تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مجد همگر : قطعات
شماره ۱۶ - در عهد سخات کس نگوید
در عهد سخات کس نگوید
کآوازه حاتمی و معنی ست
کس نیست در این زمانه امروز
کورا به عنایتت طمع نیست
درذمت همت تو فرض است
دلداری هر که زاهل معنی ست
از تو ما را شکایتی ست لطیف
وان نه از تست از زمانه ماست
این چه می بود کم فرستادی
که همه شهر پرفسانه ماست
اگر آن را شراب باید خواند
چاه ما پس شرابخانه ماست
سراج الدین غصنی دام فضله
چراغی نیست بل نور الهیست
ز مه تا ماهی او را مستفیدند
که صیت فضلش از مه تا به ماهیست
مجد همگر : اشعار متفرقه
شماره ۴ - شب تا به سحر منم بدین درد
شب تا به سحر منم بدین درد
نالان نالان چو ناتوانان
گردان گردان به هر در و کوی
گویان گویان چو پاسبانان
فریاد ز محنت غریبان
زنهار ز حسر جوانان
خرمن خرمن سرشک ریزان
دامن دامن گهر فشانان
جویان جویان به هر بیابان
پویان پویان پی شبانان
روز از سر راه بر نخیزم
در ره نگران چو دیده بانان
گریان گریان شوم پذیره
پرسان پرسان ز کاروانان
از نام و نشان نازنینان
و ز بوم و دیار مهربانان
گویند مرا سرشک کم ریز
این سر سبکان دل گرانان
نه اشک که خون دل بریزم
بر خاک عزیز آن جوانان
نه آب که دیدگان ببارم
بر درد و دریغ نازنینان
ای باد ببر پیام زارم
روزی که رسی به خاک آنان
بگذار اگر چه بی زبانی
بازآر پیام بی زبانان
چون گل برود دگر چه ماند
جز خار به دست باغبانان
در خاک فتاد ‌آب چشمم
از چشم بدان و بدگمانان
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۶ - برجا دل و او مقابل ما
برجا دل و او مقابل ما
گرد سر طاقت دل ما
حسرت بر اوست آنچه کشتیم
گو برق بسوز حاصل ما
جز او که گشاید آنچه او بست
آسان مشمار مشگل ما
ننموده جمال خون ما ریخت
آه از دل سنگ قاتل ما
سرگشته روان کوی عشقیم
زنهار مپرس منزل ما
از شوق حرم ز خویش رفتیم
رست از غم ناقه محمل ما
بازآ که ز گریه بی‌تو نگذاشت
مژگان تر آب در گل ما
مشتاق ز عشق منع ما بس
تا چند شکنجه دل ما
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۴ - با غیر چو می کشی می ناب
با غیر چو می کشی می ناب
خون شد جگرم زرشک دریاب
هیهات رهش فتد به منزل
شد قافله و پیاده در خواب
در بادیه تشنه لب چه سازد
گر جان ندهد ز حسرت آب
رفتیم و کسی ز ما نپرسید
این بود وفای عهد احباب
از کوی مغان کجا رود دل
یک کشتی و صد هزار گرداب
مقصود ز سجده ی بتان اوست
چشمی بگشا ببین و دریاب
گرنه خم ابروی تو دیده است
بر قبله چراست پشت محراب
از شوق محیط می خروشد
نالان نبود ز کوه سیلاب
خیزد چه ز باد شرطه مشتاق
افتاد چه کشتیم به گرداب
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۴ - عشق آمد و غیر یار نگذاشت
عشق آمد و غیر یار نگذاشت
آتش اثری ز خار نگذاشت
تیغ تو فکند سر ز هر تن
یک دوش بزیر بار نگذاشت
دل را افسرد آه سردم
زاتش گده یک شرار نگذاشت
بودم منظور کنج چشمی
چشم بد روزگار نگذاشت
زنگ از دلها زدود اشگم
یک آینه در غبار نگذاشت
تا دست تو ز آستین برآمد
در دست کس اختیار نگذاشت
عشقم گلچین این چمن کرد
روزی که گلی ببار نگذاشت
مشتاق ترا گرفت از غیر
بلبل گل را بخار نگذاشت
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۵ - از جسم بکوی یار جان رفت
از جسم بکوی یار جان رفت
مرغی ز قفس به آشیان رفت
از رفتن همرهان صد افسوس
تنها ماندیم و کاروان رفت
مرغی نگشوده پر بشاخی
صد باغ بغارت خزان رفت
صد بار بتیر حسرتم کشت
تا یار به خانه کمان رفت
تا بر سر زد گلی ز شاخی
صد خار بپای باغبان رفت
کاین مرغ اسیر در قفس ماند
چندانکه ز یادش آشیان رفت
مشتاق ز قید او نخواهد
هرگز بسراغ آشیان رفت
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۰۷ - آن دل که غم بتان ندارد
آن دل که غم بتان ندارد
باغیست که باغبان ندارد
چندش جویم که طایر کام
مرغیست که آشیان ندارد
گم گشته عشق او چو عنقا
نام ار دارد نشان ندارد
با فقر خوشم که نخل بی‌برگ
بیم از ستم خزان ندارد
سودیست که در زیان عشقت
سودی که زپی زیان ندارد
ره رو چکند که وادی عشق
نقش پی کاروان ندارد
دارد یارم هر آنچه خواهی
اما دل مهربان ندارد
مشتاق کجا و دین و دنیا
عاشق غم این و آن ندارد
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۴۹ - یارم بکنار امشب آمد
یارم بکنار امشب آمد
جانی ز نوم بغالب آمد
بازآ که چو ساغر پر از می
جانم ز غم تو بر لب آمد
وصل تو بهجر شد مبدل
روزم رفت وز پی شب آمد
از سوز غمت فغان که دوزخ
یک شعله ز تاب این تب آمد
عشق استادیست کز ازل عقل
چون طفلانش بمکتب آمد
تو ای مه مهروش که حالت
سرمایه رشگ کوکب آمد
آن مطلوبی که طالبان را
سودای تو عین مطلب آمد
سیب ز نخت که منزل او
بالای ترنج غبغب آمد
گر نیمه شبی بدست مشتاق
آمد به هزار یارب آمد
