تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فروغی بسطامی : تضمینها
شماره ۱۰ - شیرین دهنا بشنو اشعار خوش خسرو
حافظ : قطعات
قطعه ۱۸ - زان حبه خضرا خور کز روی سبک روحی
حافظ : غزلیات
غزل ۲۷ - در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
در دیرِ مغان آمد، یارم قدحی در دست
مست از می و میخواران از نرگسِ مستش مست
در نعلِ سمندِ او شکلِ مهِ نو پیدا
وز قدِ بلندِ او بالایِ صنوبر، پست
آخر به چه گویم هست از خود خبرم، چون نیست
وز بَهرِ چه گویم نیست با وی نظرم، چون هست
شمعِ دلِ دمسازم، بنشست چو او برخاست
و افغان ز نظربازان، برخاست چو او بنشست
گر غالیه خوش بو شد، در گیسویِ او پیچید
ور وَسمه کمانکَش گشت، در ابروی او پیوست
بازآی که بازآید عمرِ شدهٔ حافظ
هرچند که ناید باز، تیری که بِشُد از شست
مست از می و میخواران از نرگسِ مستش مست
در نعلِ سمندِ او شکلِ مهِ نو پیدا
وز قدِ بلندِ او بالایِ صنوبر، پست
آخر به چه گویم هست از خود خبرم، چون نیست
وز بَهرِ چه گویم نیست با وی نظرم، چون هست
شمعِ دلِ دمسازم، بنشست چو او برخاست
و افغان ز نظربازان، برخاست چو او بنشست
گر غالیه خوش بو شد، در گیسویِ او پیچید
ور وَسمه کمانکَش گشت، در ابروی او پیوست
بازآی که بازآید عمرِ شدهٔ حافظ
هرچند که ناید باز، تیری که بِشُد از شست
حافظ : غزلیات
غزل ۱۶۱ - کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
کاین سابقه ی پیشین تا روز پسین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر
کاین سابقه ی پیشین تا روز پسین باشد
حافظ : غزلیات
غزل ۴۶۶ - این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
وین دفتر بیمعنی غرق می ناب اولی
چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم
در کنج خراباتی افتاده خراب اولی
چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی
هم سینه پر از آتش هم دیده پرآب اولی
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت
این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی
تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست
در سر هوس ساقی در دست شراب اولی
از همچو تو دلداری دل برنکنم آری
چون تاب کشم باری زان زلف به تاب اولی
چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی
رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی
وین دفتر بیمعنی غرق می ناب اولی
چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم
در کنج خراباتی افتاده خراب اولی
چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی
هم سینه پر از آتش هم دیده پرآب اولی
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت
این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی
تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست
در سر هوس ساقی در دست شراب اولی
از همچو تو دلداری دل برنکنم آری
چون تاب کشم باری زان زلف به تاب اولی
چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی
رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۹۳ - ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمیماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همیکردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله میرقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمیماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همیکردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله میرقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
حافظ : غزلیات
