عبارات مورد جستجو در ۱۶ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۹۶۶ - دیده خون گشت و خون نمیخسبد
دیده خون گشت و خون نمیخسبد
دل من از جنون نمیخسبد
مرغ و ماهی ز من شده خیره
کین شب و روز چون نمیخسبد؟
پیش ازین در عجب همیبودم
کاسمان نگون نمیخسبد
آسمان خود کنون ز من خیره است
که چرا این زبون نمیخسبد؟
عشق بر من فسون اعظم خواند
جان شنید آن فسون نمیخسبد
این یقینم شدهست پیش از مرگ
کز بدن جان برون نمیخسبد
هین خمش کن به اصل راجع شو
دیده راجعون نمیخسبد
دل من از جنون نمیخسبد
مرغ و ماهی ز من شده خیره
کین شب و روز چون نمیخسبد؟
پیش ازین در عجب همیبودم
کاسمان نگون نمیخسبد
آسمان خود کنون ز من خیره است
که چرا این زبون نمیخسبد؟
عشق بر من فسون اعظم خواند
جان شنید آن فسون نمیخسبد
این یقینم شدهست پیش از مرگ
کز بدن جان برون نمیخسبد
هین خمش کن به اصل راجع شو
دیده راجعون نمیخسبد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۳۹۶ - باز در اسرار روم، جانب آن یار روم
باز در اسرار روم، جانب آن یار روم
نعرهٔ بلبل شنوم، در گل و گلزار روم
تا کی از این شرم و حیا؟ شرم بسوزان و بیا
همره دل گردم خوش، جانب دلدار روم
صبر نماندهست که من گوش سوی نسیه برم
عقل نماندهست که من راه بهنجار روم
چنگ زن ای زهرهٔ من، تا که برین تنتن تن
گوش برین بانگ نهم، دیده به دیدار روم
خستهٔ دام است دلم، بر در و بام است دلم
شاهد دل را بکشم، سوی خریدار روم
گفت مرا در چه فنی؟ کار چرا مینکنی؟
راه دکانم بنما، تا که پس کار روم
تا که زخود بد خبرش، رفت دلم بر اثرش
کو اثری از دل من، تا که بر آثار روم
تا زحریفان حسد، چشم بدی درنرسد
کف به کف یار دهم، در کنف غار روم
درس رئیسان خوشی، بیهشی است و خمشی
درس چو خام است مرا، بر سر تکرار روم
نعرهٔ بلبل شنوم، در گل و گلزار روم
تا کی از این شرم و حیا؟ شرم بسوزان و بیا
همره دل گردم خوش، جانب دلدار روم
صبر نماندهست که من گوش سوی نسیه برم
عقل نماندهست که من راه بهنجار روم
چنگ زن ای زهرهٔ من، تا که برین تنتن تن
گوش برین بانگ نهم، دیده به دیدار روم
خستهٔ دام است دلم، بر در و بام است دلم
شاهد دل را بکشم، سوی خریدار روم
گفت مرا در چه فنی؟ کار چرا مینکنی؟
راه دکانم بنما، تا که پس کار روم
تا که زخود بد خبرش، رفت دلم بر اثرش
کو اثری از دل من، تا که بر آثار روم
تا زحریفان حسد، چشم بدی درنرسد
کف به کف یار دهم، در کنف غار روم
درس رئیسان خوشی، بیهشی است و خمشی
درس چو خام است مرا، بر سر تکرار روم
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۸۵ - عزیزی و کریم و لطف داری
عزیزی و کریم و لطف داری
ولیکن دور شو، چون هوشیاری
نشاید عاشقان را یار هشیار
ز هشیاران نیاید هیچ یاری
مرا یک دم چو ساقی کم دهد می
بگیرم دامن او را به زاری
صراحی وار خون گریم به پیشش
بجوشم همچو می در بیقراری
که از اندیشه بیزارم، بده می
مرا تا کی به اندیشه سپاری؟
چه حیله سازم ای ساقی؟ چه حیله؟
که حیله آفرین و حیله کاری
به حجت هر دمم بیرون فرستی
که بس باغیرتی و تنگ باری
برون و اندرون و جام و می نیست
ولیکن در سخن این است جاری
قفی یا ناقتی هٰذا مناخ
ولا تسرین من هٰذاالدیار
فدیت العشق ما احلیٰ هواه
تقطع فی هواه اختیاری
