عبارات مورد جستجو در ۲۶ گوهر پیدا شد:
حافظ : غزلیات
غزل ۱۱۳ - بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد
که تاب من به جهان طره ی فلانی داد
دلم خزانه ی اسرار بود و دست قضا
درش ببست و کلیدش به دلستانی داد
شکسته وار به درگاهت آمدم که طبیب
به مومیایی لطف توام نشانی داد
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش
که دست دادش و یاری ناتوانی داد
برو معالجه ی خود کن ای نصیحت گو
شراب و شاهد شیرین که را زیانی داد
گذشت بر من مسکین و با رقیبان گفت
دریغ حافظ مسکین من چه جانی داد
که تاب من به جهان طره ی فلانی داد
دلم خزانه ی اسرار بود و دست قضا
درش ببست و کلیدش به دلستانی داد
شکسته وار به درگاهت آمدم که طبیب
به مومیایی لطف توام نشانی داد
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش
که دست دادش و یاری ناتوانی داد
برو معالجه ی خود کن ای نصیحت گو
شراب و شاهد شیرین که را زیانی داد
گذشت بر من مسکین و با رقیبان گفت
دریغ حافظ مسکین من چه جانی داد
حافظ : غزلیات
غزل ۳۸۲ - فاتحهای چو آمدی بر سر خستهای بخوان
فاتحهای چو آمدی بر سر خستهای بخوان
لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان
آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و میرود
گو نفسی که روح را میکنم از پی اش روان
ای که طبیب خستهای روی زبان من ببین
کاین دم و دود سینهام بار دل است بر زبان
گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت
همچو تبم نمیرود آتش مهر از استخوان
حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن
چشمم از آن دو چشم تو خسته شدهست و ناتوان
بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین
نبض مرا که میدهد هیچ ز زندگی نشان
آن که مدام شیشهام از پی عیش داده است
شیشهام از چه میبرد پیش طبیب هر زمان
حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم
ترک طبیب کن بیا نسخه ی شربتم بخوان
لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان
آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و میرود
گو نفسی که روح را میکنم از پی اش روان
ای که طبیب خستهای روی زبان من ببین
کاین دم و دود سینهام بار دل است بر زبان
گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت
همچو تبم نمیرود آتش مهر از استخوان
حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن
چشمم از آن دو چشم تو خسته شدهست و ناتوان
بازنشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین
نبض مرا که میدهد هیچ ز زندگی نشان
آن که مدام شیشهام از پی عیش داده است
شیشهام از چه میبرد پیش طبیب هر زمان
حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم
ترک طبیب کن بیا نسخه ی شربتم بخوان
مولوی : غزلیات
غزل ۳۲۱ - آن خواجه را از نیمشب، بیماریی پیدا شدهست
آن خواجه را از نیمشب، بیماریی پیدا شدهست
تا روز بر دیوار ما، بیخویشتن سر میزدهست
چرخ و زمین گریان شده، وز نالهاش نالان شده
دمهای او سوزان شده، گویی که در آتشکدهست
بیماریی دارد عجب، نی درد سر نی رنج تب
چاره ندارد در زمین، کز آسمانش آمدهست