غزل ۴۹۵ - می خواه و گل افشان کن از دهر چه میجویی
می خواه و گل افشان کن از دهر چه میجویی
این گفت سحرگه گل بلبل تو چه میگویی
مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را
لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی
شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن
تا سرو بیاموزد از قد تو دلجویی
تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد
ای شاخ گل رعنا از بهر که میرویی
امروز که بازارت پرجوش خریدار است
دریاب و بنه گنجی از مایه نیکویی
چون شمع نکورویی در رهگذر باد است
طرف هنری بربند از شمع نکورویی
آن طره که هر جعدش صد نافه چین ارزد
خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوش خویی
هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد
بلبل به نواسازی حافظ به غزل گویی
این گفت سحرگه گل بلبل تو چه میگویی
مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را
لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی
شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن
تا سرو بیاموزد از قد تو دلجویی
تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد
ای شاخ گل رعنا از بهر که میرویی
امروز که بازارت پرجوش خریدار است
دریاب و بنه گنجی از مایه نیکویی
چون شمع نکورویی در رهگذر باد است
طرف هنری بربند از شمع نکورویی
آن طره که هر جعدش صد نافه چین ارزد
خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوش خویی
هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد
بلبل به نواسازی حافظ به غزل گویی
مولوی : غزلیات
غزل ۷۳ - آمد بت میخانه تا خانه برد ما را
آمد بت میخانه تا خانه برد ما را
بنمود بهار نو تا تازه کند ما را
بگشاد نشان خود بربست میان خود
پر کرد کمان خود تا راه زند ما را
صد نکته دراندازد صد دام و دغل سازد
صد نرد عجب بازد تا خوش بخورد ما را
رو سایهی سروش شو پیش و پس او میدو
گر چه چو درخت نو از بن بکند ما را
گر هست دلش خارا مگریز و مرو یارا
کاول بکشد ما را واخر بکشد ما را
چون ناز کند جانان اندر دل ما پنهان
بر جملهی سلطانان صد ناز رسد ما را
بازآمد و بازآمد آن عمر دراز آمد
آن خوبی و ناز آمدتا داغ نهد ما را
آن جان و جهان آمد وان گنج نهان آمد
وان فخر شهان آمد تا پرده درد ما را
میآید و میآید آن کس که همیباید
وز آمدنش شاید گر دل بجهد ما را
شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد
تا بر شجر فطرت خوش خوش بپزد ما را
بنمود بهار نو تا تازه کند ما را
بگشاد نشان خود بربست میان خود
پر کرد کمان خود تا راه زند ما را
صد نکته دراندازد صد دام و دغل سازد
صد نرد عجب بازد تا خوش بخورد ما را
رو سایهی سروش شو پیش و پس او میدو
گر چه چو درخت نو از بن بکند ما را
گر هست دلش خارا مگریز و مرو یارا
کاول بکشد ما را واخر بکشد ما را
چون ناز کند جانان اندر دل ما پنهان
بر جملهی سلطانان صد ناز رسد ما را
بازآمد و بازآمد آن عمر دراز آمد
آن خوبی و ناز آمدتا داغ نهد ما را
آن جان و جهان آمد وان گنج نهان آمد
وان فخر شهان آمد تا پرده درد ما را
میآید و میآید آن کس که همیباید
وز آمدنش شاید گر دل بجهد ما را
شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد
تا بر شجر فطرت خوش خوش بپزد ما را
مولوی : غزلیات
غزل ۷۴ - گر زان که نهای طالب جوینده شوی با ما
گر زان که نهای طالب جوینده شوی با ما
ور زان که نه ای مطرب گوینده شوی با ما
گر زان که تو قارونی در عشق شوی مفلس
ور زان که خداوندی هم بنده شوی با ما
یک شمع از این مجلس صد شمع بگیراند
