تعداد ۲۸۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بابافغانی : غزلیات
شماره ۶۰ - منم ای شمع دل رفته و جان آمده بر لب
منم ای شمع دل رفته و جان آمده بر لب
شده بر آتش شوق تو چو پروانه مقرب
شب وصلت که دران پرده کند عقل گرانی
من و افسانه ی لعلت که فسونیست مجرب
من و خورشید جمالت چکنم ماه وشانرا
که بانوار تجلی نرسد پرتو کوکب
نرود از نظرم نقش خط و خال تو هرگز
که سواد نظر من شده زین هر دو مرکب
نبود عشوه گریهای تو در فهم معلم
که کسی این همه منصوبه نیاموخت بمکتب
بصد امید فگندم به سر راه تو خود را
چکنم گر نگذاری که ببوسم سم مرکب
اگر امروز دگر جرعه ی وصلم نرسانی
نرسانم من مخمور در این واقعه تا شب
می عشق تو حرامست بر آن سفله که هرگز
نکشد ساغر دردی و کند دعوی مشرب
صفت گرمی عشقت من سودا زده دانم
که کسی چون من سودا زده نگداخت درین تب
بنیاز شب و آه سحری یار نگردی
چکند با تو فغانی جگر سوخته یا رب
شده بر آتش شوق تو چو پروانه مقرب
شب وصلت که دران پرده کند عقل گرانی
من و افسانه ی لعلت که فسونیست مجرب
من و خورشید جمالت چکنم ماه وشانرا
که بانوار تجلی نرسد پرتو کوکب
نرود از نظرم نقش خط و خال تو هرگز
که سواد نظر من شده زین هر دو مرکب
نبود عشوه گریهای تو در فهم معلم
که کسی این همه منصوبه نیاموخت بمکتب
بصد امید فگندم به سر راه تو خود را
چکنم گر نگذاری که ببوسم سم مرکب
اگر امروز دگر جرعه ی وصلم نرسانی
نرسانم من مخمور در این واقعه تا شب
می عشق تو حرامست بر آن سفله که هرگز
نکشد ساغر دردی و کند دعوی مشرب
صفت گرمی عشقت من سودا زده دانم
که کسی چون من سودا زده نگداخت درین تب
بنیاز شب و آه سحری یار نگردی
چکند با تو فغانی جگر سوخته یا رب
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۰۰ - ما به فکر دهنت ذوق شکر یافته ایم
ما به فکر دهنت ذوق شکر یافته ایم
جُسته از غیب نشانی و خبر یافته ایم
ما به کوی تو دری یافته ایم از فردوس
چیست فردوس به کوی تو که در یافته ایم
التماس نظر از لطف تو داریم آری
تا بدانند که ما نیز نظر یافته ایم
ادب آن است که بر رهگذرت خاک شویم
چون مراد خود از این راهگذار یافته ایم
آخرالامر نثار قدمت خواهد شد
درّ اشکی که به صد خون جگر یافته ایم
گر شوی رنجه به سر وقت خیالی وقت است
ز آن کش از چشم تو درعین خطر یافته ایم
جُسته از غیب نشانی و خبر یافته ایم
ما به کوی تو دری یافته ایم از فردوس
چیست فردوس به کوی تو که در یافته ایم
التماس نظر از لطف تو داریم آری
تا بدانند که ما نیز نظر یافته ایم
ادب آن است که بر رهگذرت خاک شویم
چون مراد خود از این راهگذار یافته ایم
آخرالامر نثار قدمت خواهد شد
درّ اشکی که به صد خون جگر یافته ایم
گر شوی رنجه به سر وقت خیالی وقت است
ز آن کش از چشم تو درعین خطر یافته ایم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷ - ما که بردیم بسر مرحله مهر و وفا را
ما که بردیم بسر مرحله مهر و وفا را
از چه ای عشق رعایت نکنی خدمت ما را
هر که سودای تو دارد سر خود گو نبخارد
سپر از دیده کنند اهل وفا تیر جفا را
ای گروهی که ندارید بدل درد محبت
در قیامت چه بگوئید چو خوانند شما را
بقمار غم عشق تو دهم نقد دل و دین