چون دید جالینوس را نبضش گرفت و گفت او
دستم بهل، دل را ببین، رنجم برون قاعدهست
صفراش نی، سوداش نی، قولنج و استسقاش نی
زین واقعه در شهر ما، هر گوشه ای صد عربدهست
نی خواب او را، نی خورش، از عشق دارد پرورش
کاین عشق اکنون خواجه را، هم دایه و هم والدهست
گفتم خدایا رحمتی، کآرام گیرد ساعتی
نی خون کس را ریخته ست، نی مال کس را بستدهست
آمد جواب از آسمان، کو را رها کن در همان
کاندر بلای عاشقان، دارو و درمان بیهدست
این خواجه را چاره مجو، بندش منه، پندش مگو
کان جا که افتادست او، نی مفسقه نی معبدهست
تو عشق را چون دیده ای؟ از عاشقان نشنیده ای
خاموش کن افسون مخوان، نی جادوی نی شعبدهست
ای شمس تبریزی بیا، ای معدن نور و ضیا
کاین روح باکار و کیا، بیتابش تو جامدست
تا روز بر دیوار ما، بیخویشتن سر میزدهست
چرخ و زمین گریان شده، وز نالهاش نالان شده
دمهای او سوزان شده، گویی که در آتشکدهست
بیماریی دارد عجب، نی درد سر نی رنج تب
چاره ندارد در زمین، کز آسمانش آمدهست
چون دید جالینوس را نبضش گرفت و گفت او
دستم بهل، دل را ببین، رنجم برون قاعدهست
صفراش نی، سوداش نی، قولنج و استسقاش نی
زین واقعه در شهر ما، هر گوشه ای صد عربدهست
نی خواب او را، نی خورش، از عشق دارد پرورش
کاین عشق اکنون خواجه را، هم دایه و هم والدهست
گفتم خدایا رحمتی، کآرام گیرد ساعتی
نی خون کس را ریخته ست، نی مال کس را بستدهست
آمد جواب از آسمان، کو را رها کن در همان
کاندر بلای عاشقان، دارو و درمان بیهدست
این خواجه را چاره مجو، بندش منه، پندش مگو
کان جا که افتادست او، نی مفسقه نی معبدهست
تو عشق را چون دیده ای؟ از عاشقان نشنیده ای
خاموش کن افسون مخوان، نی جادوی نی شعبدهست
ای شمس تبریزی بیا، ای معدن نور و ضیا
کاین روح باکار و کیا، بیتابش تو جامدست
مولوی : غزلیات
غزل ۱۴۷۴ - حکیمیم، طبیبیم، ز بغداد رسیدیم
حکیمیم، طبیبیم، ز بغداد رسیدیم
بسی علتیان را ز غم بازخریدیم
سبلهای کهن را، غم بیسر و بن را
ز رگها ش و ز پیها ش، به چنگاله کشیدیم
طبیبان فصیحیم، که شاگرد مسیحیم
بسی مرده گرفتیم، درو روح دمیدیم
بپرسید از آنها، که دیدند نشانها
که تا شکر بگویند، که ما از چه رهیدیم
رسیدند طبیبان ز ره دور غریبان
غریبانه نمودند دواها که ندیدیم
سر غصه بکوبیم، غم از خانه بروبیم
همه شاهد و خوبیم، همه چون مه عیدیم
طبیبان الهیم، ز کس مزد نخواهیم
که ما پاک روانیم، نه طماع و پلیدیم
مپندار که این نیز، هلیلهست و بلیلهست
که این شهره عقاقیر ز فردوس کشیدیم
حکیمان خبیریم، که قاروره نگیریم
که ما در تن رنجور، چو اندیشه دویدیم
دهان باز مکن هیچ، که اغلب همه جغدند
دگر لاف مپران که ما بازپریدیم
بسی علتیان را ز غم بازخریدیم
سبلهای کهن را، غم بیسر و بن را
ز رگها ش و ز پیها ش، به چنگاله کشیدیم
طبیبان فصیحیم، که شاگرد مسیحیم
بسی مرده گرفتیم، درو روح دمیدیم
بپرسید از آنها، که دیدند نشانها
که تا شکر بگویند، که ما از چه رهیدیم
رسیدند طبیبان ز ره دور غریبان
غریبانه نمودند دواها که ندیدیم
سر غصه بکوبیم، غم از خانه بروبیم
همه شاهد و خوبیم، همه چون مه عیدیم
طبیبان الهیم، ز کس مزد نخواهیم
که ما پاک روانیم، نه طماع و پلیدیم