گر مردهیی ور زنده هم زنده شوی با ما
پاهای تو بگشاید روشن به تو بنماید
تا تو همه تن چون گل در خنده شوی با ما
در ژنده درآ یک دم تا زنده دلان بینی
اطلس به دراندازی در ژنده شوی با ما
چون دانه شد افکنده بررست و درختی شد
این رمز چو دریابی افکنده شوی با ما
شمس الحق تبریزی با غنچۀ دل گوید
چون باز شود چشمت بیننده شوی با ما
ور زان که نه ای مطرب گوینده شوی با ما
گر زان که تو قارونی در عشق شوی مفلس
ور زان که خداوندی هم بنده شوی با ما
یک شمع از این مجلس صد شمع بگیراند
گر مردهیی ور زنده هم زنده شوی با ما
پاهای تو بگشاید روشن به تو بنماید
تا تو همه تن چون گل در خنده شوی با ما
در ژنده درآ یک دم تا زنده دلان بینی
اطلس به دراندازی در ژنده شوی با ما
چون دانه شد افکنده بررست و درختی شد
این رمز چو دریابی افکنده شوی با ما
شمس الحق تبریزی با غنچۀ دل گوید
چون باز شود چشمت بیننده شوی با ما
مولوی : غزلیات
غزل ۷۵ - ای خواجه نمیبینی این روز قیامت را؟
ای خواجه نمیبینی این روز قیامت را؟
این یوسف خوبی را این خوش قد و قامت را؟
ای شیخ نمیبینی این گوهر شیخی را؟
این شعشعهی نو را این جاه و جلالت را؟
ای میر نمیبینی این مملکت جان را؟
این روضهی دولت را این تخت و سعادت را؟
این خوشدل و خوش دامن دیوانه تویی یا من؟
درکش قدحی با من بگذار ملامت را
ای ماه که در گردش هرگز نشوی لاغر
انوار جلال تو بدریده ضلالت را
چون آب روان دیدی بگذار تیمم را
چون عید وصال آمد بگذار ریاضت را
گر ناز کنی خامی ور ناز کشی رامی
در بارکشی یابی آن حسن و ملاحت را
خاموش که خاموشی بهتر ز عسل نوشی
درسوز عبارت را بگذار اشارت را
شمس الحق تبریزی ای مشرق تو جانها
از تابش تو یابد این شمس حرارت را
این یوسف خوبی را این خوش قد و قامت را؟
ای شیخ نمیبینی این گوهر شیخی را؟
این شعشعهی نو را این جاه و جلالت را؟
ای میر نمیبینی این مملکت جان را؟
این روضهی دولت را این تخت و سعادت را؟
این خوشدل و خوش دامن دیوانه تویی یا من؟
درکش قدحی با من بگذار ملامت را
ای ماه که در گردش هرگز نشوی لاغر
انوار جلال تو بدریده ضلالت را
چون آب روان دیدی بگذار تیمم را
چون عید وصال آمد بگذار ریاضت را
گر ناز کنی خامی ور ناز کشی رامی
در بارکشی یابی آن حسن و ملاحت را
خاموش که خاموشی بهتر ز عسل نوشی
درسوز عبارت را بگذار اشارت را
شمس الحق تبریزی ای مشرق تو جانها
از تابش تو یابد این شمس حرارت را
مولوی : غزلیات
غزل ۷۶ - آخر بشنید آن مه، آه سحر ما را
آخر بشنید آن مه، آه سحر ما را
تا حشر دگر آمد امشب حشر ما را
چون چرخ زند آن مه، در سینهٔ من گویم
ای دور قمر بنگر، دور قمر ما را
کو رستم دستان تا، دستان بنماییمش؟
کو یوسف تا بیند، خوبی و فر ما را؟
تو لقمهٔ شیرین شو، در خدمت قند او
لقمه نتوان کردن، کان شکر ما را
ما را کرمش خواهد، تا در بر خود گیرد
زین روی دوا سازد، هر لحظه گر ما را
چون بینمکی نتوان، خوردن جگر بریان
میزن به نمک هر دم، بریان جگر ما را
بی پای طواف آریم، بیسر به سجود آییم
چون بیسر و پا کرد او، این پا و سر ما را
بی پای طواف آریم، گرد در آن شاهی
کو مست الست آمد، بشکست در ما را
چون زر شد رنگ ما، از سینهٔ سیمینش
صد گنج فدا بادا، این سیم و زر ما را
در رنگ کجا آید؟در نقش کجا گنجد؟
نوری که ملک سازد، جسم بشر ما را
تشبیه ندارد او، وز لطف روا دارد
زیرا که همیداند، ضعف نظر ما را
فرمود که نور من، مانندهٔ مصباح است
مشکات و زجاجه گفت، سینه و بصر ما را
خامش کن تا هر کس، در گوش نیارد این
خود کیست که دریابد، او خیر و شر ما را؟
تا حشر دگر آمد امشب حشر ما را
چون چرخ زند آن مه، در سینهٔ من گویم
