تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۷۳ - من تیرهدل و نورفشان شعله آهم
من تیرهدل و نورفشان شعله آهم
دارد شب مهتاب ز پی، روز سیاهم
غم میکشدم، خواه وطن، خواه غریبی
هرجا که روم، روزی برق است گیاهم
بر هر سر راهی که تو یک بار گذشتی
چون نقش قدم، تا به ابد چشم به راهم
روزی که مرا رفت سر زلف تو از دست
خندید فلک بر من و بر بخت سیاهم
بر هرچه فکندم نظر، آلوده به خون شد
خون گشت ز همخانگی اشک، نگاهم
قدسی منم آن کافر عاصی که به دوزخ
آتش عرقآلوده شد از شرم گناهم
دارد شب مهتاب ز پی، روز سیاهم
غم میکشدم، خواه وطن، خواه غریبی
هرجا که روم، روزی برق است گیاهم
بر هر سر راهی که تو یک بار گذشتی
چون نقش قدم، تا به ابد چشم به راهم
روزی که مرا رفت سر زلف تو از دست
خندید فلک بر من و بر بخت سیاهم
بر هرچه فکندم نظر، آلوده به خون شد
خون گشت ز همخانگی اشک، نگاهم
قدسی منم آن کافر عاصی که به دوزخ
آتش عرقآلوده شد از شرم گناهم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۷۶ - با یارم و در دفع غم اسباب ندارم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۷۹ - خون میچکد از دیده ز نظاره داغم
خون میچکد از دیده ز نظاره داغم
تا خون نشود، وا نشود غنچه باغم
پیدا نبود دل ز هجوم غم معشوق
پنهان شده از کثرت پروانه، چراغم
گر بر لبم انگشت زنی، جوش زند خون
کان غمزه ز خون کرد لبالب چو ایاغم
چون زنده کند صور سرافیل دلم را؟
گر بوی تو در حشر ندارد به دماغم
چون سبزه، ز گل تا به ابد خضر بروید
هرجا که نهد پا غم عشقت به سراغم
الماس چو تبخاله برآید ز لب مست
گر بر دهن شیشه نهی پنبه داغم
تا خون نشود، وا نشود غنچه باغم
پیدا نبود دل ز هجوم غم معشوق
پنهان شده از کثرت پروانه، چراغم
گر بر لبم انگشت زنی، جوش زند خون
کان غمزه ز خون کرد لبالب چو ایاغم
چون زنده کند صور سرافیل دلم را؟
گر بوی تو در حشر ندارد به دماغم
چون سبزه، ز گل تا به ابد خضر بروید
هرجا که نهد پا غم عشقت به سراغم
الماس چو تبخاله برآید ز لب مست
گر بر دهن شیشه نهی پنبه داغم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۸۷ - من لذت درد تو به درمان نفروشم
من لذت درد تو به درمان نفروشم
کفر سر زلف تو به ایمان نفروشم
در دل ز خیال رخ خوب تو خلیده
خاری که به صد گلشن رضوان نفروشم
صد جان نستانم که دهم دامنت از دست
دشوار به دست آمده، آسان نفروشم
صد خار خلد در جگر و لب نگشایم
در باغ چو بلبل گل افغان نفروشم
کام دو جهان در عوض غم نستانم
این جنس گرامی به کس ارزان نفروشم
قدسی من و تر دامنی عشق، چو زاهد
هرگز به کسی پاکی دامان نفروشم
کفر سر زلف تو به ایمان نفروشم
در دل ز خیال رخ خوب تو خلیده
خاری که به صد گلشن رضوان نفروشم
صد جان نستانم که دهم دامنت از دست
دشوار به دست آمده، آسان نفروشم
صد خار خلد در جگر و لب نگشایم
در باغ چو بلبل گل افغان نفروشم
کام دو جهان در عوض غم نستانم
این جنس گرامی به کس ارزان نفروشم
قدسی من و تر دامنی عشق، چو زاهد
هرگز به کسی پاکی دامان نفروشم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۰۱ - در خون دل از دیده خونبار نشستیم