مپندار که این نیز، هلیلهست و بلیلهست
که این شهره عقاقیر ز فردوس کشیدیم
حکیمان خبیریم، که قاروره نگیریم
که ما در تن رنجور، چو اندیشه دویدیم
دهان باز مکن هیچ، که اغلب همه جغدند
دگر لاف مپران که ما بازپریدیم
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۶۶ - آورد طبیب جان، یک طبله ره آوردی
آورد طبیب جان، یک طبله ره آوردی
گر پیر خرف باشی، تو خوب و جوان گردی
تن را بدهد هستی، جان را بدهد مستی
از دل ببرد سستی، وزرخ ببرد زردی
آن طبلهٔ عیسی بد، میراث طبیبان شد
تریاق درو یابی، گر زهر اجل خوردی
ای طالب آن طبله، روی آر بدین قبله
چون روی بدو آری، مه روی جهان گردی
حبیست درو پنهان، کان ناید در دندان
نی تری و نی خشکی، نی گرمی و نی سردی
زان حب کم از حبه، آیی بر آن قبه
کان مسکن عیسی شد، وان حبه بدان خردی
شد محرز و شد محرز، از داد تو هر عاجز
لاغر نشود هرگز، آن را که تو پروردی
گفتم به طبیب جان، امروز هزاران سان
صدق قدمی باشد، چون تو قدم افشردی
از جا نبرد چیزی، آن را که تو جا دادی
غم نسترد آن دل را، کو را زغم استردی
خامش کن و دم درکش، چون تجربه افتادت
ترک گروان برگو، تو زان گروان فردی
گر پیر خرف باشی، تو خوب و جوان گردی
تن را بدهد هستی، جان را بدهد مستی
از دل ببرد سستی، وزرخ ببرد زردی
آن طبلهٔ عیسی بد، میراث طبیبان شد
تریاق درو یابی، گر زهر اجل خوردی
ای طالب آن طبله، روی آر بدین قبله
چون روی بدو آری، مه روی جهان گردی
حبیست درو پنهان، کان ناید در دندان
نی تری و نی خشکی، نی گرمی و نی سردی
زان حب کم از حبه، آیی بر آن قبه
کان مسکن عیسی شد، وان حبه بدان خردی
شد محرز و شد محرز، از داد تو هر عاجز
لاغر نشود هرگز، آن را که تو پروردی
گفتم به طبیب جان، امروز هزاران سان
صدق قدمی باشد، چون تو قدم افشردی
از جا نبرد چیزی، آن را که تو جا دادی
غم نسترد آن دل را، کو را زغم استردی
خامش کن و دم درکش، چون تجربه افتادت
ترک گروان برگو، تو زان گروان فردی
خاقانی : غزلیات
غزل ۴۴ - ای باد صبح بین که کجا میفرستمت
ای باد صبح بین که کجا میفرستمت
نزدیک آفتاب وفا میفرستمت
این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان
کس را خبر مکن که کجا میفرستمت
تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس
هم سوی بارگاه صفا میفرستمت
باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی
آنجا برغم باد صبا میفرستمت
زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی
کانجا چو پیک بسته قبا میفرستمت
دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است
نزد گره گشای هوا میفرستمت
جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است
ورنه بدین شتاب چرا میفرستمت؟
این دردها که بر دل خاقانی آمده است
یک یک نگر که بهر دوا میفرستمت
نزدیک آفتاب وفا میفرستمت
این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان
کس را خبر مکن که کجا میفرستمت
تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس
هم سوی بارگاه صفا میفرستمت
باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی
آنجا برغم باد صبا میفرستمت
زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی
کانجا چو پیک بسته قبا میفرستمت
دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است
نزد گره گشای هوا میفرستمت
جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است
ورنه بدین شتاب چرا میفرستمت؟
این دردها که بر دل خاقانی آمده است
یک یک نگر که بهر دوا میفرستمت
خاقانی : قصاید
شمارهٔ ۹۶ - در بیماری فرزند و تاثر از درگذشت وی گوید
حاصل عمر چه دارید خبر باز دهید
مایه جانی است ازو وام نظر باز دهید
هر براتی که امل راست ز معلوم مراد
چون نرانند به دیوان قدر باز دهید
ز آتش دل چو رسد دود سوی روزن چشم
از سوی رخنهٔ دل جان به شرر باز دهید
چار طوفان تو از چار گهر بگشایید
گر شما جان ستمکش به گهر بازدهید
چون چراغید همه در ستد و داد حیات
کنچه در شام ستانید سحر بازدهید
آب هر عشوه که در جیب شما ریزد چرخ
آسیاوار هم از دامن تر بازدهید
دیده چون خفت که تا خواب بدش باید دید
دیده بد کرد جوابش به بتر بازدهید
دیده را خواب ز خون خاست که خون آرد خواب
هر چه خون جگر است آن به جگر بازدهید
شهر بندان بلاگر حشر از صبر کنند
خانه غوغای غمان برد، حشر بازدهید
بس غریبند در این کوچهٔ شر، کوچ کنید
به مقیمان نو این کوچهٔ شر بازدهید
چه نشانید جمازه به سر چشمهٔ از
برنشینید و عنان را به سفر بازدهید
بشنوید این نفس غصهٔ خاقانی را
شرح این حادثهٔ عمر شکر بازدهید
همه هم حالت و هم غصه و هم درد منید
پاسخ حال من آراستهتر بازدهید
آن جگر گوشهٔ من نزد شما بیمار است
دوش دانید که چون بود خبر بازدهید
همه بیمار نوازان و مسیحا نفسید
مدد روح به بیمار مگر بازدهید
در علاجش ید بیضا بنمایید مگر
کاتش حسن بدان سبز شجر بازدهید
ره درمانش بجوئید و بکوشید در آنک
سرو و خورشید مرا سایه و فر بازدهید
هر عقاقیر که دارو کدهٔ بابل راست
حاضر آرید و بها بدرهٔ زر بازدهید
هدیه پارنج طبیبان به میانجی بنهید
خواب بیمار پرستان به سهر باز دهید
تا چک عافیت از حاکم جان بستانید
خط بیزاری آسایش و خور بازدهید
سرو بالان که ز بالین سرش آمد به ستوه
دایگان را تن نالانش به بر بازدهید
روز پنجم به تب گرم و خوی سرد فتاد
شب هفتم خبر از حال دگر بازدهید
خوی تب گل گل بر جبهت گل گون خطر است
آن صف پروین ز آن طرف قمر بازدهید
جو به جو هر چه زن دانه زن از جو بنمود
خبر آن ز شفا یا ز خطر بازدهید
قرعه انداز کز ابجد صفت فال بگفت
شرح آن فال ز آیات و سور باز دهید
دانهٔ در که امانت به شما داد ستم
آن امانت به من ایمن ز ضرر باز دهید
ماه من زرد چو شمع است و زبان کرده سیاه
مایهٔ نور بدان شمع بصر باز دهید
دور از آن مه اثری ماند تن دشمن او
گر توانید حیاتی به اثر باز دهید
نه نه بیمار به حالی است نه امید بهی است
بد بتر شد همه اسباب حذر باز دهید
سیزده روز مه چاردهم تب زده بود
تب خدنگ اجل انداخت سپر بازدهید
خط به خون باز همی داد طبیب از پی جان
جان برون شد چه جواب است خوش ار بازدهید
این طبیبان غلط بین همه محتالانند
همه را نسخهٔ بدرید و به سر بازدهید
نوش دارو و مفرح که جوی فعل نکرد
هم بدان آسی آسیمه نظر بازدهید
سحر و نیرنج و طلسمات که سودی ننمود
هم به افسونگر هاروت سیر بازدهید
هیکل و نشره و حرزی که اجل بازنداشت
