بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۵۷۲ - الفت دل عمرها شد دست وپایم بسته است
الفت دل عمرها شد دست وپایم بسته است اقبال لاهوری : رموز بیخودی
در معنی اینکه وطن اساس ملت نیست
آنچنان قطع اخوت کرده اند کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۵۹ - ایضا له
پریر جود تو با من حدیث بخشش کرد کمالالدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۳۳۸ - صاحبنظران چو شمع در بر گیرند
صاحبنظران چو شمع در بر گیرند عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۵۵۳ - ای عشق خوش تهیهٔ لذات کرده ای
ای عشق خوش تهیهٔ لذات کرده ای شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۷۹ - به علی رغم عدو باز زدم جامی چند
به علی رغم عدو باز زدم جامی چند فرخی سیستانی : رباعیات
شماره ۱ - بگرستم زار پیش آن کام و هوا
بگرستم زار پیش آن کام و هوا امیر معزی : قصاید
شماره ۳۶۶ - سمنْبری که دلم تنگ کرد همچو دهان
سمنْبری که دلم تنگ کرد همچو دهان ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۰۴ - نگاری دلبری دارم چو زلف خود ز من سرکش
نگاری دلبری دارم چو زلف خود ز من سرکش اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
پریدم در فضای دلپذیرش
پریدم در فضای دلپذیرش جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۲ - مزاج شعله بود وضوح شوخ و شنگ ترا
مزاج شعله بود وضوح شوخ و شنگ ترا داریوش رفیعی : داریوش رفیعی
شب انتظار
شب به گلستان تنها منتظرت بودم سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۷۵ - چو آیینه خیالش در دلم بسیار می گردد
چو آیینه خیالش در دلم بسیار می گردد امیر پازواری : دوبیتیها
شماره ۱۶۷ - ونهْ سر جُور بُورمْ، مرْ حال دَنیهْ
ونهْ سر جُور بُورمْ، مرْ حال دَنیهْ جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۷۸ - تا بدو کرده ام تولاّیی
تا بدو کرده ام تولاّیی شیخ بهایی : رباعیات
رباعی ۲۲ - پیوسته دلم ز جور خویشان، ریش است
پیوسته دلم ز جور خویشان، ریش است عنصرالمعالی : قابوسنامه
باب چهاردهم: اندر عشق ورزیدن و رسم آن
جهد کن ای پسر که تا عاشق نشوی، خواه به پیری و خواه بجوانی، پس اگر اتفاق افتد یقین دل مباش و پیوسته دل در لعب مدار بر عشق، که متابع شهوت بودن نه کار خردمندانستف از عشق تا توانی پرهیز کن، که عاشقی کار با بلاست، خاصه پیری و هنگام مفلسی، که یکساله راحت وصال بیک روزه رنج فراق نه ارزد، که سرتاسر عاشقی رنج است و درد دل و محنت، هر چند که دردی خوش است، اگر در فراق باشی در عذاب باشی و اگر در وصال باشی و معشوق بدخوی بود، از رنج ناز و خوی بد او راحت وصال ندانی و اگر مثل معشوقهٔ تو فریشتهٔ مقرب است که بهیچ وقت از ملامت خلقان رسته نباشی و مردم همیشه در مساوی تو باشند و در نکوهش معشوق تو، از آنکه عادت خلق چنین است. پس خویشتن را نگاه دار و از عاشقی پرهیز کن، که خردمندان از چنین کار پرهیز توانند کرد، از آنچه ممکن نگردد که بیک دیدار کسی بر کسی عاشق شود، اول چشم بیند، آنگه دل پسندد؛ چون دل پسند کرد طبع بدو مایل شود، آنگاه متقاضی دیدار او کند؛ اگر تو شهوت خویش را در امر دل کنی و دل را متابع شهوت گردانی تدبیر آن کنی که یکبار دیگر او را به بینی، چون دیدار دوباره شود و طبع بدو مضاعف گردد و هوای دل غالبتر شود پس قصد دیدار سیوم کنی، چون سیم بار دیدی و در حدیث آمد و سخن گفت و جواب شنید، خر رفت و رسن برد و دریغا چنبر. اوحدالدین کرمانی : الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها
شماره ۱۷ - آنچش نه از انبیا و از خود واداشت
آنچش نه از انبیا و از خود واداشت اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به چشم او نه نور و نی سرور است
به چشم او نه نور و نی سرور است صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۸۵ - الواقعه
