عبارات مورد جستجو در ۱۷۴۵ گوهر پیدا شد:
خیام : رباعیات
رباعی ۱۱۴ - مرغی دیدم نشسته بر باره ی طوس
خیام : رباعیات
رباعی ۱۱۷ - در کارگه کوزهگری رفتم دوش
خیام : رباعیات
رباعی ۱۵۹ - از کوزهگری کوزه خریدم باری
حافظ : رباعیات
رباعی ۴ - ماهی که قدش به سرو میماند راست
حافظ : قطعات
قطعه ۳۱ - آن میوهٔ بهشتی کآمد به دستت ای جان
مولوی : غزلیات
غزل ۶ - بگریز ای میر اجل، از ننگ ما، از ننگ ما
بگریز ای میر اجل، از ننگ ما، از ننگ ما
زیرا نمیدانی شدن، هم رنگ ما، هم رنگ ما
از حملههای جند او، وز زخمههای تند او
سالم نماند یک رگت، بر چنگ ما، بر چنگ ما
اول شرابی درکشی، سرمست گردی از خوشی
بیخود شوی، آن گه کنی آهنگ ما، آهنگ ما
زین باده میخواهی؟ برو، اول تنک چون شیشه شو
چون شیشه گشتی برشکن، بر سنگ ما، بر سنگ ما
هر کان می احمر خورد، با برگ گردد برخورد
از دل فراخیها برد، دلتنگ ما، دلتنگ ما
بس جرهها در جو زند، بس بربط شش تو زند
بس با شهان پهلو زند، سرهنگ ما، سرهنگ ما
ماده است مریخ زمن، اینجا درین خنجر زدن
با مقنعه کی تان شدن، در جنگ ما، در جنگ ما
گر تیغ خواهی تو ز خور، از بدر برسازی سپر
گر قیصری اندر گذر از زنگ ما، از زنگ ما
اسحاق شو در نحر ما، خاموش شو در بحر ما
تا نشکند کشتی تو، در گنگ ما، در گنگ ما
زیرا نمیدانی شدن، هم رنگ ما، هم رنگ ما
از حملههای جند او، وز زخمههای تند او
سالم نماند یک رگت، بر چنگ ما، بر چنگ ما
اول شرابی درکشی، سرمست گردی از خوشی
بیخود شوی، آن گه کنی آهنگ ما، آهنگ ما
زین باده میخواهی؟ برو، اول تنک چون شیشه شو
چون شیشه گشتی برشکن، بر سنگ ما، بر سنگ ما
هر کان می احمر خورد، با برگ گردد برخورد
از دل فراخیها برد، دلتنگ ما، دلتنگ ما
بس جرهها در جو زند، بس بربط شش تو زند
بس با شهان پهلو زند، سرهنگ ما، سرهنگ ما
ماده است مریخ زمن، اینجا درین خنجر زدن
با مقنعه کی تان شدن، در جنگ ما، در جنگ ما
گر تیغ خواهی تو ز خور، از بدر برسازی سپر
گر قیصری اندر گذر از زنگ ما، از زنگ ما
اسحاق شو در نحر ما، خاموش شو در بحر ما
تا نشکند کشتی تو، در گنگ ما، در گنگ ما
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰ - مهمان شاهم هر شبی، بر خوان احسان و وفا
مهمان شاهم هر شبی، بر خوان احسان و وفا
مهمان صاحب دولتم، که دولتش پاینده با
بر خوان شیران یک شبی، بوزینهیی همراه شد
استیزهرو گر نیستی، او از کجا، شیر از کجا؟
بنگر که از شمشیر شه، در قهرمان خون میچکد
آخر چه گستاخیست این، ولله خطا، ولله خطا
گر طفل شیری پنجه زد، بر روی مادر ناگهان
تو دشمن خود نیستی، بر وی منه تو پنجه را
آن کو ز شیران شیر خورد، او شیر باشد نیست مرد
بسیار نقش آدمی دیدم، که بود آن اژدها
نوح ارچه مردم وار بد، طوفان مردم خوار بد
گر هست آتش ذرهیی، آن ذره دارد شعلهها
شمشیرم و خون ریز من، هم نرمم و هم تیز من
همچون جهان فانیام، ظاهر خوش و باطن بلا
مهمان صاحب دولتم، که دولتش پاینده با
بر خوان شیران یک شبی، بوزینهیی همراه شد
استیزهرو گر نیستی، او از کجا، شیر از کجا؟
بنگر که از شمشیر شه، در قهرمان خون میچکد
آخر چه گستاخیست این، ولله خطا، ولله خطا