فلا تشغلنی یا ساقی بلهو
واسکرنی بکاسات کبار
ایا بدرالتمام اطلع علینا
بحق العشق اسمع، لاتمار
وخلصنی من الدنیا واسکر
فلٰا ادری یمینی من یساری
ولیکن دور شو، چون هوشیاری
نشاید عاشقان را یار هشیار
ز هشیاران نیاید هیچ یاری
مرا یک دم چو ساقی کم دهد می
بگیرم دامن او را به زاری
صراحی وار خون گریم به پیشش
بجوشم همچو می در بیقراری
که از اندیشه بیزارم، بده می
مرا تا کی به اندیشه سپاری؟
چه حیله سازم ای ساقی؟ چه حیله؟
که حیله آفرین و حیله کاری
به حجت هر دمم بیرون فرستی
که بس باغیرتی و تنگ باری
برون و اندرون و جام و می نیست
ولیکن در سخن این است جاری
قفی یا ناقتی هٰذا مناخ
ولا تسرین من هٰذاالدیار
فدیت العشق ما احلیٰ هواه
تقطع فی هواه اختیاری
فلا تشغلنی یا ساقی بلهو
واسکرنی بکاسات کبار
ایا بدرالتمام اطلع علینا
بحق العشق اسمع، لاتمار
وخلصنی من الدنیا واسکر
فلٰا ادری یمینی من یساری
سعدی : غزلیات
غزل ۴۵۴ - دیگر به کجا میرود این سرو خرامان
دیگر به کجا میرود این سرو خرامان
چندین دل صاحب نظرش دست به دامان
مرد است که چون شمع سراپای وجودش
میسوزد و آتش نرسیدهست به خامان
خون میرود از چشم اسیران کمندش
یک بار نپرسد که کیانند و کدامان
گو خلق بدانید که من عاشق و مستم
در کوی خرابات نباشد سر و سامان
در پای رقیبش چه کنم گر ننهم سر
محتاج ملک بوسه دهد دست غلامان
دل میتپد اندر بر سعدی چو کبوتر
زین رفتن و بازآمدن کبک خرامان
یا صاح متی یرجع نومی و قراری
انی و علی العاشق هذان حرامان
چندین دل صاحب نظرش دست به دامان
مرد است که چون شمع سراپای وجودش
میسوزد و آتش نرسیدهست به خامان
خون میرود از چشم اسیران کمندش
یک بار نپرسد که کیانند و کدامان
گو خلق بدانید که من عاشق و مستم
در کوی خرابات نباشد سر و سامان
در پای رقیبش چه کنم گر ننهم سر
محتاج ملک بوسه دهد دست غلامان
دل میتپد اندر بر سعدی چو کبوتر
زین رفتن و بازآمدن کبک خرامان
یا صاح متی یرجع نومی و قراری
انی و علی العاشق هذان حرامان
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۷۰ - بی دل و بی قراری ماندهام
بی دل و بی قراری ماندهام
زانکه در بند نگاری ماندهام
دلخوشی با دلگشایی بودهام
غم کشی بی غمگساری ماندهام
زیر بار عشق او کارم فتاد
لاجرم بی کار و باری ماندهام
در میانم با غم عشقش چو شمع
گرچه چون اشک از کناری ماندهام
گرچه وصل او محالی واجب است
من مدام امیدواری ماندهام
بی گل رویش در ایام بهار
چون بنفشه سوکواری ماندهام
همچو لاله غرقهٔ خون بی رخش
داغ بر دل ز انتظاری ماندهام
دیدهام میگون لب آن سنگدل
سنگ بر دل در خماری ماندهام
چون دهان او نهان شد آشکار
در نهان و آشکاری ماندهام
زنگبار زلف او مویی بتافت
زان چو مویش تابداری ماندهام
گه به دربند رهی دور و دراز
گه به چین در اضطراری ماندهام
چون سر یک موی او بارم نداد
زیر بار مشکباری ماندهام
صد جهان ناز از سر مویی که دید
من که دیدم بیقراری ماندهام
زلف چون دربند روم روی اوست
من چرا در زنگباری ماندهام
میشمارم حلقههای زلف او
در شمار بی شماری ماندهام
چون سری نیست ای عجب این کار را
من مشوش بر کناری ماندهام
روزگاری میبرم در زلف او
بس پریشان روزگاری ماندهام
شد فرید از چین زلفش مشک بیز
زان سبب زیر غباری ماندهام