پاک بازان تو بازند چنین نرد وفا را
دلم از چشم تو دارد بجهان چشم عنایت
وه که بیمار طلب کرده زبیمار دوا را
دردمند شمرد راحت جان رنج محبت
تاج سر می شمرد عاشق تو تیغ بلا را
دل مجروح من از باد صبا داشت شکایت
زانکه در زلف تو ره نیست بجز باد صبا را
گر خلد خار بپایش بسر آید بتکاپو
طالب کعبه شناسد بطلب کی سر و پا را
جای در کعبه دل از چه دهی نقش بتان را
هان مکدر چکنی آینه صنع خدا را
نبری ره بطریقت نروی سوی حقیقت
اگر ایشیخ متابع شده ی نفس و هوا را
مهر آشفته فزون گشت چو سرزد خط سبزش
اندرین سبزه ببین خاصیت مهر و گیا را
از چه ای عشق رعایت نکنی خدمت ما را
هر که سودای تو دارد سر خود گو نبخارد
سپر از دیده کنند اهل وفا تیر جفا را
ای گروهی که ندارید بدل درد محبت
در قیامت چه بگوئید چو خوانند شما را
بقمار غم عشق تو دهم نقد دل و دین
پاک بازان تو بازند چنین نرد وفا را
دلم از چشم تو دارد بجهان چشم عنایت
وه که بیمار طلب کرده زبیمار دوا را
دردمند شمرد راحت جان رنج محبت
تاج سر می شمرد عاشق تو تیغ بلا را
دل مجروح من از باد صبا داشت شکایت
زانکه در زلف تو ره نیست بجز باد صبا را
گر خلد خار بپایش بسر آید بتکاپو
طالب کعبه شناسد بطلب کی سر و پا را
جای در کعبه دل از چه دهی نقش بتان را
هان مکدر چکنی آینه صنع خدا را
نبری ره بطریقت نروی سوی حقیقت
اگر ایشیخ متابع شده ی نفس و هوا را
مهر آشفته فزون گشت چو سرزد خط سبزش
اندرین سبزه ببین خاصیت مهر و گیا را
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۷۴ - سر این سوختن ایشمع اگر نیست عیانت
سر این سوختن ایشمع اگر نیست عیانت
زآه پروانه بود کاتشی افتاده بجانت
تا بکی سرکشی از ناز و نپرسی زاسیران
از غم فاخته آزاد بود سرو روانت
معنی نقطه موهوم شود حل بحکیمان
بتکلم چو گشائی زره لطف دهانت
تو نداری نگران دل سوی عشاق و زهر سو
چشمها مینگرم باز و بحسرت نگرانت
خرمن زهد بسوزان می گلرنگ بیاور
که سبکبار نسازد بجز از رطل گرانت
توبه را عذرا بخواهم چو توئی ساقی مستان
غم پیری نخورم چون نگرم نخل جوانت
ببرد مغبچه ی هر طرف آشفته دل و دین
هم مگر دست بگیرد زکرم پیر مغانت
زآه پروانه بود کاتشی افتاده بجانت
تا بکی سرکشی از ناز و نپرسی زاسیران
از غم فاخته آزاد بود سرو روانت
معنی نقطه موهوم شود حل بحکیمان
بتکلم چو گشائی زره لطف دهانت
تو نداری نگران دل سوی عشاق و زهر سو
چشمها مینگرم باز و بحسرت نگرانت
خرمن زهد بسوزان می گلرنگ بیاور
که سبکبار نسازد بجز از رطل گرانت
توبه را عذرا بخواهم چو توئی ساقی مستان
غم پیری نخورم چون نگرم نخل جوانت
ببرد مغبچه ی هر طرف آشفته دل و دین
هم مگر دست بگیرد زکرم پیر مغانت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۸۱ - اگر آنزلف و بناگوش بود و آن قد و قامت
اگر آنزلف و بناگوش بود و آن قد و قامت
دل و دین صبر و خرد را بنه ورو بسلامت
گل درد پرده خود چون نگرد آن رخ زیبا
سر از باغ رود بیند اگر آن قد و قامت
یک کنایه نبود بیش از آن قامت موزون
اینکه واعظ سخنی گفت زآشوب قیامت
عاشق صادق و اندیشه از شنعت حاشا
که بود سینه عاشق هدف تیر ملامت
شایدت دعوی اعجاز که روح الله و موسی
عاریت از لب و دست تو نمودند کرامت
