تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب صابر : قصاید
شماره ۲۲ - روی تو به حسن حور عین است
روی تو به حسن حور عین است
کوی تو بهشت راستین است
از بهر نثار خاک پایت
چون دست دلم در آستین است
رخسار تو لاله ربیع است
گفتار تو لولو ثمین است
زنبور گزنده ای به غمزه
گرچه دو لبت چو انگبین است
رویت ز گل و سمن سرشته است
زلفت ز شب و شبه عجین است
شکل دهنت به میم ماند
دندانت میان میم سین است
لاغر چو تن منت میان است
فربه چو غم منت سرین است
هر جا که تویی بهار باشد
کت ساعد و بر چو یاسمین است
تابنده تری به رخ زخورشید
کبر تو و ناز تو از این است
خورشید زمین تویی ولیکن
خورشید زمانه مجد دین است
نجمی که ز بهر رجم اعدا
تابنده شهاب را قرین است
هم نام امیرمومنین آنک
هم علم امیرمومنین است
عاجز ز یقین او گمان است
قاصر ز گمان او یقین است
در علم چو علم رهنمای است
در عدل چو عقل پیش بین است
بنیان کفایتش رفیع است
برهان هدایتش مبین است
ای ناموری که نام نیکت
سر دفتر کتب آفرین است
هم رای تو اختر منیر است
هم قدر تو گنبد برین است
سیاره که سعد و نحس دارد
با هر که به کین شوی به کین است
تیغ خردت زدوده زان شد
کاسب هنرت به زیر زین است
بر آب زمین از آن باستد
کز حلم تو لنگر زمین است
گر خاتم جود را نگینی است
از نام تو نقش آن نگین است
ور شکر و سپاس را نشانی است
با رسم و ره تو همنشین است
گردون ز خلل مسلم آمد
زیرا که چو عزم تو متین است
شد فضل منزه از معایب
زان کز تو حصار او حصین است
ذات تو به فضل ها ضمان است
جود تو به هر ثنا ضمین است
گر جهل طریق فتنه جوید
علم تو چو شیر در عرین است
دل را نکند خرد خیانت
تا لفظ تو بر خرد امین است
با آنکه تو را خلاف ورزد
گردون به خلاف در کمین است
وان را که وفاق تو سگالد
صدگونه یسار در یمین است
بس ترک رضای تو نجوید
هر کس که نه مدبر و لعین است
نوروز درآمد و برآورد
هر گنج که در زمین دفین است
طرف چمن از طرایف اکنون
با حسن و نگار روم و چین است
رخساره لاله چین ندارد
در زلف بنفشه چونکه چین است
چون لاله شود ز عکس لاله
انگشت کسی که لاله چین است
گر باغ بهشت گشت شاید
گلبن به جمال حور عین است
حلق همه قمریان گشاده ست
صوت همه بلبلان حزین است
چونانکه تو از جهان گزینی
این فصل ز فصلها گزین است
با حسن بهار و فرودین باش
تا حسن بهار و فرودین است
شعری که تو را رشید گفته است
گفتند که بحر او چنین است
این شعر چو شعر او نباشد
کان خان بزرگ و این تکین است
این شعر مکان او ندارد
کو در صف شاعران مکین است
طبعش به گه سخن لطیف است
رایش به گه ثنا رزین است
حال من و شعر من نزار است
حال وی و شعر او سمین است
تا نعمت روی دلربای است
تا نغمه چنگ رامتین است
اقبال فلک تو را مطیع است
جبار جهان تو را معین است
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۱۳ - باد سحری طرب فزاید
باد سحری طرب فزاید
غم از دل غمکشان زداید
بادی که به صبحدم برآید
بی باده مرا طرب فزاید
دل در بر من بدو شتابد
جان در تن من بدو گراید
گر جان برمش به هدیه زیبد
ور دل دهمش به تحفه شاید
زان باد بود مراگشایش
کز زلف بتم گره گشاید
فارغ شود از زیارت او
وانگه به زیارت من آید
بی بوسه (او) که جان فروزد
بی چهره او که دل رباید
دل در بر من همی نماند
جان در تن من همی نپاید
بادست به دست من که بی دوست
طبعم همه باد را ستاید
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۱۷ - آن عهد و وفای ما کجا شد
آن عهد و وفای ما کجا شد
از هر دو دلت چرا جدا شد
دی عادت تو همه وفا بود
امروز چرا همه جفا شد
بر لشکر حسن، پادشاهی
چونین شود آنکه پادشا شد
تا تو بشدی بشد قرارم
معلوم نمی شود کجا شد
هجران تو دشت کربلا بود
زو حصه من همه بلا شد
وز خون دو دیده، رویم اینک
چون حلق شهید کربلا شد
زین گونه شود که من شدستم
هر دل که به عشق مبتلا شد
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۲۵ - ای دو لب تو ز شهد خوشتر
ای دو لب تو ز شهد خوشتر
زندان توام ز مهد خوشتر
بدخو مشو و تبه مکن عهد
خوی خوش و حسن عهد خوشتر
گر وصل تو را به جهد یابم
کاری نبود ز جهد خوشتر
ور شهد خوش است گو همی باش
بوس تو مرا ز شهد خوشتر
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۳۰ - زان دو لب چون عقیق یارم
زان دو لب چون عقیق یارم
از دیده همی عقیق بارم
کارست مرا عقیق باری
تا عشق عقیق اوست کارم
کردست سرشک من عقیقین
عشق لب چون عقیق یارم
تا عشق عقیق او گزیدم
چون کار عقیق شد کنارم
هر چند ز دیده با عقیقم
همتای عقیق او ندارم
گر من به یمن عقیق جویم
همچون لب او به کف نیارم
تا رغبت دل به عشق باشد
در عشق عقیق آن نگارم
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۳۸ - چون زلف تو بی قرارم از تو
چون زلف تو بی قرارم از تو
چون چشم تو با خمارم از تو
ای گشته چو روزگار بدعهد
سرگشته روزگارم از تو
ای حسن تو بی شمار گشته
در حسرت بی شمارم از تو
پر آب دو دیده شد کنارم
تا گشت تهی کنارم از تو
از بی خبری که من شدستم
حقا که خبر ندارم از تو
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۵۳ - گر نه ز رقیب ناخوشستی
گر نه ز رقیب ناخوشستی
با خلوت او مرا خوشستی
گر جمله بلا ز عشق بودی
حقا که همه بلا خوشستی
گر نه ز جفا جدایی افتد
از دوست مرا جفا خوشستی
مردم ز وفا رسد به مقصود
ور نه چه سبب وفاخوشستی
گر باده نه یاد دوست دادی
با باده مرا چرا خوشستی
گر دیدن دوستان نبودی
این عمر چگونه ناخوشستی
ور دوست ز ما جدانگشتی
نوروز و بهار ما خوشستی
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۳۹ - فضلی که بر او زکات باشد
فضلی که بر او زکات باشد
فضل شرف القضات باشد
هر فضل به فضل او نماند
هر آب نه با حیات باشد
هر روز نه روز عید باشد
هر شب نه شب برات باشد
کلکش همه بر خرد خرامد
باران ز پی نبات باشد
جدی که ز طبع او نزاید
بیهوده و ترهات باشد
لفظی که زبان او گزارد
حل همه مشکلات باشد
گر در لب من حدیث او نیست
آن عیب ز حادثات باشد
من بر دل پاک او فراموش
این جمله ز نادرات باشد
یاد چو منی به شعر و نامه
از جمله واجبات باشد
امروز منم که بی نبوت
لفظم همه معجزات باشد
سرگشته نایبات گشتم
آخر ز غمم نجات باشد
هر جا که سری است با خرد جفت
سرگشته نایبات باشد
تا نطع لعاب هر خردمند
در شه رخ و شاه مات باشد
در عهد جهان ثبات جستم
در باد کجا ثبات باشد
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۰۷ - با موی سیه دلم قوی بود
با موی سیه دلم قوی بود
اندیشه نکردم از ضعیفی
تا موی سپید دید چشمم
چون موی شدم ز بس نحیفی
ادیب صابر : قطعات
شماره ۱۳ - کهتر و مهتر از وضیع و شریف
کهتر و مهتر از وضیع و شریف
همه از روزگار رنجورند
دوستان گر به دوستان نرسند
اندر این روزگار معذورند
ترکان تو وشاق خورشید
شمشیر زن وفلک سوارند
در بزم چو لاله دلگشایند
در رزم چو شیر پایدارند
در مجلس لهو جان فزایند
در حالت حرب جان نثارند
از پرده لعب گر به ناگاه
بر ماه فلک نظر گمارند
صد تیر به یک کمان نهاده
در دامن آسمان شمارند
ادیب صابر : قطعات
شماره ۳۰ - تا بشنیدم که ناتوانی
تا بشنیدم که ناتوانی
دلتنگ شدم چنانکه دانی
گفتم شخصی بدان لطیفی
افسوس بود به ناتوانی
افتاد ز هاتفی به گوشم
ناگاه ندای آسمانی
کان نیست به ناتوان افسوس
کافسون به دوست زندگانی
ادیب صابر : قطعات
شماره ۳۱ - پیری ز وجود من برون برد
پیری ز وجود من برون برد
آن لطف و صفا و آن ظریفی
پیری و جوانی این دو در من
این کرد بهاری آن خریفی
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲ - مانند سراب بند بر پا
مانند سراب بند بر پا
بیهوده شدیم دشت پیما
بی بحر نموده شکل ساحل
بی آب نموده موج دریا
سر داده به باد بود و نابود
بگرفته ز خاک عرض و پهنا
بر اوج رسیده گه ز پستی
در پست فتاده گه ز بالا
چون ظلمت نیستی درآمد
نه ماند رخ و نه ماند سیما
در نای دمید دم مغنی
لب بست و فرو نشست غوغا
عاشق که و عشق چیست؟ دانی
درمانده و درد بی مداوا
سرگشته مطلب محالیم
ای کاش نبود این تقاضا
آخر به چه مایه قرب جوییم
بال و پر مور و راه عنقا
آتش نشود به باد خاموش
از سر نرود به فکر سودا
چون حق نشود عیان «نظیری »
گوییم که لااله الا
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۷ - ای کرده خراب خانه ها را
ای کرده خراب خانه ها را
برهم زده آشیانه ها را
صیادوشان به دام زلفت
درباخته صید خانه ها را
کرده به بتان دلربا شرط
برده به گرو نشانه ها را
وز بهر تو صد هزار صیاد
آراسته دام و دانه ها را
شاهان به فصاحت تو داده
مفتاح در خزانه ها را
در عقده جعد نیم تابت
مشاطه شکسته شانه ها را
تا کشته غمزه تو گردم
برساخته ام بهانه ها را
ز آمد شد هر مزار و معبد
فرسوده ام آستانه ها را
شیرازه نظم خویش بندم
منسوخ کنم فسانه ها را
صوتی به نوای تو برآرم
بر باد دهم ترانه ها را
گردید ندیم غم «نظیری »
خواری نرسد یگانه ها را
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۷۶ - بزمت غم بار ما ندارد
بزمت غم بار ما ندارد
عیش تو غبار ما ندارد
ما چهره به خون کنیم گلگون
مشاطه نگار ما ندارد
چون شعله ز سوز سینه روییم
نم ابر بهار ما ندارد
کس بوی نکرد گل که دستش
زخم سر خار ما ندارد
ما عربده می کنیم بسیار
مطرب سر کار ما ندارد
آیینه به عیب ماست گویا
عیب آینه دار ما ندارد
هر نامه که دل نمی کند خون
پیغام دیار ما ندارد
خوشحالی روز وصل دیدیم
شوق شب تار ما ندارد
بی نام و نشان خوش است مرغی
کو ناله زار ما ندارد
گردون مه و مهر دارد اما
نقدی به عیار ما ندارد
خونابه کشیم ما «نظیری »
می عشرت کار ما ندارد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۷۰ - یک باره در وفا برآور
یک باره در وفا برآور
وین قهر قدیم را سر آور
یا محرم کعبه صفا کن
یا بر سر کوی بتگر آور