زانکه در بند نگاری ماندهام
دلخوشی با دلگشایی بودهام
غم کشی بی غمگساری ماندهام
زیر بار عشق او کارم فتاد
لاجرم بی کار و باری ماندهام
در میانم با غم عشقش چو شمع
گرچه چون اشک از کناری ماندهام
گرچه وصل او محالی واجب است
من مدام امیدواری ماندهام
بی گل رویش در ایام بهار
چون بنفشه سوکواری ماندهام
همچو لاله غرقهٔ خون بی رخش
داغ بر دل ز انتظاری ماندهام
دیدهام میگون لب آن سنگدل
سنگ بر دل در خماری ماندهام
چون دهان او نهان شد آشکار
در نهان و آشکاری ماندهام
زنگبار زلف او مویی بتافت
زان چو مویش تابداری ماندهام
گه به دربند رهی دور و دراز
گه به چین در اضطراری ماندهام
چون سر یک موی او بارم نداد
زیر بار مشکباری ماندهام
صد جهان ناز از سر مویی که دید
من که دیدم بیقراری ماندهام
زلف چون دربند روم روی اوست
من چرا در زنگباری ماندهام
میشمارم حلقههای زلف او
در شمار بی شماری ماندهام
چون سری نیست ای عجب این کار را
من مشوش بر کناری ماندهام
روزگاری میبرم در زلف او
بس پریشان روزگاری ماندهام
شد فرید از چین زلفش مشک بیز
زان سبب زیر غباری ماندهام
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۶۲ - جام می پر کن که بی جام میم انجام نیست
جام می پر کن که بی جام میم انجام نیست
تا به کام او شوم این کار جز ناکام نیست
ساقیا ساغر دمادم کن مگر مستی کنم
زان که در هجر دلارامم مرا آرام نیست
ای پسر دی رفت و فردا خود ندانم چون بود
عاشقی ورزیم و زین به در جهان خودکام نیست
دام دارد چشم ما دامی نهاده بر نهیم
کیست کو هم بسته و پا بستهٔ این دام نیست
تا به کام او شوم این کار جز ناکام نیست
ساقیا ساغر دمادم کن مگر مستی کنم
زان که در هجر دلارامم مرا آرام نیست
ای پسر دی رفت و فردا خود ندانم چون بود
عاشقی ورزیم و زین به در جهان خودکام نیست
دام دارد چشم ما دامی نهاده بر نهیم
کیست کو هم بسته و پا بستهٔ این دام نیست
اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۹۹ - دل به صحرا میرود، در خانه نتوانم نشست
دل به صحرا میرود، در خانه نتوانم نشست
بوی گل برخاست، در کاشانه نتوانم نشست
گر کنم رندی، سزد، کندر جوانی وقت گل
محتسب داند که من پیرانه نتوانم نشست
عاقلی گر صبر آن دارد که بنشیند، رواست
من که عاشق باشم و دیوانه نتوانم نشست
زان چنین در دانههای خال او دل بستهام
کندرین دام بلا بیدانه نتوانم نشست
هر کسی با آشنایی راه صحرایی گرفت
من چنین در خانهای بیگانه نتوانم نشست
من که از هستی چو فرزین رفته باشم بارها
بر بساط بیدلی فرزانه نتوانم نشست
روی خود را بر کف پایش بمالم همچو سنگ
بعد ازین با زلفش ار چون شانه نتوانم نشست
عقل عیبم میکند کافسانه خواهی شد به عشق
گو: همی کن، من بدین افسانه نتوانم نشست
گر کنم رندی، روا باشد، که در سن شباب
محتسب داند که سالوسانه نتوانم نشست
اوحدی، گو، زهد خود میورز، من باری به نقد
بشکنم پیمان، که بیپیمانه نتوانم نشست
بوی گل برخاست، در کاشانه نتوانم نشست
گر کنم رندی، سزد، کندر جوانی وقت گل
محتسب داند که من پیرانه نتوانم نشست
عاقلی گر صبر آن دارد که بنشیند، رواست
من که عاشق باشم و دیوانه نتوانم نشست
زان چنین در دانههای خال او دل بستهام
کندرین دام بلا بیدانه نتوانم نشست
هر کسی با آشنایی راه صحرایی گرفت
