تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۲۷ - دل من به داغ جفا سوختی
دل من به داغ جفا سوختی
مرا مانده دل را چرا سوختی
کرا سوخت عشقت که آنم نسوخت
مرا سوختی هر کرا سوختی
بسی سوخت در وعده سوختن
مرا انتظار تو تا سوختی
فتادی چو آتش به مأوای دل
در آن خانه آیا چها سوختی
دل و جان بهم در تو پیوسته اند
چرا هر یکی را جدا سوختی
کمال از دل رفت بونی نیافت
خدا داند او را کجا سوختی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۴۳ - گر از شاخ دولت گلی چیدمی
گر از شاخ دولت گلی چیدمی
نسیمی ز کوی تو بشنیدمی
به بوی نو جانم خریدی صبا
اگر من بدان دولت ارزیدمی
ز کویت سگی گر رسیدی به من
از آن در حدنی پرسیدمی
دهان و لب از صد شکر شستمی
همه گرد پایش بلیسیدمی
گر این حسن بودی چو زلفت مرا
به گرد رخ خویش گردیدمی
شب و روزه سودای خود کردمی
به رخسار خود مهر ورزیدمی
به آتشکده در جمال بتان
گر از روی نو پرتوی دیدمی
چو زلف تو زنار بر بستمی
دره آتشکده بت پرستیدمی
از آن غمزه گر مست گشتی کمال
چو چشمت به محراب غلطیدمی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۰۶۸ - ندارد دلم طاقت بی توی
ندارد دلم طاقت بی توی
که کردست چشم توام جادوی
ز نو ابروبت ساخت شیدا مرا
چنینها کند ماه نو در توی
گشودند چشمان تو ترک و هند
به ناوک کشی و کمان ابروی
چه دولت که آن پای را در سرست
که دارد به زلف تو هم زانوی
در ایام بدحالی از جور زلف
رخت کرد با ما بسی نیکوی
مصور اگر نسخه زان رخ برد
به معنی کشد صورت مانوی
کمال آن سر زلف هر دم نگیر
که بارش بجنبد رگ هندوی
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۸ - لبت راست آب حیاتی دگر
لبت راست آب حیاتی دگر
دهان تو دارد نباتی دگر
تو سلطان حسنی و ما بی نوا
بود حسن را هم زکاتی دگر
نظر کرده چشمت یکی ره به من
نماید مگر التفاتی دگر
بر اصحاب دل از خط آورده ای
به صد جان وصد دل براتی دگر
لبت گر زند یک نفس با همام
بخشد به جانش حیاتی دگر
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۷۲ - کشم نقد جان را به بازار او
کشم نقد جان را به بازار او
که این است شرط خریدار او
به جان گر توان وصل او را خرید
پر از جان شود خاک بازار او
صبا گر برد بوی او سوی گل
شود جمله بر باد پندار او
بگیرید ای دوستان دست من
که از دست رفتم ز رفتار او
بگویم که ایمان عشاق چیست
یکی پر تو از نور دیدار او
چو زلفش کند دعوی کافری
میان را ببندم به زنار او
بهشتت اگر می کند آرزو
زمانی نظر کن به رخسار او
جهانی پر از آب حیوان کند
حدیثی ز لعل شکر بار او
همام از لبش گر نگوید سخن
نیابند نوقی ز گفتار او
حزین لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۴۹ - در شکایت از روزگار
نبندی دل ای بخرد هوشیار
به جادوی نیرنگی روزگار
فریبنده دیوی ست زرّین پرند
سیه دل نگاریست سیمین عذار
فریبا نگردی به دستان او
که کردهست بازوی رستم نزار
فراغت نخسبی در ایوان او
که سیل است و ارکانش نااستوار
چه بالین و بستر گران کرده ای؟
که ابر است و بام تو سوراخ دار
به انس سرای سپنجی مپیچ
که ناپایدار است و بی اعتبار
ننازی به مهر سپهر دو رنگ
نبازی به این مهرهٔ کم عیار
کمین کش کمانی ست بس کینه توز
جگر دوز تیری ست غافل شکار
گرفته ست چالاک رخش از حریف
فکنده ست بر خاک، سام سوار
دریده ست درع نریمان به زور
بریده ست شریان شیران هزار