هم به تعویذ ده شعبدهگر بازدهید
نسخهٔ طالع و احکام بقا کاصل نداشت
هم به کذاب سطرلاب نگر بازدهید
آن زگال آب و سپندی که عرض دفع نکرد
هم بدان پیرزن مخرقه خر بازدهید
رشتهٔ پر گره و مهر تب قرایان
هم به قرادم تسبیح شمر بازدهید
در حمایل سرو و چنگ چو سودیش نکرد
چنگ شیر و سروی آهوی نر بازدهید
چشم بد کز پتر و آهن و تعویذ نگشت
بند تعویذ ببرید و پتر بازدهید
بر فروزید چراغی و بجویید مگر
به من روز فرو رفته پسر بازدهید
جان فروشید و اسیران اجل باز خرید
مگر آن یوسف جان را به پدر بازدهید
قوت روح و چراغ من مجروح رشید
کز معانیش همه شرح هنر بازدهید
دیدنی شد همه نوری به ظلم در شکنید
چاشنی همه صافی به کدر بازدهید
به سر ناخن غم روی طرب بخراشید
به سر انگشت عنا جام بطر بازدهید
از برون آبله را چاره شراب کدر است
چون درون آبله دارید کدر باز دهید
مویه گر ناگذران است رهش بگشایید
نای و نوشی که ازو هست گذر باز دهید
اشک اگر مایه گران کرد بر مویه گران
وام اشک از صدف جان به گهر باز دهید
گر نخواهید کز ایوان و حجر ریزد خون
نقش نوشاد به ایوان و حجر باز دهید
ور نباید که شبستان و طزر نالد زار
سرو بستان به شبستان و طزر باز دهید
پیش کان گوهر تابنده به تابوت کنید
آب دیده به دو یاقوت و درر باز دهید
پیش، کان تنگ شکر در لحد تنگ نهند
بوسهٔ تلخ وداعی به شکر باز دهید
پیش کان چشمهٔ خور در چه ظلمات کنند
نور هر چشم بدان چشمهٔ خور باز دهید
ز بر تخت بخوابید سهی سرو مرا
پیش نظارگیان پرده ز در باز دهید
بر دو ابروش کلاه زر شاهانه نهید
پس به دستش قلم غالیه خور باز دهید
نز حجر گوهر رخشان به در آرید شما
چون پسندید که گوهر به حجر باز دهید
ماه من چرخ سپر بود روا کی دارید
که بدست زمی ماه سپر باز دهید
یوسفی را که ز سیاره به صد جان بخرید
بیمحاباش به زندان مدر بازدهید
پند مدهید مرا گر بتوانید به من
آن چراغ دل از آن تیره مقر باز دهید
تازه نخل گهری را به من آرید و مرا
بهرهای ز آن گهری نخل ببر باز دهید
او بشر بود ولی روح ملک داشت کنون
ملکی روح به تصویر بشر باز دهید
عمر ضایع شده را سلوت جان بازآید
نسر واقع شده را قوت پر باز دهید
نه نه هر بند گشادن بتوانید ولیک
نتوانید که جان را به صور باز دهید
غرر سحر ستانید که خاقانی راست
ژاژ منحول به دزدان غرر باز دهید
تا توانید جو پخته ز طباخ مسیح
بستانید و جو خام به خر باز دهید
مایه جانی است ازو وام نظر باز دهید
هر براتی که امل راست ز معلوم مراد
چون نرانند به دیوان قدر باز دهید
ز آتش دل چو رسد دود سوی روزن چشم
از سوی رخنهٔ دل جان به شرر باز دهید
چار طوفان تو از چار گهر بگشایید
گر شما جان ستمکش به گهر بازدهید
چون چراغید همه در ستد و داد حیات
کنچه در شام ستانید سحر بازدهید
آب هر عشوه که در جیب شما ریزد چرخ
آسیاوار هم از دامن تر بازدهید
دیده چون خفت که تا خواب بدش باید دید
دیده بد کرد جوابش به بتر بازدهید
دیده را خواب ز خون خاست که خون آرد خواب
هر چه خون جگر است آن به جگر بازدهید
شهر بندان بلاگر حشر از صبر کنند
خانه غوغای غمان برد، حشر بازدهید
بس غریبند در این کوچهٔ شر، کوچ کنید
به مقیمان نو این کوچهٔ شر بازدهید