ای دور قمر بنگر، دور قمر ما را
کو رستم دستان تا، دستان بنماییمش؟
کو یوسف تا بیند، خوبی و فر ما را؟
تو لقمهٔ شیرین شو، در خدمت قند او
لقمه نتوان کردن، کان شکر ما را
ما را کرمش خواهد، تا در بر خود گیرد
زین روی دوا سازد، هر لحظه گر ما را
چون بینمکی نتوان، خوردن جگر بریان
میزن به نمک هر دم، بریان جگر ما را
بی پای طواف آریم، بیسر به سجود آییم
چون بیسر و پا کرد او، این پا و سر ما را
بی پای طواف آریم، گرد در آن شاهی
کو مست الست آمد، بشکست در ما را
چون زر شد رنگ ما، از سینهٔ سیمینش
صد گنج فدا بادا، این سیم و زر ما را
در رنگ کجا آید؟در نقش کجا گنجد؟
نوری که ملک سازد، جسم بشر ما را
تشبیه ندارد او، وز لطف روا دارد
زیرا که همیداند، ضعف نظر ما را
فرمود که نور من، مانندهٔ مصباح است
مشکات و زجاجه گفت، سینه و بصر ما را
خامش کن تا هر کس، در گوش نیارد این
خود کیست که دریابد، او خیر و شر ما را؟
مولوی : غزلیات
غزل ۷۷ - آب حیوان باید، مر روح فزایی را
آب حیوان باید، مر روح فزایی را
ماهی همه جان باید، دریای خدایی را
ویرانهٔ آب و گل، چون مسکن بوم آمد
این عرصه کجا شاید، پرواز همایی را
صد چشم شود حیران، در تابش این دولت
تو گوش مکش این سو، هر کور عصایی را
گر نقد درستی تو، چون مست و قراضه ستی؟
آخر تو چه پنداری، این گنج عطایی را؟
دل تنگ همیداند، کانجای که انصاف است
صد دل به فدا باید، آن جان بقایی را
دل نیست کم از آهن، آهن نه که میداند
آن سنگ که پیدا شد، پولادربایی را
عقل از پی عشق آمد، در عالم خاک ار نی
عقلی بنمیباید، بیعهد و وفایی را
خورشید حقایقها، شمس الحق تبریز است
دل روی زمین بوسد، آن جان سمایی را
ماهی همه جان باید، دریای خدایی را
ویرانهٔ آب و گل، چون مسکن بوم آمد
این عرصه کجا شاید، پرواز همایی را
صد چشم شود حیران، در تابش این دولت
تو گوش مکش این سو، هر کور عصایی را
گر نقد درستی تو، چون مست و قراضه ستی؟
آخر تو چه پنداری، این گنج عطایی را؟
دل تنگ همیداند، کانجای که انصاف است
صد دل به فدا باید، آن جان بقایی را
دل نیست کم از آهن، آهن نه که میداند
آن سنگ که پیدا شد، پولادربایی را
عقل از پی عشق آمد، در عالم خاک ار نی
عقلی بنمیباید، بیعهد و وفایی را
خورشید حقایقها، شمس الحق تبریز است
دل روی زمین بوسد، آن جان سمایی را
مولوی : غزلیات
غزل ۷۸ - ساقی ز شراب حق، پر دار شرابی را
ساقی ز شراب حق، پر دار شرابی را
درده می ربانی، دلهای کبابی را
کم گوی حدیث نان، در مجلس مخموران
جز آب نمیسازد، مر مردم آبی را
از آب و خطاب تو، تن گشت خراب تو
آراسته دار ای جان،زین گنج خرابی را
گلزار کند عشقت، آن شورهی خاکی را
دربار کند موجت، این چشم سحابی را
بفزای شراب ما، بربند تو خواب ما
از شب چه خبر باشد، مر مردم خوابی را؟
هم کاسه ملک باشد، مهمان خدایی را
باده ز فلک آید، مردان ثوابی را
نوشد لب صدیقش ز اکواب و اباریقش
در خم تقی’ یابی، آن بادهٔ نابی را
هشیار کجا داند، بیهوشی مستان را؟
بوجهل کجا داند، احوال صحابی را؟
استاد خدا آمد، بیواسطه صوفی را
استاد کتاب آمد، صابی و کتابی را
چون محرم حق گشتی، وز واسطه بگذشتی
بربای نقاب از رخ، خوبان نقابی را
منکر که ز نومیدی، گوید که نیابی این
بند ره او سازد، آن گفت نیابی را
نی باز سپید است او، نی بلبل خوش نغمه
ویرانهٔ دنیا به، آن جغد غرابی را
خاموش و مگو دیگر، مفزای تو شور و شر
کز غیب خطاب آید، جانهای خطابی را
درده می ربانی، دلهای کبابی را
کم گوی حدیث نان، در مجلس مخموران
جز آب نمیسازد، مر مردم آبی را
از آب و خطاب تو، تن گشت خراب تو
آراسته دار ای جان،زین گنج خرابی را