زره کرده چرم هژبران ز تیر
گره کرده بازوی مردانِ کار
فروکنده گوری ز بهرام گور
کفن کرده خفتان اسفندیار
بزن مطرب آن نای عیسی نفس
بده ساقی آن جام دشمن خمار
بخوان از من این نظم سنجیده نغز
که از مغز گیتی برآرم دمار
به دور آور آن شادی آور قدح
که دلگیرم از گردش روزگار
گران گشته بر دوش من زندگی
شکسته ست پشتم درین زیر بار
به عهدی درین هفت خوانم اسیر
به عمری درین ششدرم سوگوار
درین سجن اندوهگین بی قرین
درین کاخ سیمابگون بی قرار
چه پویم ره شکوهٔ بیکران؟
چه گویم ز حرمان یار و دیار؟
کجا تاب و این سینهٔ شعله خیز؟
کجا خواب و این چشم اختر شمار؟
حزین از نوای پریشان تو
دل غنچه خون است و اشک هزار
بیفکن کنون زخمهای خامه را
که نازک بود تار و کف رعشه دار
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۵۷ - الهی به قربان سرگشتگانت
الهی به قربان سرگشتگانت
سرم خاک پای خراباتیانت
دل غچه تنگ از لب لاله رنگت
گل، آتش به جان ا ازا رخ ارغوانت
قضا تیغی از غمزهٔ جان شکارت
قدر تیری از ابروی شخ کمانت
جبین جهان بر زمین نیازت
سر سروران خاک سرو روانت
به هم بر زدم بی تو دیر و حرم را
ندانم کجایی که جویم نشانت
ز سرگشتگانت، زمین نقش پایی
فلک گرد واماندهٔ کاروانت
شب قدر باشد دل عاشقان را
سواد سر زلف عنبر فشانت
خروش از نهاد هزاران برآرد
خروشی که خیزد ز زاغ کمانت
اگر باده نبود، بده شعله ساقی
چرا نیست پروای لب تشنگانت؟
به برگ گلی، شادگردان دلم را
منم عندلیب کهن آشیانت
به راز فقیران شب زنده دارت
به سوز وگداز دل عاشقانت
به جان حبیبت، به سرّ خلیلت
به جاه شعیبت، به عز شبانت
به زنّار بندان، به تسبیح خوانان
به آیین رهبان، به دیر مغانت
که بر لب چشانی حزین را به مستی
یکی رشحه از جام دردی کشانت
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۰۷ - چو بر سر زند شاخ، مستانه گل
چو بر سر زند شاخ، مستانه گل
کند از لب توبه، پیمانه گل
گریزانده، دی را به کوه وکمر
دهد عرض لشکر، دلیرانه گل
سوار است بر اسب چوبین شاخ
بود گرم بازیّ طفلانه گل
چمن مجلس میگساران بود
صراحی بود غنچه، پیمانه گل
اگر بشکفد خاطرم دور نیست
شکفته ست چون روی جانانه گل
جنون چاک زد خرقهٔ خاک را
بهاران کند شور دیوانه گل
خم غنچه لبریز از شبنم است
گشوده ست دیوان میخانه گل
سر شمع را در بهار و خزان
نباشد به از بال پروانه گل
حزین چند سوسن زبانی کنی؟
ندارد سر و برگ افسانه گل
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۷۵ - که خواهد رسانید پیغام من
که خواهد رسانید پیغام من
به بیگانهٔ آشنا نام من؟
که چون با حریفان خوری باده ام
به سنگ جفا نشکنی جام من
به کار آیدت چون رگ تلخ می
به یاد آوری تلخی کام من
تو خوش زی که فرخنده مرغ مراد
پریده ست از گوشهٔ بام من
نه دل مانده بر جا نه لخت جگر
جگر پارهٔ من، دلارام من
به پیچ و خم روزگارم اسیر
رمیده ست آسایش از دام من
در آتش سپندی ست جان حزین
چه می پرسی از صبر و آرام من؟
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۱۲ - قطعه در شکوه از بخت
حزین، از جهان دژم، خاطرم
سر و برگ یک موی سامان نداشت
ببین نارسا طالع چاک را
که از تنگی عیش، میدان نداشت
گریبان اگر بود، دامن نبود
وگر بود دامن، گریبان نداشت
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۲۳ - در وصف شمشیر
به کف تیغ من اژدها پیکری ست
