تعداد ۲۸۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۷۷ - روی پاک تو، در آیینه ادراک افتاد
روی پاک تو، در آیینه ادراک افتاد
که ز آلودگی، آیینه ما پاک افتاد
ای کمان ابروی،‌از این عیش نگنجم در پوست
که گذر، تیر تو را، بر جگر چاک افتاد
حاصل عمر من، ار سوخته عشقت، چه عجب
آتشی بود که در خرمن خاشاک افتاد
دل سپردم به دو مار سر زلفت، روزی
تا مرا کار بدان دولت ضحّاک افتاد
راستی، سرو سهی در نظرم خار بن است
تا مرا دیده بدان قامت چالاک افتاد
دین و دل دادم و اول قدمم پیش نرفت
راه عشق است که این گونه خطرناک افتاد
می اگر لعل مروّق شد و یاقوت روان
قطره خون دل ماس که در تاک افتاد
روی دلدار، که گلزار ارم بود، افسر
همچو آتش شد و بر جان شررناک افتاد
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۴۳ - ای که بی کام لبت یک نفس آرام ندارم
ای که بی کام لبت یک نفس آرام ندارم
روزگاری است که کامی من ناکام ندارم
تا خیال دو لبت ساغر و صهبای من آمد،
باده جز لخت دل خون شده در جام ندارم
با تو گر من بنشینم چه غم از طعنه مردم
من که در مجلس خاصم خبر از عام ندارم
شاید ار لاله برافروزی و چون سرو برقصی
کارزویی دگر از گلشن ایام ندارم
مستی و عربده و رقص بود شیوه عاشق
ننگ از این شیوه من عاشق بدنام ندارم
کفر اگر دیدن یار آمد و اسلام ندیدن
وای بر من، که همه کفرم و اسلام ندارم
بست تا دام سر زلف تو، پا مرغ دلم را
دانه ای جز هوس خال تو در دام ندارم
ای که طالع نشود صبح وصال تو ز بامم
روزگاری است که در هجر تو جز شام ندارم
افسرت چند دعا گوید و از من نپذیری
ای دریغا که ز تو بهره دشنام ندارم
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۵۱ - غیر آن زلف پر از سلسله زنجیر ندارم
غیر آن زلف پر از سلسله زنجیر ندارم
من دیوانه در آن مرحله تدبیر ندارم
من که ویرانه گنج لب یاقوت تو باشم،
شادمانم که سر منت تعمیر ندارم
من که بر تن زره از حلقه زلف تو بپوشم
روز هیجا، بجز ابروی تو، شمشیر ندارم
تا مرا شد صف مژگان جهانگیر تو لشکر
شهربند سخنی نیست که تسخیر ندارم
وه که از همت عشق تو سراپای وجودم،
زر ناب است و دگر حاجت اکسیر ندارم
افسرا، بی خود و آشفته و ساغر زده ام من
راستی گویم و سالوسی و تزویر ندارم
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۶۶ - ای صبا از ره یاری سوی یارم گذری کن
ای صبا از ره یاری سوی یارم گذری کن
دمی از حال دل غمزده او را خبری کن
کای طبیب دل بیمار، بر خسته خویش آی
بعیادت قدمی نه، به عنایت نظری کن
کف آبی به دل سوخته غمزده ای زن
مشت خاکی به سر خسته خونین جگری کن
مرهمی برتن صد پاره ز تیر ستمی نه
گذری بر سر غمدیده ی بی پا و سری کن
آخر ای کوکب تابنده ز گردون بنما رخ
آخر ای مهر درخشنده ز مشرق اثری کن
روز ما شام شد از دست غمت چند تطاول
صبح رویا،‌ حذر از ناله و آه سحری کن
خلق را جان و دل اندر گرو سیم و تو افسر
خرقه هستت دل و جان در گرو سیمبری کن
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۰۹ - بندم از بند جدا گر تو جفا پیشه نمایی
بندم از بند جدا گر تو جفا پیشه نمایی
ننمایم ز تو دوری نکنم از تو جدایی
تویی آن طایر قدسی که ز دام غم عشقت
نه بشر راست خلاصی نه ملک راست رهایی
تا به کی چشم به راهت به سر ره بنشینم
به امیدی که تو از راه بیایی و نیایی
از تو زیباست به من جور و جفا لیک نه چندان
که شوی بر سر من شهره به بی مهر و وفایی
بگشا زلف دو تا را و بیاموز نگارا