در خون دل از دیده خونبار نشستیم
چون دیده به خون از غم دلدار نشستیم
زان پیش که پرگار کشد دایره عشق
در دایره چون نقطه پرگار نشستیم
یک بار اگر از چمنی بی تو گذشتیم
هرگام چو گل بر سر صد خار نشستیم
در عشق ز ما عکس در آیینه نیفتد
از گرد هوس بس که سبکبار نشستیم
هر چاک ز دل، مطلع خورشید دگر شد
هرجا که به یاد تو شب تار نشستیم
هرگاه که رفتیم به یاد تو به گلزار
پهلوی گل و لاله به صد عار نشستیم
شایسته گلزار نبودیم چو بلبل
بر شعله چو پروانه سزاوار نشستیم
در حلقه اهل حرم و دیر چو قدسی
شایستهتر از سبحه و زنار نشستیم
چون دیده به خون از غم دلدار نشستیم
زان پیش که پرگار کشد دایره عشق
در دایره چون نقطه پرگار نشستیم
یک بار اگر از چمنی بی تو گذشتیم
هرگام چو گل بر سر صد خار نشستیم
در عشق ز ما عکس در آیینه نیفتد
از گرد هوس بس که سبکبار نشستیم
هر چاک ز دل، مطلع خورشید دگر شد
هرجا که به یاد تو شب تار نشستیم
هرگاه که رفتیم به یاد تو به گلزار
پهلوی گل و لاله به صد عار نشستیم
شایسته گلزار نبودیم چو بلبل
بر شعله چو پروانه سزاوار نشستیم
در حلقه اهل حرم و دیر چو قدسی
شایستهتر از سبحه و زنار نشستیم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۵۸ - هرگوشه چو مینا، صنم حور سرشتی
هرگوشه چو مینا، صنم حور سرشتی
در زیر فلک نیست چو میخانه بهشتی
تنگ است چنان عرصه افلاک که گویی
چون خانه خم گشته بنا، بر سر خشتی
چون غنچه که باشد که گریبان نکند چاک؟
آواز نی و جام می و دامن کشتی
آن گریه کجا رفت که طوفان صفتش را
بر صفحه دریا به خط موج نوشتی؟
دیدند دغا باختن کعبه روان را
آن قوم که بر کعبه گزیدند کنشتی
خم بر سر خود داد ز افتادگیاش جای
در میکده کمتر نتوان بود ز خشتی
نامم نتوان برد ز خواری برش امروز
آن روز کجا شد که به من نامه نوشتی
قدسی خبرت نیست که در میکده عشق
هر گوشه بهشتیست نهان در ته خشتی
در زیر فلک نیست چو میخانه بهشتی
تنگ است چنان عرصه افلاک که گویی
چون خانه خم گشته بنا، بر سر خشتی
چون غنچه که باشد که گریبان نکند چاک؟
آواز نی و جام می و دامن کشتی
آن گریه کجا رفت که طوفان صفتش را
بر صفحه دریا به خط موج نوشتی؟
دیدند دغا باختن کعبه روان را
آن قوم که بر کعبه گزیدند کنشتی
خم بر سر خود داد ز افتادگیاش جای
در میکده کمتر نتوان بود ز خشتی
نامم نتوان برد ز خواری برش امروز
آن روز کجا شد که به من نامه نوشتی
قدسی خبرت نیست که در میکده عشق
هر گوشه بهشتیست نهان در ته خشتی
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۷ - همدرد زلیخا شده یعقوب وگرنه
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۹ - تا اشک تو بر عارض پرنور فرو ریخت
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۱۵ - از جوش دلم دیده پر از پاره خون است
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۳۳ - از چاک دلم خنده غمآلود برآید
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۴۲ - جز دود محبت که بود نور چراغم
قدسی مشهدی : مطالع و متفرقات
شماره ۴۸ - جایی که تویی نیست کسی را گذر آنجا
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵ - از باد مکش طره جانانه ما را
از باد مکش طره جانانه ما را
زنجیر مجنبان دل دیوانه ما را
آن شمه چگل گو که برقص آرد و پرواز
این سوخته دلهای چو پروانه ما را
کردند زبان آنکه به صد گنج فریدون
کردند بها گوهر یکدانه ما را
دیدند سرشکم همه همسایه و گفتند
این سیل عجب گر نبرد خانه ما را
دل گر چه خرابست ز غم چون تو درائی
آباد کنی کلبه ویرانه ما را
خواب خوش صبحت برد از دیده مخمور
شب گر شنوی نعره مستانه ما را
خواهد گله ها کرد کمال امشب از آن زلف
شبهای چنین گوش کن افسانه ما را
زنجیر مجنبان دل دیوانه ما را
آن شمه چگل گو که برقص آرد و پرواز
این سوخته دلهای چو پروانه ما را
کردند زبان آنکه به صد گنج فریدون
کردند بها گوهر یکدانه ما را
دیدند سرشکم همه همسایه و گفتند
این سیل عجب گر نبرد خانه ما را
دل گر چه خرابست ز غم چون تو درائی
آباد کنی کلبه ویرانه ما را
خواب خوش صبحت برد از دیده مخمور
شب گر شنوی نعره مستانه ما را
خواهد گله ها کرد کمال امشب از آن زلف
شبهای چنین گوش کن افسانه ما را
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷ - ای روشنی از روی تو چشم نگران را
ای روشنی از روی تو چشم نگران را
این روشنی چشم مبادا دگر آنرا
یا حسن تو و ناز تو سوزی و نیازی
جان نگران را دل صاحب نظران را
زاهد ز تو پوشد نظر و عقل فروشد
آن بی خبران را نگر این بی بصران را
از پیش من آن جان جهان را گذرانید
تا خوش گذرانیم جهان گذران را
جان از سر کوی تو ندارد سر پرواز
مرغی که چمن یافت نجوید طیران را
گفتم بحق آن دل سنگین که وفایی
وقعی نبود پیش تو سوگند گران را
بنما بکمال آن لب و خون خوردن او بین
کآن باده حلال است چنین نقل خوران را
این روشنی چشم مبادا دگر آنرا
یا حسن تو و ناز تو سوزی و نیازی
جان نگران را دل صاحب نظران را
زاهد ز تو پوشد نظر و عقل فروشد
آن بی خبران را نگر این بی بصران را
از پیش من آن جان جهان را گذرانید
تا خوش گذرانیم جهان گذران را
جان از سر کوی تو ندارد سر پرواز
مرغی که چمن یافت نجوید طیران را
گفتم بحق آن دل سنگین که وفایی
وقعی نبود پیش تو سوگند گران را
بنما بکمال آن لب و خون خوردن او بین
کآن باده حلال است چنین نقل خوران را
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۴ - بگذار در آن کوی من اشک فشان را
بگذار در آن کوی من اشک فشان را
تا دیده دهد آب گل و سرو روان را
مپسند بران رخ که فتد سایه ی گلبرگ
گلبرگ تحمل نکند بار گران را
دشوار کشد نقش دو ابروی تو نقاش
آسان نتوانند کشیدن دو کمان را
گفتم که لبت زیر دو دندان چو بگیرم
دارم نگهش گفت نگه دار زبان را
غیر از دل عاشق چو نشد چیز بتان گم
این طرفه چه کردند دهان را و میان را
بوسی دو لبش گفت بیا و ذقن یار
شد ضامن آن وعده هم این را و هم آن را
بگرفت کمال آن ذقن اکنون به تقاضا
آری به دل خصم بگیرند ضمان را
تا دیده دهد آب گل و سرو روان را
مپسند بران رخ که فتد سایه ی گلبرگ
گلبرگ تحمل نکند بار گران را
دشوار کشد نقش دو ابروی تو نقاش