خونم آن چشم سیه ریخت ولی پادشه عشق
بر لب لعل تو بنوشت مرا خط غرامت
برد آشفته کجا کوه صفت سیل زجایش
هر که افکنده در این کوی چو من رحل اقامت
دل و دین صبر و خرد را بنه ورو بسلامت
گل درد پرده خود چون نگرد آن رخ زیبا
سر از باغ رود بیند اگر آن قد و قامت
یک کنایه نبود بیش از آن قامت موزون
اینکه واعظ سخنی گفت زآشوب قیامت
عاشق صادق و اندیشه از شنعت حاشا
که بود سینه عاشق هدف تیر ملامت
شایدت دعوی اعجاز که روح الله و موسی
عاریت از لب و دست تو نمودند کرامت
خونم آن چشم سیه ریخت ولی پادشه عشق
بر لب لعل تو بنوشت مرا خط غرامت
برد آشفته کجا کوه صفت سیل زجایش
هر که افکنده در این کوی چو من رحل اقامت
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۴۲ - ایخوش آنشب که روز غیروز دریار درآید
ایخوش آنشب که روز غیروز دریار درآید
باب اندوه ببندد در شادی بگشاید
گر پری ما در و غلمان بهشتی پدرت نه
آدمیزاده کجا حور پری چهره بزاید
مطرب از نغمه دل مژمن و کافر بفریبی
ساقی این می که تو داری دو جهان غم بزداید
حسرت از وسمه خورم گرچه بابروی تو پیوست
رشک از سرمه برم گرچه بمژگان تو ساید
بگشا لعل و بگو مسئله جزء بیونان
تا فلاطون زتعجب سرانگشت بخاید
نه گریزان زجهنم نه طلبکار بهشتم
گر لقای تو دهد دست مرا این دو نباید
هندوی کوی تو بودم به تو گر سجده نمودم
سست عهد است که بر آتش عشق تو نپاید
گر بشمشیر کس آزرده شود از تو بعالم
شاید آزردن آفاق بعشاق نشاید
چشم حربا بجز از پرتو خورشید نه بیند
کلک آشفته بجز وصف جمالت نسراید
سر چو گو در سم یکران علی نه بارادت
که چو گونه فلک اندر خم چوگان برباید
شد مگر داغ غلامی تو از چهره نمایان
که بهر شهر کس ار دید بخلقم بنماید
باب اندوه ببندد در شادی بگشاید
گر پری ما در و غلمان بهشتی پدرت نه
آدمیزاده کجا حور پری چهره بزاید
مطرب از نغمه دل مژمن و کافر بفریبی
ساقی این می که تو داری دو جهان غم بزداید
حسرت از وسمه خورم گرچه بابروی تو پیوست
رشک از سرمه برم گرچه بمژگان تو ساید
بگشا لعل و بگو مسئله جزء بیونان
تا فلاطون زتعجب سرانگشت بخاید
نه گریزان زجهنم نه طلبکار بهشتم
گر لقای تو دهد دست مرا این دو نباید
هندوی کوی تو بودم به تو گر سجده نمودم
سست عهد است که بر آتش عشق تو نپاید
گر بشمشیر کس آزرده شود از تو بعالم
شاید آزردن آفاق بعشاق نشاید
چشم حربا بجز از پرتو خورشید نه بیند
کلک آشفته بجز وصف جمالت نسراید
سر چو گو در سم یکران علی نه بارادت
که چو گونه فلک اندر خم چوگان برباید
شد مگر داغ غلامی تو از چهره نمایان
که بهر شهر کس ار دید بخلقم بنماید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۴۸۰ - پیر میخانه پی دعوت مستان چو درآید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۰۶ - عهد کردم که بجز حرف غم عشق نگویم
عهد کردم که بجز حرف غم عشق نگویم
یا رهی جز طلبت با قدم صدق نپویم
هر چه جز نقش تو زآئینه خاطر بزدایم
هر چه جز یاد تو از لوح دل و دیده بشویم
باده بر پاک دلان صلا خسرو دوران
بگذر ای محتسب و سنگ میکفن بسبویم
از غم عارض جان پرورت از ناله چو نالم
بی خم زلف دلاویز تو از مویه چو مویم
گفته بودی که گلو تر کنمت زآب بلارک
تیغ برکش که رسیده زعطش جان بگلویم
تا که دور است زچشمان تو آن سرو چمانم
چه تمتع که بود سرو چمن بر لب جویم
بشب هجر بخوانم همه جا قصه از آن مو
تا همه خلق بدانند که آشفته اویم
یا رهی جز طلبت با قدم صدق نپویم
هر چه جز نقش تو زآئینه خاطر بزدایم
هر چه جز یاد تو از لوح دل و دیده بشویم
باده بر پاک دلان صلا خسرو دوران
بگذر ای محتسب و سنگ میکفن بسبویم
از غم عارض جان پرورت از ناله چو نالم
بی خم زلف دلاویز تو از مویه چو مویم
گفته بودی که گلو تر کنمت زآب بلارک
تیغ برکش که رسیده زعطش جان بگلویم
تا که دور است زچشمان تو آن سرو چمانم
چه تمتع که بود سرو چمن بر لب جویم
بشب هجر بخوانم همه جا قصه از آن مو
تا همه خلق بدانند که آشفته اویم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۷۹۳ - عشق خضر است و من گمشده اندر ظلماتم
عشق خضر است و من گمشده اندر ظلماتم
نیست گر آب حیاتی بده ای خضر نجاتم
شوم ار خاک در میکده او روزی
منت از خضر چرا باشد و از آب حیاتم
حالتی بس عجبم دست دهد در شب هجران
سینه آتشکده وز دیده رود شط فراتم
من چو سیماب تو همچون زر نابی بحقیقت
نیست در آتش عشق تو بتا پای ثباتم
ایکه سررشته امکان بسر کلک تو بسته
شب قدر است زرحمت بده ای شاه براتم
خرمن حسن ترا حد نصاب است خدا را
مستحقم من مسکین ندهی از چه زکاتم
شاه عشق است به پیل افکنی رخ بمن آرد
چون کنم بیدق خود را که در این مرحله ماتم
در حریم دلم ایدست خدا پای نهادی
تا که از بام حرم برفکنی لات مناتم
صرف شدعمر من آشفته در آن حلقه گیسو
تا کجا خضر که بیرون برد از این ظلماتم
نیست گر آب حیاتی بده ای خضر نجاتم
شوم ار خاک در میکده او روزی
منت از خضر چرا باشد و از آب حیاتم
حالتی بس عجبم دست دهد در شب هجران
سینه آتشکده وز دیده رود شط فراتم
من چو سیماب تو همچون زر نابی بحقیقت
نیست در آتش عشق تو بتا پای ثباتم
ایکه سررشته امکان بسر کلک تو بسته
شب قدر است زرحمت بده ای شاه براتم
خرمن حسن ترا حد نصاب است خدا را
مستحقم من مسکین ندهی از چه زکاتم
شاه عشق است به پیل افکنی رخ بمن آرد
چون کنم بیدق خود را که در این مرحله ماتم
در حریم دلم ایدست خدا پای نهادی
تا که از بام حرم برفکنی لات مناتم
صرف شدعمر من آشفته در آن حلقه گیسو
تا کجا خضر که بیرون برد از این ظلماتم
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۳۹ - بر سمن تا خطی از غالیه تحریر نکردی
بر سمن تا خطی از غالیه تحریر نکردی
آیت حسن و صباحت همه تفسیر نکردی
کور شد ای مه کنعان زغمت دیده یعقوب
رحمی ای تازه جوان بر پدر پیر نکردی
قاصدا نام مرا بردی و غمگین شده یارم
خوب شد شرح غمم را همه تقریر نکردی
تا کمان ابروی تو کرده بزه تیر نظر را
نیست صیدی که در این ناحیه نخجیر نکردی
کی تو نقاش توانی که کشی نقش نگارم
تو که هیچ آن دهن شیرین تصویر نکردی
گر نه ای آهوی مشکین نظر شیر شکاری
از چه مرغ دل مسکین هدف تیر نکردی
می کهنه ببرد اندوه دیرینه حکیما
داروی دفع غم اینست تو تدبیر نکردی
مستی ای نرگس جادو که زدی تکیه بر ابرو
مست می تا نشدی تکیه بشمشیر نکردی
ایکه هست از نظر لطف تو آبادی عالم
دل ویرانه ما را زچه تعمیر نکردی
تا که افتاده بکف سبحه ات ای زاهد خودبین