گلزار کند عشقت، آن شورهی خاکی را
دربار کند موجت، این چشم سحابی را
بفزای شراب ما، بربند تو خواب ما
از شب چه خبر باشد، مر مردم خوابی را؟
هم کاسه ملک باشد، مهمان خدایی را
باده ز فلک آید، مردان ثوابی را
نوشد لب صدیقش ز اکواب و اباریقش
در خم تقی’ یابی، آن بادهٔ نابی را
هشیار کجا داند، بیهوشی مستان را؟
بوجهل کجا داند، احوال صحابی را؟
استاد خدا آمد، بیواسطه صوفی را
استاد کتاب آمد، صابی و کتابی را
چون محرم حق گشتی، وز واسطه بگذشتی
بربای نقاب از رخ، خوبان نقابی را
منکر که ز نومیدی، گوید که نیابی این
بند ره او سازد، آن گفت نیابی را
نی باز سپید است او، نی بلبل خوش نغمه
ویرانهٔ دنیا به، آن جغد غرابی را
خاموش و مگو دیگر، مفزای تو شور و شر
کز غیب خطاب آید، جانهای خطابی را
مولوی : غزلیات
غزل ۷۹ - ای خواجه نمیبینی، این روز قیامت را؟
ای خواجه نمیبینی، این روز قیامت را؟
ای خواجه نمیبینی، این خوش قد و قامت را؟
دیوار و در خانه، شوریده و دیوانه
من بر سر دیوارم، از بهر علامت را
ماهیست که در گردش، لاغر نشود هرگز
خورشید جمال او، بدریده ظلامت را
ای خواجه خوش دامن دیوانه تویی یا من
درکش قدحی با من، بگذار ملامت را
پیش تو از بسی شیدا، میجست کرامتها
چون دید رخ ساقی، بفروخت کرامت را
ای خواجه نمیبینی، این خوش قد و قامت را؟
دیوار و در خانه، شوریده و دیوانه
من بر سر دیوارم، از بهر علامت را
ماهیست که در گردش، لاغر نشود هرگز
خورشید جمال او، بدریده ظلامت را
ای خواجه خوش دامن دیوانه تویی یا من
درکش قدحی با من، بگذار ملامت را
پیش تو از بسی شیدا، میجست کرامتها
چون دید رخ ساقی، بفروخت کرامت را
مولوی : غزلیات
غزل ۸۰ - امروز گزافی ده، آن بادهٔ نابی را
امروز گزافی ده، آن بادهٔ نابی را
برهم زن و درهم زن، این چرخ شتابی را
گیرم قدح غیبی، از دیده نهان آمد
پنهان نتوان کردن، مستی و خرابی را
ای عشق طرب پیشه، خوش گفت خوش اندیشه
بربای نقاب از رخ، آن شاه نقابی را
تا خیزد ای فرخ زین سو اخ و زان سو اخ
پرکن هله ای گل رخ، سغراق و شرابی را
گر زان که نمیخواهی، تا جلوه شود گلشن
از بهر چه بگشادی، دکان گلابی را
ما را چو ز سر بردی، وین جوی روان کردی
در آب فکن زوتر، بط زادهٔ آبی را
ماییم چو کشت ای جان، بررسته درین میدان
لب خشک و به جان جویان، باران سحابی را
هر سوی رسولی نو، گوید که نیابی رو
لاحول بزن بر سر، آن زاغ غرابی را
ای فتنهٔ هر روحی، کیسه بر هر جوحی
دزدیده رباب از کف، بوبکر ربابی را
امروز چنان خواهم، تا مست و خرف سازی
این جان محدث را، وان عقل خطابی را
ای آب حیات ما، شو فاش چو حشر ار چه
شیر شتر گرگین، جان است عرابی را
ای جاه و جمالت خوش، خامش کن و دم درکش
آگاه مکن از ما، هر غافل خوابی را
برهم زن و درهم زن، این چرخ شتابی را
گیرم قدح غیبی، از دیده نهان آمد
پنهان نتوان کردن، مستی و خرابی را
ای عشق طرب پیشه، خوش گفت خوش اندیشه
بربای نقاب از رخ، آن شاه نقابی را
تا خیزد ای فرخ زین سو اخ و زان سو اخ
پرکن هله ای گل رخ، سغراق و شرابی را
گر زان که نمیخواهی، تا جلوه شود گلشن
از بهر چه بگشادی، دکان گلابی را
ما را چو ز سر بردی، وین جوی روان کردی
در آب فکن زوتر، بط زادهٔ آبی را
ماییم چو کشت ای جان، بررسته درین میدان
لب خشک و به جان جویان، باران سحابی را
هر سوی رسولی نو، گوید که نیابی رو
لاحول بزن بر سر، آن زاغ غرابی را
ای فتنهٔ هر روحی، کیسه بر هر جوحی
دزدیده رباب از کف، بوبکر ربابی را
امروز چنان خواهم، تا مست و خرف سازی
این جان محدث را، وان عقل خطابی را
ای آب حیات ما، شو فاش چو حشر ار چه
شیر شتر گرگین، جان است عرابی را