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۷۲ - چون ساغر می بدست گیرد
چون ساغر می بدست گیرد
دل از کف هر که هست گیرد
در میکده دست میفروشست
دستی که هزار دست گیرد
رسمیست کهن که شحنه عشق
هشیار بجای مست گیرد
دانسته مزاج نازک گل
مرغی که ترانه پست گیرد
در بت‌کده گر بت من آید
دل از بت و بت‌پرست گیرد
پیوسته قدح ز خون مشتاق
آن چشم سیاه مست گیرد
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۷۳ - عید آمد و کار خوش نباشد
عید آمد و کار خوش نباشد
جز صحبت یار خوش نباشد
در خط رخ یار خوش نباشد
مه زیر غبار خوش نباشد
او با من زار خوش نباشد
گل همدم خار خوش نباشد
من صید زبونم و شکارم
ز آن شیر شکار خوش نباشد
نقد دل و دین اگر ببازی
با دوست قمار خوش نباشد
بر تافتن عنان ز عشاق
ز آن شاهسوار خوش نباشد
آن دیده که آن حسن دریافت
با نقش و نگار خوش نباشد
منعم مکن از فغان که عاشق
بی‌ناله زار خوش نباشد
رفتم ز چمن که صحبت گل
با زحمت خار خوش نباشد
مشتاق بغیر یار من نیست
یاری که بیار خوش نباشد
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۵۸ - تا چند بکویش ایستم من
تا چند بکویش ایستم من
پندارد یار نیستم من
در باغ سحر شدم ببویش
خندید گل و گریستم من
خوش آنکه چو شاه و بنده در بزم
بنشیند یار و ایستم من
من قطره تو بحر در حقارت
پیداست بر تو چیستم من
زین زندگیم چه فیض مشتاق
گیرم بی‌یار زیستم من
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۲۴ - ار مهر و وفا تو هرچه داری
ار مهر و وفا تو هرچه داری
با دوست نداری ارچه داری
دین و دل و جان ماست بهرت
تا زین همه چشم بر چه داری
از جور تو فارغند اغیار
با ما داری تو هرچه داری
مستی و کشیده تیغ مشتاق
حیران که تو در نظر چه داری
مشتاق اصفهانی : ترجیعات
شماره ۱ - من کیستم از خم کمندی
من کیستم از خم کمندی
در حلقه شوق پای‌بندی
آلوده بز هر کام جانی
از حسرت لعل نوشخندی
نالان برهی فتاده بر خاک
عجز آئینی نیازمندی
صیدی که ندیده هیچ آسیب
هر لحظه فتاده گربه بندی
سالم ز هزار دام جسته
هرگز نرسیده‌اش گزندی
جان داده بحسرت آخرکار
در دام غزال صید بندی
آمد چه بجان من بپرسید
از شوخ مفارقت پسندی
پیداست ز ترکتاز حسرت
احوال خراب مستمندی
کو بیند و دلبرش کند ساز
برک سفر دراز چندی
وآنگاه بزیر ران درآرد
صرصر تک برق روسمندی
یک لحظه عنان نگه ندارد
چون بر سر آتشی سپندی
شوخی که نمی‌گشود بی‌من
چون پسته لبی بنوشخندی
دیدی که چه سان در آخر کار
سر رشته عهد دردمندی
بگسست و گذاشت سربصحرا
چون آهوی جسته از کمندی
ورزیدم اگرچه در فراقش
طاقت چندی و صبر چندی
وقت است جهم ز جای بی‌تاب
وز دل زده صیحه بلندی
تا چند چو داغ لاله باشد
خاموش در آتش سپندی
ای پیر خرد که در کف تست
داروی علاج هر گزندی
تا کی طلبم دوای هجران
از تو که طبیب هوشمندی
تو همچو حکیم کاردیده
هردم به نصیحتی و پندی
گوئی برو و بگوشه غم
بنشین و صبور باش چندی
صبر است علاج هجر دانم
اما چکنم نمی‌توانم
یا بخت من فکار برگشت
یا دوست باختیار برگشت
فریاد که روز وصل جانان
رفت و شب انتظار برگشت
هم مستی وصل از سرم رفت
هم درد سر خمار برگشت
شوخی که ز سحر غمزه او
زین دل شده روزگار برگشت
از شومی کعبتین بختم
ناکرده برم گذار برگشت
رفتم دو ششی بوصلش آرم
نقش من بد قمار برگشت
ان گل که ز جور خار او دل
دایم ز برش فکار برگشت
چون وقت آمد رسم بوصلش
بختم شوریده و کار برگشت
نزدیک شدم بساحل اما
کشتی من از کنار برگشت
اکنون که بدل جهان جهانم
غم آمد و غمگسار برگشت
گفتی چون شد که منحرف شد
بخت از من و روزگار برگشت
هم طالع و هم فلک هم اختر
برگشت ز من چو یار برگشت
برگردد اگر دلم ز کونین
نتواند از آن نگار برگشت
کین گمشده بعد روزگاری
کر غربت کوی یاربرگشت
آمد برم و چه ساکن اما
برگشت و چه بیقرار برگشت
دیشب که بکلبه من از رخ
برقع نگشوده یار برگشت
نبود عجبم که از می وصل
نارفته ز سر خمار برگشت
گر دور فلک بساغر از جام
این باده خوشگوار برگشت
تنها نه بآستانش امشب
دل رفت و بحال زار برگشت
وز نومیدی از آن سر کوی
با دیده اشکبار برگشت
کی بود که دل بکوی او رفت
نومید و امیدوار برگشت
اکنون که ز دور چرخ از من
ایام وصال یار برگشت
آرام شد از دلم عنان تاب
وز معرکه این سوار برگشت
گویند صبور باش کاخر
خواهد برت آن نگار برگشت
صبر است علاج هجر دانم
اما چکنم نمی‌توانم
چون ابر هنوز در بهاران
زآن صبح دمم سرشک باران
کان یار سفر گریده ناگاه
در دیده سرشک همچو باران
از خانه برآمد و دویدم
در پیش رهش چو بیقراران
او نیز ز راه و رسم یاری
شد جانب من روان چو یاران
تنگم در بر کشید و گفتا
از مهر چو مرحمت‌گذاران
ایخسته جگر که حسرت تو
نتوان گفتن یک از هزاران
صد آرزویت بدل ز وصلم
ماند از ستم ستم شعاران
خوش باش که آنکه میرساند
او یاران را بوصل یاران