نیست یکتن که باو حیله و تزویر نکردی
خوش اثر کرد سر زلف تو زنجیر جنون شد
خواب آشفته ما را که تو تعبیر نکردی
آیت حسن و صباحت همه تفسیر نکردی
کور شد ای مه کنعان زغمت دیده یعقوب
رحمی ای تازه جوان بر پدر پیر نکردی
قاصدا نام مرا بردی و غمگین شده یارم
خوب شد شرح غمم را همه تقریر نکردی
تا کمان ابروی تو کرده بزه تیر نظر را
نیست صیدی که در این ناحیه نخجیر نکردی
کی تو نقاش توانی که کشی نقش نگارم
تو که هیچ آن دهن شیرین تصویر نکردی
گر نه ای آهوی مشکین نظر شیر شکاری
از چه مرغ دل مسکین هدف تیر نکردی
می کهنه ببرد اندوه دیرینه حکیما
داروی دفع غم اینست تو تدبیر نکردی
مستی ای نرگس جادو که زدی تکیه بر ابرو
مست می تا نشدی تکیه بشمشیر نکردی
ایکه هست از نظر لطف تو آبادی عالم
دل ویرانه ما را زچه تعمیر نکردی
تا که افتاده بکف سبحه ات ای زاهد خودبین
نیست یکتن که باو حیله و تزویر نکردی
خوش اثر کرد سر زلف تو زنجیر جنون شد
خواب آشفته ما را که تو تعبیر نکردی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۱۲ - ایکه از وهم مبرائی و بیرون زصفائی
ایکه از وهم مبرائی و بیرون زصفائی
همه فرعند و تو اصلی همه وصفند و تو ذاتی
همه را رنگ و نشان است و تو بی رنگ و نشانی
هر چه دارد جهتی لیک تو بیرون زجهاتی
رهروان گمشده در راه و تو آن کعبه نهانی
تشنگان مرده در این بادیه تو آب فراتی
قدسیان را بشب و روز بود ذکری و وردی
من به وصف رخ و زلفت بعشی و وغدائی
بشب کور چه حاجت بسم آن تاری هجران
بنشان آتش دوزخ فکفانی جمراتی
در شب هجر ببالین من ای مرگ چه آئی
در گذر ای ملک الموت فهذا سکراتی
هجر و وصل تو بود موت و حیات من عاشق
من باین معتقدم ذلک محیا و مماتی
همه را وفت نماز است رخ عجز بکعبه
کوی تو قبله من ذالک نسکی و صلواتی
در دیگر مزن آشفته عبث راه مگردان
جز در پیر خرابات مجو راه نجاتی
گنه هر دو جهان کرده ام و روی سیاهم
بجز از حب علی نیست بدفتر حسناتی
حازن گنج حقیقت توئی و مخزن حکمت
بده ای شاه نجف بر من بیمایه براتی
همه فرعند و تو اصلی همه وصفند و تو ذاتی
همه را رنگ و نشان است و تو بی رنگ و نشانی
هر چه دارد جهتی لیک تو بیرون زجهاتی
رهروان گمشده در راه و تو آن کعبه نهانی
تشنگان مرده در این بادیه تو آب فراتی
قدسیان را بشب و روز بود ذکری و وردی
من به وصف رخ و زلفت بعشی و وغدائی
بشب کور چه حاجت بسم آن تاری هجران
بنشان آتش دوزخ فکفانی جمراتی
در شب هجر ببالین من ای مرگ چه آئی
در گذر ای ملک الموت فهذا سکراتی
هجر و وصل تو بود موت و حیات من عاشق
من باین معتقدم ذلک محیا و مماتی
همه را وفت نماز است رخ عجز بکعبه
کوی تو قبله من ذالک نسکی و صلواتی
در دیگر مزن آشفته عبث راه مگردان
جز در پیر خرابات مجو راه نجاتی
گنه هر دو جهان کرده ام و روی سیاهم
بجز از حب علی نیست بدفتر حسناتی
حازن گنج حقیقت توئی و مخزن حکمت
بده ای شاه نجف بر من بیمایه براتی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۲۲ - حاجتی هست مرا با تو اگر عذر نیاری
حاجتی هست مرا با تو اگر عذر نیاری
ای صبا خاک در یار بیاری تو زیاری
تا کی آن لعل شکربار بکام دل اغیار
نمکم چند بداغ دل خسته بگذاری
تشنه بادیه را حالت سیرآب چه داند
