عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۱۵ - تا گریبان من اینک گرد دامانم گرفت
تا گریبان من اینک گرد دامانم گرفت
خاک دامنگیر غم آخر گریبانم گرفت
شهسوار غم که جز من مرد میدانی نداشت
در کمینم کرد تا آخر به میدانم گرفت
من که جنگ روبرو با عشق کردم سال‌ها
من نمی‌دانم چه کرد آخر که پنهانم گرفت
من شراری را به دامن تیز می‌کردم کزو
شعله‌ای در دامنم افتاد و در جانم گرفت
گفتی ای فیّاض دل را چون گرفت آن مه ز تو؟
چون گرفتن را نمی‌دانم!‌ ولی دانم گرفت
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۱۹ - رسید موسم نوروز و روزگار شکفت
رسید موسم نوروز و روزگار شکفت
ز خندة گل شادی دل بهار شکفت
چه باده ساقی نیسان به جام گلشن ریخت!
که گل به روی گلش همچو روی یار شکفت
تبسّم که به داغ جگر نمک‌ریز است؟
کزین امید گل لاله داغدار شکفت
چه حاجتست به باغم که نازنین مرا
دمیده سبزة خطّ و گل عذار شکفت
یکی به کشت بهارم بیا کنون که مرا
هزار رنگ گل اشک در کنار شکفت
ز خاکِ کُشتة او سر کشیده شعلة شوق
ترا خیال که شمع سر مزار شکفت
شکفته ریخت ز کلک من این غزل فیّاض
ز بسکه خاطرم از التفات یار شکفت
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۲۵ - هم بخت نامساعد هم زلف یار باعث
هم بخت نامساعد هم زلف یار باعث
این تیره‌روزی ما دارد هزار باعث
در دهرِ نامساعد راحت چه گونه بینم
نه آسمان موافق، نه روزگار باعث
کس غم چه‌سان نبیند، کس شاد چون نشیند؟
این را هزار مانع، آن را هزار باعث
در ترک مطلب آمد آسوده دل نشستن
بی‌مطلبی نخواهد در هیچ کار باعث
هر جا که کارفرما عشق است و عشق صادق
بی‌قدر شد مرجّح بی‌اعتبار باعث
ما را به بازدیدی ننواختیّ و گردید
هم منفعل تماشا هم شرمسار باعث
در وعدة تو فیّاض گر چشم باخت لیکن
کس را گنه نباشد شد انتظار باعث
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۲۶ - ای بی‌لبت حرام بر اهل کلام بحث
ای بی‌لبت حرام بر اهل کلام بحث
عشق تو کرده در همه عالم تمام بحث
اشراقیان مدرسة عشق را بود
جز با زبان گوشة ابرو حرام بحث
سیمرغ معرفت نشود صید حرف (و) صوت
بر بام این هوس چه نهد هرزه دام بحث
گشتیم بر رسایل دانش تمام و بود
هم نارسا دلایل و هم ناتمام بحث
برداشت یار پرده و شد گفتگو تمام
مطلب چو کشف شد چه دلیل و کدام بحث؟
ای ذرّه از رخ تو به خورشید در جدل
زیباست از لب نمکینت مدام بحث
فیّاض فهم اگر نکنی حرف من مرنج
ناپخته مطلبی است پریشان و خام، بحث
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۲۷ - درنخواهد داد تن بیماری ما در علاج
درنخواهد داد تن بیماری ما در علاج
گو دماغ خود مسوز اینجا مسیحا در علاج
در فراق خویش ما را اندک اندک خوی ده
درد عشق است این و می‌باید مدارا در علاج
از مداوای طبیبان جانم آسایش نیافت
زانکه پنهان جمله در زخمند و پیدا در علاج
عشق چون در تب نشاند مغز را در استخوان
عقل را حاصل نگردد غیر سودا در علاج
تشنگان جرعة وصلیم و عاجز مانده‌ایم
پیش این لب‌تشنگی‌ها هفت دریا در علاج
تیره‌بختی‌های ما درمان نگیرد چون کلیم
می‌نماید گر ید بیضا مسیحا در علاج
پیش درد ما که عالم در علاجش مانده‌اند
گر تو ایمایی کنی کافیست تنها در علاج
عمرها شد کز تردّد نگسلد از رغم هم
شوق در افزونی درد و تمنّا در علاج
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۳۵ - باده از ابر خورد فصل بهاران گل سرخ
باده از ابر خورد فصل بهاران گل سرخ
که برافروخته چون لاله‌عذاران گل سرخ
گل به دامن کندم اشک که از دولت عشق
مژده‌ام ابر بهار آمد و باران گل سرخ
منم و نغمه‌سرایی به هوای چمنی
که خزانش گل زردست و بهاران گل سرخ
شیشه بلبل شده در بزم حریفان که بود
جام می در نظر باده‌گساران گل سرخ
هر کسی مایل هم‌جنس خود آمد فیّاض
من گل زرد پسندیدم و یاران گل سرخ
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۳۹ - شکاری گر به دام افتد چه شد، زینها هزار افتد
شکاری گر به دام افتد چه شد، زینها هزار افتد
خوشا اقبال صیّادی که در دام شکار افتد
گذشتم بر خزان باد بهارم خون به جوش آورد
چه خواهد شد اگر روزی گذارم بر بهار افتد!