گر طفل شیری پنجه زد، بر روی مادر ناگهان
تو دشمن خود نیستی، بر وی منه تو پنجه را
آن کو ز شیران شیر خورد، او شیر باشد نیست مرد
بسیار نقش آدمی دیدم، که بود آن اژدها
نوح ارچه مردم وار بد، طوفان مردم خوار بد
گر هست آتش ذرهیی، آن ذره دارد شعلهها
شمشیرم و خون ریز من، هم نرمم و هم تیز من
همچون جهان فانیام، ظاهر خوش و باطن بلا
مولوی : غزلیات
غزل ۵۲۹ - خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد
خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد
دیدی تو یا خود دید کس کندر جهان خر بز خورد؟
تروندهٔ پالیز جان هر گاو و خر را کی رسد؟
زان میوههای نادره زیرک دل و گربز خورد
آن کس که در مغرب بود یابد خورش از اندلس
وان کس که در مشرق بود او نعمت هرمز خورد
چون خدمت قیصر کند او راتبهی قیصر خورد
چون چاکر اربز بود از مطبخ اربز خورد
آن کو به غصب و دزدییی آهنگ پالیزی کند
از داد و داور عاقبت اشکنجههای غز خورد
ترک آن بود کز بیم او دیه از خراج ایمن بود
ترک آن نباشد کز طمع سیلی هر قنسز خورد
وان عقل پرمغزی که او در نوبهاری دررسد
از پوستها فارغ شود کی غصهٔ قندز خورد؟
صفرایییی کز طبع بد از نار شیرین میرمد
نار ترش خواهد ولی آن به که نار مز خورد
خامش نخواهد خورد خود این راحهای روح را
آن کس که از جوع البقر ده مرده ماش و رز خورد
دیدی تو یا خود دید کس کندر جهان خر بز خورد؟
تروندهٔ پالیز جان هر گاو و خر را کی رسد؟
زان میوههای نادره زیرک دل و گربز خورد
آن کس که در مغرب بود یابد خورش از اندلس
وان کس که در مشرق بود او نعمت هرمز خورد
چون خدمت قیصر کند او راتبهی قیصر خورد
چون چاکر اربز بود از مطبخ اربز خورد
آن کو به غصب و دزدییی آهنگ پالیزی کند
از داد و داور عاقبت اشکنجههای غز خورد
ترک آن بود کز بیم او دیه از خراج ایمن بود
ترک آن نباشد کز طمع سیلی هر قنسز خورد
وان عقل پرمغزی که او در نوبهاری دررسد
از پوستها فارغ شود کی غصهٔ قندز خورد؟
صفرایییی کز طبع بد از نار شیرین میرمد
نار ترش خواهد ولی آن به که نار مز خورد
خامش نخواهد خورد خود این راحهای روح را
آن کس که از جوع البقر ده مرده ماش و رز خورد
مولوی : غزلیات
غزل ۶۷۶ - سگ ارچه بیفغان و شر نباشد
مولوی : غزلیات
غزل ۸۱۳ - موشکی صندوق را سوراخ کرد
مولوی : غزلیات
غزل ۱۰۶۰ - عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار
عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار
گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار
وان گهان چون گازری از گازران درویش تر
وان گهان چون آفتابی آفتاب هر دیار
ناز گازر چون بدید آن آفتاب از لطف خود
ابر پیش آورد اینک گازری باکار و بار
گفت تا گازر نخندد من برون نایم ز ابر
تا دل او خوش نگردد من نباشم برقرار
دسته دسته جامههای گازران از کار ماند
تا پدید آید که گازر اختیاراست اختیار
هر که باشد عاشق آن آفتاب از جان و دل
سر ز خاک پای گازر برندارد زینهار
گویم آن گازر که باشد؟ شمس تبریزی و بس
کز برای او برآید آفتاب از هر کنار
گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار
وان گهان چون گازری از گازران درویش تر
