کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۲۰ - چشم غم دیده ما را نگرانی به شماست
چشم غم دیده ما را نگرانی به شماست
جامی : سلامان و ابسال
بخش ۲۳ - وصیت کردن شاه سلامان را
«ای پسر ملک جهان جاوید نیست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۵۸ - دل ملک تو شد نوبت لطف است و عنایت
دل ملک تو شد نوبت لطف است و عنایت
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۲۴ - اخلاق
چشم بهی مدار از این بدسگال قوم
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۴ - دیوانه می کنی دل و جان خراب را
دیوانه می کنی دل و جان خراب را
ملا احمد نراقی : باب چهارم
تلقین ترجمه عقائد به اطفال
و مخفی نماند که سزاوار آن است که طفل را در ابتدای تمیز و ادراک، تلقین به ترجمه عقاید مذکوره نمایند تا آنها را حفظ کند و بر صفحه خاطر نقش نماید و به تدریج معانی آنها را تعلیم نمایند تا معانی آنها را بفهمد و سبب نشو و نمای او بر این «رسوخی در قلب او حاصل می شود و از برای او اعتقاد به هم می رسد، اگر چه هیچ دلیل و برهانی از برای او نباشد و این از فضلهای غیر متناهیه الهیه است که در ابتدای نشو، دل انسان را محل ایمان می کند بی دلیل و برهان و لیکن این اعتقاد در ابتدا خالی از وهن و ضعف نیست و ممکن است به سبب شبهات، ازاله شود و باید آن را در دل اطفال و سایر عوام به نحوی راسخ نمود که متزلزل نشوند، و طریق آن این نیست که به او مناظره و جدل تعلیم شود یا به خواندن و مطالعه کتب کلامیه و حکمیه اشتغال نماید، بلکه باید مشغول شود به تلاوت قرآن و تفسیر قرآن و خواندن احادیث و فهمیدن معانی آنها و مواظبت کند به وظایف عبادات و طاعات، و به این سبب روز به روز اعتقاد او قوی تر می گردد، و به سبب آنچه از ادله قرآنیه و حجتهای معصومیه گوشزد او می شود و به واسطه نوری که به تدریج از عبادات بر دل او می تابد و باید اجتناب کند از مصاحبت صاحبان مذاهب فاسده و آراء باطله و ارباب مناظره و جدل و اصحاب تشکیک و شبهات، بلکه از صحبت اهل هوا و هوس و ابنای دنیا، و مجالست نماید با اتقیا و صالحین و اهل ورع و یقین، و ملاحظه نماید طریقه و رفتار ایشان را در خضوع و تذلل در نزد پروردگار.
سعدی : قطعات
شماره ۸۸ - هر کجا دردمندی از سر شوق
هر کجا دردمندی از سر شوق
فروغی بسطامی : غزلیات
غزل ۲۵۰ - هر که را کار بدان چشم دل آزار بود
هر که را کار بدان چشم دل آزار بود
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٢ - یکی گفت با من که خورشید تافت
یکی گفت با من که خورشید تافت
ملک‌الشعرای بهار : ارمغان بهار
فقرۀ ۳۱
با آزادچهره ‌مرد (‌نجیب مرد) کارآگاه و زیرک و خوش‌خیم‌مرد، همپرسشی (‌صحبت‌) کن و دوست باش‌.
ملک‌الشعرای بهار : قصاید
شمارهٔ ۵۷ - نفثة المصدور
فریاد ازین بئس‌المقر وین برزن پر دیو و دد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۴ - بتی کو عزم دوری داشت با من با منست امشب
بتی کو عزم دوری داشت با من با منست امشب
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۸۲ - سری دارم که سامان نیست او را
سری دارم که سامان نیست او را
جامی : دفتر اول
بخش ۷۵ - در بیان آنکه نشئه ملکیه ادراک این معنی نمی کرد و لهذا زبان طعن بر آدم علیه السلام گشادند و بر وی به فساد و سفلک گواهی دادند
بود بیرون ز نشئه املاک
نهج البلاغه : خطبه ها
روانشناسى عمرو عاص
و من خطبة له عليه‌السلام في ذكر عمرو بن العاص
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۶۹ - ای در نقاب حسن نهان کرده آفتاب
ای در نقاب حسن نهان کرده آفتاب
ساختار و قالب‌های شعری : قالب های شعر کهن فارسی
تضمین
تضمین به طور کلی به این معنی است که قطعاتی از شعر شاعر دیگری را در داخل شعر خود بیاورند. در بین شاعران قدیمی چون حافظ و سعدی و ... تضمین به این معنا بوده است که با ذکر اسم شاعر، مصراع یا بیتی از شعر او را در میان غزل یا قصیده خود بیاورند. مثلا سعدی غزلی دارد که این گونه شروع می شود: من از آن روز که در بند تو ام آزادم پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم و حافظ در غزلی مصراع اول این غزل را به این صورت تضمین کرده است. زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نَکَنی بنیادم و در آخر، مصراع سعدی را تضمین می کند و می گوید: حافظ از جور تو، حاشا که بگرداند روی من از آن روز که در بند تو ام آزادم اما تضمین در بین شعرای سده ی اخیر به این معنی است با شعری از شعرای قدیمی مسمط بسازند. مثلا غزلی از سعدی یا حافظ را تضمین می کنند و با اضافه کردن ابیاتی هم وزن و هم قافیه مصراع های اول آن شعر، شعری می سرایند که در قالب مسمط چهار یا پنج یا شش مصراعی است. این نوع تضمین در قدیم مرسوم نبوده و در سالهای اخیر متداول شده است. یکی از تضمین های معروف مربوط به ملک الشعرای بهار است ک غزلی از سعدی را تضمین کرده است. قسمتی از این شعر در زیر آورده شده است: ابیاتی نیز مربوط به غزلی از سعدی است که ملک الشعرای بهار آن را در بین شعر خود آورده است. سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟ یا چو شیرین سخنت نخل شکر باری هست؟ یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟ هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس پایبند تو ندارد سر دمسازی کس موسی اینجا بنهد رخت به امید قبس به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقه‌ی زلف تو گرفتاری هست بی‌گلستان تو در دست بجز خاری نیست به ز گفتار تو بی‌شائبه گفتاری نیست فارغ از جلوه‌ی حسنت در و دیواری نیست ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست! گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم نزد اعمی صفت مهر منور نکنم صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟ همه دانند که در صحبت گل خاری هست
جامی : لیلی و مجنون
بخش ۴۲ - رسانیدن قاصد نامه لیلی را به مجنون و خواندن وی آن نامه را
نی باد و ز باد گرم روتر
فضولی : غزلیات
شماره ۴۱ - چون شمع سوخت آتش محنت تن مرا
چون شمع سوخت آتش محنت تن مرا
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶ - ذوق اگر داری در این دریا درآ
ذوق اگر داری در این دریا درآ