بازم بتو آرد و نشینم
با هم من و تو چو کامکاران
آنکه بفراز زین برآمد
در دست عنان شهسواران
من با همه عاجزی فتاده
بر خاک رهش چو خاکساران
رفتم که بپای توسن او
جان را سپرم چو جان‌سپاران
تا بید ز من عنان و افراشت
چون مهر علم بکوهساران
اکنون بطریق دوستانم
هر دم گویند دوستاران
کز صبر برآید آخر کار
امید دل امیدواران
صبر است علاج هجر دانم
اما چکنم نمی‌توانم
آنشاهسوار دشت پیما
از شهر چو خیمه زد بصحرا
در خانه زین نزول فرمود
در خیمه و گشت مسندآرا
من داده عنان طاقت از کف
از شورش چشم اشک بالا
چشمی و هزار قطره دوری
هر قطره در او هزار دریا
دیوانه صفت سر از قفایش
از شهر گذاشتم بصحرا
چون ابر همه خروش و زاری
چون سیل تمام شور و غوغا
با یک دل و صد هزار امید
با یک سر و صدهزار سودا
از دور سواد منزل او
چون گشت مرا بدیده پیدا
یکباره قرار از دلم رفت
چون کار ز دست و قوت از پا
هو سو نگران و میزدم گام
دزدیده بره ز بیم اعدا
ناگاه برآمد از مقابل
ا ماه چو مهر عالم‌آرا
بی‌تاب زدم بدامنش دست
کای طاقت جان ناشکیبا
چون مرغ گشوده رشته از بال
چون صید گسسته بند از پا
غافل ز کمند من چو جستی
سازم ز غمت چه چاره فرما
گفتار و وبا خیال وصلم
در کنج فراق گیر مأوا
تا داروی ناگوار هجران
در کام دلت شود گوارا
این گفت و کشید دامن و رفت
از دست من فتاده از پا
من مانده کنون ز رحمت او
نه جان ساکن نه دل شکیبا
این طرفه کز اضطراب بیند
احوال من و هنوز احبا
گویند صبور باش کامروز
گر رفت آید بر تو فردا
صبر است علاج هجر دانم
اما چکنم نمی‌توانم
من مانده پای جستجو لنگ
او دور ز من هزار فرسنگ
نه پای که خویش را رسانم
سوی وی و در برش کشم تنگ
نه دست که گر خود آید آرم
دامان وصال او فراچنگ
در کنج وطن چه داندم حال
آن کرده بسوی غربت آهنگ
من مانده بسان پیر کنعان
در زاویه فراق دلتنگ
یوسف صفت او بمصر دولت
تکیه زده بر فراز اورنگ
منعم مکنید اگر ز هجرش
با خویشتنم مدام در جنگ
گردیده بمن ز عشق آن شوخ
کور است ز نام عاشقان ننگ
میدان فراخ زندگانی
چون حلقه چشم مور بس تنگ
افکنده میانه من و او
آن فاصله کاسمان به نیرنگ
صد مرحله است پیش و هر گام
صد کوه گران فتاده چون سنگ
هر منزل او هزار منزل
هر فرسنگش هزار فرسنگ
با هم من و او دو مرغ بودیم
هم نغمه و هم نوا هم آهنگ
غافل ز من او گرفت پرواز
زآن سان که ز روی عاشقان رنگ
ماندم من بال و پر شکسته
در گوشه آشیانه دل‌تنگ
گفت آنکه بزور عقل بر‌تاب
سرپنجه عشق آهنین چنگ
غافل که شود چه خسرو عشق
روز میدان سوار شبرنگ
تا بند عنان خویش دردم
چه عقل و چه دانش و چه فرهنگ
از مضراب فراق نالان
رگ بر تن من مثابه جنگ
وآن یاران را که شیشه صبر
ناآمده از فراق بر سنگ
حالم بینند و باز گویند
کای مانده بدام هجر دل تنگ
صبری صبری که وصلش آخر
زآئینه خاطرت برد زنگ
صبر است علاج هجر دانم
اما چکنم نمی‌توانم
دیدی فلکم چه بر سر آورد
از هم من و یار را برآورد
از دست من آن گهر که از کین
بیرون فلک ستمگر آورد
خواهد اگر این محیط تا حشر
هر لحظه هزار گوهر آورد
چون او گهری نمی‌تواند
نه قلزم چرخ اخضر آورد
یکدانه دری که غافل ایام
همچون صدف از کفم برآورد
هرگاه بخاطر من زار
یادش دل درد پرور آورد
صد گنج گهر بدامنم اشک
از قلزم دیده تر آورد
تا گردش جام وصل آن ماه
دوران فلک بمن سر آورد
هر شب که بدور ساقی چرخ
پیمانه ماه انور آورد
در دیده‌ام اشک را بگردش
از دیدن دور ساغر آورد
یاران حذر از سپهبد هجر
پا را برکاب چون درآورد
کین یکه‌سوار زورمندان
گر رو بهزار لشگر آورد
از خر من اجتماعشان درد
چون برق ز جلوه‌ای برآورد
تا دامن او برون ز دستم
بازیچه چرخ و اختر آورد
از کاوشم آنچه بر رگ دل
نیش غم آن ستمگر آورد
هر گر برگی نمیتواند
بیداد هزار نشر آورد
بر من شب محنتی بپایان
ممنون نیم از فلک گر آورد
از کشور بخت تیره من
کانجا نتوان دمی سر آورد
هر روز سیه که آسمان برد
روزی ز قفا سیه‌تر آورد
امشب که بدیده منش چرخ
در خواب چو مهر انور آورد
از شوق فروغ عارض او
چون ذره مرا ز جا درآورد
خلقم گویند ای که هجرت
در دام چو مرغ بی‌پر آورد
آنکس که بخواب روی او را
در چشم و دلت مصور آورد
خواهد ز صبوری آخر کار
کامت ز وصال او برآورد
صبر است علاج هجر دانم
اما چکنم نمی‌توانم
یکدل چو دل فکار من نیست
یک خسته بحال زار من نیست
هر ابر گزین محیط خیزد
چون دیده اشکبار من نیست
هر لاله گزین حدیقه روید
چون سینه داغدار من نیست
واکردن عقده‌ای درین دشت
در قدرت نیش خار من نیست
خنداندن غنچه ای در این باغ
کار دم نوبهار من نیست
هر بختی و روزگار شومی
کاشفته ز زلف یار من نیست
برگشته چو بخت من نباشد
سرگشته چو روزگار من نیست
در راه طلب تنی زمین‌گیر
همچون تن خاکسار من نیست
گردی که ز جای برنخیزد
از ضعف بجز غبار من نیست
منعم مکن ار براه مقصود
گامی تک و پو شعار من نیست