ای جاه و جمالت خوش، خامش کن و دم درکش
آگاه مکن از ما، هر غافل خوابی را
مولوی : غزلیات
غزل ۸۱ - ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را
ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را
آن راهزن دل را آن راه بر دین را
زان می که ز دل خیزد با روح درآمیزد
مخمور کند جوشش مر چشم خدابین را
آن بادهی انگوری مر امت عیسی را
و این بادهی منصوری مر امت یاسین را
خمهاست از آن باده خمهاست ازین باده
تا نشکنی آن خم را هرگز نچشی این را
آن باده به جز یک دم دل را نکند بیغم
هرگز نکشد غم را هرگز نکند کین را
یک قطره ازین ساغر کار تو کند چون زر
جانم به فدا بادا این ساغر زرین را
این حالت اگر باشد اغلب به سحر باشد
آن را که براندازد او بستر و بالین را
زنهار که یار بد از وسوسه نفریبد
تا نشکنی از سستی مر عهد سلاطین را
گر زخم خوری بر رو رو زخم دگر میجو
رستم چه کند در صف دستهی گل و نسرین را
آن راهزن دل را آن راه بر دین را
زان می که ز دل خیزد با روح درآمیزد
مخمور کند جوشش مر چشم خدابین را
آن بادهی انگوری مر امت عیسی را
و این بادهی منصوری مر امت یاسین را
خمهاست از آن باده خمهاست ازین باده
تا نشکنی آن خم را هرگز نچشی این را
آن باده به جز یک دم دل را نکند بیغم
هرگز نکشد غم را هرگز نکند کین را
یک قطره ازین ساغر کار تو کند چون زر
جانم به فدا بادا این ساغر زرین را
این حالت اگر باشد اغلب به سحر باشد
آن را که براندازد او بستر و بالین را
زنهار که یار بد از وسوسه نفریبد
تا نشکنی از سستی مر عهد سلاطین را
گر زخم خوری بر رو رو زخم دگر میجو
رستم چه کند در صف دستهی گل و نسرین را
مولوی : غزلیات
غزل ۸۲ - معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد
باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا
یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی
غم خوارهی یاران شد تا باد چنین بادا
هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی
نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا
زان طلعت شاهانه زان مشعلهی خانه
هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا
زان خشم دروغینش زان شیوهی شیرینش
عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا
شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد
خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا
از دولت محزونان وز همت مجنونان
آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل
کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا
درویش فریدون شد هم کیسهی قارون شد
هم کاسهی سلطان شد تا باد چنین بادا
آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین
با نای در افغان شد تا باد چنین بادا
فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی
نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا
آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی
نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا
شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی
تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا
از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی
ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا
آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد
اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا
بر روح برافزودی تا بود چنین بودی
فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا
قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد
ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا
از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش
این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا
ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد
این بود همه آن شد تا باد چنین بادا
خاموش که سرمستم بربست کسی دستم
اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد
باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا
یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی
غم خوارهی یاران شد تا باد چنین بادا
هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی
نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا
زان طلعت شاهانه زان مشعلهی خانه
هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا
زان خشم دروغینش زان شیوهی شیرینش
عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا
شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد
خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا
از دولت محزونان وز همت مجنونان
آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل
کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا
درویش فریدون شد هم کیسهی قارون شد
هم کاسهی سلطان شد تا باد چنین بادا
آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین
با نای در افغان شد تا باد چنین بادا
فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی
نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا
آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی
نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا
شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی
تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا
از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی
ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا
آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد
اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا
بر روح برافزودی تا بود چنین بودی
فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا
قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد
ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا
از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش
این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا
ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد
این بود همه آن شد تا باد چنین بادا
خاموش که سرمستم بربست کسی دستم
اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا
مولوی : غزلیات
غزل ۸۳ - ای یار قمرسیما، ای مطرب شکرخا
ای یار قمرسیما، ای مطرب شکرخا
آواز تو جان افزا، تا روز مشین از پا
سودی همگی سودی، بر جمله برافزودی
تا بود چنین بودی، تا روز مشین از پا
صد شهر خبر رفته کی مردم آشفته
بیدار شد آن خفته، تا روز مشین از پا
بیدار شد آن فتنه، کو چون بزند طعنه
در کوه کند رخنه، تا روز مشین از پا
در خانه چنین جمعی، در جمع چنین شمعی
دارم ز تو من طمعی، تا روز مشین از پا
میر آمد میر آمد، وان بدر منیر آمد
وان شکر و شیر آمد، تا روز مشین از پا
ای بانگ و نوایت تر، وز باد صبا خوش تر
ما را تو بری از سر، تا روز مشین از پا
مجلس به تو فرخنده، عشرت ز دمت زنده
چون شمع فروزنده، تا روز مشین از پا
این چرخ و زمین خیمه، کس دید چنین خیمه؟
ای استن این خیمه، تا روز مشین از پا
این قوم پرند از تو، با کر و فرند از تو
