیخ به جستجوی پل بود
من آمدم و ز جوی جستم
در خانه ی خویشتن نشسته
در بر رخ غیر دوست بستم
مهر از همه دلبران بریدم
عهد همه را بهم شکستم
از دشمن و دوست پا کشیدم
زین قوم نفاق پیشه رستم
بردند میان کارم اما
صد شکر که از میانه رستم
فرخی یزدی : غزلیات
شماره ۸۴ - این غرقه به خاک و خون دلی بود
این غرقه به خاک و خون دلی بود
یا طایر نیم بسملی بود
از دست تو قطره قطره خون شد
یک چند اگر مرا دلی بود
مجنون که کناره جست زین خلق
دیوانه نمای عاقلی بود
دل داشت هوای دام صیاد
پیداست که صید غافلی بود
جز آن که بکشت جان زد آتش
از عشق مرا چه حاصلی بود
جان داد شهید عشق و تا حشر
شرمنده ی تیغ قاتلی بود
اندیشه ی وصل هر چه کردم
الحق که خیال باطلی بود
یا طایر نیم بسملی بود
از دست تو قطره قطره خون شد
یک چند اگر مرا دلی بود
مجنون که کناره جست زین خلق
دیوانه نمای عاقلی بود
دل داشت هوای دام صیاد
پیداست که صید غافلی بود
جز آن که بکشت جان زد آتش
از عشق مرا چه حاصلی بود
جان داد شهید عشق و تا حشر
شرمنده ی تیغ قاتلی بود
اندیشه ی وصل هر چه کردم
الحق که خیال باطلی بود
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲ - ای ذات تو افتخار دنیا
ای ذات تو افتخار دنیا
نازان به تو امهات و آبا
عنوان کتاب آفرینش
از نام تو یافته است طغرا
با جوهر اولین وجودت
از شایبه ی دویی مبرا
شد جای تو در جهان و باشد
بحری به میان قطره یی جا
از ریزش آستین وجودت
دامان ثری است بر ثریا
آثار جلال ذوالجلال است
چتر مه و مهر عالم آرا
انوار نهان خویش را کرد
از روی تو ایزد آشکارا
افلاک کجا و سجده ات لیک
خم کرده قدی به این تمنا
از فیض مدیح کیست زین سان
اشعار (سحاب) رشک شعرا
نازان به تو امهات و آبا
عنوان کتاب آفرینش
از نام تو یافته است طغرا
با جوهر اولین وجودت
از شایبه ی دویی مبرا
شد جای تو در جهان و باشد
بحری به میان قطره یی جا
از ریزش آستین وجودت
دامان ثری است بر ثریا
آثار جلال ذوالجلال است
چتر مه و مهر عالم آرا
انوار نهان خویش را کرد
از روی تو ایزد آشکارا
افلاک کجا و سجده ات لیک
خم کرده قدی به این تمنا
از فیض مدیح کیست زین سان
اشعار (سحاب) رشک شعرا
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۱ - چون جرم گنه وفاست ما را
چون جرم گنه وفاست ما را
هر نوع کشد سزاست ما را
از خنجر خویش خون ما ریخت
زین بیش چه خونبهاست ما را
هر وقت که با رقیب بنشست
در محفل خویش خواست ما را
یکبار به بزم خویش ننشاند
نوعی که سزای ماست ما را
چندانکه چو بدر حسنش افزود
مانند هلال کاست ما را
از ما شده مدعی گریزان
داند که چه مدعاست ما را
دارد سر قتل ما و در سر
غافل که همین هواست ما را
در عشق (سحاب) هر که از خویش
بیگانه شد آشناست ما را
هر نوع کشد سزاست ما را
از خنجر خویش خون ما ریخت
زین بیش چه خونبهاست ما را
هر وقت که با رقیب بنشست
در محفل خویش خواست ما را
یکبار به بزم خویش ننشاند
نوعی که سزای ماست ما را
چندانکه چو بدر حسنش افزود
مانند هلال کاست ما را
از ما شده مدعی گریزان
داند که چه مدعاست ما را
دارد سر قتل ما و در سر
غافل که همین هواست ما را
در عشق (سحاب) هر که از خویش
بیگانه شد آشناست ما را
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۷۲ - تا صحبت یار دلنواز است
تا صحبت یار دلنواز است
دل از همه عیش بی نیاز است
هر گل که شکفته از مزارم
چشمی است که بر ره تو باز است
بیداری چشم ما چه داند
چشم تو که مست خواب ناز است
غم کشتم و یافتم که آخر
نا سازی دهر چاره ساز است
شادم به شب غمت که امشب
چون زلف تو تیره و دراز است
طوطی نزند (سحاب) گو دم
تا خامه ی من سخن طراز است
سالک نبود کسی که او را
پرواز نشیب یا فراز است
این صید دلم بدام عشقت
یا صعوه بچنگ شاهباز است
صد بار فزونش آزمودی
از آه منت چه احتراز است
دل از همه عیش بی نیاز است
هر گل که شکفته از مزارم
چشمی است که بر ره تو باز است
بیداری چشم ما چه داند
چشم تو که مست خواب ناز است
غم کشتم و یافتم که آخر
نا سازی دهر چاره ساز است
شادم به شب غمت که امشب
چون زلف تو تیره و دراز است