نقش است مراد دل که هرگز
در طالع بد قمار من نیست
آن روز که شامش از قفانه
جز روز فراق یار من نیست
وآن شب که زپی سحر ندارد
غیر از شب انتظار من نیست
آنکس طلبد ز من دل شاد
کاگاه ز حال زار من نیست
زیرا که متاع شادمانی
جنسی است که در دیار من نیست
همراه نسیم صبحگاهی
گر نکهت گلعذار من نیست
چون غنچه درین چمن گشایش
از باد سحر بکار من نیست
پیکی که فرستمش بآنکوی
در کشور بخت تار من نیست
سرگشته دلی که در کفم نیست
او نیز باختیار من نیست
در سینه خسته‌ام نباشد
در جان الم شعار من نیست
آن درد که از طبیب من نه
وآن غم که ز غمگسار من نیست
ای آنکه سکون ز هجر دانی
کار دل بیقرار من نیست
زین پیش مگو که صبر کن چند
فرمائیم آنچه کار من نیست
صبر است علاج هجر دانم
اما چکنم نمی‌توانم
نه راه بکوی یار دارم
نه طاقت انتظار دارم
صد بحر گهر ز اشک حسرت
در چشم گهر نثار دارم
صد گنج ز نقد داغ محنت
در سینه داغ دار دارم
در سینه ز آه کلفت اندود
صحرا صحرا غبار دارم
در دامن از اشک آتش آلود
خرمن خرمن شرار دارم
ای آنکه ز درد هجر دانی
حالی که من فکار دارم
منعم مکن ار گرفته کنجی
وز هم‌نفسان کنار دارم
بس همدم من غمی شب و روز
کز دوست بیادگار دارم
نبود عجب ار ز اشک خونین
پای مژه در نگار دارم
زان گل که جگر ز داغ هجرش
افروخته لاله‌زار دارم
در سینه همه جراحت نیش
در دل همه زخم خار دارم
خواهم چو بکوی او فرستم
گر نامه یک از هزار دارم
با بال کبوترم چه حاجت
با باد صبا چکار دارم
دایم بر او برفت و آمد
بیک ار دل بیقرار دارم
سیلی که ز اشک شورش‌انگیز
در دیده اشکبار دارم
هر سو بردم روم چگونه
هرجا قدم استوار دارم
چون موج عنان بدستم اما
در دست چه اختیار دارم
مشتاق از این حدیث جانکاه
کز دوری آن نگار دارم
مهر ار نه بلب زنم چه چاره
دیگر من دل فکار دارم
هم محنت از حساب بیرون
هم حسرت بیشمار دارم
ای آنکه چه تابها ز پندت
در رشته جسم‌زار دارم
از صبر که کام تلخی و بس
زین داروی ناگوار دارم
چندم گوئی کنم مدارا
دردی که ز هجر یار دارم
صبر است علاج هجر دانم
اما چکنم نمی‌توانم
مشتاق اصفهانی : ترجیعات
شماره ۲ - بازم زده عنبرین کندی
بازم زده عنبرین کندی
بر دل بندی و سخت بندی
یکسان شده‌ام بخاک راهی
از حسرت جلوه سمندی
کارم زاریست همچو یعقوب
از فرقت طفل ارجمندی
زین سوز کزوست در تب‌وتاب
هر خسته دلی و دردمندی
پیش از نفسی چگونه باشم
ساکن چو در آتشی سپندی
آن سروسهی که دارم از وی
چون فاخته حسرت بلندی
بر گریه تلخ من نه بخشید
لعل لب او بنوشخندی
کردم در راه جستجویش
کوشش چندی و صبر چندی
وآن گلبن ناز را چه پروا
از حال چو من نیازمندی
کز افعی جان سپار هجرش
هر لحظه رسد مرا گزندی
وقت است که از شکنجه هجر
چون مرغ نهاده پابه‌بندی
در کنج غمی ز فرقت او
بی‌رنج و نصیحتی و پندی
بنشینم و خو کنم بهجران
یا آید یار و یا رود جان
هرکس که ز کوی یار برگشت
با دیده اشکبار برگشت
آنم که بنرد عشقبازی
کارم ز آغاز کار برگشت
جز نقش من ار نخست نبود
نقشی که ازین قمار برگشت
زاندیشه جور مدعی دل
از گلشن کوی یار برگشت
یا گلچینی بگلستان رفت
وز بیم جفای خار برگشت
آن به که ز صید عشقبازان
ناکرده تمام کار برگشت
پرداخت چو دست را بخجر
صیاد من از شکار برگشت
شوخی که ز چشم سحر سازش
روز از من و روزگار برگشت
تا کی برهش توان ز هر سوی
رفت و بدل فکار برگشت
زین به چه کنون که تا توانم
زین وادی پر ز خار برگشت
بنشینم و خوکنم بهجران
یا آید یار و یا رود جان
او با اغیار تا سحر دوش
می میزد و من ز رشک در جوش
یا رب تاکی رسد بپایان
از فرقت آن بت قدح نوش
هر امروزم بناله چون دی
هر امشب من بگریه چون دوش
آن مه که همیشه در برم دل
از آتش شوق اوست در جوش
آن لحظه که نیست در کنارم
واندم که مرا بود در آغوش
از نوش مراست محنت نیش
وز نیش مراست لذت نوش
در هر محفل که دور سازد
برقع ز عذار آن قصب پوش
در هر گلشن که غنچه لب
آرد بتکلم آن قدح نوش
ازپا تا سر چو روزنم چشم
وز سر تا پا چو شاخ گل‌پوش
گویند مرا ز صبر وز عقل
در دوری او مجوش و مخروش
غافل که چو جا بدل کند عشق
وز عشق چو دل برآور جوش
چه تاب و توان چه صبر و طاقت
چه عقل و خرد چه فطرت و هوش
آن بت که چو چشم خویش دائم
هست از می ناز مست و مدهوش
یکبار بیاد کردن من
نگشاید اگرچه لعل خواموش
هیهات که تا بحشر یادش
از خاطر من شود فراموش
تا کی روم و بسر درآیم
در راه وفای آن جفا کوش
وقتست کنون بگوشه صبر
پند یاران اگر کنم گوش
بنشینم و خو کنم بهجران
یا آید یار و یا رود جان
آنماه شبی که در برم نیست
آرام دمی به بسترم نیست
تمهید جفاست مهر دشمن
صد شکر که بخت یاورم نیست
خو کرده بدرد و داغ هجرم
اندیشه وصل در سرم نیست
بر سر کافیست داغ عشقم
چون شمع هوای افسرم نیست
گو شد چو فلک پی شکستم
من آنصدفم که گوهرم نیست
آید چه برزم عشق از من
تیغی باشم که جوهرم نیست
