مولوی : غزلیات
غزل ۲۷۷۴ - در فنای محض افشانند مردان آستی
در فنای محض افشانند مردان آستی محمد بن منور : فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
حکایت ۶۰ - شیخ بوسعید گفت ما در سرخس پیش پیر بوالفضل بودیم. یکی درآمد و گفت لقمان را نالندگی پدید آمده است و فرومانده و گفت مرا برباط بورجا برید. سه روزست تا آنج
شیخ بوسعید گفت ما در سرخس پیش پیر بوالفضل بودیم. یکی درآمد و گفت لقمان را نالندگی پدید آمده است و فرومانده و گفت مرا برباط بورجا برید. سه روزست تا آنجاست و هیچ سخن نگفته است، امروز گفته است کی پیر بوالفضل را بگویید که لقمان میبرود، هیچ شغلی هست؟ پیر بوالفضل چون بشنید گفت آنجا رویم. برخاست و بجمع آنجا شدیم،چون لقمان وی را بدید تبسمی کرد پیر بوالفضل بر سر بالین او بنشست او در پیر مینگریست و نفسی گرم میزد و لب نمیجنبانید. یکی از جمع گفت لا اله الااللّه، لقمان تبسمی کرد و گفت یا جوامرد ما خراج بدادهایم و برات ستده و بر توحید باقی داریم. آن درویش گفت آخر خویشتن را با یاد میباید داد. لقمان گفت مرا عربده میفرمایی بر درگاه او؟ پیر بوالفضل را خوش آمد و گفت راست میگوید. ساعتی بود نفسش منقطع شد و همچنان در پیر مینگریست و هیچ تغیر در نظرش پدید نیامد. بعضی گفتند تمام شد و بعضی گفتند نشد کی هنوز نظرش درست است. پیر بوالفضل گفت تمام شد و لکن تا ما نشستهایم او چشم فراز نکند بوالفضل برخاست و لقمان چشم بر هم نهاد. مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۹۴ - ای نای خوش نوای، که دلدار و دلخوشی
ای نای خوش نوای، که دلدار و دلخوشی صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۵۸۵ - به من شد نرم آن نامهربان آهسته آهسته
به من شد نرم آن نامهربان آهسته آهسته محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۵۲ - بس که ماندیم به زنجیر جنون پیر شدیم
بس که ماندیم به زنجیر جنون پیر شدیم شاه نعمتالله ولی : دوبیتیها
دوبیتی ۲۶۶ - نگاری مست ولا یعقل چو ماهی
نگاری مست ولا یعقل چو ماهی ناصرخسرو : قصاید
قصیده ۱۷۳ - ای تن تیره اگر شریفی اگر دون
ای تن تیره اگر شریفی اگر دون نهج البلاغه : نامه ها
نامه به معاویه در افشاى علل گمراهى او
و من كتاب له عليهالسلام إليه أيضا أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ آنَ لَكَ أَنْ تَنْتَفِعَ بِاللَّمْحِ اَلْبَاصِرِ مِنْ عِيَانِ اَلْأُمُورِ فَقَدْ سَلَكْتَ مَدَارِجَ أَسْلاَفِكَ بِادِّعَائِكَ اَلْأَبَاطِيلَ وَ اِقْتِحَامِكَ غُرُورَ اَلْمَيْنِ وَ اَلْأَكَاذِيبِ وَ بِانْتِحَالِكَ مَا قَدْ عَلاَ عَنْكَ امیرخسرو دهلوی : خسرو و شیرین
بخش ۱۰ - آگاه کردن خسرو شیرین را از قصد سفر خود به سوی قیصر روم
حلاوت سنج شیرین شکر خند امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۶۵ - باز عشق تو مرا مژده رسوایی داد
باز عشق تو مرا مژده رسوایی داد نظام قاری : فردیات
شماره ۲۱ - اوصاف قبا همیشه قاری
اوصاف قبا همیشه قاری فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۲۸۶ - ای خوشتر از جان، آخر کجایی؟
ای خوشتر از جان، آخر کجایی؟ واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۰۳ - یار پیغمبر همین یک کس از آن چار است و بس
یار پیغمبر همین یک کس از آن چار است و بس صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۳۶۳ - مژگان او ز سنگ کند جوی خون روان
مژگان او ز سنگ کند جوی خون روان بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۴۳۶ - گر جنونم ناله واری نذر بلبل میکند
گر جنونم ناله واری نذر بلبل میکند آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۵۰ - و له قطعه
ای بسا خشم، که صد لطف عیان است ازو فخرالدین عراقی : فصل دوم
سر آغاز - بود در کنج خانه صبح دمی
بود در کنج خانه صبح دمی ناصرخسرو : قصاید
قصیده ۲۴۲ - دگر ره باز با هر کوهساری
دگر ره باز با هر کوهساری واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۵۷ - چشم شوخم در رخ او خیرگی بسیار کرد
چشم شوخم در رخ او خیرگی بسیار کرد آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۴۰ - در شب تاریک هجران جز می روشن مزن