رحم افتاده بفتراک کن ای آنکه سواری
نافه ات چیست گر ای چهره تو خود ماه منیری
جا بماهت زچه ای زلف اگر مشک تتاری
دوری از چشم تر من چه کنی ای گل باغم
تو گلی عار مکن رشحه باران بهاری
رحم بر حالت بیمار دلان ای لب نوشین
چون زعناب علاج دل سودا زده داری
وه که در حلقه چوگان بتان راه نیابی
تا که چون گوی سری را بارادت نسپاری
نبود جز بدر دیر مغان راه بجائی
شاید ار دامن مقصود در این ره بکف آری
دوزخم بی تو بهشت است و گلم بی تو بود خار
نیست چون روز فراقم بدوران شب تاری
طعمه طوطی مدح علی آن مظهر حق است
ازنی کلک تو آشفته شکر هر چه بباری
ای صبا خاک در یار بیاری تو زیاری
تا کی آن لعل شکربار بکام دل اغیار
نمکم چند بداغ دل خسته بگذاری
تشنه بادیه را حالت سیرآب چه داند
رحم افتاده بفتراک کن ای آنکه سواری
نافه ات چیست گر ای چهره تو خود ماه منیری
جا بماهت زچه ای زلف اگر مشک تتاری
دوری از چشم تر من چه کنی ای گل باغم
تو گلی عار مکن رشحه باران بهاری
رحم بر حالت بیمار دلان ای لب نوشین
چون زعناب علاج دل سودا زده داری
وه که در حلقه چوگان بتان راه نیابی
تا که چون گوی سری را بارادت نسپاری
نبود جز بدر دیر مغان راه بجائی
شاید ار دامن مقصود در این ره بکف آری
دوزخم بی تو بهشت است و گلم بی تو بود خار
نیست چون روز فراقم بدوران شب تاری
طعمه طوطی مدح علی آن مظهر حق است
ازنی کلک تو آشفته شکر هر چه بباری
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۲۴ - ایکه سر تا قدم آمیخته از مهر وفائی
ایکه سر تا قدم آمیخته از مهر وفائی
با همه مهر و وفا عهد بتا از چه نپائی
گر سر از دوست بری یا که بدشمن بدهی سر
تو نه آنی که توان گفت بتو چون و چرائی
همچو جان در تنی ولیک نیائی بنظرها
به همه جا دری و می نتوان گفت کجائی
نه که هر کاو بدار است زند دم زانا الحق
هر سری نیست سزاوار باسرار ندائی
این چه جلوه است خدا را که تو آنشاهد مخفی
در همه آینه بنمائی و خود را ننمائی
چیست در میکده فقر ندانیم خدایا
کاید آنجا جم با جام کند جرعه گدائی
دوست همخانه و تو بیخبری کس نشناسی
عین وصلست شکایت مکن از درد جدائی
از پی غمزه ات ای چشم سیه مست فسونگر
دل و دین رفت بود وقت که جانرا بربائی
بی تو یکلحظه نیم تا کنم از هجر شکایت
خبرم نیست زرفتن که بگویم که بیائی
محتسب را ندهم ره چو توئی ساقی مستان
از عسس بیم ندارم تو اگر شاهد مائی
نبرد نام خودی رند خداجو بطریقت
ما و من حاجب راه و تو برون از من و مائی
قید آشفته بود سلسله سلسله مویان
سیه آن روز کز این سلسله یابیم رهائی
خیزد از دیده احول بجهان نقش دوبینی
با هوای علیم نیست بخاطر دو هوائی
با همه مهر و وفا عهد بتا از چه نپائی
گر سر از دوست بری یا که بدشمن بدهی سر
تو نه آنی که توان گفت بتو چون و چرائی
همچو جان در تنی ولیک نیائی بنظرها
به همه جا دری و می نتوان گفت کجائی
نه که هر کاو بدار است زند دم زانا الحق
هر سری نیست سزاوار باسرار ندائی
این چه جلوه است خدا را که تو آنشاهد مخفی
در همه آینه بنمائی و خود را ننمائی
چیست در میکده فقر ندانیم خدایا
کاید آنجا جم با جام کند جرعه گدائی
دوست همخانه و تو بیخبری کس نشناسی
عین وصلست شکایت مکن از درد جدائی
از پی غمزه ات ای چشم سیه مست فسونگر