آسان نتوانند کشیدن دو کمان را
گفتم که لبت زیر دو دندان چو بگیرم
دارم نگهش گفت نگه دار زبان را
غیر از دل عاشق چو نشد چیز بتان گم
این طرفه چه کردند دهان را و میان را
بوسی دو لبش گفت بیا و ذقن یار
شد ضامن آن وعده هم این را و هم آن را
بگرفت کمال آن ذقن اکنون به تقاضا
آری به دل خصم بگیرند ضمان را
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۴ - دوش از در میخانه بدیدیم حرم را
دوش از در میخانه بدیدیم حرم را
می نوش و ببین قسمت میدان کرم را
فرمان خرد بر دل هشیار نویسند
حکمی نبود بر سر دیوان قلم را
ای مست گر افتی به سر تربت شاهان
مشتاق لب جام بیابی لب جم را
پای ستم از ساحت جان گرد بر آورد
بنشین و به می باز نشان گرد ستم را
چنگت خبر راه طرب داد و ز پیران
بشنو سخن راست مبین پشت به خم را
در شیشه گر از باده کمی هست غمی نیست
لیکن غم بسیار بود دولت کم را
صبح است کمال و می و آواز خوش نی
برخیز غنیمت شمر این یک دو سه دم را
می نوش و ببین قسمت میدان کرم را
فرمان خرد بر دل هشیار نویسند
حکمی نبود بر سر دیوان قلم را
ای مست گر افتی به سر تربت شاهان
مشتاق لب جام بیابی لب جم را
پای ستم از ساحت جان گرد بر آورد
بنشین و به می باز نشان گرد ستم را
چنگت خبر راه طرب داد و ز پیران
بشنو سخن راست مبین پشت به خم را
در شیشه گر از باده کمی هست غمی نیست
لیکن غم بسیار بود دولت کم را
صبح است کمال و می و آواز خوش نی
برخیز غنیمت شمر این یک دو سه دم را
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۳۶ - سیری نبود از لب شیرین تو کس را
سیری نبود از لب شیرین تو کس را
کس سیر ندید از شکر ناب مگس را
نالان بر سر کوی تو آییم که ذوقی است
در قافله کعبه روان بانگ جرس را
با صبح بگویید که بیوقت مزن دم
امشب شب وصل است نگه دار نفس را
زلف تو که شبرو شده زو زاهد و عابد
از خرقه پشمینه غنی ساخت عسس را
خواهم که نهم آینه ای پیش رقیبان
در چشم خسان تا فکنم این همه خس را
نگذاشت که خال رخ او بنگرد این چشم
این خوان خلیل است چه تنگیست عدس را
چون دید کمال آن سر کو ترک وطن کرد
بلبل چو چمن دید رها کرد قفس را
کس سیر ندید از شکر ناب مگس را
نالان بر سر کوی تو آییم که ذوقی است
در قافله کعبه روان بانگ جرس را
با صبح بگویید که بیوقت مزن دم
امشب شب وصل است نگه دار نفس را
زلف تو که شبرو شده زو زاهد و عابد
از خرقه پشمینه غنی ساخت عسس را
خواهم که نهم آینه ای پیش رقیبان
در چشم خسان تا فکنم این همه خس را
نگذاشت که خال رخ او بنگرد این چشم
این خوان خلیل است چه تنگیست عدس را
چون دید کمال آن سر کو ترک وطن کرد
بلبل چو چمن دید رها کرد قفس را
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۰ - آن سرو که آمد بر ما از چمن کیست
آن سرو که آمد بر ما از چمن کیست
وان غنچه که دلها شد ازو خون دهن کیست
آن میوه که از باغ بهشت است درختش
کار نزدیک دهن آمده سیب ذقن کیست
چون طلعت خورشید که پوشید غبارش
زیر خط ریحان رخ چون باسمن کیست
در دامن گل چاک فتادست ز هر سو
ای باد صبا بوی تو از پیرهن کیست
در جامه که باشد ببر از آب شود تر