چه نشانید جمازه به سر چشمهٔ از
برنشینید و عنان را به سفر بازدهید
بشنوید این نفس غصهٔ خاقانی را
شرح این حادثهٔ عمر شکر بازدهید
همه هم حالت و هم غصه و هم درد منید
پاسخ حال من آراستهتر بازدهید
آن جگر گوشهٔ من نزد شما بیمار است
دوش دانید که چون بود خبر بازدهید
همه بیمار نوازان و مسیحا نفسید
مدد روح به بیمار مگر بازدهید
در علاجش ید بیضا بنمایید مگر
کاتش حسن بدان سبز شجر بازدهید
ره درمانش بجوئید و بکوشید در آنک
سرو و خورشید مرا سایه و فر بازدهید
هر عقاقیر که دارو کدهٔ بابل راست
حاضر آرید و بها بدرهٔ زر بازدهید
هدیه پارنج طبیبان به میانجی بنهید
خواب بیمار پرستان به سهر باز دهید
تا چک عافیت از حاکم جان بستانید
خط بیزاری آسایش و خور بازدهید
سرو بالان که ز بالین سرش آمد به ستوه
دایگان را تن نالانش به بر بازدهید
روز پنجم به تب گرم و خوی سرد فتاد
شب هفتم خبر از حال دگر بازدهید
خوی تب گل گل بر جبهت گل گون خطر است
آن صف پروین ز آن طرف قمر بازدهید
جو به جو هر چه زن دانه زن از جو بنمود
خبر آن ز شفا یا ز خطر بازدهید
قرعه انداز کز ابجد صفت فال بگفت
شرح آن فال ز آیات و سور باز دهید
دانهٔ در که امانت به شما داد ستم
آن امانت به من ایمن ز ضرر باز دهید
ماه من زرد چو شمع است و زبان کرده سیاه
مایهٔ نور بدان شمع بصر باز دهید
دور از آن مه اثری ماند تن دشمن او
گر توانید حیاتی به اثر باز دهید
نه نه بیمار به حالی است نه امید بهی است
بد بتر شد همه اسباب حذر باز دهید
سیزده روز مه چاردهم تب زده بود
تب خدنگ اجل انداخت سپر بازدهید
خط به خون باز همی داد طبیب از پی جان
جان برون شد چه جواب است خوش ار بازدهید
این طبیبان غلط بین همه محتالانند
همه را نسخهٔ بدرید و به سر بازدهید
نوش دارو و مفرح که جوی فعل نکرد
هم بدان آسی آسیمه نظر بازدهید
سحر و نیرنج و طلسمات که سودی ننمود
هم به افسونگر هاروت سیر بازدهید
هیکل و نشره و حرزی که اجل بازنداشت
هم به تعویذ ده شعبدهگر بازدهید
نسخهٔ طالع و احکام بقا کاصل نداشت
هم به کذاب سطرلاب نگر بازدهید
آن زگال آب و سپندی که عرض دفع نکرد
هم بدان پیرزن مخرقه خر بازدهید
رشتهٔ پر گره و مهر تب قرایان
هم به قرادم تسبیح شمر بازدهید
در حمایل سرو و چنگ چو سودیش نکرد
چنگ شیر و سروی آهوی نر بازدهید
چشم بد کز پتر و آهن و تعویذ نگشت
بند تعویذ ببرید و پتر بازدهید
بر فروزید چراغی و بجویید مگر
به من روز فرو رفته پسر بازدهید
جان فروشید و اسیران اجل باز خرید
مگر آن یوسف جان را به پدر بازدهید
قوت روح و چراغ من مجروح رشید
کز معانیش همه شرح هنر بازدهید
دیدنی شد همه نوری به ظلم در شکنید
چاشنی همه صافی به کدر بازدهید
به سر ناخن غم روی طرب بخراشید
به سر انگشت عنا جام بطر بازدهید
از برون آبله را چاره شراب کدر است
چون درون آبله دارید کدر باز دهید
مویه گر ناگذران است رهش بگشایید
نای و نوشی که ازو هست گذر باز دهید
اشک اگر مایه گران کرد بر مویه گران
وام اشک از صدف جان به گهر باز دهید
گر نخواهید کز ایوان و حجر ریزد خون
نقش نوشاد به ایوان و حجر باز دهید
ور نباید که شبستان و طزر نالد زار
سرو بستان به شبستان و طزر باز دهید