عشق آن قلزم که موج‌خیز است
من آنکشتی که لنگرم نیست
چون گم نشوم که در ره عشق
آن راهروم که رهبرم نیست
گر از قفسم نجات نبود
بالم چو شکسته پرم نیست
من ذره‌ام و هوای خورشید
از دور سپهر در سرم نیست
از پرتو عشق در سماعم
این رقص ز مهر انورم نیست
شوخی که ز باده وصالش
یکقطره نصیب ساغرم نیست
در راه سراغ او که دیگر
گامی تک و پو میسرم نیست
وقتست کنون که پای سعیم
فرسود و علاج دیگرم نیست
بنشینم و خو کنم بهجران
یا آید یار و یا رود جان
صیدانداز زیست عشق بی‌باک
کافکنده هزار صید بر خاک
یا پای منه بوادی عشق
یا دست بشو ز جان خود پاک
کاین دشت بود بسی پرآفت
وین بحر بسی بود خطرناک
گردد که حریف او که باشد
عشق آتش و هرچه هست خاشاک
زنهار حذر کن از نبردش
کاین یکه سوار چست و چالاک
کرده است هزار سر ز تن دور
بسته است هرار سر بفتراک
جوئی چه مدد بر زمش از چرخ
ای صاحب فهم و هوش و ادراک
آرد چو نبرد خسرو عشق
خیزد چه ز انجم و ز افلاک
افکنده مرا بدام شوخی
بی‌رحمی این حریف بی‌باک
کز تیغ جفایش استخوانها
گردیده بسان شانه صد چاک
زیبا صنمی که عاشقان را
هجرش زهر است و وصل تریاک
شوخی که ز هجر اوست شبها
بالینم خشت و بسترم خاک
عمریست چو آفتاب سرگرم
باشم برهش ز دور افلاک
وز سعی بدست من نیفتد
آن گمشده را چو دامن پاک
در گوشه صبر زین پس اولی
چندی من خسته جان غمناک
بنشینم و خو کنم بهجران
یا آید یار و یا رود جان
دل در خم زلف او طپد چند
ممکن نبود نجات ازین بند
زآن گمشده کز غمش بجانم
چون یعقوب از فراق فرزند
گیرم نکنم شکایت اما
هجران تا کی فراق تا چند
خوش آنکه مرا ز در درآید
غافل بلبی پر از شکر خند
گر تشنه بآب در بیابان
هستم بوصالش آرزومند
دانم آخر نهال صبرم
خواهد غم او ز بیخ برکند
گز شست نگاه آن جفا جو
وز غمزه آن نگار دل‌بند
تیریست مرا بهر بن موی
تیغیست مرا بهر سر بند
از غمزه دلم نموده گر ریش
وز خنده نمک بر او پراکند
چون سرکشم از خط جفایش
من بنده و او بود خداوند
همچون بلبل که تار جان را
کرده است به تار ناله پیوند
منعم مکن از فغان که دارم
زآن نخل که هست بس برومند
پرشور دلی چو بحر قلزم
سنگین دردی چو کوه الوند
شیرین دهنی که در هوایش
همچون مگسان طالب قند
چندی پرواز کردم اکنون
دارم سر آن که نیز یک چند
بنشینم و خو کنم بهجران
یا آید یار یا رود جان
آنم که ندارم از تک و دو
از کشت امل نصیب یک جو
آن سرو سهی چو از برم رفت
گر جان رود از قفاش گو رو
در کوی وفای او که عشاق
زآن قبله نیند منحرف شو
نبود عجب ار سیاه روزند
زآن ماه کزوست مهر راضو
آن اختر آسمان خوبی
بر اهل هوس فکنده پرتو
جائی که گهر شناس نبود
خرمن خرمن گهر بیک جو
ز اقلیم محبتم من از خلق
گویند دمی درین قلمرو
باشد غم روزگار با من
من بیغم و عشق یار مشنو
کان نیست مرا بجان درون آی
وین نیست مرا زدل برون شو
آن ماه که همچو آفتابش
انجم سپه است و اوست خسرو
اغیار ز اتصال نورش
عشاق ز انفصال پرتو
مانند هلال و بدر تاچند
چون بدر شوند و چون مه نو
آن مه که به راه جستجویش
از گردش آسمان کجرو
رفت است هزارپای در گل
افتاده هزار چشم درکو
آن به چو بدست من نیفتد
دامان وصالش از تک و دو
بنشینم و خو کنم بهجران
یا آید یار یا رود جان
تا گشته از آن صنم جدا من
افتاده بدام صد بلا من
از من بیگانه تا ابد او
با او زالست آشنا من
نابرده بکنج وصل او پی
افتاده بکام اژدها من
در راه وفای او برابر
با خاک بسان نقش با من
با اوست وفای من از آن بیش
چندانکه جفای اوست با من
دایم در بزم وصل او غیر
در کنج فراق کرده جا من
پیوسته بگلستان وصلش
با برگ رقیب و بی‌نوا من
صد قافله در رهش ز عشاق
در پیش و چو گرد از قفا من
در وادی مهر بی‌درنگ او
ثابت قدم ره وفا من
تا صبح ز شحنه فراقش
هر شب بشکنجه بلا من
هرکس که بوصل یار باشد
دایم چو بهجر مبتلا من
جز عمر چه جوید از فلک او
جز مرگ چه خواهم از خدا من
کردم بس سعی کارم او را
بر کف چو در گرانبها من
در راه طلب نشد که بینم
کام دل خویش را روا من
آن به که چو ناید آنصنم را
در دست من از تلاش دامن
بنشینم و خو کنم بهجران
یا آید یار یا رود جان
آنم که بمحنتم بد و نیک
دارند فغان ز دور و نزدیک
زان زلف که از غمش گرفته
هر خسته چو موی رنج باریک
روزم چون شب شده است تیره
صبحم چون شام گشته تاریک
تنها نه بوادی محبت
سرگشته منم چو بنگری نیک
عالم متحرک و محرک
عشق و همه را از اوست تحریک
آن شوخ کزوست در تب و تاب
دایم دل و جان ترک و تاجیک
حاشا سر ازو کشند هرچند
بر اهل وفا جفا کند لیک
هرگز نکشیده‌اند تا چرخ
کارش ستم است با بد و نیک
این جور ز خواجگان غلامان
وین ظلم ز مالکان ممالیک
طالب آخر رسد بمطلوب
هرچند بوادی طلب لیک
اولی است چو راه من در آن کوی
گامی نشود ز سعی نزدیک
بنشینم و خو کنم بهجران
یا آید یار و یا رود جان
عشق آنکه بدهر جوید و بس
هست او کس هرکه هست ناکس