اباصولت شیر و خشم پلنگ
در این کاخ ظلمت، درخشان چراغ
به دربای هیجا، تناور نهنگ
ز پاکی گوهر، لبالب ز آب
ز خون یلانش، به رخساره رنگ
نماید ظفر را به ساغر شراب
شکر را به کام مخالف، شرنگ
مباد از رخش زلف جوهر، نهان
ز آیینهاش دور، آسیب زنگ
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۳۲ - در حکمت
نمود این سوال از فلاطون یکی
ز دشمن چه سان کینه باید کشید؟
جوابش چنین داد، روشن روان
به فضلی که گردد تو را بر مزید
حزین لاهیجی : فرهنگ نامه
بخش ۱ - فرهنگ نامه
به نام نگارنده هست و بود
فرازندهٔ این رواق کبود
سر داستان، نام فرخنده ای ست
که عقل از ثنایش فروماندهایست
خرد در کوی کوتهی و کمی ست
زبان روستازادهٔ اعجمی ست
سپاسش نشاید به اندیشه گفت
به خس، کی توان کوه البرز سفت؟
خردگر چه خضر بیابان بود
سراسیمهٔ راه یزدان بود
دل و جان اگر دانش آسا بود
همین بس که خود را شناسا بود
ازل تا ابد گر به بالا پرد
ز حدّ خود اندیشه برنگذرد
طلسم حقیقت نباید شکست
حصاری بود، در گهر هر چه هست
به بینش قدم را درین کهنه دِه
اگر مرد راهی به اندازه نِه
نیابی خدا را به جویندگی
بکش پا، ز بیهوده پویندگی
مپوی و چو آب گهر تازه باش
اگر خودشناسی، به اندازه باش
تو را برتر از حد خود، راه نیست
که نقش از نگارنده، آگاه نیست
جهولی، به گرد فضولی مگرد
ز جاهل فضولی ست، کردار سرد
فضولی کند قطره را منفصل
فراخ است دریا و تو تنگدل
شعور تو، ای پای بستِ غرور
یکی کور موش است و تابنده هور
کند خیرگی دیدهٔ جان تو
عدم زاده است آخشیجان تو
خبر نیست امروز را از پریر
جوان نیست تاریخی چرخ پیر
کجا تار ممکن به واجب تند؟
لعاب عناکب، ذباب افکند؟
عبث دام در راه عنقا مکش
زیاد، از گلیم خودت پا مکش
نه پیداست راه و تویی طفل دی
درین ورطه، گولی به از بخردی
به این خیرگی خوش عنانی مکن
زبان بسته ای، ترجمانی مکن
پی مصطفی گیر، اگر می روی
ره راست این است اگر بگروی
حزین لاهیجی : فرهنگ نامه
بخش ۲ - در نعت خواجه دوسرا علیه و علی آله التحیه و الثثا
چرا نام مشتی گدایان بَرم؟
ستایش به درویش سلطان برم؟
نخستین خدیو دیار وجود
بهین موجهٔ چشمه ساران جود
قدم سای بزم، ایزد پاک را
مربع نشین، تخت لولاک را
به بربستن رخت ازین کهنه دیر
براق خرامنده اش، برق سیر
فرازندهٔ پایهٔ سروری
برازندهٔ تاج پیغمبری
گل از نافهٔ خلق او مشک بوی
خور از بادهٔ مهر او، سرخ روی
دل از نعمت عام او، چیردست
لب از لذّت نام او، شیر مست
به نیروی تیغش، ظفر سرفراز
به رخسار عهدش، در بخت باز
به کفر، آذر از نور ایمان او
به کین خنجر، از مهر رخشان او
حزین لاهیجی : فرهنگ نامه
بخش ۳ - خطاب زمین بوس
سپهر آستانا، ملک چاکرا
کرم گسترا، بندگان پرورا
دل افروز پاکی نهادان تویی
رخ بخت را، بامدادان تویی
منت، ازکمین بندگانم یکی
که در بندگی می ندارم شکی
شب شیب، روزم به تاراج برد
ستمگر ز ویرانه ام، باج برد
خرابات عشق است آبادیم
بکش بر جبین، خط آزادیم
فروزان کن از ناله ام، شمع طور
نگون کن به داغم، نمکدان شور
زبان تا بود، در ثنای تو باد
روان، خاک راهِ رضای تو باد
حزین لاهیجی : فرهنگ نامه
بخش ۴ - در منقبت سرور اولیا -علیه التحیّه و الثّنا- یعنی امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (ع)
سر شیرمردان عالم، علی
کزو سرفراز است نام یلی
جهان کرم، والی کردگار
امام امم، صاحب ذوالفقار
ز قصرش، کمین پایه، چرخ بلند
