عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۰۶ - هر کجا حرف لب آن یار جانی می‌رود
هر کجا حرف لب آن یار جانی می‌رود
رنگ از روی شراب ارغوانی می‌رود
تا جوانی نو بهار زندگانی خرّم است
چون جوانی رفت آب زندگانی می‌رود
منزلت دورست و فرصت وحشی و ره هولناک
زود باش ای خضر، عمر جاودانی می‌رود
عهد طفلی رفت و ایّام جوانی هم گذشت
پیری اینک سر به دنبال جوانی می‌رود
با سمند جذبه باشد آشنا مهمیز شوق
بوی یوسف پیش پیش کاروانی می‌رود
تکیه بر زور توانایی مکن در راه عشق
پا به پیش اینجا به زور ناتوانی می‌رود
غافلی فیّاض سخت از بی‌وفایی‌های عمر
خفته‌ای و روزگارت در امانی می‌رود
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۰ - لطف کن تلخی که جان بی‌لذّت از شکّر شود
لطف کن تلخی که جان بی‌لذّت از شکّر شود
آب کن زهری که دل مستغنی از کوثر شود
ضعف کی از پا درآرد رهروان شوق را
نامة ما مرغ را بال و پر دیگر شود
لطف کن از چشمه‌سار تیغ چون آب حیات
قطرة آبی که کام حسرت ما تر شود
پشت بر خاکستر من داشت عمری شعله گرم
سودة اخگر کنونم مشت خاکستر شود
چشم اگر بر لاله و گل می‌گشایم بی‌رخش
هر نگه بر دیدة حسرت کشم خنجر شود
مرغ هر اندیشه نتواند به بام او پرید
جلوة پرواز اینجا دام بال و پر شود
صندل بی‌دردی ما بود عمری دردسر
بر سرم صندل کنون فیّاض درد سر شود
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۴ - آفت عاشق ز صلح و جنگ پیدا می‌شود
آفت عاشق ز صلح و جنگ پیدا می‌شود
هر کجا این شیشه باشد سنگ پیدا می‌شود
نقش شیرین کرد بیدادی که شیرین هم نکرد
فتنه بهر کوهکن از سنگ پیدا می‌شود
ناله سر کن درد دل را حاجت آواز نیست
درد چون ناخن زند آهنگ پیدا می‌شود
وادی عشق آخرش دشوارتر از اولست
سنگ این ره بر سر فرسنگ پیدا می‌شود
چهرة عاشق بهاری در خزان پرورده است
بشکند یک رنگ اگر، صد رنگ پیدا می‌شود
دین و ایمان را وداعی ای مسلمانان که باز
آن فرنگی شکل شوخ و شنگ پیدا می‌شود
این چه الفت دشمنی یارب چه وحشت دوستی‌ست
میرود شاد از برم دلتنگ پیدا می‌شود
جستجوی گوهر مقصود داری در نظر
این گهر از ترک نام و ننگ پیدا می‌شود
آنچه از دستت ز ننگ دانش و فرهنگ رفت
کی بسعی دانش و فرهنگ پیدا می‌شود
ای که با آلایش تر دامنی خو کرده‌ای
در بغل آیینه داری زنگ پیدا می‌شود
گوهر فیّاض مفت از کف بدر کردی که باز
مفت خود دان گر به صد نیرنگ پیدا می‌شود
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۶ - چندان که از تو جور و جفا کم نمی‌شود
چندان که از تو جور و جفا کم نمی‌شود
از ما نصیب مهر و وفا کم نمی‌شود
چون نخل شعله ریشه در آتش دوانده‌ایم
ما را بهار نشو و نما کم نمی‌شود
با آنکه گریه هستی ما را به آب داد
یک دم غبار خاطر ما کم نمی‌شود
اسباب حسن یار چنان در فزونیند
کز پای ناز رنگ حنا کم نمی‌شود
در کشوری که بارش مژگان‌ تر بود