گر نقش بدیم خامه سر کن
ور سطر کجیم مسطر آور
پیراهن گل هزار رنگست
رنگیش هم از وفا برآور
طوفان هزار موجه داری
کشتی هزار لنگر آور
گر بد مستیم باده کم ده
ور مخموریم ساغر آور
ور از شر و شور ما به تنگی
مجلس برچین و بستر آور
ای هادی کعبه «نظیری »
مؤمن بردیش کافر آور
امروز به رنگ دیگرش بر
فرداش به نظر دیگر آور
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۷۸ - غم گرد فراق دید از دور
غم گرد فراق دید از دور
آویخت دگر به جان رنجور
از عشرت ناقص زمانه
کوتاه عمل ترم ز مخمور
رخساره خوش دلی نه بینم
دل شد ز فراق چشم بی نور
تقصیر نشد به گریه پنهان
در آب نشد دفینه مستور
زخم جگرم که می زنم جوش
کان نمکی که می کنی شور
کوته نشود به خامشی حرف
مرهم چه کند به زخم ناسور
آنجا که شراب شوق دادند
ته جرعه ز من گرفت منصور
بویی ز نشاط ما ندارد
آب و گل صدهزار فغفور
مشکل حالی و طرفه کاری
خود شاهد و خود نشسته مهجور
کار تو همه به دل موافق
از نیکویی تو چشم بد دور
زود از تو غنی شود «نظیری »
درویش یکی و شهر معمور
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۸۶ - آن را که برد به مسند راز
آن را که برد به مسند راز
اول در زاریش کند باز
بی رنج فرح نیابد از عشق
بی سوز طرب ندارد از ساز
پروانه نمی رسد به مطلوب
تا بال نیفکند ز پرواز
تا شیفته بیان خویشی
با تو ننهند در میان راز
خامش کن اگر به جا رسیدی
در راه ز سیل خیزد آواز
از پردگیان نمی توان شد
با اشک خبیث و آه غماز
خواهی به مراد دوست باشی
خاطر ز مراد خود بپرداز
بازیچه کوی عشق گشتیم
ما ابله و طبع یار طناز
تا کی سودا، متاع برریز
تا کی بازی، تمام درباز
از چله نشستنت چه خیزد
عشقت حرص و ریاضتت آز
رخت از بر ما ببر «نظیری »
در عشق درست نیست انباز
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۳۷۳ - نی خاطرم از کتاب محظوظ
نی خاطرم از کتاب محظوظ
نی طبع ز انتخاب محظوظ
از بس که مشوشم نگردم
از بوی گل و گلاب محظوظ
کوثر به شراب می فروشم
مستسقیم و ز آب محظوظ
صد شهر کنم به گریه ویران
دیوانه ام از خراب محظوظ
پوشیده حیا جمال حالم
محظوظم ازین نقاب محظوظ
گر آتش دوزخ آتش ماست
کافر شود از عذاب محظوظ
ور کار به آن فرشته خویست
عاصی شود از حساب محظوظ
از باده تلخ توبه ام داد
گردیدم ازین شراب محظوظ
آتش به رگ و پیش رسیده
گشتم ز دل کباب محظوظ
از فرقت آب تا خبر شد
ماهی شد از اضطراب محظوظ
ظاهر شد و گفت لن ترانی
موسی شد ازین جواب محظوظ
بررفت به آسمان «نظیری »
شد ذره ز آفتاب محظوظ
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۱۱ - تو بر سر کودکان نهاده
تو بر سر کودکان نهاده
ما بر کف دست جان نهاده
بس سنگ گران به بیع جان ها
در پله ابروان نهاده
یک سود نموده زیر زلفت
در هر شکنی زیان نهاده
در قند تو خنده رخنه کرده
ما جان به قصور آن نهاده
لب داده به مشتری شکر چش
پس نرخ شکر گران نهاده
ما پست گرفته نرخ نازت
تو پای بر آسمان نهاده
بگرفته دلی چو خاره در بر
بس پشت به پرنیان نهاده
شب ناشده بسته ای دکان را
سنگی به کلید آن نهاده
شهری پی یک نظر به بامت
زر بر کف پاسبان نهاده
وز شوق تو جان در آستین ها
رخ خلق بر آستان نهاده
بس خاک ز بیم تو «نظیری »
برداشته در دهان نهاده