وان گهان چون آفتابی آفتاب هر دیار
ناز گازر چون بدید آن آفتاب از لطف خود
ابر پیش آورد اینک گازری باکار و بار
گفت تا گازر نخندد من برون نایم ز ابر
تا دل او خوش نگردد من نباشم برقرار
دسته دسته جامههای گازران از کار ماند
تا پدید آید که گازر اختیاراست اختیار
هر که باشد عاشق آن آفتاب از جان و دل
سر ز خاک پای گازر برندارد زینهار
گویم آن گازر که باشد؟ شمس تبریزی و بس
کز برای او برآید آفتاب از هر کنار
مولوی : غزلیات
غزل ۱۱۷۰ - رحم کن ار زخم شوم سر به سر
رحم کن ار زخم شوم سر به سر
مرهم صبرم ده و رنجم ببر
ور همه در زهر دهی غوطهام
زهر مرا غوطه ده اندر شکر
بحر اگر تلخ بود همچو زهر
هست صدف عصمت جان گهر
ابر ترش رو که غم انگیز شد
مژده تو دادیش ز رزق و مطر
مادر اگر چه که همه رحمت است
رحمت حق بین تو ز قهر پدر
سرمه نو باید در چشم دل
ور نه چه داند ره سرمه بصر؟
بود به بصره به یکی کو خراب
خانه درویش به عهد عمر
مفلس و مسکین بد و صاحب عیال
جمله آن خانه یک از یک بتر
هر یک مشهور به خواهندگی
خلق ز بس کدیهشان بر حذر
بود لحاف شبشان ماهتاب
روز طواف همشان در به در
گر بکنم قصه ز ادبیرشان
درد دل افزاید با درد سر
شاه کریمی برسید از شکار
شد سوی آن خانه ز گرد سفر
در بزد از تشنگی و آب خواست
آمد از آن خانه یتیمی به در
گفت که هست آب ولی کوزه نیست
آب یتیمان بود از چشم تر
شاه درین بود که لشکر رسید
همچو ستاره همه گرد قمر
گفت برای دل من هر یکی
در حق این قوم ببخشید زر
گنج شد آن خانه ز اقبال شاه
روشن و آراسته زیر و زبر
ولوله و آوازه به شهر اوفتاد
شهر به نظاره پی یکدگر
گفت یکی کاخر ای مفلسان
کشت به یک روز نیاید به بر
حال شما دی همگان دیده اند
کن فیکون کس نشود بخت ور
ور بشود بخت ور آخر چنین
کی شود او همچو فلک مشتهر؟
گفت کریمی سوی بر ما گذشت
کرد درین خانه به رحمت نظر
قصه دراز است و اشارت بس است
دیده فزون دار و سخن مختصر
مرهم صبرم ده و رنجم ببر
ور همه در زهر دهی غوطهام
زهر مرا غوطه ده اندر شکر
بحر اگر تلخ بود همچو زهر
هست صدف عصمت جان گهر
ابر ترش رو که غم انگیز شد
مژده تو دادیش ز رزق و مطر
مادر اگر چه که همه رحمت است
رحمت حق بین تو ز قهر پدر
سرمه نو باید در چشم دل
ور نه چه داند ره سرمه بصر؟
بود به بصره به یکی کو خراب
خانه درویش به عهد عمر
مفلس و مسکین بد و صاحب عیال
جمله آن خانه یک از یک بتر
هر یک مشهور به خواهندگی
خلق ز بس کدیهشان بر حذر
بود لحاف شبشان ماهتاب
روز طواف همشان در به در
گر بکنم قصه ز ادبیرشان
درد دل افزاید با درد سر
شاه کریمی برسید از شکار
شد سوی آن خانه ز گرد سفر
در بزد از تشنگی و آب خواست
آمد از آن خانه یتیمی به در
گفت که هست آب ولی کوزه نیست
آب یتیمان بود از چشم تر
شاه درین بود که لشکر رسید
همچو ستاره همه گرد قمر
گفت برای دل من هر یکی
در حق این قوم ببخشید زر
گنج شد آن خانه ز اقبال شاه
روشن و آراسته زیر و زبر
ولوله و آوازه به شهر اوفتاد
شهر به نظاره پی یکدگر
گفت یکی کاخر ای مفلسان
کشت به یک روز نیاید به بر
حال شما دی همگان دیده اند
کن فیکون کس نشود بخت ور
ور بشود بخت ور آخر چنین
کی شود او همچو فلک مشتهر؟