محیط عشق خوبان زورق‌آشام است گردابش
درین دریا عجب دارم که موجی برکنار افتد
چنان گرم ره شوقم که گاه ناتوانی‌ها
نگه آرد به پروازم اگر پایم ز کار افتد
به معشوقی نزیبد هر که دارد نام معشوقی
ز صد خوبان یکی باشد که شاه و شهریار افتد
ندیدم در جهان یاری که از دل غم برد بیرون
غمم افزون کند هر کس که با من غمگسار افتد
نه هر دل قابل دردست و هر جان باب نومیدی
به صد خون لاله‌ای از یک چمن گل داغدار افتد
پسند ناکسان بودن نشان ناکسی باشد
چه بهتر دردمندی گر ز چشم روزگار افتد
بیا و موج‌زن دریای رحمت را تماشا کن
به هر جا قطرة اشکی ز چشم اشکبار افتد
وفای دلبران بهتر که دایم بیوفا باشد
قرار عشق آن بهتر که دایم بیقرار افتد
سخن در امتحان کوهکن بود ارنه می‌بایست
که برق تیشه آتش گردد و در کوهسار افتد
من و غم سال‌ها فیّاض با هم داشتیم الفت
بدان گرمی که بعد از مدتی یاری به یار افتد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴۲ - کجا چو تیغ‌کشی در میان سپر گنجد!
کجا چو تیغ‌کشی در میان سپر گنجد!
تو را به کشتن عُشاق کاش سر گنجد
چه غم ز تنگ‌دلی‌های من محبَّت را
به ظرف تنگ‌تر این باده بیشتر گنجد
میان شعله و پروانه این مسافت نیست
که در میانه حجابی ز بال و پر گنجد
میان من و او اتحاد از آن بیش است
که در میان ره آمد شد نظر گنجد
محبّتم به دلش جا اگر کند فیّاض
عجیب نیست، که در سنگ هم شرر گنجد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۵۳ - کسی که صبر به جنگ عتاب می‌آرد
کسی که صبر به جنگ عتاب می‌آرد
کتان به عربدة ماهتاب می‌آرد
اگر دلی چو خمت نیست سر به خشت مزن
فراخ حوصله تاب شراب می‌آرد
مراست بخت سیه کاسه‌ای که همچو حباب
تهی پیاله ز دریای آب می‌آرد
سخن ز بخت نگویی به بزم زنده‌دلان
که این حدیث چو افسانه خواب می‌آرد
هزار مسئلة شرح بیقراری را
بدیهة سر زلفش جواب می‌آرد
رخ از پیاله برافروخت وه که این جادو
ستاره می‌برد و آفتاب می‌آرد
درون پرده ترا دید و محو شد فیّاض
نقاب اگر بگشایی که تاب می‌آرد؟
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۵۴ - مرا پای طلب از رهگذاری خارها دارد
مرا پای طلب از رهگذاری خارها دارد
که از هر خار او دل در نظر گلزارها دارد
همای بی‌نیازی سایه بر هر سر نیندازد
گل این باغ ننگ از جلوة دستارها دارد
برای گریه از دل مشت خون جستم چه دانستم
که زیر هر بن مو دیده دریا بارها دارد
ز طوف کعبه می‌آید دل کافر نهاد من
نشان کعبه اینک بر میان زنّارها دارد
عزیزان یوسفی در کاروان حسن پیدا شد
که یوسف را جمالش چشم بر بازارها دارد
اگر چون سایه در کویش به خاک افتم عجب نبود
که جا خورشید آنجا بر سر دیوارها دارد
رقیب ساده‌دل از دولت وصل تو مغرورست
نمی‌داند که این اقبال‌ها ادبارها دارد
تو نازک طبع و بدخوییّ و من بی‌صبر و بی‌طاقت
ز من همچون تویی را رام کردن کارها دارد
برو بیرون بر از خاک در او دردسر فیّاض
ز گرد هستیت این آستان آزارها دارد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۵۶ - لبت تا شیوة سحر و فسون را مضطرب دارد
لبت تا شیوة سحر و فسون را مضطرب دارد
دلم هنگامة اهل جنون را مضطرب دارد
به من گرم تواضع آن بت و اشکم سراسیمه
که گرمی کردن خورشید خون را مضطرب دارد
چه سان پنهان کنم مهر تو بر اغیار سنگین دل!
