مجیرالدین بیلقانی : قطعات
شماره ۷۸ - زهی ملک بخشی که خصمت ندارد
زهی ملک بخشی که خصمت ندارد
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۲ - قصاب
دلبر قصاب من رو چون دلم بیتاب شد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۰۵ - سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس
سیر نگَشت جانِ من بَس مَکُن و مَگو که بَس
سلمان ساوجی : رباعیات
رباعی ۶۱ - دی سرو به باغ سرفرازی می‌کرد
دی سرو به باغ سرفرازی می‌کرد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۵۶ - مرغان که کنون از قفص خویش جدایید
مُرغان که کُنون از قَفَصِ خویش جُدایید
قاآنی شیرازی : غزلیات
غزل ۵۳ - واجب نبود دل به بتی بیهده بستن
واجب نبود دل به بتی بیهده بستن
امیرشاهی سبزواری : غزلیات
شماره ۱۱۷ - ای خسته ز تو روان مردم
ای خسته ز تو روان مردم
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۸۴۳ - نگارینا مکن بر من ستم بیش
نگارینا مکن بر من ستم بیش
عطار نیشابوری : باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق
شماره ۱۹ - امروز چنین بر سر غوغای توام
امروز چنین بر سر غوغای توام
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۱۷۵ - این چه تابی است که آن حلقهٔ گیسو دارد
این چه تابی است که آن حلقهٔ گیسو دارد
حاجب شیرازی : سایر اشعار
شمارهٔ ۶ - ترکیب بند در مدح و میلاد آخرین ودیعه الهی بقیة الله الاعظم ارواح العالمین له الفدا
باز به فرمان قضا زد چو کوس
سنایی غزنوی : الباب الاوّل: در توحید باری تعالی
فی ذکر دارِالبقاء
اجل آمد کلیدخانهٔ راز
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۷۰ - ناله ما نغمه اهل نوا را گرم ساخت
ناله ما نغمه اهل نوا را گرم ساخت
ابوسعید ابوالخیر : ابیات پراکنده
تکه ۳۸ - هر باد که از سوی بخارا به من آید
هر باد که از سوی بخارا به من آید
ایرانشان : کوش‌نامه
بخش ۲۰۹ - نامه ی قباد نزدیک شاه فریدون به فتح
همان شب یکی نامه فرمود، گفت
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱۵۹ - آخر چه شد که راه جفا برگرفته یی
آخر چه شد که راه جفا برگرفته یی
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۱۶۰ - سهی سرو مرا بالا بلندست
سهی سرو مرا بالا بلندست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۱۶۵ - دل گر چه درین بادیه بسیار شتافت
دل گر چه درین بادیه بسیار شتافت
اقبال لاهوری : زبور عجم
بیا که خاوریان نقش تازه ئی بستند
بیا که خاوریان نقش تازه ئی بستند
ابوالفضل بیهقی : مجلد هفتم
بخش ۲۸ - فتح بخارا به دست خوارزمشاه
روز سه‌شنبه بیستم این ماه نامه عبدوس رسید با سواران مسرع که «خوارزمشاه حرکت کرد از خوارزم بر جانب آموی‌ و مرا سوی درگاه بازگردانید بر مراد.» امیر روز دیگر برنشست و بصحرا آمد و سالار و لشکر را که نامزد کرده بودند تا بآلتونتاش پیوندند، دیدن گرفت‌ و تا نماز دیگر سواران می‌گذشتند با ساز و سلاح تمام، و پیاده انبوه، گفتند عدد ایشان پانزده هزار است. چون لشکر بتعبیه‌ بگذشت، امیر آواز داد این دو سالار بگتگین چوگانی‌ پدری و پیری آخور سالار مسعودی را و سرهنگان را که «هشیار و بیدار باشید و لشکر را از رعیّت چه در ولایت خود و چه در ولایت بیگانه و دشمن دست کوتاه دارید تا بر کسی ستم نکنند. و چون بسپاه سالار آلتونتاش رسید، نیکو خدمت کنید و بر فرمان او کار کنید و بهیچ چیز مخالفت مکنید.» همه بگفتند: فرمان برداریم. و پیاده شدند و زمین بوسه دادند و برفتند. و امیرک بیهقی صاحب برید را با آن لشکر بصاحب بریدی نامزد کردند و او را پیش خواند و با وزیر و بونصر مشکان خالی کرد و در همه معانی مثال داد. و او هم خدمت کرد و روان شد.