در چار فصل، فیضِ هوا کم نمی‌شود
هر چند دیدمت به تو مشتاق‌تر شدم
این درد جان فزا به دوا کم نمی‌شود
فیّاض ضبط دل چه کنی کاین سفال را
هر چند بشکنند صدا کم نمی‌شود
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۹ - نه همین دل در برم چون مرغ بسمل می‌جهد
نه همین دل در برم چون مرغ بسمل می‌جهد
هر سر مو زاضطرابم چون رگ دل می‌جهد
آنچنان آمادة زخمم که هر گه در خیال
یاد آن مژگان کنم، خون از رگ دل می‌جهد
بسکه می‌پیچد غبار خاطرم بر دود آه
گردباد از شرم من منزل به منزل می‌جهد
می‌نهد عمدا به قصد سینة من در کمان
هر خدنگی کز کمان غمزه غافل می‌جهد
قتل عاشق دهشتی دارد که از تأثیر آن
تا ابد دل در بر شمشیر قاتل می‌جهد
درد بیمار تب غم را مداوا مشکل است
ای طبیب اینجا مرا نبض و ترا دل می‌جهد
می‌جهد از بزم ما پیوسته فیّاض از هراس
آن چنان کز صحبت دیوانه عاقل می‌جهد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲۱ - مویش وظیفة شب دیجور می‌دهد
مویش وظیفة شب دیجور می‌دهد
رویش چراغ آینه را نور می‌دهد
مخمور را خیال لبش مست می‌کند
عنّاب او نتیجة انگور می‌دهد
داغم که زخمی نمک آن تبسّم است
طرح نمک به سینة ناسور می‌دهد
دار سیاست سر میدان عشق تست
نخلی که میوة سر منصور می‌دهد
فیّاض من ز سودة الماس دیده‌ام
خاصیّتی که مرهم کافور می‌دهد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲۲ - بر شعله آن چنان که کسی تار مو نهد
بر شعله آن چنان که کسی تار مو نهد
پیچد چو زلف دست به رخسار او نهد
ترسم درازدستی آن زلف خیره را
آخر مباد سلسله در پای او نهد!
آخر به کام خال شدی، صد هزار حیف
با هندویی برای چه کس رو به رو نهد!
تبخاله می‌زند لب ساغر هزار جای
لب بر لب شراب گر آن تندخو نهد
کس تا ابد دگر سخن تازه نشنود
فیّاض مهر اگر به لب گفتگو نهد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲۳ - شبی که عکس سر زلف یار در نظر آید
شبی که عکس سر زلف یار در نظر آید
غبار صبح به چشمم چو گرد سرمه درآید
ز کبریای جمال تو چشم اشک‌فشان را
بر آفتاب گشاییم و ذرّه در نظر آید
به زخم تیر نگاه تو تا به حشر اسیران
نهند مرهم کافور و زهر سوده برآید
خوشا سرایت بیداد عشق کز اثر آن
شکاف چاک گریبان به دامن جگر آید
به زیر منّت تکلیف سرمه چند نشینم
خوش آنکه سر زده گرد رهش به دیده درآید
ز فیض نشو و نما در بهارِ گریة مستان
سزد که سبزة مینای باده تا کمر آید
مکن به چرخ پی نیک و بد مجادله فیّاض
زمان عیش سرآمد زمان غصّه سرآید
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲۷ - چو بینم کبک، یادم جلوة دلدار می‌آید
چو بینم کبک، یادم جلوة دلدار می‌آید
که هر گه در خرام آید بدین رفتار می‌آید
نگاهم جیب و دامن پر گل از رخسار او برگشت
به آیینی که پنداری کس از گلزار می‌آید
خیالت هر شب آید بر سر بالین و ننشیند
مگر شرمش ز پاس دیدة بیدار می‌آید!
دلا زهرِ نگاه او غنیمت دان که این مرهم
برای زخم بندی‌ها ترا در کار می‌آید
دمی در سایة دیوار او فیّاض عشرت کن
که روزی آفتابت بر سر دیوار می‌آید
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۲۸ - چنانم بزم عشرت بی‌لبش دلگیر می‌آید
چنانم بزم عشرت بی‌لبش دلگیر می‌آید
که موج باده در چشمم دم شمشیر می‌آید
ندانم بر زبان حرف که دارد کلک تقریرم
ولی دانم که بوی خون ازین تقریر می‌آید
به جرم از طاعتم امّیدواری بیشتر باشد
که از سعی آنچه ناید از تو ای تقصیر می‌آید
به این تلخی به امیّد تو عمر جاودان خواهم
که می‌گوید که هرگز عاشق از جان سیر می‌آید!
زرنگ ناله آثار سرایت می‌توان دانست
تو زودآ ای نفس بر لب که قاصد دیر می‌آید
چه شد امروز اگر غیر از گریبان نیست در دستم
که فردا دست جیب آموزِ دامنگیر می‌آید
چو احوال دل دیوانه در تحریر می‌آرم
صریر خامه‌ام چون نالة زنجیر می‌آید
جوانی کرده ضایع کی به پیری می‌رسد جایی
که بی‌ایوار کمتر کاری از شبگیر می‌آید
به خون خوردن بدل شد میل شیر آن طفل را لیکن
هنوزش از لب خونخواره بوی شیر می‌آید
چنانم روز روشن بی‌رخ او دشمن جان شد
که می‌پندارم از روزن به چشمم تیر می‌آید
به فتراک نگاهش موج خون همنشینان بین
به مهمان رفته پنداری که از نخجیر می‌آید
توان با بی‌نیازی پوست از گردون بر آوردن
در آن بیشه که این آهوست کمتر شیر می‌آید
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۰ - چو رشک رخنه‌گرِ نام و ننگ می‌آید
چو رشک رخنه‌گرِ نام و ننگ می‌آید
قبا ز پیرهن او به تنگ می‌آید
به کاوش مژه کوه غمی ز جا کندم
که پای تیشه در آنجا به سنگ می‌آید
مرا چنین که به جان باختن شتابی هست
چرا به قتل من او را درنگ می‌آید!
چه غم ز تلخی ایّام غم مرا که مدام
شکر ز مصر لبت تنگ تنگ می‌آید
دلم ز یاد رخ او شکفته شد فیّاض
ز عکس بر رخ آیینه رنگ می‌آید
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۱ - اگر دو روز از آن کو خبر نمی‌آید
اگر دو روز از آن کو خبر نمی‌آید
دلم ز وادی حیرت به در نمی‌آید
هزار مرحله طی کرده‌ایم در هر گام
غنیمت است که این ره به سر نمی‌آید
غرض تسلّی شوق است از تمنّی وصل
اگر نه کام ز دیدار بر نمی‌آید
تنک دلان تو در بندْ این نپندارند
کدام کار ز آه سحر نمی‌آید!
مدام می کش و سرخوش نشین چو من فیّاض
کدام روز که خون از جگر نمی‌آید!
