ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣۵۴ - مرد باید بهر کجا باشد
مرد باید بهر کجا باشد
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۵۸ - چه با من میکند یاران ببینید آن نگار من
چه با من میکند یاران ببینید آن نگار من
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۸۴ - از سرّ وحدت دم زدم هذا جنون العاشقین
از سرّ وحدت دم زدم هذا جنون العاشقین
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۳۳۸ - بر جهان هر کس که از روی تأمل بگذرد
بر جهان هر کس که از روی تأمل بگذرد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۲۳۶ - تن بی محبت و لاف زجان آدمیت
تن بی محبت و لاف زجان آدمیت
نیما یوشیج : مجموعه اشعار
چراغ
پیت پیت ... چراغ را
نصرالله منشی : باب الملک و البراهمة
بخش ۶ - ملک گفت: اگر آنچه براهمه می‌گویند برکوه گویند و آن بشارت بگوش روزگار رسانند اطراف کوه از هم جدا گردد و روی روز روشن سیاه شود.
ملک گفت: اگر آنچه براهمه می‌گویند برکوه گویند و آن بشارت بگوش روزگار رسانند اطراف کوه از هم جدا گردد و روی روز روشن سیاه شود.
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۰۷ - می کند پامال، تن آخر دل آسوده را
می کند پامال، تن آخر دل آسوده را
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۹۸ - جز تنعم بغم یار عبث بود عبث
جز تنعم بغم یار عبث بود عبث
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۱۱۳ - چهره روشن خط شبرنگ هم می داشته است؟
چهره روشن خط شبرنگ هم می داشته است؟
میرزا قلی میلی مشهدی : قصاید
شمارهٔ ۱۳ - در مدح حضرت علی علیه السّلام
مرا به سینه چو شمعی‌ست جلوه‌گر آتش
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۵۵۸ - ای کلک قضا را خط تو حاصل تحریر
ای کلک قضا را خط تو حاصل تحریر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۶۳ - مال رفت از دست و چشم خواجه در دنبال ماند
مال رفت از دست و چشم خواجه در دنبال ماند
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۳۰ - با دل من جلو گلزار میگوید سخن
با دل من جلو گلزار میگوید سخن
سیف فرغانی : قصاید و قطعات
شماره ۱۱۷ - زهی ز طره تو آفتاب در سایه
زهی ز طره تو آفتاب در سایه
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۹۱۵ - نظر چون موشکاف از زلف عنبر فام بردارد؟
نظر چون موشکاف از زلف عنبر فام بردارد؟
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۷۳ - تو مپندار که دوران همه یکسان گذرد
تو مپندار که دوران همه یکسان گذرد
رشیدالدین وطواط : رباعیات
شمارهٔ ۴۱ - در مدح رکن الدین
ای رکن الدین ، ز ابر و دریا بیشی
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۱۷۹۵ - به دلنشینی صحرای عشق صحرا نیست
به دلنشینی صحرای عشق صحرا نیست
یغمای جندقی : بخش اول
شمارهٔ ۱۶۹ - به یکی از دوستان نزدیک نگاشته
فرزند من؛ غالب این است که مرا از کویت که قبله توحید است و کعبه تجرید به ضرورت سفری پیش آید. اعتمادی بر حیات ندارم خاصه اکنون که قوت حرمان و حسرت یار جوان نیز ضمیمه ضعف پیری شد. نه مرا استیفای خدمت تو مقدور است نه ترا التفات سرافرازی من میسور. از تقدیر آگاه نیم، اگر ملاقات را علاجی دانی و حیلتی توانی بر نگار و خبر ده، که از آن راه برآیم و دولت دست بوست حاصل شود. چنانچه طریق درمان مسدود است و اسباب مزیت مفقود، محبت و زحمت های مشقت مرا از در خداوندی و پرهیزگاری قربت و آمرزگاری فرمای. نه چندان از حسن سلوک و پاس مهر و وفور محبت و محامد اخلاق و بسط دل جوئی و دیگر محاسن احوال حضرت خجل و روسیاهم و شرم آگین و عذر خواه که به صد دفتر گفتن توان و به هزار گوش شنفتن، فراموش مکن و خامه از پرسش حالم خاموش مخواه، بیت: