تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۳۲ - ما را بدر میکده دادند اقامت
ما را بدر میکده دادند اقامت
ایزهد ریائی بروی رو به سلامت
با نرگس جادو بدر صومعه بگذر
تا پیر خرابات نه لافدز کرامت
از کشمکش زلف درازت چه سرایم
کاین قصه بپایان نرسد تا بقیامت
فرهاد بخواب ار لب شیرین تو بیند
با تیشه ناخن بکند کوه ملامت
تابوت نشان گم نکند کو بمزارم
از سنگ ملامت بگمارند ملامت
فردای قیامت که سر از خاک برآرم
آه ار نبود بر سرم آنسایه قامت
من ربح و خسارت بدرستی نشناسم
بوسی ده و جانی ببر از من بغرامت
ایمردمک دیده من جای تو خالی
کز هجر تو در دیده نماند اشک ملامت
گفتی هوس عشق بتان مایه سوداست
ایمایه سودا سر زلف تو سلامت
نیّر خط مقیاس ز ابروی بتان گیر
تا کچ ننهی قبله محراب امامت
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۳۹ - آنرا که بپای تو سهی سرو سری نیست
آنرا که بپای تو سهی سرو سری نیست
پیداست کش از عالم بالا خبری نیست
شور لب شیرین تو در مشرب زاهد
جستیم از اینواقعه دروی اثری نیست
هر بقعه نه طور است و شجر نخله موسی
عرفان متن این زمزمه در هر شجری نیست
تا جوهر آئینه در آتش نشود صاف
سنگیست که در وی اثر جلوه گری نیست
نیر تبریزی : سایر اشعار
شمارهٔ ۵ - وله
مشگل بتو افتاده مراو نتوان گفت
مشگل بتو افتاده مرا مشگلم این است
نیر تبریزی : لآلی منظومه
بخش ۱۹ - ایضا
آغشته بخون پیکر شاه مدنی بین
درۀ نجفی رنگ عقیق یمنی بین
چون پردۀ بادام کفن در تن اکبر
گلگون کفنی بنگر و گل پیرهنی بین
هر گوشه کمین کرده بوی سخت کمانی
صیاد خطائی و شکارش ختنی بین
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۸ - کردی ز غم آباد چو کاشانۀ ما را
کردی ز غم آباد چو کاشانۀ ما را
بازآ و ببین مونس همخانه ی ما را
مگذار که ویرانه شود از غم هجران
آباد چو کردی دل ویرانه ما را
زلف تو چه حاجت که بیارد همه زنجیر
یک سلسله زان بس دل دیوانه ما را
پروانۀ دل در طلب شمع رخ تست
پروا نکند شمع تو پروانه ی ما را
ای دیده چو دریا بشدی در بفشاندی
آور به نظر آن در یک دانه ی ما را
ای شاهدی ار مرد رهی رو به رهی کن
بنگر روش کوشش مردانه ی ما را
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۱۲ - ای خاک درت سجده گه جمله جبین ها
ای خاک درت سجده گه جمله جبین ها
زنار دو گیسوی تو سرفتنه ی دین ها
عشاق تو را طاقت جور و ستمت نیست
گشتند همه خاک درت بگذر از اینها
با عاشق خود جور و جفا کمتر از این کن
زیرا که ز خوبان نبود خوب، چنین ها
بر تربت عشاق گذر کن که برآیند
جانها به تماشای تو از زیر زمین ها
فریاد ز ترکان دو چشمت که دمادم
بر خلق کشانید ز هر گوشه کمین ها
گفتی کشمت شاهدی یا با غم و یا درد
خود نیست مرا هیچ شک و شبهه درین ها
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۱۳ - ای طاق دو ابروی تو محراب جبینها
ای طاق دو ابروی تو محراب جبینها
خاک سر کوی تو به از خلدبرینها
گفتی که منم سرور و سرحلقه ی خوبان
ای شاه کسی نیست شک و شبهه درینها
از شرم لب لعل تو سرچشمه ی حیوان
اندر ظلمات است نهان زیر زمین ها
با زلف و خط و خال و دو چشم و خم ابرو
حسن تو بر انگیخت بسی فتنه بر این ها
سرها همه شد خاک و تو آشوب جهانی
لطفی کن و بگذر به کرم از سر این ها
تا کی بکشم جور و جفاهای رقیبان
برکش ز میان تیغ و خلاصم کن از اینها
ای شاهدی ار یار ترا عهد و وفا نیست
خوش باش که اینها نبود عادت اینها
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۲۷ - امروز ز نو دلبر ما خوی دگر داشت
امروز ز نو دلبر ما خوی دگر داشت
ما واله و او روی و نظر سوی دگر داشت
گفتم که کنم نسبت آن زلف به عنبر
آورد صبا نکهت آن بوی دگر داشت
خلق نگران رخ او کشته ز هر سو
وان سرو به هر سو نگری روی دگر داشت
دل زان نکشیدم به سوی حوری و فردوس
کو میل به سوی دگر و کوی دگر داشت
گر شاهدی خسته شود سوی طبیبان
از دوست طمع شربت داروی دگر داشت
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۳۴ - خوش بود که تیرش به دل ما گذری داشت
خوش بود که تیرش به دل ما گذری داشت
وان چشم هم از غمزه به سویش نظری داشت
آورد صبا وقت سحر مژده دیدار
گویا که دعای سحر ما اثری داشت
بگریست بر احوال درونم همه شب شمع
او هم مگر از سوز دل من خبری داشت
سر در قدم پیر خرابات نهادیم
زان رو که ره خلو تیان درد سری داشت
شد شاهدی اندر ره معشوق روانه
کاین راه بهر مرحله خوف و خطری داشت
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۳۸ - زلف و رخ تو چون شب مهتاب نماید
زلف و رخ تو چون شب مهتاب نماید
خط بر رخ تو سبزه سیراب نماید
بر روی تو دلها همه شد زار و نگون سار
چون پرتوی قندیل که در آب نماید
گفتم که شبی چشم تو در خواب ببینم
کو بخت که در خواب چنین خواب نماید
دیگر به مساجد نبرد سجده جبینم
ابروی تو گر گوشۀ محراب نماید
گو شاهدی از جمله گدایان در ماست
تا بر همه کس فخر ازاین باب نماید
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۴۵ - با آنکه درین سینه ز زخم تو بسی بود
با آنکه درین سینه ز زخم تو بسی بود
با تیر دگر جان و دلم را هوسی بود
جان و دل و دین جمله به تاراج ببردی
آن رفت که با جان و دلم دست رسی بود
تنها نه من اندر خم زلف تو اسیرم
تا بود در آن دام از این چند بسی بود
جز ناله خیال تو ندید از اثر من
پنداشت ز او از در این خانه کسی بود
در تیر فنا گم شدگان را به خیالت
یا تشنه لبی گوش به بانگ جرسی بود
گرد لب لعل تو دل شاهدی از شوق
چون خال بر آن تنگ شکر یک مگسی بود
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۵۱ - جز تحفه جان عاشق درویش ندارد
جز تحفه جان عاشق درویش ندارد
جانا بستان زو که از این بیش ندارد
بیگانه شدم از همه خویشان به غم عشق
عاشق به جز از یار کس و خویش ندارد
رو اندش دنیا ز دل خویش برون کن
هر کس که چنین کرد بد اندیش ندارد
در باغ جهان یک گل بی خار ندیدم
وان نوش که دیدست که او نیش ندارد
هر تیر که آن ترک سوی شاهدی انداخت
او را سپری غیر جگر پیش ندارد
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۹۴ - بر خاک رهت ما سر تسلیم نهادیم
بر خاک رهت ما سر تسلیم نهادیم
در عشق قدم از ره تعلیم نهادیم
در اوج شرف راست چو شکل الف آمد
از قد تو شکلی که به تقویم نهادیم
در عشق تو ما از سر و جان جمله گذشتیم
سر در ره عشق تو نه از بیم نهادیم
زاهد به ره زهد کشد دل به خرابات
ما از دل خود زهد به یک نیم نهادیم
جز دفتر حسن تو نخوانیم بر استاد
تا رو به ره مکتب تعلیم نهادیم
با شاهدی استاد ازل گفت که خوش باش
ارزاق خلایق چو بتقسیم نهادیم
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۹۸ - چون در صفت آن لب شکر شکن آیم
چون در صفت آن لب شکر شکن آیم
با معنی بس نازک و شیرین سخن آیم
با سرو و صنوبر نشود ملتفتم دل
بی قامت رعنای تو گر در چمن آیم
طوطی صفتم روی در آئینه به پیش آر
تا صورت خود بینم و اندر سخن آیم
چون غنچه به فکر دهنت پیرهن از شوق
صد پاره کنم تیر ز دل خونین بدن آیم
از باغ جمال تو عجب نیست اگر من
با سرو و گل و سنبل و با یاسمن آیم
فکرم به خیالات میان تو چو تنگ است
با تنگ ولی هم به خیال دهن آیم
ای شاهدی از محنت غربت گله تا چند
کو زاد ره و راحله تا با وطن آیم
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۱۰۶ - گویا بگذشتی ز چمن با رخ گلگون
گویا بگذشتی ز چمن با رخ گلگون
کز گونه تو لاله خجل گشت و دگرگون
زنجیر بود چاره دیوانه ولیکن
ماییم که گشتیم به زنجیر تو مجنون
خطت سپه زنگ چو می برد سوی روم
بر جان من سوخته آورد شبیخون
گفتم که بپوشم مگر این سوز درون را
با آه چه گویم که زند شعله به بیرون
این زرد رخ شاهدی داغ دل ما بود
هم سرخ شد ای شاهدی از دیده پرخون
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۱۱۹ - تا مردمک دیده من حسن تو دیده
تا مردمک دیده من حسن تو دیده
دیگر رقمی از اثر خواب ندیده
با نور رخت مجلس ما ساز منور
ای چشم و چراغ من و ای نور دو دیده
از باغ جمال تو خجل گشته ریاحین
تا خط تو بر گرد گل و لاله دمیده
آیا برسد بر اثر نعل سمندت
این خیل سرشکم که همه عمر دویده
اندر عجبم زاهد آن چشم که شیران
از سهم خدنگ مژه‌اش جمله رمیده
منکر مشو ای شیخ ز افغان دل چنگ
هست از رگ جان ناله آن پیر خمیده
ای شاهدی از نظم تو جانها به سماعند
زیرا که بود میوه خوش طعم رسیده
جلال عضد : قصاید
شماره ۶ - وقت است که گل گوی گریبان بگشاید
وقت است که گل گوی گریبان بگشاید
بر صحن چمن باد صبا غالیه ساید
چون ناله عاشق سحر از شوق رخ دوست
مرغ سحری بر گل سوری بسراید
چون طفل بود غرقه به خونش همه اندام
هر بچّه گل کز رحم خار بزاید
پیری ست چمن دیده ریاضت که به هر دم
چیزی دگر از غیب بَرو روی نماید
هر جا که سبک روحی و آزاده نهادی ست
زین پس چو گل و سرو سوی باغ گراید
شد بنده آزادگیی میر جهان سرو
هر روز از آن یک سر و گردن بفزاید
دریا چه بود با کف رادش که خسی چند
در حال بگیرند هر آنچش به کف آید
ای آنکه گر از فرط خلاف توعدو را
در کام رود شهد چو زهرش بگزاید
رای تو تواند که به سر پنجه قدرت
این نه گره از چنبر گردون بگشاید
چرخ اطلس خود در رهت انداخت چو دانست
کآن نیست قبایی که به بالای تو شاید
ایوان تو جایی ست که کیوان چو ببیند
از فرط تحیّر سرانگشت بخاید
گر رمح تو آغاز کند درست درازی
نُه قبّه چرخ از سر عالم برباید
با رای تو هفت اختر و با قدر تو نُه چرخ
این هیچ بننماید و آن هیچ نپاید
تیغ خضرت چون که کند راهنمایی
هر کس که بدان ره برود باز نیاید
گیتی ز کفت جست هر آن چیز که بایست
کایزد به تو داده است هر آن چیز که باید
من مدح جز از بهر تو مِن بعد نگویم
فرزند علی غیر علی را نستاید
در مدح تو با صوت حزین های ضمیرم
سحبان به مثل همچو درا هرزه درآید
از هر چه جهان مدّت قدر تو فزون باد
کز قاعده چرخ زمن هیچ نیاید
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۹ - زلفی که چو دود است بر آتش وطن او را
زلفی که چو دود است بر آتش وطن او را
مشکل نبود در دلم آتش زدن او را
شمعی که دو عالم به یکی شعله بسوزد
کی غم بود از سوختن صد چو من او را
گر بلبل شوریده خبر یابد از آن گل
دیگر نتوان یافتن اندر چمن او را
ور غنچه کند دعوی تنگی بِنَماند
پیش دهن دوست مجال سخن او را
تا کی دل ما را شکند زلف سیاهش
ای باد صبا می رو و سر می شکن او را
درّی ست گرانمایه که در هیچ نگنجد
گر زان که نگنجد سخن اندر دهن او را
لعل تو شکر داد به خروار به هر کس
عار است مگر، دادن شکر به من او را
رخسار تو شمعی ست که چون شعله برآرد
پروانه بود شمع زمرّد لگن او را
کی جان جلال از کف محنت به درآید
تا زلف پریشان تو باشد وطن او را
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۸ - یاقوت شکربار ترا لذّت قند است
یاقوت شکربار ترا لذّت قند است
یک بوسه از آن لعل شکر بار به چند است؟
زنهار از آن غمزه عیّار که دایم
با کیش کمان باشد و با تیر ، کمند است
ما از هوس قدّ تو بر خاک نشستیم
بیچاره گیا را هوس سرو بلند است
چون مور ضعیفان شده پامال سواران
و آن را خبری نیست که بر پشت سمند است
حال دل دیوانه ما چند بپرسی
در سلسله حلقه زلف تو به بند است
ای خواجه برو پند مده بی خبران را
کآن را خبری نیست که گوشش سوی پند است
آن چهره یار است فروزنده چو آتش
وین جان جلال است که سوزان چو سپند است
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۳ - خطّ تو که در عین خرد عین جمال است
خطّ تو که در عین خرد عین جمال است
خطّی ست که بر خوبی رخسار تو دال است
آن لطف میانت را بنمای به مردم
تا خلق بدانند که ما را چه خیال است
زان دوست ملامت مکن ای دوست که او را
از هر دو جهان بی رخ خوب تو ملال است
وقت نظر مرحمت تست که ما را
نه طاقت هجران و نه امّید وصال است
ای ناصح ازین بیش ملامت مکنم زانک
در پرده تقدیر کسی را چه مجال است
آن را که کشیده ست قضا میل شقاوت
در دیده او کحل سعادات محال است
ای نی به نوا ساز ده این ناله دلسوز
کز چنگ غمان شخص مرا ناله چو نال است
در پرده عشّاق بِدَر پرده عشّاق
بی ذوق چه داند که درین پرده چه حال است
از وصل تو یک روز به درمان رسد آخر
دردی که ز هجران تو بر جان جلال است