دل و دین رفت بود وقت که جانرا بربائی
بی تو یکلحظه نیم تا کنم از هجر شکایت
خبرم نیست زرفتن که بگویم که بیائی
محتسب را ندهم ره چو توئی ساقی مستان
از عسس بیم ندارم تو اگر شاهد مائی
نبرد نام خودی رند خداجو بطریقت
ما و من حاجب راه و تو برون از من و مائی
قید آشفته بود سلسله سلسله مویان
سیه آن روز کز این سلسله یابیم رهائی
خیزد از دیده احول بجهان نقش دوبینی
با هوای علیم نیست بخاطر دو هوائی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۶۹ - مه جبینان جهان خاک و تو خود افلاکی
مه جبینان جهان خاک و تو خود افلاکی
دو جهان زهر بکام من و تو تریاکی
ناز اگر هست چمن تو چمن آرا بمثل
حسن اگر هست فلک تو فلک الافلاکی
نشئه خیزد زمی و می زعنب آن از تاک
تاک از اصل برومند و تو اصل تاکی
گفتمت دل مگر از دیده معنی نگرد
وه که در وهم نگنجی و پر از ادراکی
گر چه نخجیر بفتراک ببندد صیاد
هم تو صیادی و هم آهو و هم فتراکی
هوس آلوده شد ای عشق تو را دامن پاک
برفشان گرد هوس را که زفطرت پاکی
چاکی ار در دلی افتد بشکیبد همه عمر
دل آشفته چه سانی که سراپا چاکی
چون ترا میر عرب هست در آفاق پناه
چند در شکوه دلا از ستم اتراکی
دو جهان زهر بکام من و تو تریاکی
ناز اگر هست چمن تو چمن آرا بمثل
حسن اگر هست فلک تو فلک الافلاکی
نشئه خیزد زمی و می زعنب آن از تاک
تاک از اصل برومند و تو اصل تاکی
گفتمت دل مگر از دیده معنی نگرد
وه که در وهم نگنجی و پر از ادراکی
گر چه نخجیر بفتراک ببندد صیاد
هم تو صیادی و هم آهو و هم فتراکی
هوس آلوده شد ای عشق تو را دامن پاک
برفشان گرد هوس را که زفطرت پاکی
چاکی ار در دلی افتد بشکیبد همه عمر
دل آشفته چه سانی که سراپا چاکی
چون ترا میر عرب هست در آفاق پناه
چند در شکوه دلا از ستم اتراکی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۲۵۰ - مگر ای عشق سر پرسش عشاق نداری
مگر ای عشق سر پرسش عشاق نداری
یا که داری و نظر بر من مشتاق نداری
ایکه زآهنگ مخالف روی از راه بمجلس
راستی آگهی از نغمه عشاق نداری
نه گمانم که شبی روز شود در همه عمر
گر تو چون خور نظری بر همه آفاق نداری
چون توئی چشمه خورشید جهان شد زتو روشن
از چه بر ساحت عاشق سر اشراق نداری
عهدت از مهد بپایان ببرم تا بلحدهم
تا نگوئی سر پائیدن میثاق نداری
مددی زهر غمم میکشد و تلخی تریاق
غفلتت چیست مگر ساقی تریاق نداری
بتغافل مگذر رفته خلافی اگر از من
می بیاور مگر آن آتش حراق نداری
گر من آشفته ام و رند و نظرباز و قلندر
خبر از صومعه زاهد زراق نداری
دست من گیر تو ای دست خدا از سر رحمت
کاینچنین بی سر و پا در همه آفاق نداری
یا که داری و نظر بر من مشتاق نداری
ایکه زآهنگ مخالف روی از راه بمجلس
راستی آگهی از نغمه عشاق نداری
نه گمانم که شبی روز شود در همه عمر
گر تو چون خور نظری بر همه آفاق نداری
چون توئی چشمه خورشید جهان شد زتو روشن
از چه بر ساحت عاشق سر اشراق نداری
عهدت از مهد بپایان ببرم تا بلحدهم
تا نگوئی سر پائیدن میثاق نداری
مددی زهر غمم میکشد و تلخی تریاق
غفلتت چیست مگر ساقی تریاق نداری
بتغافل مگذر رفته خلافی اگر از من
می بیاور مگر آن آتش حراق نداری
گر من آشفته ام و رند و نظرباز و قلندر