گفت کریمی سوی بر ما گذشت
کرد درین خانه به رحمت نظر
قصه دراز است و اشارت بس است
دیده فزون دار و سخن مختصر
مولوی : غزلیات
غزل ۱۲۶۴ - میگفت چشم شوخش با طرهٔ سیاهش
میگفت چشم شوخش با طرهٔ سیاهش
من دم دهم فلان را تو درربا کلاهش
یعقوب را بگویم یوسف به قعر چاه است
چون بر سر چه آید تو درفکن به چاهش
ما شکل حاجیانیم جاسوس و ره زنانیم
حاجی چو در ره آید ما خود زنیم راهش
ما شاخ ارغوانیم در آب و می نماییم
با نعل بازگونه چون ماه و چون سپاهش
روباه دید دنبه در سبزه زار و میگفت
هرگز که دید دنبه بیدام در گیاهش؟
وان گرگ از حریصی در دنبه چون نمک شد
از دام بیخبر بد آن خاطر تباهش
ابله چو اندرافتد گوید که بیگناهم
بس نیست ای برادر آن ابلهی گناهش؟
ابله کننده عشق است عشقی گزین تو باری
کابله شدن بیرزد حسن و جمال و جاهش
پای تو درد گیرد افسون جان برو خوان
آن پای گاو باشد کافسون اوست کاهش
حلق تو درد گیرد همراه دم پذیرد
خود حلق کی گشاید بیآه غصه کاهش
تا پیشگاه عشقش چون باشد و چه باشد
چون ما ز دست رفتیم از پایگاه جاهش
تا چه جمال دارد آن نادره مطرز
که سوخت جان ما را آن نقش کارگاهش
زاندیشه میگذارم تا خود چه حیله سازم
با او که مکر و حیله تلقین کند الٰهش
آن کس که گم کند ره با عقل بازگردد
وان را که عقل گم شد از کی بود پناهش؟
نی ما از آن شاهیم؟ ما عقل و جان نخواهیم
چه عقل و بند و پندش؟ چه جان و آه آهش؟
مستی فزود خامش تا نکتهیی نرانی
ای رفته لاابالی در خون نیک خواهش
من دم دهم فلان را تو درربا کلاهش
یعقوب را بگویم یوسف به قعر چاه است
چون بر سر چه آید تو درفکن به چاهش
ما شکل حاجیانیم جاسوس و ره زنانیم
حاجی چو در ره آید ما خود زنیم راهش
ما شاخ ارغوانیم در آب و می نماییم
با نعل بازگونه چون ماه و چون سپاهش
روباه دید دنبه در سبزه زار و میگفت
هرگز که دید دنبه بیدام در گیاهش؟
وان گرگ از حریصی در دنبه چون نمک شد
از دام بیخبر بد آن خاطر تباهش
ابله چو اندرافتد گوید که بیگناهم
بس نیست ای برادر آن ابلهی گناهش؟
ابله کننده عشق است عشقی گزین تو باری
کابله شدن بیرزد حسن و جمال و جاهش
پای تو درد گیرد افسون جان برو خوان
آن پای گاو باشد کافسون اوست کاهش
حلق تو درد گیرد همراه دم پذیرد
خود حلق کی گشاید بیآه غصه کاهش
تا پیشگاه عشقش چون باشد و چه باشد
چون ما ز دست رفتیم از پایگاه جاهش
تا چه جمال دارد آن نادره مطرز
که سوخت جان ما را آن نقش کارگاهش
زاندیشه میگذارم تا خود چه حیله سازم
با او که مکر و حیله تلقین کند الٰهش
آن کس که گم کند ره با عقل بازگردد
وان را که عقل گم شد از کی بود پناهش؟
نی ما از آن شاهیم؟ ما عقل و جان نخواهیم
چه عقل و بند و پندش؟ چه جان و آه آهش؟
مستی فزود خامش تا نکتهیی نرانی
ای رفته لاابالی در خون نیک خواهش
مولوی : غزلیات
غزل ۲۱۱۵ - بازرسید آن بت زیبای من
بازرسید آن بت زیبای من
خرمی این دم و فردای من
در نظرش روشنی چشم من
در رخ او، باغ و تماشای من
عاقبة الامربه گوشش رسید
بانگ من و نعره و هیهای من
بر در من کیست که در میزند؟
جان و جهان است و تمنای من
گر نزند او در من، درد من
ور نکند یاد من او، وای من
دور مکن سایهٔ خود از سرم