من چنین در خانهای بیگانه نتوانم نشست
من که از هستی چو فرزین رفته باشم بارها
بر بساط بیدلی فرزانه نتوانم نشست
روی خود را بر کف پایش بمالم همچو سنگ
بعد ازین با زلفش ار چون شانه نتوانم نشست
عقل عیبم میکند کافسانه خواهی شد به عشق
گو: همی کن، من بدین افسانه نتوانم نشست
گر کنم رندی، روا باشد، که در سن شباب
محتسب داند که سالوسانه نتوانم نشست
اوحدی، گو، زهد خود میورز، من باری به نقد
بشکنم پیمان، که بیپیمانه نتوانم نشست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۲۸۷ - عاشق که غم جان خرابش نرود
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۲۸ - جانم دارد ز عشق جانافزائی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۹۵۱ - مائیم در این زمان زمین پیمائی
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۲۳۲ - دوش در دیر مغان بودیم و کس با ما نبود
دوش در دیر مغان بودیم و کس با ما نبود
گفت و گوها رفت و تشویش نفس با ما نبود
رو نکردیم از حرم یک بار در آتشکده
کز حریمش دامن خاشاک و خس با ما نبود
صد قدم رفتیم دور از کوی او در پس حجاب
اضطراب یک نگاه بازپس با ما نبود
نعمت فردوس بر ما ریختند، اما نشد
کام لذت یاب، چون ذوق مگس با ما نبود
طایر خلدیم و ننشینیم از شاخی به شاخ
کز هوای دل دو صد دام و قفس با ما نبود
عادت دل ما نمی دانیم، کاین نا آشنا
تا به ما بستند عهدش یک نفس با ما نبود
گفت و گوها رفت و تشویش نفس با ما نبود
رو نکردیم از حرم یک بار در آتشکده
کز حریمش دامن خاشاک و خس با ما نبود
صد قدم رفتیم دور از کوی او در پس حجاب
اضطراب یک نگاه بازپس با ما نبود
نعمت فردوس بر ما ریختند، اما نشد
کام لذت یاب، چون ذوق مگس با ما نبود
طایر خلدیم و ننشینیم از شاخی به شاخ
کز هوای دل دو صد دام و قفس با ما نبود
عادت دل ما نمی دانیم، کاین نا آشنا
تا به ما بستند عهدش یک نفس با ما نبود
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۸۹ - (آتشین جانی چو من بر صفحه ایام نیست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۲۲۷ - شعله ای چون شمع من در پرده ی فانوس نیست
شعله ای چون شمع من در پرده ی فانوس نیست
چون رخش یک گل به گلزار پر طاووس نیست
گاه بر گل می زنم خود را، گهی بر خاروخس
طایر شوقم، به پایم رشته ی ناموس نیست
این سخن را در کجا خود می توان گفتن که ما
خاک ره گردیده ایم و رخصت پابوس نیست
راهبر کی جانب رهزن گذارد، کافرم
خضر ما گر در میان کاروان جاسوس نیست
جز نوای یا علی بن ابی طالب، سلیم
از دلم مطلب که زنگ حیدری ناقوس نیست
چون رخش یک گل به گلزار پر طاووس نیست
گاه بر گل می زنم خود را، گهی بر خاروخس
طایر شوقم، به پایم رشته ی ناموس نیست
این سخن را در کجا خود می توان گفتن که ما
خاک ره گردیده ایم و رخصت پابوس نیست
راهبر کی جانب رهزن گذارد، کافرم
خضر ما گر در میان کاروان جاسوس نیست
جز نوای یا علی بن ابی طالب، سلیم
از دلم مطلب که زنگ حیدری ناقوس نیست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۶۹ - می دو ساله به لب های یار من نرسد
می دو ساله به لب های یار من نرسد
گل پیاده به گرد سوار من نرسد
چها نوشته ام از بیخودی به نامه ی شوق
خدا کند که به دست نگار من نرسد!