که غم‌های تو بیرون و درون را مضطرب دارد
به حال کس نمی‌پردازد از بس بی‌قراری‌ها
چه یارب این سپهر سرنگون را مضطرب دارد؟
فلک از نالة فیّاض اگر درهم شود شاید
که زخم تیشه کوه بیستون را مضطرب دارد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۵۹ - ز اشکم چهره گه خونین و گه همرنگ زر دارد
ز اشکم چهره گه خونین و گه همرنگ زر دارد
مر آن رنگرز هر لحظه در رنگ دگر دارد
اگر در آرزوی پای بوسش خاک گردیدم
نسیمی آید و ناگه مرا از خاک بردارد
چه شد بازم، دگر روی دلم با کیست کز سینه
نفس می‌آید و همراه خود خیل اثر دارد
ترا شیوه تغافل آسمان را کار بی‌مهری
برای کشتن ما هر کسی فکر دگر دارد
سرایت کرد بیماری چشمت در دل فیّاض
پرستش کردن بیمار آخر این خطر دارد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۶۶ - به گوشه چشم سیاهت نگه به من دارد
به گوشه چشم سیاهت نگه به من دارد
سیاه مست ندانم دگر چه فن دارد!
به هدیه جان دهم از بهر بوسه‌ای و هنو
درین معامله لعل لبت سخن دارد
تویی که جای به یک دل نمی‌کنی ورنه
همیشه گل چمن و شمع انجمن دارد
به یاد روی که دل پاره پاره شد یارب!
که ناله جیب پر از برگ یاسمن دارد
به یاد زلف که فیّاض مشک ساست دلم؟
که دشت سینة من طعنه بر ختن دارد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۶۹ - مگر دلِ به غم عشق بسته‌ای دارد
مگر دلِ به غم عشق بسته‌ای دارد
که آفتاب تو رنگ شکسته‌ای دارد!
مگو که هیچ ندارد نظر فکندة عشق
دل شکسته‌ای و جان خسته‌ای دارد
قیاس حال دل من کسی تواند کرد
که در کف آینة زنگ بسته‌ای دارد
به درد نالة من کس نمی‌رسد چه کنم!
خراسِ سینه زبان شکسته‌ای دارد
به باغ هر سر خاری که هست چون فیّاض
به دست از گُلِ داغِ تو دسته‌ای دارد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۷۷ - سرو نتوانست لاف قامتش از پیش برد
سرو نتوانست لاف قامتش از پیش برد
هرزه در پیش جوانان آبروی خویش برد
همچو ترکش پر برآوردم ز تیر ناز او
هر چه گویم، لذّت پیکان او دل بیش برد
کوه را فرهاد از جا کند و خسرو مزد یافت
بخت چون سستی کند نتوان به زور از پیش برد
عاشقی دورست از منصور دعوی‌دار، دور
بی‌حقیقت با وجود دوست نام خویش برد
لذّت عیش جهان در لذّت ترکست و بس
هر چه را در پادشاهی باخت شه، درویش برد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۷۹ - ذوق دیدارست کامی کز جهان دل می‌برد
ذوق دیدارست کامی کز جهان دل می‌برد
زاهد از دنیا نمی‌دانم چه حاصل می‌برد!