پیش کان گوهر تابنده به تابوت کنید
آب دیده به دو یاقوت و درر باز دهید
پیش، کان تنگ شکر در لحد تنگ نهند
بوسهٔ تلخ وداعی به شکر باز دهید
پیش کان چشمهٔ خور در چه ظلمات کنند
نور هر چشم بدان چشمهٔ خور باز دهید
ز بر تخت بخوابید سهی سرو مرا
پیش نظارگیان پرده ز در باز دهید
بر دو ابروش کلاه زر شاهانه نهید
پس به دستش قلم غالیه خور باز دهید
نز حجر گوهر رخشان به در آرید شما
چون پسندید که گوهر به حجر باز دهید
ماه من چرخ سپر بود روا کی دارید
که بدست زمی ماه سپر باز دهید
یوسفی را که ز سیاره به صد جان بخرید
بیمحاباش به زندان مدر بازدهید
پند مدهید مرا گر بتوانید به من
آن چراغ دل از آن تیره مقر باز دهید
تازه نخل گهری را به من آرید و مرا
بهرهای ز آن گهری نخل ببر باز دهید
او بشر بود ولی روح ملک داشت کنون
ملکی روح به تصویر بشر باز دهید
عمر ضایع شده را سلوت جان بازآید
نسر واقع شده را قوت پر باز دهید
نه نه هر بند گشادن بتوانید ولیک
نتوانید که جان را به صور باز دهید
غرر سحر ستانید که خاقانی راست
ژاژ منحول به دزدان غرر باز دهید
تا توانید جو پخته ز طباخ مسیح
بستانید و جو خام به خر باز دهید
سعدی : قطعات
شماره ۱۹۵ - طبیبی را حکایت کرد پیری
طبیبی را حکایت کرد پیری
که میگردد سرم چون آسیایی
نه گوشی ماند فهمم را نه هوشی
نه دستی ماند جهدم را نه پایی
نه دیدن میتوانم بیتأمل
نه رفتن میتوانم بیعصایی
روان دردمندم را ببندیش
اگر دستت دهد تدبیر و رایی
وگر دانی که چشمم را بسازد
بساز از بهر چشمم توتیایی
ندیدم در جهان چون خاک شیراز
وزین ناسازتر آب و هوایی
گرم پای سفر بودی و رفتار
تحول کردمی زینجا به جایی
حکایت برگرفت آن پیر فرتوت
ز جور دور گیتی ماجرایی
طبیب محترم درماند عاجز
ز دستش تا به گردن در بلایی
بگفتا صبر کن بر درد پیری
که جز مرگش نمیبینم دوایی
که میگردد سرم چون آسیایی
نه گوشی ماند فهمم را نه هوشی
نه دستی ماند جهدم را نه پایی
نه دیدن میتوانم بیتأمل
نه رفتن میتوانم بیعصایی
روان دردمندم را ببندیش
اگر دستت دهد تدبیر و رایی
وگر دانی که چشمم را بسازد
بساز از بهر چشمم توتیایی
ندیدم در جهان چون خاک شیراز
وزین ناسازتر آب و هوایی
گرم پای سفر بودی و رفتار
تحول کردمی زینجا به جایی
حکایت برگرفت آن پیر فرتوت
ز جور دور گیتی ماجرایی
طبیب محترم درماند عاجز
ز دستش تا به گردن در بلایی
بگفتا صبر کن بر درد پیری
که جز مرگش نمیبینم دوایی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۹۳۴ - گفتم به طبیب داروئی فرمائی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۱۰۴۳ - علاج کودک بدخو ز دایه میآید
کسایی مروزی : ابیات پراکنده از فرهنگهای لغت
شماره ۴۴ - بیمارم از نهیب عقب رنجه
شاه نعمتالله ولی : قطعات
قطعه ۹۸ - به درد دل گرفتارم به من ده دُردی دردش
شاه نعمتالله ولی : دوبیتیها
دوبیتی ۲۴ - دردمندانه طبیبی می طلب
شاه نعمتالله ولی : مفردات
شماره ۱۵۳ - سه شنبه قصد می کن با حجامت
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۹۶ - بسی درد از غم عشقت کشیدم
بسی درد از غم عشقت کشیدم
ز بی دردی بتر دردی ندیدم
یکایک درد من درمان پذیرفت
از آن دم کز تواین شربت چشیدم