بازمکن سلسله از پای من
در چه خیالی، هله ای روترش؟
رو بر حلوایی و حلوای من
هم بخور و هم کف حلوا بیار
تا که بیفزاید صفرای من
ریش تو را سخت گرفتهست غم
چیست زبونی تو؟ بابای من
در زنخش کوب، دو سه مشت سخت
ای نر و نرزاده و مولای من
مشک بدرید و بینداخت دلو
غرقهٔ آب آمد سقای من
بانگ زدم کی کر سقا بیا
رفت و بنشنید علالای من
آن من است او و به هر جا رود
عاقبت آید سوی صحرای من
جوشش دریای معلق نگر
از لمع گوهر گویای من
گوید دریا که ز کشتی بجه
دررو در آب مصفای من
قطره به دریا چو رود در شود
قطره شود بحر به دریای من
ترک غزل گیر و نگر در ازل
کز ازل آمد غم و سودای من
خرمی این دم و فردای من
در نظرش روشنی چشم من
در رخ او، باغ و تماشای من
عاقبة الامربه گوشش رسید
بانگ من و نعره و هیهای من
بر در من کیست که در میزند؟
جان و جهان است و تمنای من
گر نزند او در من، درد من
ور نکند یاد من او، وای من
دور مکن سایهٔ خود از سرم
بازمکن سلسله از پای من
در چه خیالی، هله ای روترش؟
رو بر حلوایی و حلوای من
هم بخور و هم کف حلوا بیار
تا که بیفزاید صفرای من
ریش تو را سخت گرفتهست غم
چیست زبونی تو؟ بابای من
در زنخش کوب، دو سه مشت سخت
ای نر و نرزاده و مولای من
مشک بدرید و بینداخت دلو
غرقهٔ آب آمد سقای من
بانگ زدم کی کر سقا بیا
رفت و بنشنید علالای من
آن من است او و به هر جا رود
عاقبت آید سوی صحرای من
جوشش دریای معلق نگر
از لمع گوهر گویای من
گوید دریا که ز کشتی بجه
دررو در آب مصفای من
قطره به دریا چو رود در شود
قطره شود بحر به دریای من
ترک غزل گیر و نگر در ازل
کز ازل آمد غم و سودای من
مولوی : غزلیات
غزل ۲۳۳۸ - بیا دل بر دل پردرد من نه
بیا دل بر دل پردرد من نه
بیا رخ بر رخان زرد من نه
تویی خورشید، وز تو گرم عالم
یکی تابش بر آه سرد من نه
چو مهرهی توست مهر جمله دلها
برین نطع هوای نرد من نه
بیار آن معجز هر مرد و زن را
به پیش دشمن نامرد من نه
به هر شرطی که بنهی، من مطیعم
ولیکن شرط من درخورد من نه
کلاه لطف خود با تارک من
برای بوش و بردابرد من نه
ازان گردی که از دریا برآری
بیار آن گرد را، بر گرد من نه
به هر باده نمیگردد سرم مست
به پیشم بادهٔ خوکرد من نه
خمش ای ناطقهی بسیارگویم
سخن را پیش شاه فرد من نه
بیا رخ بر رخان زرد من نه
تویی خورشید، وز تو گرم عالم
یکی تابش بر آه سرد من نه
چو مهرهی توست مهر جمله دلها
برین نطع هوای نرد من نه
بیار آن معجز هر مرد و زن را
به پیش دشمن نامرد من نه
به هر شرطی که بنهی، من مطیعم
ولیکن شرط من درخورد من نه
کلاه لطف خود با تارک من
برای بوش و بردابرد من نه
ازان گردی که از دریا برآری
بیار آن گرد را، بر گرد من نه
به هر باده نمیگردد سرم مست
به پیشم بادهٔ خوکرد من نه
خمش ای ناطقهی بسیارگویم
سخن را پیش شاه فرد من نه
مولوی : غزلیات
غزل ۲۴۱۶ - برو برو که به بز لایق است بزغاله
برو برو که به بز لایق است بزغاله
برو که هست ز گاوان حیات گوساله
برو برو که خران گله گله جمع شدند
خر جوان و خر پیر و خر دو یک ساله
ز ناله تو مرا بوی خر همیآید
که خر کند به علف زار و ماده خر ناله
دماغ پاک بباید برای مشک و عبیر
گلولههای پلیدی برای جلاله
