خاقانی : غزلیات
غزل ۴ - رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا
رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا ابوالفضل بیهقی : مجلد هشتم
بخش ۱۲ - بازگشت رسولان حضرتی
ذکر رسولان حضرتی که بازرسیدند از ترکستان با مهد و ودیعت و رسولان خانیان که با ایشان آمدند نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۱۴ - ما به دل شادیم از باغ و بهار ما مپرس
ما به دل شادیم از باغ و بهار ما مپرس محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۴۲ - در مدح امیرالمؤمنین و امام المتّقین علیه السلام
دوش در صحن چمن از چه سبب غوغا بود صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۸۶ - آنکه مانند تواش یار دل آزاری هست
آنکه مانند تواش یار دل آزاری هست محمد بن منور : فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
حکایت ۳۰ - در آن وقت کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز بنشابور بود شیخ بوعبداللّه باکو در خانقاه شیخ ابوعبدالرحمن سلمی بود و پیر آن خانقاه بعد ازو او بود و این بوعبدا
در آن وقت کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز بنشابور بود شیخ بوعبداللّه باکو در خانقاه شیخ ابوعبدالرحمن سلمی بود و پیر آن خانقاه بعد ازو او بود و این بوعبداللّه باکو هرگاهی سؤال کردی از شیخ بر وجه اعتراض و شیخ آنرا جواب گفتی. روزی از شیخ سؤال کرد کی ای شیخ، چند چیز میبینیم از تو که از پیران خویش ندیدهایم. یکی آنست که پیران را در برابر جوانان مینشانی و خردانرا در کارها با بزرگان برابر میداری و در تفرقه میان خرد و بزرگ هیچ فرق نمیفرمایی، و دیگر جوانان را در سماع در رقص کردن اجازت میدهی، دیگر خرقۀ که از درویشی جدا گردد باز بدان درویش میفرمایی و میگویی اَلْفَقیرُ اَولی بِخِرقَتِه و پیران ما این چنین نکردهاند. شیخ گفت دیگر هیچ هست؟ گفت نه. شیخ گفت اما حدیث خردان وبزرگان، هیچ کس ازیشان در چشم ما خرد نیست و هر ک قدم در طریقت نهاد اگرچه جوان باشد بنظر پیران باید نگاه کردن کی آنچ بهفتاد سال بماندادهاند روا بود که بروزی بدو خواهندداد، چون اعتقاد چنین باشد هیچ کس در چشم خرد ننماید و حدیث رقص جوانان در سماع، اما جوانان را نفس از هوا خالی نباشد و ایشان را هوای نفس غالب باشد و هوا بر همه اعضا غلبه کند اگر دست بر هم زنند هوای دستشان بریزد و اگر پای بردارند هوای پایشان کم شود، چون بدین طریق هوا از اعضاء ایشان نقصان گیرد از دیگر کبایر خویشتن نگاه توانندداشتن، چون همه هواها جمع شود و العیاذباللّه در کبیره ماندن، آن آتش هوادر سماع ریزد اولیتر کی به چیزی دیگر ریزد. و آن خرقه کی از آن درویش جدا شود به حکم جمع باشد و دلهای جمع و چون به حکم جمع دلهای ایشان مشغول باشد جمع خرقه در سر او افکنند و بار خرقۀ آن درویش از دل خود بردارند چون دستشان در حال به جامۀ دیگر نرسد، آن درویش بسر خرقه خودبرسد و آن از دست جمع باشد این خرقه همان خرقه نبود. شیخ بوعبداللّه گفت اگر ما شیخ را ندیدیمی صوفی ندیدیمی. ناصرخسرو : قصاید
قصیده ۲۵۴ - آمد و پیغام حجت گوشدار ای ناصبی
آمد و پیغام حجت گوشدار ای ناصبی صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۳۳ - دلم نظر سوی آن زلف پرشکن دارد
دلم نظر سوی آن زلف پرشکن دارد فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۱۶ - رتبه حسن بلندست چه حاجت به نقاب
رتبه حسن بلندست چه حاجت به نقاب اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۲۵ - شاید که پرده زان رخ باد صبا گشاید
شاید که پرده زان رخ باد صبا گشاید قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۳۸ - از آن رو سرمه دنبالهدارش قصد جان دارد
از آن رو سرمه دنبالهدارش قصد جان دارد سعیدا : غزلیات
شماره ۹۲ - از خس و خار حوادث قلب ما را کی صفاست
از خس و خار حوادث قلب ما را کی صفاست ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۳۸۳ - دل کرد بسی نگاه در دفتر عشق