طوطی نزند (سحاب) گو دم
تا خامه ی من سخن طراز است
سالک نبود کسی که او را
پرواز نشیب یا فراز است
این صید دلم بدام عشقت
یا صعوه بچنگ شاهباز است
صد بار فزونش آزمودی
از آه منت چه احتراز است
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۷۹ - با غیر ز می پر است جامت
با غیر ز می پر است جامت
شادیم به عیش ناتمامت
اندیشه ی مرهم ارکند دل
گو لذت زخم او حرامت
انکار قیامت ارکند کس
برخیز که بنگرد قیامت
ای مرغ دل از نخست گسترد
دامی ز وفا و کرد رامت
از بهر فریب دیگران بود
گر داشت دو روزی احترامت
آیند به شوق سنگ جورت
مرغان چمن بطرف بامت
دریاب گیاه خشک ما را
ای ابر عطا ز فیض عامت
بینی چو شتاب عمر سویم
آهسته چرا بود خرامت
آهی ز جگر کشیدم ای دل
کز چرخ کشیدم انتقامت
خط از رخ او دمید و گویا
گردید (سحاب) صبح شامت
شادیم به عیش ناتمامت
اندیشه ی مرهم ارکند دل
گو لذت زخم او حرامت
انکار قیامت ارکند کس
برخیز که بنگرد قیامت
ای مرغ دل از نخست گسترد
دامی ز وفا و کرد رامت
از بهر فریب دیگران بود
گر داشت دو روزی احترامت
آیند به شوق سنگ جورت
مرغان چمن بطرف بامت
دریاب گیاه خشک ما را
ای ابر عطا ز فیض عامت
بینی چو شتاب عمر سویم
آهسته چرا بود خرامت
آهی ز جگر کشیدم ای دل
کز چرخ کشیدم انتقامت
خط از رخ او دمید و گویا
گردید (سحاب) صبح شامت
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۳ - آنرا که زهجر دردناک است
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۱۴ - بلبل به چمن چنان کند حظ
بلبل به چمن چنان کند حظ
ما راست بکویت آنچنان حظ
از لذت دامش آگهی نیست
مرغی که کند در آشیان حظ
دارد می ناب ارغوانی
یا آن رخ همچو ارغوان حظ
ما جور کشیم و تو جفا کیش
ما راست ازین تو را از آن حظ
از وصل تو دوستان نکردند
یک بار به رغم دشمنان حظ
دردا که در این زمانه دارد
نه نام نشاط و نه نشان حظ
شد بیتو (سحاب) پیر و از تو
یک بار نکرد ای جوان حظ
ما راست بکویت آنچنان حظ
از لذت دامش آگهی نیست
مرغی که کند در آشیان حظ
دارد می ناب ارغوانی
یا آن رخ همچو ارغوان حظ
ما جور کشیم و تو جفا کیش
ما راست ازین تو را از آن حظ
از وصل تو دوستان نکردند
یک بار به رغم دشمنان حظ
دردا که در این زمانه دارد
نه نام نشاط و نه نشان حظ
شد بیتو (سحاب) پیر و از تو
یک بار نکرد ای جوان حظ
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۲۲ - هر عهد به هر کسی که بستم
هر عهد به هر کسی که بستم
در عهد تو بی وفا شکستم
دلگیر به پرسش من آمد
پنداشت که من هنوز هستم
شادم که گرت چنین بود عهد
هر لحظه بدست تست دستم
جامی زد و با من آنچه خواهد
گوید به بهانه ای که مستم
افزود به حسرتم چو مردم
پنداشتم از غم تو رستم
نومیدی محرمان چو دیدم
پیوند امید ازو گسستم
ز آن روی (سحاب) سر بلندم
کاندر قدمش چو سایه پستم
در عهد تو بی وفا شکستم
دلگیر به پرسش من آمد
پنداشت که من هنوز هستم
شادم که گرت چنین بود عهد
هر لحظه بدست تست دستم
جامی زد و با من آنچه خواهد
گوید به بهانه ای که مستم
افزود به حسرتم چو مردم
پنداشتم از غم تو رستم
نومیدی محرمان چو دیدم
پیوند امید ازو گسستم
ز آن روی (سحاب) سر بلندم
کاندر قدمش چو سایه پستم
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۲۹ - دل صید کمند تست جان هم
دل صید کمند تست جان هم
این گشته اسیر دامت آن هم
فریاد که در دل تو فریاد
تاثیر نمی کند فغان هم
شاه از تو حذر کند گدا هم
پیر از تو به جان بود جوان هم
از دام و قفس چو بگذرد کس
گلزار خوش است و آشیان هم
خارم ز گلی بپاست کز وی
گلچین محروم و باغبان هم
تا برده گمان مهر بر من
بی مهر شده است و بدگمان هم
گریند چو ابر دوستداران
بر حال (سحاب) دشمنان هم
این گشته اسیر دامت آن هم
فریاد که در دل تو فریاد
تاثیر نمی کند فغان هم
شاه از تو حذر کند گدا هم
پیر از تو به جان بود جوان هم
از دام و قفس چو بگذرد کس
گلزار خوش است و آشیان هم
خارم ز گلی بپاست کز وی
گلچین محروم و باغبان هم
تا برده گمان مهر بر من
بی مهر شده است و بدگمان هم
گریند چو ابر دوستداران
بر حال (سحاب) دشمنان هم