دنیاطلبان همیشه جویا
دستار زر و قبای اطلس
عشاق ز تیغ یار خواهند
از خون کفنی بپیکر و بس
هرگز جو نمی‌رسد بمن باش
گو میوه وصل یار نارس
در کار من از فراق جانان
تأخیر مکن اجل از این پس
کاین جان و دل مرا ز هجرش
تن زندانیست و سینه محبس
آن مایه ناز را بگویند
کای طالب تو چه کس چه ناکس
جز جور نکردیم از این بیش
جز مهر مکن بمن از این پس
از عقل باوج عشق باید
روزاه خشک کمتر از خس
نمرود بسعی می‌توانست
کو رفت بسعی بال کرکس
ای آنکه بسان شعله گوئی
از گلچینان عشقم و بس
گر از پی زینت عمارت
در محبس غم‌نه‌ای محبس
دیوار سرا و سقف خانه
خواهی چو منقش و مقرنس
رفتند بکوی یار عشاق
از یاری سیل اشک چون خس
زین به چه کنون که مانده‌ام من
زآن غافله همچو گرد واپس
بنشینم و خو کنم بهجران
یا آید یار و یا رود جان
آنرا که سوی بتی نظر نیست
در کشور عشق دیده‌ور نیست
عشق آنوادی است کش بهر گام
صد راه ز نست و راهبر نیست
هجران صهبا که می‌کشانرا
زین باده بغیر دردسر نیست
در هجر بتی که هرگز او را
سوی من خسته جان گذر نیست
آنم که سیاه‌روزی من
شامی است که از پیش سحر نیست
از دام غمش مرا رهائی
ممکن بتلاش بال و پر نیست
قیدی زآن قید صعبتر نه
بندی ز آن بند سخت‌تر نیست
من در ره وعده‌اش که باشم
افتاده و از خودم خبر نیست
سوی من خسته‌جان چه فرقست
گر هست او را گذر وگر نیست
در معرکه فراق هرگز
نبود عجب ار مرا ظفر نیست
شصتی دارم که قوتش نه
تیری دارم که کارگر نیست
این ناله که از تف درونم
نزدیک لبست و بیشتر نیست
از من که در آتشم ز هجران
تا کوی فنا ره اینقدر نیست
صد شکر که چون سپند کارم
موقوف بناله دگر نیست
جز ترک تلاش در ره او
کانجا بجز آفت خطر نیست
اولیست کنون که مانده‌ام من
بیچاره و چاره دگر نیست
بنشینم و خو کنم بهجران
یا آید یار و یا رود جان
عمریست ز هجران گل اندام
نه صبر بود مرا نه آرام
تاریکتر است روزم از شب
دلگیرتر است صبحم از شام
وردم نام بتی که هرگز
از ننگ مرا نمی‌برد نام
سازم چه گر از حکایت هجر
چون غنچه کشم زبان نه در کام
کاین قصه که کرده‌ام من آغاز
تا حشر نمیرسد بانجام
امروز نگشته‌ام درین دیر
از مستی عشق شهره عام
از روز ازل فتاده طشتم
چون پرتو آفتاب از بام
چند از هجران بود درین باغ
خون جگرم چو لاله در جام
روزی که شود ز یاری بخت
آن آهوی وحشیم شود رام
این چهره که هست زعفران رنک
گردد ز شراب وصل گلفام
زآن باده که ریخت ساقی عشق
روز ازلم ز شیشه در جام
نبود عجب ار ز پا فتادند
از نکهت او چه خاص و چه عام
بیخود فتد ار کشد ازین می
یکقطره نهنگ قلزم و شام
چو راهروی که روز اول
از جاده نهاده منحرف گام
تا چند براه عشق گردد
کارم ز تلاش بیشتر خام
وقتست کنون چو برنیاید
در راه طلب ز کوششم کام
بنشینم و خو کنم بهجران
یا آید یار و یا رود جان
یکره بمن او نظر نینداخت
کز خویشم بیخبر نینداخت
مرغی نگرفت در هوایش
پرواز که بال و پر نینداخت
در راه غمش کزو به مقصود
ره‌پیمائی گذر نینداخت
کوشش چه تفاوت ار کسی را
انداخت ز پا و گر نینداخت
یکذره بکس فروغ هرگز
آن روی به از قمر نینداخت
کز آتش غیرتش بجانم
خرمن خرمن شرر نینداخت
چشمم نظری برو نیفکند
کز پی نظری دگر نینداخت
وز گوشه چشم لطف هرگز
او جانب من نظر نینداخت
تنها از کار پرده من
چون شمع تف جگر نینداخت
از محفل عشق آتش آه
از کار که پرده بر نینداخت
من در راهش که رهروی را
نبود که زیرپای در نینداخت
از هر دو جهان گذشتم اما
یکره سوی من گذر نینداخت
آن چشم کنون بخاک و خونم
از ناوک یکنظر نینداخت
هرگز بمن آن کمان ابرو
تیری که نه کارگر نینداخت
گردون که بکوی یار چون باد
راه من در بدر نینداخت
اولیست که چون رهم بمقصود
زین وادی پرخطر نینداخت
بنشینم و خو کنم بهجران
یا آید یار و یا رود جان
دانم که بکوی عشق هر دم
آید بدلم غم از پی غم
ز اندوه و نشاط من مپرسید
آن بیش ز بیش و این کم از کم
تا ماهی و ماه اشک و آهم
آن رفته پیاپی این دمادم
چون لاله درین حدیقه هرگز
داغم نشنیده بوی مرهم
حرف شیرین حدیث لیلی
چند ای دل مبتلا بصد غم
دیدی چو بت مرا که باشد
یکتا در عقد نسل آدم
سرکن توصیف ما بآخر
بس کن تعریف ما تقدم
روزی که دل من این صفا یافت
از صیقل عشق آتشین دم
از صافی او شد آشکارا
راز پنهان هر دو عالم
نه آئینه در کف سکندر
جاداشت نه جام در کف جم
باور نکنی قرار گیرد
ما را دل بیقرار یکدم
باشند بجلوه تا درین باغ
چون سرو و صنوبر از پی هم
این سروقدان بقامت راست
وین لاله رخان بابرو خم
جاکرد بگوشه صبوری
هر عاشق با جهان جهان غم
باشد ز سحاب وصل بارش
طالع سر سبز و بخت خرم
زین به چه کنون که پا بدامن
در کنج غمی کشیده من هم
بنشینم و خو کنم بهجران
یا آید یار و یا رود جان
دوشم می‌گفت ره‌نوردی
در راه طلب جریده گردی
مگذار قدم بوادی عشق
از راه روان اگر نه فردی
پس همراه سالکان درین دشت