دل کرد بسی نگاه در دفتر عشق نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۶۴ - چه خوست کاین دل کافر نهاد من دارد
چه خوست کاین دل کافر نهاد من دارد ابوالفضل بیهقی : مجلد ششم
بخش ۴۶ - رفتن مسعود به ترمذ
سلطان مسعود، رضی اللّه عنه، پس از آنکه دل ازین دو شغل فارغ کرد و ایشان را سوی غزنین بردند، چنانکه بازنمودم، نشاط شراب و صید کرد بر جانب ترمذ بر عادت پدرش، امیر محمود، رحمة اللّه علیه، و از بلخ برفت روز پنجشنبه نوزدهم ماه ربیع الآخر سنه اثنتین و عشرین و اربعمائه، و بیشتر از اولیا و حشم با وی برفتند. استادم بو نصر رفت- و میبازنایستاد از چنین خدمتها احتیاط را تا برابر چشم وی باشد و در کار وی فسادی نسازند- و من با وی بودم و چون بکران جیحون رسیدیم، امیر فرود آمد و دست بنشاط و شراب کردند. و سه روز پیوسته بخورد. روز چهارم برنشست و بشکار شیر و دیگر شکارها رفت و چهار شیر را بدست خویش کشت- و در شجاعت آیتی بود، چنانکه در تاریخ چند جای بیامده است- و بسیار صید دیگر بدست آمد از هر چیزی. و وی خوردنی خواست و صندوقهای شکاری پیش آوردند و نان بخوردند و دست بشراب بردند. و خوران خوران میآمد تا خیمه. و بیشتر از شب بنشست. جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۲۹ - مستیم چو چشم مست شهلای تو مست
مستیم چو چشم مست شهلای تو مست نسیمی : غزلیات
شماره ۲۳۱ - آن که ماه از شرم رویش بی نقاب آید برون
آن که ماه از شرم رویش بی نقاب آید برون کمالالدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۲۰ - تیغ تو که بنده می کند شاهانرا
تیغ تو که بنده می کند شاهانرا ایرانشان : کوشنامه
بخش ۸۷ - بازگشت شاه چین و رفتن آتبین به نزد طیهور
بدانست سالار چین کان سخُن بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۳۰ - حیرتیم اما به وحشتها هماغوشیم ما
حیرتیم اما به وحشتها هماغوشیم ما
غزل ۴ - رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا
رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا ابوالفضل بیهقی : مجلد هشتم
بخش ۱۲ - بازگشت رسولان حضرتی
ذکر رسولان حضرتی که بازرسیدند از ترکستان با مهد و ودیعت و رسولان خانیان که با ایشان آمدند نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۱۴ - ما به دل شادیم از باغ و بهار ما مپرس
ما به دل شادیم از باغ و بهار ما مپرس محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۴۲ - در مدح امیرالمؤمنین و امام المتّقین علیه السلام
دوش در صحن چمن از چه سبب غوغا بود صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۸۶ - آنکه مانند تواش یار دل آزاری هست
آنکه مانند تواش یار دل آزاری هست محمد بن منور : فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
حکایت ۳۰ - در آن وقت کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز بنشابور بود شیخ بوعبداللّه باکو در خانقاه شیخ ابوعبدالرحمن سلمی بود و پیر آن خانقاه بعد ازو او بود و این بوعبدا
در آن وقت کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز بنشابور بود شیخ بوعبداللّه باکو در خانقاه شیخ ابوعبدالرحمن سلمی بود و پیر آن خانقاه بعد ازو او بود و این بوعبداللّه باکو هرگاهی سؤال کردی از شیخ بر وجه اعتراض و شیخ آنرا جواب گفتی. روزی از شیخ سؤال کرد کی ای شیخ، چند چیز میبینیم از تو که از پیران خویش ندیدهایم. یکی آنست که پیران را در برابر جوانان مینشانی و خردانرا در کارها با بزرگان برابر میداری و در تفرقه میان خرد و بزرگ هیچ فرق نمیفرمایی، و دیگر جوانان را در سماع در رقص کردن اجازت میدهی، دیگر خرقۀ که از درویشی جدا گردد باز بدان درویش میفرمایی و میگویی اَلْفَقیرُ اَولی بِخِرقَتِه و پیران ما این چنین نکردهاند. شیخ گفت دیگر هیچ هست؟ گفت نه. شیخ گفت اما حدیث خردان وبزرگان، هیچ کس ازیشان در چشم ما خرد نیست و هر ک قدم در طریقت نهاد اگرچه جوان باشد بنظر پیران باید نگاه کردن کی آنچ بهفتاد سال بماندادهاند روا بود که بروزی بدو خواهندداد، چون اعتقاد چنین باشد هیچ کس در چشم خرد ننماید و حدیث رقص جوانان در سماع، اما جوانان را نفس از هوا خالی نباشد و ایشان را هوای نفس غالب باشد و هوا بر همه اعضا غلبه کند اگر دست بر هم زنند هوای دستشان بریزد و اگر پای بردارند هوای پایشان کم شود، چون بدین طریق هوا از اعضاء ایشان نقصان گیرد از دیگر کبایر خویشتن نگاه توانندداشتن، چون همه هواها جمع شود و العیاذباللّه در کبیره ماندن، آن آتش هوادر سماع ریزد اولیتر کی به چیزی دیگر ریزد. و آن خرقه کی از آن درویش جدا شود به حکم جمع باشد و دلهای جمع و چون به حکم جمع دلهای ایشان مشغول باشد جمع خرقه در سر او افکنند و بار خرقۀ آن درویش از دل خود بردارند چون دستشان در حال به جامۀ دیگر نرسد، آن درویش بسر خرقه خودبرسد و آن از دست جمع باشد این خرقه همان خرقه نبود. شیخ بوعبداللّه گفت اگر ما شیخ را ندیدیمی صوفی ندیدیمی. ناصرخسرو : قصاید
قصیده ۲۵۴ - آمد و پیغام حجت گوشدار ای ناصبی
آمد و پیغام حجت گوشدار ای ناصبی صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۳۳ - دلم نظر سوی آن زلف پرشکن دارد
دلم نظر سوی آن زلف پرشکن دارد فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۱۶ - رتبه حسن بلندست چه حاجت به نقاب
رتبه حسن بلندست چه حاجت به نقاب اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۲۵ - شاید که پرده زان رخ باد صبا گشاید
شاید که پرده زان رخ باد صبا گشاید قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۱۳۸ - از آن رو سرمه دنبالهدارش قصد جان دارد
از آن رو سرمه دنبالهدارش قصد جان دارد سعیدا : غزلیات
شماره ۹۲ - از خس و خار حوادث قلب ما را کی صفاست
از خس و خار حوادث قلب ما را کی صفاست ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۳۸۳ - دل کرد بسی نگاه در دفتر عشق
دل کرد بسی نگاه در دفتر عشق نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۶۴ - چه خوست کاین دل کافر نهاد من دارد
چه خوست کاین دل کافر نهاد من دارد ابوالفضل بیهقی : مجلد ششم
بخش ۴۶ - رفتن مسعود به ترمذ
سلطان مسعود، رضی اللّه عنه، پس از آنکه دل ازین دو شغل فارغ کرد و ایشان را سوی غزنین بردند، چنانکه بازنمودم، نشاط شراب و صید کرد بر جانب ترمذ بر عادت پدرش، امیر محمود، رحمة اللّه علیه، و از بلخ برفت روز پنجشنبه نوزدهم ماه ربیع الآخر سنه اثنتین و عشرین و اربعمائه، و بیشتر از اولیا و حشم با وی برفتند. استادم بو نصر رفت- و میبازنایستاد از چنین خدمتها احتیاط را تا برابر چشم وی باشد و در کار وی فسادی نسازند- و من با وی بودم و چون بکران جیحون رسیدیم، امیر فرود آمد و دست بنشاط و شراب کردند. و سه روز پیوسته بخورد. روز چهارم برنشست و بشکار شیر و دیگر شکارها رفت و چهار شیر را بدست خویش کشت- و در شجاعت آیتی بود، چنانکه در تاریخ چند جای بیامده است- و بسیار صید دیگر بدست آمد از هر چیزی. و وی خوردنی خواست و صندوقهای شکاری پیش آوردند و نان بخوردند و دست بشراب بردند. و خوران خوران میآمد تا خیمه. و بیشتر از شب بنشست. جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۲۹ - مستیم چو چشم مست شهلای تو مست
مستیم چو چشم مست شهلای تو مست نسیمی : غزلیات
شماره ۲۳۱ - آن که ماه از شرم رویش بی نقاب آید برون
آن که ماه از شرم رویش بی نقاب آید برون کمالالدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۲۰ - تیغ تو که بنده می کند شاهانرا
تیغ تو که بنده می کند شاهانرا ایرانشان : کوشنامه
بخش ۸۷ - بازگشت شاه چین و رفتن آتبین به نزد طیهور
بدانست سالار چین کان سخُن بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۳۰ - حیرتیم اما به وحشتها هماغوشیم ما
حیرتیم اما به وحشتها هماغوشیم ما