زیر و زبرند از تو، تا روز مشین از پا
در بحر چو کشتیبان، آن پیل همیجنبان
تا منزل آباقان، تا روز مشین از پا
ای خوش نفس نایی، بس نادره برنایی
چون با همه برنایی، تا روز مشین از پا
دف از کف دست آید، نی از دم مست آید
با نی همه پست آید، تا روز مشین از پا
چون جان خمشیم اما، کی خسبد جان جانا؟
تو باش زبان ما، تا روز مشین از پا
آواز تو جان افزا، تا روز مشین از پا
سودی همگی سودی، بر جمله برافزودی
تا بود چنین بودی، تا روز مشین از پا
صد شهر خبر رفته کی مردم آشفته
بیدار شد آن خفته، تا روز مشین از پا
بیدار شد آن فتنه، کو چون بزند طعنه
در کوه کند رخنه، تا روز مشین از پا
در خانه چنین جمعی، در جمع چنین شمعی
دارم ز تو من طمعی، تا روز مشین از پا
میر آمد میر آمد، وان بدر منیر آمد
وان شکر و شیر آمد، تا روز مشین از پا
ای بانگ و نوایت تر، وز باد صبا خوش تر
ما را تو بری از سر، تا روز مشین از پا
مجلس به تو فرخنده، عشرت ز دمت زنده
چون شمع فروزنده، تا روز مشین از پا
این چرخ و زمین خیمه، کس دید چنین خیمه؟
ای استن این خیمه، تا روز مشین از پا
این قوم پرند از تو، با کر و فرند از تو
زیر و زبرند از تو، تا روز مشین از پا
در بحر چو کشتیبان، آن پیل همیجنبان
تا منزل آباقان، تا روز مشین از پا
ای خوش نفس نایی، بس نادره برنایی
چون با همه برنایی، تا روز مشین از پا
دف از کف دست آید، نی از دم مست آید
با نی همه پست آید، تا روز مشین از پا
چون جان خمشیم اما، کی خسبد جان جانا؟
تو باش زبان ما، تا روز مشین از پا
مولوی : غزلیات
غزل ۸۴ - چون گل همه تن خندم، نه از راه دهان تنها
چون گل همه تن خندم، نه از راه دهان تنها
زیرا که منم بیمن، با شاه جهان تنها
ای مشعله آورده، دل را به سحر برده
جان را برسان در دل، دل را مستان تنها
از خشم و حسد جان را، بیگانه مکن با دل
آن را مگذار این جا، وین را بمخوان تنها
شاهانه پیامی کن یک دعوت عامی کن
تا کی بود ای سلطان، این با تو و آن تنها
چون دوش اگر امشب، نایی و ببندی لب
صد شور کنیم ای جان، نکنیم فغان تنها
زیرا که منم بیمن، با شاه جهان تنها
ای مشعله آورده، دل را به سحر برده
جان را برسان در دل، دل را مستان تنها
از خشم و حسد جان را، بیگانه مکن با دل
آن را مگذار این جا، وین را بمخوان تنها
شاهانه پیامی کن یک دعوت عامی کن
تا کی بود ای سلطان، این با تو و آن تنها
چون دوش اگر امشب، نایی و ببندی لب
صد شور کنیم ای جان، نکنیم فغان تنها
مولوی : غزلیات
غزل ۸۵ - از بهر خدا بنگر، در روی چو زر جانا
از بهر خدا بنگر، در روی چو زر جانا
هر جا که روی ما را، با خویش ببر جانا
چون در دل ما آیی، تو دامن خود برکش
تا جامه نیالایی، از خون جگر جانا
ای ماه برآ آخر، بر کوری مه رویان
ابری سیه اندرکش، در روی قمر جانا
زان روز که زادی تو، ای لب شکر از مادر
آوه که چه کاسد شد، بازار شکر جانا
گفتی که سلام علیک، بگرفت همه عالم
دل سجده درافتاده، جان بسته کمر جانا
چون شمع بدم سوزان، هر شب به سحر کشته
امروز بنشناسم، شب را ز سحر جانا
شمس الحق تبریزی، شاهنشه خون ریزی
ای بحر کمربسته، پیش تو گهر جانا
هر جا که روی ما را، با خویش ببر جانا
چون در دل ما آیی، تو دامن خود برکش
تا جامه نیالایی، از خون جگر جانا
ای ماه برآ آخر، بر کوری مه رویان
ابری سیه اندرکش، در روی قمر جانا
زان روز که زادی تو، ای لب شکر از مادر
آوه که چه کاسد شد، بازار شکر جانا
گفتی که سلام علیک، بگرفت همه عالم
دل سجده درافتاده، جان بسته کمر جانا
چون شمع بدم سوزان، هر شب به سحر کشته
امروز بنشناسم، شب را ز سحر جانا
شمس الحق تبریزی، شاهنشه خون ریزی
ای بحر کمربسته، پیش تو گهر جانا