دلم همیشه ازان همچو بید می لرزد
که چشم زخم خزان بر بهار من نرسد
ز شوق وصل تو خمیازه در دهان دارم
چو گل، شراب به داد خمار من نرسد
مگر به شیشه ی ساعت کنند بعد از مرگ
که دست صرصر غم بر غبار من نرسد
حدیث شوق به مکتوب، تا به چند سلیم
نویسم و به فراموشکار من نرسد
گل پیاده به گرد سوار من نرسد
چها نوشته ام از بیخودی به نامه ی شوق
خدا کند که به دست نگار من نرسد!
دلم همیشه ازان همچو بید می لرزد
که چشم زخم خزان بر بهار من نرسد
ز شوق وصل تو خمیازه در دهان دارم
چو گل، شراب به داد خمار من نرسد
مگر به شیشه ی ساعت کنند بعد از مرگ
که دست صرصر غم بر غبار من نرسد
حدیث شوق به مکتوب، تا به چند سلیم
نویسم و به فراموشکار من نرسد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۸ - دلم از غصّه رنجورست امشب
دلم از غصّه رنجورست امشب
زتن آسایشم دورست امشب
بخواهد آهم از گردون گذشتن
کمان ناله پرزورست امشب
به چشم ماه میل سُرمة آه
کشم چندانکه مقدورست امشب
ز آغوش خیالم چشم بد دور
که آسایشگه حورست امشب
تو ای ناصح دماغ خود مرنجان
شکیبایی زمن دورست امشب
جهان تنگست بر من چون دل مور
مرا گویی شب گورست امشب
دو عالم تیره شد فیّاض گویی
چراغ ماه بینورست امشب
زتن آسایشم دورست امشب
بخواهد آهم از گردون گذشتن
کمان ناله پرزورست امشب
به چشم ماه میل سُرمة آه
کشم چندانکه مقدورست امشب
ز آغوش خیالم چشم بد دور
که آسایشگه حورست امشب
تو ای ناصح دماغ خود مرنجان
شکیبایی زمن دورست امشب
جهان تنگست بر من چون دل مور
مرا گویی شب گورست امشب
دو عالم تیره شد فیّاض گویی
چراغ ماه بینورست امشب
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۴۰ - باز دل چشم هوس در پی داغی دارد
باز دل چشم هوس در پی داغی دارد
باز پروانه ما رو به چراغی دارد
میرود بیسر و پا، سر به هوا، ناپروا
باز شوریدهدل، آشفته دماغی دارد
عمرها پای طلب داشت به دامان شکیب
باز افتاده به راهیّ و سراغی دارد
شب ز سودای تو با داغ جنون دلگیرم
که درین خانه تاریک، چراغی دارد؟
هر که گردیده به طرف سر کویی خرسند
نه سر سروو نه اندیشه باغی دارد
داده میلی ز جنون دامن ناموس ز دست
زده بر عالم عرفان و فراغی دارد
باز پروانه ما رو به چراغی دارد
میرود بیسر و پا، سر به هوا، ناپروا
باز شوریدهدل، آشفته دماغی دارد
عمرها پای طلب داشت به دامان شکیب
باز افتاده به راهیّ و سراغی دارد
شب ز سودای تو با داغ جنون دلگیرم
که درین خانه تاریک، چراغی دارد؟
هر که گردیده به طرف سر کویی خرسند
نه سر سروو نه اندیشه باغی دارد
داده میلی ز جنون دامن ناموس ز دست
زده بر عالم عرفان و فراغی دارد