خبر از صومعه زاهد زراق نداری
دست من گیر تو ای دست خدا از سر رحمت
کاینچنین بی سر و پا در همه آفاق نداری
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۱ - بسکه در راه طلب ضعف است دامنگیر ما
بسکه در راه طلب ضعف است دامنگیر ما
می تواند نقش پا شد حلقهٔ زنجیر ما
ما خراب از رنجش بیجای او گردیده ایم
گر بیفشاند غبار از دل، شود تعمیر ما
قدرت ما پنجهٔ خورشید را تابیده است
برق در کار رم است از هیبت شمشیر ما
رنگ رویم را نه تنها قوت پرواز نیست
ناله هم برخاستن نتواند از زنجیر ما
سرگردانی بی سبب آزار جویا می کند
اینقدرها رنجش بیجا چرا تقصیر ما
می تواند نقش پا شد حلقهٔ زنجیر ما
ما خراب از رنجش بیجای او گردیده ایم
گر بیفشاند غبار از دل، شود تعمیر ما
قدرت ما پنجهٔ خورشید را تابیده است
برق در کار رم است از هیبت شمشیر ما
رنگ رویم را نه تنها قوت پرواز نیست
ناله هم برخاستن نتواند از زنجیر ما
سرگردانی بی سبب آزار جویا می کند
اینقدرها رنجش بیجا چرا تقصیر ما
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۷۹۰ - میستاند باج از صرصر نگاه تند خلق
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۷۰۵ - چار دیوار جهان کز غصه دلها خون کند
چار دیوار جهان کز غصه دلها خون کند
نم کشید از خون ما کس تکیه بر آن چون کند؟
سر فرو بر در می و رندی که از مکر جهان
در زمین خواهی فرو رفتن گرت قارون کند
ناله کم کن ایدل از دردش و گر نالی چو نی
ناله یی باری که دردی از دلی بیرون کند
آتش ما گر بود در جان مجنون همچو شمع
مرغ نتواند که منزل بر سر مجنون کند
ترک خوبان کی کند عاشق بطعن و سرزنش
بلکه گفت و گوی مردم شوق او افزون کند
اهلی اکسیر سعادت نیست غیر از صابری
کیمیای صابری درویش را قارون کند
نم کشید از خون ما کس تکیه بر آن چون کند؟
سر فرو بر در می و رندی که از مکر جهان
در زمین خواهی فرو رفتن گرت قارون کند
ناله کم کن ایدل از دردش و گر نالی چو نی
ناله یی باری که دردی از دلی بیرون کند
آتش ما گر بود در جان مجنون همچو شمع
مرغ نتواند که منزل بر سر مجنون کند
ترک خوبان کی کند عاشق بطعن و سرزنش
بلکه گفت و گوی مردم شوق او افزون کند
اهلی اکسیر سعادت نیست غیر از صابری
کیمیای صابری درویش را قارون کند
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۰۲ - در کمال است جمال تو که ما می طلبیم
در کمال است جمال تو که ما می طلبیم
این زمان فرصت وصلت ز خدا می طلبیم
تو ببتخانه و ما بهر تو در کعبه بذکر
الله الله تو کجا ما ز کجا می طلبیم
ما نه آنیم که رنجیده ز دشنام شویم
بلکه دشنام ترا ما بدعا می طلبیم
گفته یی اهل نظر گنج وصالم طلبند
پس درین عالم ویرانه کرامی طلبیم
همه را زندگی آسایش و ما را مردن
اهلی آسودگی اینست که ما می طلبیم
این زمان فرصت وصلت ز خدا می طلبیم
تو ببتخانه و ما بهر تو در کعبه بذکر
الله الله تو کجا ما ز کجا می طلبیم
ما نه آنیم که رنجیده ز دشنام شویم
بلکه دشنام ترا ما بدعا می طلبیم
گفته یی اهل نظر گنج وصالم طلبند
پس درین عالم ویرانه کرامی طلبیم
همه را زندگی آسایش و ما را مردن
اهلی آسودگی اینست که ما می طلبیم
اهلی شیرازی : تواریخ
شماره ۷ - تاریخ وفات نظام الدین محمود