دران زمان که خران بول خر به بو گیرند
زهی زمان و زهی حالت و زهی حاله
میا میا که به میدان دل خران نرسند
به صد هزار حیل میرسند خیاله
دلاله کیست؟ بلیس این عروس دنیا را
عروس را تو قیاسی بکن ز دلاله
خموش باش سخن شرط نیست طالب را
که او ز اشارت ابرو رسد به دنباله
برو که هست ز گاوان حیات گوساله
برو برو که خران گله گله جمع شدند
خر جوان و خر پیر و خر دو یک ساله
ز ناله تو مرا بوی خر همیآید
که خر کند به علف زار و ماده خر ناله
دماغ پاک بباید برای مشک و عبیر
گلولههای پلیدی برای جلاله
دران زمان که خران بول خر به بو گیرند
زهی زمان و زهی حالت و زهی حاله
میا میا که به میدان دل خران نرسند
به صد هزار حیل میرسند خیاله
دلاله کیست؟ بلیس این عروس دنیا را
عروس را تو قیاسی بکن ز دلاله
خموش باش سخن شرط نیست طالب را
که او ز اشارت ابرو رسد به دنباله
مولوی : غزلیات
غزل ۳۱۰۳ - پدید گشت یکی آهویی درین وادی
پدید گشت یکی آهویی درین وادی
به چشم آتش افکند، در همه نادی
همه سوار و پیاده، طلب درافتادند
به جهد و جد، نه چون تو که سست افتادی
چو یک دو حمله دویدند، ناپدید شد او
که هیچ بوی نبردی، کسی به استادی
لگامها بکشیدند، تا که واگردند
نمود باز بدیشان، فزودشان شادی
چو باز حمله بکردند، باز تک برداشت
که باد در پی او گم کند همیبادی
برین صفت چو ز حد رفت هر کسی ز هوس
ز هم شدند جدا و بکرد وحادی
یکی به تک دم خرگوش برگرفت غلط
یکی پی بز کوهی و راه بغدادی
گروه گم شده با همدگر دو قسم شدند
یکی به طمع در آهو، یکی به آزادی
جماعتی که بدیشانست میل آن آهو
چو گم شدندی، بنمودی آهو آبادی
ازین جماعت قومی که خاصتر بودند
به چشم مست بیاموختشان هم اورادی
چو خو و طبع ورا خوبتر بدانستند
ز طبع او نشدندی به هیچ رو عادی
جمال خویش چو بنمودشان ز رحمت خود
که اندک اندک گستاخ کردشان هادی
به هر دو روز یکی شکل دیگر آوردی
به شکلهای عجایب، مثال شیادی
از آن که زهره بدرد دل ضعیفان را
چه تاب دارد خود جان آدمی زادی؟
که آسمان و زمین، بردرد اگر بیند
یکی صفت ز صفتهای مبدی بادی
که باشد آن که بگفتم؟ خیال شمس الدین
که او مراست خدیو و مجیر بیدادی
ز عشق او نتوانم که توبه آرم من
وگر شود به نصیحت هزار عبادی
که اوست اصل بصیرت، پناه عالم کشف
کزو بیابد بنیاد دید بنیادی
ایا جمال، تو را او جمال داد و نمک
ایا کمال، تو از رشک او بیفزادی
حرام باشد یاد کسی به هر دو جهان
ازان گهی که تو اندر ضمیر و دل، یادی
اگر چه طینت تبریز، بس شهان زادی
ولیک چون وی شاهی بگو که کی زادی
کفیل قافیهٔ عمر، سایهاش بادا
ففی الحقیقة منه الدلیل و الحادی
به چشم آتش افکند، در همه نادی
همه سوار و پیاده، طلب درافتادند
به جهد و جد، نه چون تو که سست افتادی
چو یک دو حمله دویدند، ناپدید شد او
که هیچ بوی نبردی، کسی به استادی
لگامها بکشیدند، تا که واگردند
نمود باز بدیشان، فزودشان شادی
چو باز حمله بکردند، باز تک برداشت
که باد در پی او گم کند همیبادی
برین صفت چو ز حد رفت هر کسی ز هوس
ز هم شدند جدا و بکرد وحادی
یکی به تک دم خرگوش برگرفت غلط
یکی پی بز کوهی و راه بغدادی
گروه گم شده با همدگر دو قسم شدند