ز فیضش گرانمایه، خاک نژند
ولایت بر اندام زیباش چست
وصایت به بالای شانش درست
سر اصفیا، خاتم اوصیا
فرازندهٔ رایت انّما
محیط معانی دل روشنش
ردای یمانی، به تن جوشنش
بلنداخترش، ظلمت کفر کاست
ز تیغ کجش، پشت اسلام راست
سر سرفرازان، جبین سای اوست
دل قدسیان در تولای اوست
به کونین داردگرانی، سرم
که بر درگهش نایب قنبرم
چو دارم اساس غلامی قوی
گدای درم را رسد خسروی
حزین لاهیجی : فرهنگ نامه
بخش ۵ - ستایش خاقان سخن
سخن گوهر لجّهٔ سرمدی ست
بهین حجّت معجز احمدی ست
سخن چشمهٔ زندگانی بود
سخن نعمت جاودانی بود
سخن را به فرق سپهر افسری ست
به عالم، سخن سنج را سروری ست
زگنج سخن مایه دار است دل
چو نبود سخن، دل بود مشتِ گل
سخن گوهر و ابر نیسان دل است
سخن هدهد است و سلیمان دل است
به نطق، آدمی زاده انسان بود
حریف زبان بسته، حیوان بود
ولیکن نه هرکس سخن گستر است
بسا لب، که خاموشیش درخور است
شراب ار نداری به خم، پرمجوش
چو گوهرفروشی ندانی، خموش
ز آواز گردد عیان، حالها
خوشا حال سربستهٔ لال ها
حزین لاهیجی : فرهنگ نامه
بخش ۶ - در گشایش این نامهٔ نامی گوید
شکست استخوان، طبع اندیشه زای
به دندانهٔ کلک پولاد خای
که اندیشه، جادونگاری گرفت
بنای سخن استواری گرفت
ز صد چشمه خون بیش، پیمود دل
که شد صفحه ام رشک چین و چگل
به دل، کاوش دیده نگذاشت نم
که گوهر فرو ریخت، ابر قلم
خرد دفتر جزء و کل را گشود
که اندیشه، کلک آزمایی نمود
به ییچ و خم فکر، عمری گذشت
که خاطر خداوند سررشته گشت
ز معنی، دلم جام جمشید زد
نیم، زخمه بر ساز ناهید زد
حزین، زلف معنی ست در مشت باد
به این تار، کلک خوش انگشت باد
رسایی ده، آوای اندیشه را
فراسوده مگذار این بیشه را
حزین لاهیجی : فرهنگ نامه
بخش ۷ - در وصف حسن
بر وبرز ، چون سرو آراسته
نهالی ز گلزار جان خاسته
دو ابرو کمان کش، دو زلف از کمند
درافکنده آزاد دلها، به بند
صف محشر، آشوب مژگان او
به خون تشنگان، تیغ بندان او
خطش دفتر زهد را برنوشت
غمش شادی بخت را، سرنوشت
رخش لاله ها را، جگر سوخته
چراغ دل و دیده، فروخته
چو پرتو به دل، یاد آن رو زند
به مینو، مرا سینه پهلو زند
حزین لاهیجی : فرهنگ نامه
بخش ۸ - صفت جنگ
دل خاک شد از ستوران، ستوه
غریو دلیران بدرّید کوه
نمودی در آن پهن دشت بلا
سنان آتش و نیستان، نیزه ها
هوا ابری، ازکاوب بانی درفش
زمین لعلی، از تیغهای بنفش
بغرّید نای و بنالید کوس
رخ مهر، از بیم شد آبنوس
فغان سازکرد، اژدر کرّنا
دهان بازکرد، اژدهای بلا
عقاب کمانها، سبک بال شد
سپرهای زرٌٍینه، غربال شد
ز بس خون، سنان از رگ جان گرفت
زمین، رنگ کان بدخشان گرفت
چکاچاک تیغ و هیاهوی جنگ
فرو ریخت از روی بهرام، رنگ
بر و بُرز گردانِ پولادپوش
جرس وار، از خنجر سخت کوش
زره، در بر و دوش رویین تنان
به صد چشم، حیران تیغ و سنان
به سر، ترک زرّین آن پرشکوه
فروزنده، چون آتش ازتیغ کوه
خدنگ خداوند کوپال و رخش
نیستان نمودی سپرها به تخش
هماوردش از بیم زخم درشت
به زیر سپرزاده، چون سنگ پشت
در آمد یکی نامور از سپاه
درآویخت بخت با او، یَلِ کینه خواه
به ترکش، چنان کوفت گرز گران
که سر، چون کشف در شکم شد نهان
زمین از تپش، گوی سیماب شد
رگ خاره، از لرزه بی تاب شد
رسید اندر آن عرصه، طوفان به اوج
ز جوهر، زدی آب شمشیر، موج
سَرِ گردنان، در خم خام بود
رخ بخت را، طرّهٔ شام بود
هوا داشت، ازگرز بارنده میغ
به خون، لجه پیما، نهنگان تیغ