به نیم اندوه از صد غضه رستم
به یک درد از هزاران غم رهیدم
من آن مرغم که در دام بلایت
چو پیچیدم غم و درد تو چیدم
فغان خود من سرگشته زین درد
رساندم بر فلک هر جا رسیدم
طبیب عاشقانت نام کردند
چو دردت بر همه درمان گزیدم
به اوصاف کمال امروز از عشق
از آن فردم که همدرد فریدم
ز بی دردی بتر دردی ندیدم
یکایک درد من درمان پذیرفت
از آن دم کز تواین شربت چشیدم
به نیم اندوه از صد غضه رستم
به یک درد از هزاران غم رهیدم
من آن مرغم که در دام بلایت
چو پیچیدم غم و درد تو چیدم
فغان خود من سرگشته زین درد
رساندم بر فلک هر جا رسیدم
طبیب عاشقانت نام کردند
چو دردت بر همه درمان گزیدم
به اوصاف کمال امروز از عشق
از آن فردم که همدرد فریدم
کلیم کاشانی : رباعیات
شماره ۶۳ - ای عارضه تو عمر کاه همه کس
جویای تبریزی : رباعیات
شماره ۸۸ - صحت ز علی مرتضی می خواهم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۹۶ - همه دردیم تا دوا چه کند
همه دردیم تا دوا چه کند
همه دردیم تا صفا چه کند
گر دعا سحر سامری گردد
چه کند با تو بیوفا چه کند
به خودش این فراغت ارزانی
آشنای تو آشنا چه کند
بیخودانیم بر سر کویت
به خود آییم تا خدا چه کند
در پناه غبار کوی توایم
صرصر نیستی به ما چه کند
دل به دل حرف می زند از دور
محو دیدار او ادا چه کند
نامه ام برقها گداخته است
تا به همراهی صبا چه کند
قدح آفتاب باید اسیر
باده وصل او هوا چه کند
همه دردیم تا صفا چه کند
گر دعا سحر سامری گردد
چه کند با تو بیوفا چه کند
به خودش این فراغت ارزانی
آشنای تو آشنا چه کند
بیخودانیم بر سر کویت
به خود آییم تا خدا چه کند
در پناه غبار کوی توایم
صرصر نیستی به ما چه کند
دل به دل حرف می زند از دور
محو دیدار او ادا چه کند
نامه ام برقها گداخته است
تا به همراهی صبا چه کند
قدح آفتاب باید اسیر
باده وصل او هوا چه کند
سید حسن غزنوی : رباعیات
شماره ۱۶۲ - ای جان جهانیان برای تو فدی
فضولی : غزلیات
شماره ۵۲ - درد رسوایی نخواهد داشت درمان ای طبیب
درد رسوایی نخواهد داشت درمان ای طبیب
خویش را رسوا مکن ما را مرنجان ای طبیب
هست بهبود تو در ترک علاج درد من
چون ندارد فکر بهبود من امکان ای طبیب
خون گشودن از رگ تن چیست گر داری مدد
شوق لعلش را برون آر از رک جان ای طبیب
هیچ شربت نیست بهر دفع سودایم مفید
غیر یاد وصل و ذکر لعل جانان ای طبیب
می کشی از غم مرا ظاهر بکن بهر خدا
درد پنهان مرا پیش رقیبان ای طبیب
من نمی خواهم که این درد دل پنهان من
بر تو هم ظاهر شود از تو چه پنهان ای طبیب
کشته است از غصه مانند تو صد بی درد را
چاره درد فضولی نیست آسان ای طبیب
خویش را رسوا مکن ما را مرنجان ای طبیب
هست بهبود تو در ترک علاج درد من
چون ندارد فکر بهبود من امکان ای طبیب
خون گشودن از رگ تن چیست گر داری مدد
شوق لعلش را برون آر از رک جان ای طبیب
هیچ شربت نیست بهر دفع سودایم مفید
غیر یاد وصل و ذکر لعل جانان ای طبیب
می کشی از غم مرا ظاهر بکن بهر خدا
درد پنهان مرا پیش رقیبان ای طبیب
من نمی خواهم که این درد دل پنهان من
بر تو هم ظاهر شود از تو چه پنهان ای طبیب
کشته است از غصه مانند تو صد بی درد را
چاره درد فضولی نیست آسان ای طبیب