یکی به طمع در آهو، یکی به آزادی
جماعتی که بدیشانست میل آن آهو
چو گم شدندی، بنمودی آهو آبادی
ازین جماعت قومی که خاصتر بودند
به چشم مست بیاموختشان هم اورادی
چو خو و طبع ورا خوبتر بدانستند
ز طبع او نشدندی به هیچ رو عادی
جمال خویش چو بنمودشان ز رحمت خود
که اندک اندک گستاخ کردشان هادی
به هر دو روز یکی شکل دیگر آوردی
به شکلهای عجایب، مثال شیادی
از آن که زهره بدرد دل ضعیفان را
چه تاب دارد خود جان آدمی زادی؟
که آسمان و زمین، بردرد اگر بیند
یکی صفت ز صفتهای مبدی بادی
که باشد آن که بگفتم؟ خیال شمس الدین
که او مراست خدیو و مجیر بیدادی
ز عشق او نتوانم که توبه آرم من
وگر شود به نصیحت هزار عبادی
که اوست اصل بصیرت، پناه عالم کشف
کزو بیابد بنیاد دید بنیادی
ایا جمال، تو را او جمال داد و نمک
ایا کمال، تو از رشک او بیفزادی
حرام باشد یاد کسی به هر دو جهان
ازان گهی که تو اندر ضمیر و دل، یادی
اگر چه طینت تبریز، بس شهان زادی
ولیک چون وی شاهی بگو که کی زادی
کفیل قافیهٔ عمر، سایهاش بادا
ففی الحقیقة منه الدلیل و الحادی
مولوی : دفتر اول
بخش ۶۰ - زیافت تاویل رکیک مگس
آن مگس بر برگ کاه و بول خر
همچو کشتی بان همی افراشت سر
گفت من دریا و کشتی خواندهام
مدتی در فکر آن میماندهام
اینک این دریا و این کشتی و، من
مرد کشتی بان و اهل و رایزن
بر سر دریا همی راند او عمد
مینمودش آن قدر بیرون ز حد
بود بیحد آن چمین نسبت بدو
آن نظر که بیند آن را راست کو؟
عالمش چندان بود کش بینش است
چشم چندین بحر هم چندینش است
صاحب تأویل باطل چون مگس
وهم او بول خر و تصویر خس
گر مگس تأویل بگذارد به رای
آن مگس را بخت گرداند همای
آن مگس نبود کش این عبرت بود
روح او نه درخور صورت بود
همچو کشتی بان همی افراشت سر
گفت من دریا و کشتی خواندهام
مدتی در فکر آن میماندهام
اینک این دریا و این کشتی و، من
مرد کشتی بان و اهل و رایزن
بر سر دریا همی راند او عمد
مینمودش آن قدر بیرون ز حد
بود بیحد آن چمین نسبت بدو
آن نظر که بیند آن را راست کو؟
عالمش چندان بود کش بینش است
چشم چندین بحر هم چندینش است
صاحب تأویل باطل چون مگس
وهم او بول خر و تصویر خس
گر مگس تأویل بگذارد به رای
آن مگس را بخت گرداند همای
آن مگس نبود کش این عبرت بود
روح او نه درخور صورت بود
مولوی : دفتر اول
بخش ۶۳ - رسیدن خرگوش به شیر
شیر اندر آتش و در خشم و شور
دید کان خرگوش میآید ز دور
میدود بیدهشت و گستاخ او
خشمگین و تند و تیز و ترشرو
کز شکسته آمدن تهمت بود
وز دلیری، دفع هر ریبت بود
چون رسید او پیشتر نزدیک صف
بانگ برزد شیر های ای ناخلف
من که پیلان را ز هم بدریدهام
من که گوش شیر نر مالیدهام
نیم خرگوشی که باشد که چنین
امر ما را افکند او بر زمین؟
ترک خواب غفلت خرگوش کن
غرۀ این شیر ای خر، گوش کن
دید کان خرگوش میآید ز دور
میدود بیدهشت و گستاخ او
خشمگین و تند و تیز و ترشرو
کز شکسته آمدن تهمت بود
وز دلیری، دفع هر ریبت بود
چون رسید او پیشتر نزدیک صف
بانگ برزد شیر های ای ناخلف
من که پیلان را ز هم بدریدهام
من که گوش شیر نر مالیدهام
نیم خرگوشی که باشد که چنین
امر ما را افکند او بر زمین؟
ترک خواب غفلت خرگوش کن