در شب تاریک هجران جز می روشن مزن
غزل ۲۷۷۴ - در فنای محض افشانند مردان آستی
در فنای محض افشانند مردان آستی محمد بن منور : فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
حکایت ۶۰ - شیخ بوسعید گفت ما در سرخس پیش پیر بوالفضل بودیم. یکی درآمد و گفت لقمان را نالندگی پدید آمده است و فرومانده و گفت مرا برباط بورجا برید. سه روزست تا آنج
شیخ بوسعید گفت ما در سرخس پیش پیر بوالفضل بودیم. یکی درآمد و گفت لقمان را نالندگی پدید آمده است و فرومانده و گفت مرا برباط بورجا برید. سه روزست تا آنجاست و هیچ سخن نگفته است، امروز گفته است کی پیر بوالفضل را بگویید که لقمان میبرود، هیچ شغلی هست؟ پیر بوالفضل چون بشنید گفت آنجا رویم. برخاست و بجمع آنجا شدیم،چون لقمان وی را بدید تبسمی کرد پیر بوالفضل بر سر بالین او بنشست او در پیر مینگریست و نفسی گرم میزد و لب نمیجنبانید. یکی از جمع گفت لا اله الااللّه، لقمان تبسمی کرد و گفت یا جوامرد ما خراج بدادهایم و برات ستده و بر توحید باقی داریم. آن درویش گفت آخر خویشتن را با یاد میباید داد. لقمان گفت مرا عربده میفرمایی بر درگاه او؟ پیر بوالفضل را خوش آمد و گفت راست میگوید. ساعتی بود نفسش منقطع شد و همچنان در پیر مینگریست و هیچ تغیر در نظرش پدید نیامد. بعضی گفتند تمام شد و بعضی گفتند نشد کی هنوز نظرش درست است. پیر بوالفضل گفت تمام شد و لکن تا ما نشستهایم او چشم فراز نکند بوالفضل برخاست و لقمان چشم بر هم نهاد. مولوی : غزلیات
غزل ۲۹۹۴ - ای نای خوش نوای، که دلدار و دلخوشی
ای نای خوش نوای، که دلدار و دلخوشی صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۵۸۵ - به من شد نرم آن نامهربان آهسته آهسته
به من شد نرم آن نامهربان آهسته آهسته محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۵۲ - بس که ماندیم به زنجیر جنون پیر شدیم
بس که ماندیم به زنجیر جنون پیر شدیم شاه نعمتالله ولی : دوبیتیها
دوبیتی ۲۶۶ - نگاری مست ولا یعقل چو ماهی
نگاری مست ولا یعقل چو ماهی ناصرخسرو : قصاید
قصیده ۱۷۳ - ای تن تیره اگر شریفی اگر دون
ای تن تیره اگر شریفی اگر دون نهج البلاغه : نامه ها
نامه به معاویه در افشاى علل گمراهى او
و من كتاب له عليهالسلام إليه أيضا أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ آنَ لَكَ أَنْ تَنْتَفِعَ بِاللَّمْحِ اَلْبَاصِرِ مِنْ عِيَانِ اَلْأُمُورِ فَقَدْ سَلَكْتَ مَدَارِجَ أَسْلاَفِكَ بِادِّعَائِكَ اَلْأَبَاطِيلَ وَ اِقْتِحَامِكَ غُرُورَ اَلْمَيْنِ وَ اَلْأَكَاذِيبِ وَ بِانْتِحَالِكَ مَا قَدْ عَلاَ عَنْكَ امیرخسرو دهلوی : خسرو و شیرین
بخش ۱۰ - آگاه کردن خسرو شیرین را از قصد سفر خود به سوی قیصر روم
حلاوت سنج شیرین شکر خند امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۷۶۵ - باز عشق تو مرا مژده رسوایی داد
باز عشق تو مرا مژده رسوایی داد نظام قاری : فردیات
شماره ۲۱ - اوصاف قبا همیشه قاری
اوصاف قبا همیشه قاری فخرالدین عراقی : غزلیات
غزل ۲۸۶ - ای خوشتر از جان، آخر کجایی؟
ای خوشتر از جان، آخر کجایی؟ واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۰۳ - یار پیغمبر همین یک کس از آن چار است و بس
یار پیغمبر همین یک کس از آن چار است و بس صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۶۳۶۳ - مژگان او ز سنگ کند جوی خون روان
مژگان او ز سنگ کند جوی خون روان بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۱۴۳۶ - گر جنونم ناله واری نذر بلبل میکند
گر جنونم ناله واری نذر بلبل میکند آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۵۰ - و له قطعه
ای بسا خشم، که صد لطف عیان است ازو فخرالدین عراقی : فصل دوم
سر آغاز - بود در کنج خانه صبح دمی
بود در کنج خانه صبح دمی ناصرخسرو : قصاید
قصیده ۲۴۲ - دگر ره باز با هر کوهساری
دگر ره باز با هر کوهساری واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۵۷ - چشم شوخم در رخ او خیرگی بسیار کرد
چشم شوخم در رخ او خیرگی بسیار کرد آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۹۴۰ - در شب تاریک هجران جز می روشن مزن
در شب تاریک هجران جز می روشن مزن