درپا خاری بچهره گردی
ای آنکه براه عشق داری
اشک گرمی و آه سردی
از یاری شوق در ره عشق
صد مرحله بیش قطع گردی
هرچند این جاده مستقیم است
هشدار که منحرف نگردی
در دشت طلب که رهروان را
رنجی هر گام هست و دردی
از پا منشین و راه می‌پوی
شاید روزی رسی بمردی
بر لشکر صبرم آنچه ایشون
در معرکه جدال کردی
نتواند کرد شرح او را
از دفتر کائنات فردی
کز هیچ دلیر برنیاید
زینسان رزمی چنین نبردی
آن شوخ که با کسی درین بزم
از مهر و وفا نباخت نردی
از فرقت او مراست دائم
اشک سرخی و رنگ زردی
اولی است کنونکه ناید از من
دیگر برهش تلاش گردی
بنشینم و خو کنم بهجران
یا آید یار و یا رود جان
عمریست که نکته‌ای نگفتم
از عشق کزو بخون نخفتم
زین باغ چه حاصلم که چون گل
رفتم بر باد یا شکفتم
از عشرت روز وصل طاقم
با درد شب فراق جفتم
حرفی جز حرف عشق کزوی
بس گوهر شاهوار سفتم
تا گوش و زبان چو غنچه‌ام هست
هرگز نشنیدم و نگفتم
اکنون نه وجود من عدم شد
از عشق که عمریش نهفتم
زافسانه وصل یار صد بار
گشتم بیدار و باز خفتم
شوخی که بجستجوش وقتست
چون نقش قدم ز پا درافتم
راهی کو رفت من نرفتم
کز دیده غبار او نرفتم
گردد هر لحظه خاریم بیش
زان دم که درین چمن شکفتم
درکان وفا چو من دری نیست
اما نخرد کسی بمفتم
پند خردم که شورافزاست
در عشق کزو بدرد جفتم
نتوانم برد چون بکارش
گیرم او گفت من نگفتم
یکدانه دری که از فراقش
این گوهر آبدار سفتم
اولی است کنونکه گشته نزدیک
کز پاره بره سراغش افتم
بنشینم و خو کنم بهجران
یا آید یار و یا رود جان
می در خم چرخ واژگون نیست
یا قسمت ما بغیر خون نیست
در حلقه عشق اوست سرها
زین دایره نقطه برون نیست
نبود در دور ساغر عشق
زین جام رخی که لاله‌گون نیست
خورد آنکه طپانچه از این دست
سیلی‌خور روزگار دون نیست
جز فتح و ظفر نبود هرگز
کس را از عشق و هم کنون نیست
هرچند سپاه عاشقانرا
نبود علمی که واژگون نیست
گو آنکه طرب ز وصل یارش
از هرچه گمان کنی فزون نیست
جز من که بغیر دود داغم
از دوست بجان و دل درون نیست
کارم همه دم چو شیشه می
جز گریه ز بخت واژگون نیست
از شیشه قسمتم درین باغ
چون لاله بجام غیر خون نیست
دیوانه عشقم و علاجم
در قدرت عقل ذوفنون نیست
عشرت‌طلبی چو باده نوشان
در بزم محبتم شکون نیست
چشمم بصفای شیشه می
گوشم بنوای ارغوان نیست
این مهر سپهر حسن کزوی
چون ذره مرا دمی سکون نیست
زین پس اولی است چون بسویش
بختم بتلاش رهنمون نیست
بنشینم و خو کنم بهجران
یا آید یار و یا رود جان
گر کار بکشته ندارد
گو ابر بجز شرر نبارد
منعش مکنید از آتش عشق
گر سوخته‌ای فغان برآرد
یکدم نشود کسی که سوزی
از عشق بجان نهفته دارد
چون شمع نسوزد و نگرید
چون ابر ننالد و نزارد
عاشق نشوی گرت تمناست
کاسوده‌ات آسمان گذارد
دهقان فلک بکشت عشاق
زآن کین که باین گروه دارد
جز دانه انتلا نپاشد
غیر از تخم بلا نکارد
وصف خط و خال آن پریوش
گردن بسزا کسی نیارد
خطی به از این نمینویسد
نقشی به از این نمی‌نگارد
شبهای فراق او که چشمم
تا صبح ستاره می‌شمارد
آنمایه بدیده خواهم از اشک
کز شوق علی‌الدوام بارد
بهر دو سه قطره خون کسی چند
گاهی دل و گه جگر فشارد
آنشوخ که رهر و غمش را
گر تیغ زنند سر نخارد
بهرچه از این کنون که وقتست
منعم به رهش ز پا درآرد
بنشینیم و خو کنم بهجران
یا آید یار و یار رود جان
از عشق کسیکه گشت شیدا
آسوده ز فکر دین و دنیا
زنهار مکن بعقل و دانش
در مکتب عشق تکیه بیجا
باشند یکی در این دبستان
طفل نادان و پیر دانا
در کوی مغان که نیست کلفت
بهر رندان باده‌پیما
چشم و دل من که دارم از عشق
دایم مژه سرشک پالا
یارب تا کی بود پر از خون
آن همچو پیاله این چو مینا
منعم مکن ارکشم درین بزم
آهی که گدازدم سراپا
این کار ز من چو شمع خواهد
عشقی جانگاه و جسم فرسا
آهم برقیست آسمان سیر
اشکم سیلیست دشت پیما
هست آنهمه آتش این همه آب
دارند بدل نهفته اما
هر اخگر آن هزار دوزخ
هر قطره آن هزار دریا
آنشوخ که داردم سراغش
سرگشته بوادی تمنا
اولیست مرا کنونکه از سعی
فرسوده بجستجوی او پا
بنشینم و خو کنم بهجران
یا آید یار و یا رود جان
بر بستر هجر یار آنم
کز درد بلب رسیده جانم
از پرتو آن مه شب‌افروز
صدپاره دلیست چون کمانم
تیغ و تبر جفای او را
گاهی سپر و گهی نشانم
در کوی وفای یار کانجا
بر خاک نشانده آسمانم
وندر ره جور غیر آنماه
کز دست جفای او بجانم
چون کوه بسی گران رکابم
چون سیل بسی سبک عنانم
نبود عجب ار بمحفل عشق
زین سوز که هست در نهانم
آتش کشد از حدیث هجران
چون شمع زبانه از زبانم
چون دست ز قلزم محبت
شویم نه ز جان خود که دانم
زین ورطه نجات نیست ممکن
چون موج ز بحر بیکرانم
آرد بمیان که از کنارم
گاهی بکنار از آن میانم
آن گلبن ناز را بگوئید
آکنون بشنو گهی فغانم
دانم ز غمت که خواهد آخر
گم ساخت ازین چمن نشانم
روزی آید که برنیاید
این ناله زار از آشیانم