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۲ - وفاداری از آن ترک شکار افکن نمی‌آید
وفاداری از آن ترک شکار افکن نمی‌آید
ازو صد شیوه می‌آید ولی این فن نمی‌آید
بهاری این چنین و در قفس من بی‌خبر از گل
به بخت من صبا هم گاهی از گلشن نمی‌آید
به آن دل آبروی ناله‌ها بردم چه دانستم
که ناخن‌گیری از مومست از آهن نمی‌آید
چه شد عمریست کز تحریک موج گریة خونین
محیطم شب به طوف دورة دامن نمی‌آید
وفاداری از آن بدخو تمنّا داشتم عمری
چه دانستم که کار دوست از دشمن نمی‌آید
مرا زاهد به دین می‌خواند و کافر به ترسایی
به غیر از عاشقی کار دگر از من نمی‌آید
دلم فیّاض در عشق بتان از جوش ننشیند
ز آتش مردن آید، لیک افسردن نمی‌آید
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۳ - چو بلبل خاطرم از گفتن بسیار نگشاید
چو بلبل خاطرم از گفتن بسیار نگشاید
زبان بستم که قفل سینه از گفتار نگشاید
ز دین برگشته را از کفر هم کامی نشد حاصل
گره کز سبحه در دل ماند از زنّار نگشاید
نسیمت گر به گلشن وا کند دکّان عطّاری
ز خجلت غنچه رخت خویشتن از بار نگشاید
پریشان خودم دارد سر زلفی که از غیرت
متاع خویش در هر کوچه و بازار نگشاید
به این آشفتگی‌ها همّت فیّاض را نازم
که یک ساعت گره از گوشة دستار نگشاید
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۴ - عمدا اگر به یاد تو مشکل توان رسید
عمدا اگر به یاد تو مشکل توان رسید
گاهی امید هست که غافل توان رسید
گم‌گشتگی کرشمة رهبر نمی‌کشد
گر بگذری ز جاده به منزل توان رسید
چندین مچین به خویش که گر بگذری ز خویش
یک مشت خون به دامن قاتل توان رسید
عصیان اگر کنی ز خدا بی‌خبر مباش
گاهی به حق ز وادی باطل توان رسید
با تن هوای صحبت پاکان صواب نیست
گر بشکتنی سفینه به ساحل توان رسید
دیوانه از کجا و حریم ادب کجا
آنجا به پای مردم عاقل توان رسید
هرگز گمان مبر که به عشرتگه قبول
بی‌رنج راه و طیّ منازل توان رسید
زحمت مکش که صحبت دیدار و دیده نیست
آنجا عجب اگر به دلایل توان رسید
زخمی دوست کم نبود از شهید غیر
گر نه بکشتة تو به بسمل توان رسید
گر بوسة کفش ندهد دست، چون قلم
گاهی به دست بوس انامل توان رسید
فیّاض اگر عنایت برقی رسا بود
از سبزة امید به ساحل توان رسید
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۶ - تا کی ز غیر حرف وفا می‌توان شنید
تا کی ز غیر حرف وفا می‌توان شنید
یک لحظه هم شکایت ما می‌توان شنید
بوی کباب شرح غم سوختن کند
درد دلم ز باد صبا می‌توان شنید
ناموس حسن می‌رود از یک نگه به باد
گر نشنوی ز من ز حیا می‌توان شنید
گاهی که خنده بر لب او موج می‌زند
بوی شکفتگی ز هوا می‌توان شنید
پیغام دلشکستگی ماست سر به سر
گوش ارکنی به ناله صدا می‌توان شنید
از دشمنان چه می‌شنوی حرف دوستی!
ما بی‌غرض‌تریم ز ما می‌توان شنید
گفتن چه حاجتست و نگفتن چه مانعست
جایی که گوش هست ادا می‌توان شنید
زاهد اگر نمی‌شنوی از زبان من
عذر گناه من ز قضا می‌توان شنید
فیّاض آرزوی جفا می‌کند ز تو
این نیست، خود حدیث وفا، می‌توان شنید
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۷ - آن شوخ که بی‌خواب و خمارش نتوان دید
آن شوخ که بی‌خواب و خمارش نتوان دید
در خواب به آغوش و کنارش نتوان دید
ای خضر ترا چشمة حیوان، که مرا هست
دریای سرابی که کنارش نتوان دید
خونگرمی گل می‌کشدم سوی چمن لیک
نشتر به جگر ریزی خارش نتوان دید
ساغر همه چیزش خوش و زیباست ولیکن
این هست که لب بر لب یارش نتوان دید
در غنچه نهانست گلم با که توان گفت!