دل به دریا داده را ز آسیب طوفان باک نیست
موج آخر کشتی خود را به ساحل می‌برد
ابلهان را درک ذوق عشوة دنیا کجاست
وه که این زن دل ز دست مرد عاقل می‌برد!
گرچه بسیارست ره در وادی حیرت ولی
جادة گمگشتگی راهی به منزل می‌برد
حسن، آب و رنگ نبود، عشق، پیچ و تاب نیست
از مجرّد هم مجرّددان اگر دل می‌برد
دل ز هر شکل و شمایل گیردش فیّاض‌وار
هر که را دل از کف این شکل و شمایل می‌برد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۸۰ - دوران حیله باز زما روبرو برد
دوران حیله باز زما روبرو برد
یک نان دهد به ما و هزار آب رو برد
گردون تنگ عیش به یک قرص ساختست
صبح از دهن بر آرد و شامش فرو برد
دوشم که زیر بار جهان بود سال‌ها
آن قوّتش نماند که بار سبو برد
از جویبار جدول زخمم گل بهشت
پیوسته آب در چمن رنگ و بو برد
از خنجر تو یافت لب چاک سینه‌ام
فیضی که زخم بلهوسان از رفو برد
بر کس مباد آنکه برد راه جستجو
دزدیده دیدن تو که دل روبرو برد
فیّاض من نمی‌روم اما کمند شوق
می‌خواهدم که موی کشان سوی او برد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۸۱ - نبرم منّت کس کاش شرابم نبرد
نبرم منّت کس کاش شرابم نبرد
تشنه میرم به لب بحر که آبم نبرد
جنس ناچیز شود، به که به قیمت نرسد
سوختم خام که کس بوی کبابم نبرد
تو به حرف آیی و من می‌روم از خود چه کنم!
تنگ ظرفم نتوانم که شرابم نبرد
ذوق دیدار تو در خواب چو طفل شب عید
هیچ پروای منش نیست که خوابم نبرد
دخل ناز تو هم از خرج نیازم پیداست
صرفة تست که کس ره به حسابم نبرد
دیده بر انجم گردون چه نهم می‌دانم
که ازین ورطه برون موج حبابم نبرد
هر دم از بیم درین مرحله از خود بروم
دگر اندیشة این دیر خرابم نبرد
نیم آن کس که به بوی توبه جنّت بروم
حسرت بحر به دنبال سرابم نبرد
نه به من باز گذارد نه به خود کار مرا
به درنگم نفرستد به شتابم نبرد
ای فلک صرفه‌ای از من نتوان برد به زور
پنجة شیب تو بازوی شبابم نبرد
هست این آن غزل روز نظیری فیّاض
که به صلحش نروم تا به عتابم نبرد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۸۲ - امشب که از نم مژه آبم نمی‌برد
امشب که از نم مژه آبم نمی‌برد
در دل خیال کیست که خوابم نمی‌برد!
عمری است پای در گلم از گریه، چون کنم!
این سیل تندِ خانه خرابم نمی‌برد
از ضعف نیست قوّت از خویش رفتنم
وامانده‌ام چنان که شرابم نمی‌برد
راضی شدم به صلح ولی شهد آشتی
از کام تلخی شکرابم نمی‌برد
وز نالة شبانه جگر سوختم چه سود
کان مست ره به بوی کبابم نمی‌برد
لطفم خراب کرده به نوعی که تا ابد
از جا فریب ناز و عتابم نمی‌برد
خضرم که می‌شود! که درین وادی خطر
همراهی درنگ و شتابم نمی‌برد
آشفتة علاقة دستارم آن چنان
کز ره فریب طرف نقابم نمی‌برد
فیّاض همدمان ز بس از من رمیده‌اند
در آب اگر دهند گم آبم نمی‌برد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۸۹ - گفت و گو یک حرف را تفسیر نتوانست کرد
گفت و گو یک حرف را تفسیر نتوانست کرد
خامشی هم نکته‌ای تقریر نتوانست کرد
من که بر بال ملک دام نظر می‌افکنم
همّت من یک پری تسخیر نتوانست کرد
عمر در خدمت به سر بردیم و مردودِ دریم
طالع بد را کسی تدبیر نتوانست کرد
عقد الفت کس نمی‌بندد که از هم نگسلد
یک کس این زنجیر را زنجیر نتوانست کرد
امشبم سر تا به پا از بس که مدهوش تو بود
در خجالت رنگ من تغییر نتوانست کرد