آن آب کزو جامه نشد تر بدن کیست
آن خرقه که از دست تو صد پاره نباشد
در صومعه از گوشه نشینان بتن کیست
احسنت کمال این نه غزل آب حیات است
امروز بدین لطف و روانی سخن کیست
وان غنچه که دلها شد ازو خون دهن کیست
آن میوه که از باغ بهشت است درختش
کار نزدیک دهن آمده سیب ذقن کیست
چون طلعت خورشید که پوشید غبارش
زیر خط ریحان رخ چون باسمن کیست
در دامن گل چاک فتادست ز هر سو
ای باد صبا بوی تو از پیرهن کیست
در جامه که باشد ببر از آب شود تر
آن آب کزو جامه نشد تر بدن کیست
آن خرقه که از دست تو صد پاره نباشد
در صومعه از گوشه نشینان بتن کیست
احسنت کمال این نه غزل آب حیات است
امروز بدین لطف و روانی سخن کیست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۱ - آن شوخ که رفت از بر ما باز کجا رفت
آن شوخ که رفت از بر ما باز کجا رفت
دور از نظر اهل وفا باز کجا رفت
جان تازه کنان بر سر بالین ضعیفان
نا آمده چون باد صبا باز کجا رفت
درد دل رنجور مرا زان لب جانبخش
تا راده بشارت به شفا باز کجا رفت
آن شاه کزو خانه دل شاه نشین بود
از کلبه احزان گدا باز کجا رفت
شهباز صفت کرد بسی صید دل و باز
بگرت به ترک همه تا باز کجا رفت
دل رفت به بوی تو ز مسجد به خرابات
بیچاره نظر کن ز کجا باز کجا رفت
هم میکده هم صومعه خالی ز کمال است
تا اثر تو بزاری و دعا باز کجا رفت
دور از نظر اهل وفا باز کجا رفت
جان تازه کنان بر سر بالین ضعیفان
نا آمده چون باد صبا باز کجا رفت
درد دل رنجور مرا زان لب جانبخش
تا راده بشارت به شفا باز کجا رفت
آن شاه کزو خانه دل شاه نشین بود
از کلبه احزان گدا باز کجا رفت
شهباز صفت کرد بسی صید دل و باز
بگرت به ترک همه تا باز کجا رفت
دل رفت به بوی تو ز مسجد به خرابات
بیچاره نظر کن ز کجا باز کجا رفت
هم میکده هم صومعه خالی ز کمال است
تا اثر تو بزاری و دعا باز کجا رفت
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۶ - از پیش من آن شوخ چه تعجیل کنان رفت
از پیش من آن شوخ چه تعجیل کنان رفت
دل نعره بر آورد که جان رفت و روان رفت
گر خامه براند گذری پهلو نامش
در نامه نویسید که سر رفت و روان رفت
پروانه که مرد از غم روئی به سر خاک
شمعش مفروزید که با سوز نهان رفت
از دید. گر از سودن پایش نرود نور
سودی نکند دیده که نورش به زبان رفت
هر جا خبر خاک کف پای تو گفتند
دامن بگرفت اشک به دندان و روان رفت
بوی تو رساندند ز یوسف به زلیخا
این نعره زنان آمد و آن جامه دران رفت
جز مهر تو نگزید کمال از همه عالم
آن روز که از جان و جهان دست نشان رفت
دل نعره بر آورد که جان رفت و روان رفت
گر خامه براند گذری پهلو نامش
در نامه نویسید که سر رفت و روان رفت
پروانه که مرد از غم روئی به سر خاک
شمعش مفروزید که با سوز نهان رفت
از دید. گر از سودن پایش نرود نور
سودی نکند دیده که نورش به زبان رفت
هر جا خبر خاک کف پای تو گفتند
دامن بگرفت اشک به دندان و روان رفت
بوی تو رساندند ز یوسف به زلیخا
این نعره زنان آمد و آن جامه دران رفت
جز مهر تو نگزید کمال از همه عالم
آن روز که از جان و جهان دست نشان رفت