دارم چمنی، لیک بهارش نتوان دید
در وادی امیّد به خضری نرسیدیم
این بادیه جز گردِ سوارش نتوان دید
فیّاض بشو چهرة دل از همه امیّد
این آینه در زنگ غبارش نتوان دید
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۳۸ - تا قیامت خویشتن را از خرد بیگانه دید
تا قیامت خویشتن را از خرد بیگانه دید
گردش چشمی که امشب زاهد از پیمانه دید
تا ابد از ذوق مستی یاد هشیاری نکرد
جانب هر کس که چشم مست او مستانه دید
تا نمی‌سوزی تمامی کی تلافی می‌شود
این همه گرمی که امشب شمع از پروانه دید
چشم او بیگانه است اما نگاهش آشناست
آشنایی می‌‌توان از مردم بیگانه دید
بادة شوق تو نه فیّاض را بی‌تاب داشت
هر که لب تر کرد ازین می خویش را دیوانه دید
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۴۱ - ازین غیرت مرا آه از دل ناشاد می‌روید
ازین غیرت مرا آه از دل ناشاد می‌روید
که در گلشن به یاد سرو او شمشاد می‌روید
بیا در بیستون و صورت شیرین تماشا کن
که حسن آنجا ز آب تیشة فرهاد می‌روید
خوشا بوم و بر کوی محبّت کز زمین آنجا
همه جان حزین و خاطر ناشاد می‌روید
بجان سختی دل از چنگ غمش نتوان به در بردن
گیاه مهر او چون جوهر از فوولاد می‌روید
سری از طوق قمری تا برون کردم عجب دارم
که در گلشن چرا سرو از زمین آزاد می‌روید!
به دل هر گه خیال ناوک مژگان او کردم
به هر مو از تن من خنجر جلّاد می‌روید
وصال یار خواهی نازکی از سر بنه فیّاض
برو کاین سبزه از بوم و بر بیداد می‌روید
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۴۵ - باز هر سو موج ابری جلوه‌گر دارد بهار
باز هر سو موج ابری جلوه‌گر دارد بهار
فیض عالم در نقاب مشک تر دارد بهار
قطرة ابرست و دریای طراوت موج‌ زن
عالمی را غرقه در آب گهر دارد بهار
صورت شیرین به جای لاله می‌روید ز سنگ
گر بدین سان جلوه بر کوه و کمر دارد بهار
دانة پر حسرتی بر خاک ره افتاده‌ام
تا مگر چون سبزه‌ام از خاک بردارد بهار
گر شود ممنون تحریک صبا گل، دور نیست
حقّ موج جلوه بر آب گهر دارد بهار
سرو را بر نسبت رعنا قدان می‌پرورد
غالبا شور قیامت در نظر دارد بهار
اهل صورت گر به چشم عاقبت‌بین بنگرند
داغ حسرت از خزان هم بیش‌تر دارد بهار
نالة نازکدلان تاراج گلشن می‌کند
از دم سرد تنک ظرفان خطر دارد بهار
لاف مهر نوخطان بر زاهدان هم می‌رسد
سهل باشد در خس و خاشاک اثر دارد بهار
آه شد سرو بلندی، ناله شد شاخ گلی
کی گلستان محبّت را ضرر دارد بهار
بس که هر گل جلوة معشوق دارد در نظر
عشق‌بازان را چو بلبل در به در دارد بهار
ذوق صحبت، میل عشرت، سیر گل، دیدار یار
من چه دانستم که حسرت این قدر دارد بهار!
صبح عشرت در چمن موقوف تحریک صباست
زیر هر برگی نهان فیض سحر دارد بهار
برگ برگ این گلستان در سماع حیرتند
گر تو زین‌ها بی‌خبر باشی خبر دارد بهار
تا توانی کام دل فیّاض بردار از چمن
نیست مهلت آن قدر، عزم سفر دارد بهار