آن گل که ببوی او درین باغ
چون آب بهر طرف روانم
از سعی بجستجویش مشتاق
ماندست زکار پای جانم
این بار همین نه صدره افزون
گفتم اما نمی‌توانم
بنشینم و خون کنم بهجران
یا آید یار یا رود جان
مشتاق اصفهانی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۹ - تاریخ فوت میرزاجعفر متخلص براهب
راهب که ز داغ رحلت او
خونابه ز چشم دوستان رفت
پرواز گرفت مرغ روحش
زین باغ بروضه جنان رفت
رفت و زغمش فغان احباب
هر دم ز زمین بر آسمان رفت
هرچند زبان آتشین داشت
زین بزم بگویمت چسان رفت
گردید ز سرد مهری دهر
خاموش چو شمع از میان رفت
آخر دیدی چگونه زین باغ
آن طایر طوبی آشیان رفت
گردید ز نغمهای دلکش
خاموش و زجرگ بلبلان رفت
مشتاق برای سال فوتش
تاریخ طلب بهر کران رفت
گفتش ناگاه ره‌نوردی
راهب صد حیف کز جهان رفت
الهامی کرمانشاهی : گزیدهٔ منظومهٔ «حسن منظر»
شماره ۱ - ای از تو محیط مرکز خاک
ای از تو محیط مرکز خاک
نه منظر برکشیده افلاک
روزی ده ممکنات جودت
نام آمده واجب الوجودت
ای کرده زبان هر سخن ساز
از تو درِ مخزن سخن باز
جز بر تو نمی سزد ستایش
الا به تو نیست خویش نیایش
ای نور ده چراغ بینش
موجود ز جودت آفرینش
برتر ز خیال خلق ذاتت
سرگشته عقول در صفاتت
حسن از تو گرفته خلعت ناز
عشق از تو نیاز کرده آغاز
بی مثل و شریک و بی نظیری
قیّوم و مهیمن و قدیری
کاخ فلک از تو برکشیده
سطح زمی از تو آرمیده
خورشید به بر قبای زربفت
پوشیده و از تو کرده هر هفت
پاکان همه عاشق جمالت
سرمست ز باده ی خیالت
شاد از تو به بخت عشق سرمد
سر دفتر عاشقان محمد
الهامی کرمانشاهی : گزیدهٔ منظومهٔ «حسن منظر»
شمارهٔ ۲ - فی نعت النبی صلی الله علیه و آله و سلم
زیر افکن تاج چیردستان
سر سلسله ی خداپرستان
بیضا علم و ستاره موکب
قدسی حشم و براق مرکب
اول غرض از نظام عالم
آخر نبی از نژاد آدم
آن گوهر تاج تارک عشق
اقلیم ستان بلارک عشق
فرمانده ساکنان بالا
سالار پیمبران والا
خود شاه و فرشتگان سپاهش
بر ذروه ی عرش تختگاهش
سلطان بهشت هشت باب او
معجز ده چارمین کتاب او
ایجاد کن جهان وجودش
عالم همه ریزه خوار جودش
جبریل غلام آستانش
دهلیز سرای آسمانش
بادا ز خدا درود بسیار
بر آن شه پاک و آل اطهار
الهامی کرمانشاهی : گزیدهٔ منظومهٔ «حسن منظر»
شمارهٔ ۳ - در منقبت گوید
ویژه ملک ممالک عشق
آن مرشد و پیر سالک عشق
داماد و پسر عم پیمبر
مولای جهان ولیّ داور
شاه دو سرا علی عالی
آیینه ی ذات لایزالی
مرد افکن بدر و میر صفین
صاحب علم و سپهبد دین
آن دست گره گشای یزدان
سلطان انام و شاه مردان
آدم ز تراب و بوتراب اوست
پوری که طفیل اوست باب اوست
زو اطلس چرخ دیده تزیین
خود کرده به بر لباس پشمین
دیده یم و کان ازو بضاعت
خود کرده به نان جو قناعت
برپا شده دین ز ذوالفقارش
وز یازده پور تاجدارش
هر یک به سریر احمدی شاه
بر جای پدر خلیفة الله
خاصه ملکی ز دیده مستور
در هر دل ازو طلیعه ی نور
نام آمده صاحب الزمانش
در قبضه زمین و آسمانش
الهامی ازین ده و دو سرور
یک بنده بود درود گستر
الهامی کرمانشاهی : گزیدهٔ منظومهٔ «حسن منظر»
شمارهٔ ۴ - در مدح حضرت صدیقه ی کبری علیهاالسلام گوید
این تا جوران عرش مسند
هستند ز گوهر محمد
مادر همه را بتول عذراست
کاو را لقب از خدای زهراست
آن عصمت کردگار بی چون
کز وهم صفات اوست بیرون
حواش کنیز و بنده آدم
عیسیش غلام و برده مریم
پذرفته وجود ازو فرشته
نی او ز فرشتگان سرشته
آن پردگی حجاب قدرت
یکدانه دُر محیط عصمت
زان دم که خدای آفریدش
جز دیده ی حق کسی ندیدش
مهر و مه ازو به حسن شهره
جاروب کش سراش زهره
آن کوست جنان سرادق او
جفتی چو علی است لایق او
زهرا که خدا حبیبه گفتش
جز شیر خدا نبود جفتش
یارب تو مرا به شوهر او
و آن باب بلند اختر او
بخشای گناه در قیامت
از بیم عذاب ده سلامت
الهامی کرمانشاهی : گزیدهٔ منظومهٔ «حسن منظر»
شمارهٔ ۵ - در مناجات گوید
ای شورش عشق از تو شوری
مهر و مه و انجم از تو نوری
منظور تویی ز عشق ما را
نی منظر حسن آن دلارا
زین نامه که هست دفتر حسن
نامی است به نام منظر حسن
مقصود تویی تو دیگری نیست
جز حسن تو حسن منظری نیست
بر حسن و به عشق اگر نیایش
آرم به تو کرده ام ستایش
یارب ز شراب عشق جامم
لبریز کن و برآر کامم
از عشق خودم ببخش شوری
در دیده ی دل فروز نوری
مستم ز می وصال فرمای
و آن گاه درم ز هجر بگشای
شوری به دل از محبت انگیز
کن بیخودم و ز خویش لبریز
از ما و منی رهاییم ده
پس با خودت آشناییم ده
شوریده سر از محبتم کن
دل زنده ز مهر عترتم کن
من روسیه و گناهکارم
لیک از کرمت امیدوارم
از فعل بد ای خدای ذوالمن
ابلیس کناره جوید از من
گر از گنهم سترگ تر نیست
از رحمت تو بزرگتر نیست
تو خویش مرا چو آفریدی
در ذات من آنچه بود دیدی
آگاه بدی ز خوب و زشتم
کز اهل حرم و یا کنشتم
علم تو نه علت فعالم
من خویش به خویش بدسگالم