شنو از واقعه باز از دم غیب
غزل ۵۷۲ - الفت دل عمرها شد دست وپایم بسته است
الفت دل عمرها شد دست وپایم بسته است اقبال لاهوری : رموز بیخودی
در معنی اینکه وطن اساس ملت نیست
آنچنان قطع اخوت کرده اند کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۵۹ - ایضا له
پریر جود تو با من حدیث بخشش کرد کمالالدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۳۳۸ - صاحبنظران چو شمع در بر گیرند
صاحبنظران چو شمع در بر گیرند عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۵۵۳ - ای عشق خوش تهیهٔ لذات کرده ای
ای عشق خوش تهیهٔ لذات کرده ای شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۷۹ - به علی رغم عدو باز زدم جامی چند
به علی رغم عدو باز زدم جامی چند فرخی سیستانی : رباعیات
شماره ۱ - بگرستم زار پیش آن کام و هوا
بگرستم زار پیش آن کام و هوا امیر معزی : قصاید
شماره ۳۶۶ - سمنْبری که دلم تنگ کرد همچو دهان
سمنْبری که دلم تنگ کرد همچو دهان ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۰۴ - نگاری دلبری دارم چو زلف خود ز من سرکش
نگاری دلبری دارم چو زلف خود ز من سرکش اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
پریدم در فضای دلپذیرش
پریدم در فضای دلپذیرش جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۸۲ - مزاج شعله بود وضوح شوخ و شنگ ترا
مزاج شعله بود وضوح شوخ و شنگ ترا داریوش رفیعی : داریوش رفیعی
شب انتظار
شب به گلستان تنها منتظرت بودم سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۴۷۵ - چو آیینه خیالش در دلم بسیار می گردد
چو آیینه خیالش در دلم بسیار می گردد امیر پازواری : دوبیتیها
شماره ۱۶۷ - ونهْ سر جُور بُورمْ، مرْ حال دَنیهْ
ونهْ سر جُور بُورمْ، مرْ حال دَنیهْ جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۷۸ - تا بدو کرده ام تولاّیی
تا بدو کرده ام تولاّیی شیخ بهایی : رباعیات
رباعی ۲۲ - پیوسته دلم ز جور خویشان، ریش است
پیوسته دلم ز جور خویشان، ریش است عنصرالمعالی : قابوسنامه
باب چهاردهم: اندر عشق ورزیدن و رسم آن
جهد کن ای پسر که تا عاشق نشوی، خواه به پیری و خواه بجوانی، پس اگر اتفاق افتد یقین دل مباش و پیوسته دل در لعب مدار بر عشق، که متابع شهوت بودن نه کار خردمندانستف از عشق تا توانی پرهیز کن، که عاشقی کار با بلاست، خاصه پیری و هنگام مفلسی، که یکساله راحت وصال بیک روزه رنج فراق نه ارزد، که سرتاسر عاشقی رنج است و درد دل و محنت، هر چند که دردی خوش است، اگر در فراق باشی در عذاب باشی و اگر در وصال باشی و معشوق بدخوی بود، از رنج ناز و خوی بد او راحت وصال ندانی و اگر مثل معشوقهٔ تو فریشتهٔ مقرب است که بهیچ وقت از ملامت خلقان رسته نباشی و مردم همیشه در مساوی تو باشند و در نکوهش معشوق تو، از آنکه عادت خلق چنین است. پس خویشتن را نگاه دار و از عاشقی پرهیز کن، که خردمندان از چنین کار پرهیز توانند کرد، از آنچه ممکن نگردد که بیک دیدار کسی بر کسی عاشق شود، اول چشم بیند، آنگه دل پسندد؛ چون دل پسند کرد طبع بدو مایل شود، آنگاه متقاضی دیدار او کند؛ اگر تو شهوت خویش را در امر دل کنی و دل را متابع شهوت گردانی تدبیر آن کنی که یکبار دیگر او را به بینی، چون دیدار دوباره شود و طبع بدو مضاعف گردد و هوای دل غالبتر شود پس قصد دیدار سیوم کنی، چون سیم بار دیدی و در حدیث آمد و سخن گفت و جواب شنید، خر رفت و رسن برد و دریغا چنبر. اوحدالدین کرمانی : الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها
شماره ۱۷ - آنچش نه از انبیا و از خود واداشت
آنچش نه از انبیا و از خود واداشت اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به چشم او نه نور و نی سرور است
به چشم او نه نور و نی سرور است صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۸۵ - الواقعه
شنو از واقعه باز از دم غیب