غرۀ این شیر ای خر، گوش کن
مولوی : دفتر اول
بخش ۶۴ - عذر گفتن خرگوش
گفت خرگوش الامان عذریم هست
گر دهد عفو خداوندیت دست
گفت چه عذر ای قصور ابلهان؟
این زمان آیند در پیش شهان؟
مرغ بیوقتی، سرت باید برید
عذر احمق را نمیشاید شنید
عذر احمق بتر از جرمش بود
عذر نادان زهر هر دانش بود
عذرت ای خرگوش از دانش تهی
من نه خرگوشم که در گوشم نهی
گفت ای شه ناکسی را کس شمار
عذر استم دیدهیی را گوش دار
خاص از بهر زکات جاه خود
گمرهی را تو مران از راه خود
بحر کو آبی به هر جو میدهد
هر خسی را بر سر و رو مینهد
کم نخواهد گشت دریا زین کرم
از کرم دریا نگردد بیش و کم
گفت دارم من کرم بر جای او
جامۀ هر کس برم بالای او
گفت بشنو، گر نباشم جای لطف
سر نهادم پیش اژدرهای عنف
من به وقت چاشت در راه آمدم
با رفیق خود سوی شاه آمدم
با من از بهر تو خرگوشی دگر
جفت و همره کرده بودند آن نفر
شیری اندر راه قصد بنده کرد
قصد هر دو همره آینده کرد
گفتمش ما بندۀ شاهنشهیم
خواجه تاشان که آن درگهیم
گفت شاهنشه که باشد؟ شرم دار
پیش من تو یاد هر ناکس میار
هم تو را و هم شهت را بر درم
گر تو با یارت بگردید از درم
گفتمش بگذار تا بار دگر
روی شه بینم، برم از تو خبر
گفت همره را گرو نه پیش من
ورنه قربانی تو اندر کیش من
لابه کردیمش بسی، سودی نکرد
یار من بستد، مرا بگذاشت فرد
یارم از زفتی دو چندان بد که من
هم به لطف و هم به خوبی، هم به تن
بعد ازین زان شیر، این ره بسته شد
حال من این بود و با تو گفته شد
از وظیفه بعد ازین اومید بر
حق همی گویم تو را، والحق مر
گر وظیفه بایدت، ره پاک کن
حین بیا و دفع آن بیباک کن
گر دهد عفو خداوندیت دست
گفت چه عذر ای قصور ابلهان؟
این زمان آیند در پیش شهان؟
مرغ بیوقتی، سرت باید برید
عذر احمق را نمیشاید شنید
عذر احمق بتر از جرمش بود
عذر نادان زهر هر دانش بود
عذرت ای خرگوش از دانش تهی
من نه خرگوشم که در گوشم نهی
گفت ای شه ناکسی را کس شمار
عذر استم دیدهیی را گوش دار
خاص از بهر زکات جاه خود
گمرهی را تو مران از راه خود
بحر کو آبی به هر جو میدهد
هر خسی را بر سر و رو مینهد
کم نخواهد گشت دریا زین کرم
از کرم دریا نگردد بیش و کم
گفت دارم من کرم بر جای او
جامۀ هر کس برم بالای او
گفت بشنو، گر نباشم جای لطف
سر نهادم پیش اژدرهای عنف
من به وقت چاشت در راه آمدم
با رفیق خود سوی شاه آمدم
با من از بهر تو خرگوشی دگر
جفت و همره کرده بودند آن نفر
شیری اندر راه قصد بنده کرد
قصد هر دو همره آینده کرد
گفتمش ما بندۀ شاهنشهیم
خواجه تاشان که آن درگهیم
گفت شاهنشه که باشد؟ شرم دار
پیش من تو یاد هر ناکس میار
هم تو را و هم شهت را بر درم
گر تو با یارت بگردید از درم
گفتمش بگذار تا بار دگر
روی شه بینم، برم از تو خبر
گفت همره را گرو نه پیش من
ورنه قربانی تو اندر کیش من
لابه کردیمش بسی، سودی نکرد
یار من بستد، مرا بگذاشت فرد
یارم از زفتی دو چندان بد که من
هم به لطف و هم به خوبی، هم به تن
بعد ازین زان شیر، این ره بسته شد
حال من این بود و با تو گفته شد
از وظیفه بعد ازین اومید بر
حق همی گویم تو را، والحق مر
گر وظیفه بایدت، ره پاک کن
حین بیا و دفع آن بیباک کن