به هوا نافه‌گشایی به صبا غالیه‌سایی
داند احوال رفیق از تو جدا آنکه فتاده
ز امیری به فقیری وز شاهی به گدایی
رفیق اصفهانی : مفردات
شماره ۱۳ - تا بکی چشم بره بر سر هر راه نشینم
تا بکی چشم بره بر سر هر راه نشینم
به امیدی که ز راهی تو بیائی و نیائی
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۸۹ - عقل اگر حلقه ی زلف زره آسای تو بیند
عقل اگر حلقه ی زلف زره آسای تو بیند
دین و دل واله و زنجیری سودای تو بیند
کفر و اسلام معلق نگرد بسته به مویی
که بدین دست کس آن سلسله در پای تو بیند
صد چو فرعون نهد گردن تسلیم خدا را
که دو ثعبان مبین بر ید بیضای تو بیند
پیرهن پاره کند همچو گل از دست تغابن
یک نظر بلبل اگر غنچه ی گویای تو بیند
از کف ساقی تسنیم فتد ساغر صهبا
گر یکی لعل نمک خند شکر خای تو بیند
تا رقیبت شده بیدار نظر بازی مردم
دیده در خواب مگر طلعت زیبای تو بیند
مهر با ناخن غیرت بخراشد رخ رخشا
گر به عبرت نظری چهر دلارای تو بیند
ریزد انجم عوض اشک و عرق از رخ گردون
گر درست از نظر پاک سراپای تو بیند
سرو را نیست به قد تو سر همسری اما
سر کشید از سر دیوار که بالای تو بیند
در صف واقعه خود را کشد از رشک صفایی
چون صفاصف همه را محوتماشای تو بیند
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۹۰ - چشم معنی نگر عارف اگر روی تو بیند
چشم معنی نگر عارف اگر روی تو بیند
صنع ایزد همه در صورت نیکوی تو بیند
سلسبیلش چو حمیم آید و فردوس چو نیران
خازن جنت اگر کوثر و مینوی تو بیند
عقد پرویز به دامان گسلد دیده ی گردون
در شکر خند اگر رسته ی لولوی تو بیند
مشک در نافه ی چین خون شود از رشک دگر ره
گر شکن در شکن و خم به خم موی تو بیند
جاودان طعنه سراید عوض نغمه به سوری
عندلیب ار به گلستان رخ گلبوی تو بیند
نتوان داشت به صد کنده و زنجیر نگاهش
سرو کشمیر اگر ره به لب جوی تو بیند
اجل از دامن عشاق کشد دست تطاول
اگر آزار رقیبان جفا جوی تو بیند
سر سودائیم ای کاش در آغوش تو بودی
تا سر خویش یکی بر سر زانوی تو بیند
گاه بر کرده سر از جیب که در پای تو افتد
گاه آورده نگون پشت که پهلوی تو بیند
آنکه در عشق تو دارد سر اندرز صفایی
کاش برد لشکری قوت بازوی تو بیند
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۹۱ - شرع در خون رود ار قامت دلجوی تو بیند
شرع در خون رود ار قامت دلجوی تو بیند
عقل مجنون فتد ار حلقه گیسوی تو بیند
چشم ها دوخته گردون به زمین هر شب از انجم
تا نهان از همه مردم نظری سوی تو بیند
شمس لایق بود ار سر به کف پای تو ساید
سرو مایل شود ار ره به سر کوی تو بیند
هرکه مهر فلک و چهر تو سنجد به تقابل
اختران را همه چون سنگ ترازوی تو بیند
تا قیامت به خود افسون دمد از خوف حوادث
چشم هاروت اگر فتنه ی جادوی تو بیند
آن چنان کش نتوان بردن از آن جا به سلاسل
شیر گردد سگ کوی تو گر آهوی تو بیند
هوش از مغز پرد گر نفس زلف تو بوید
چشم ازکار رود گر نظری روی تو بیند
باقی عمر نبینی دگرش روی به قبله
پیر سجاده نشین گر خم ابروی تو بیند
نکند شکوه ز بیداد تو با آنکه صفایی
در خود این آتش سوزان اثر خوی تو بیند
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۱۹۹ - نکهت نافه ز انفاس نسیم سحر آید
نکهت نافه ز انفاس نسیم سحر آید
گویی از غارت آن سلسله نافه گر آید
مویی افتاده ز گیوس تو در دست صبا را
کاین چنین غالیه گستر به همه بوم و بر آید
تویی آن گلبن بیخار که از شوق تماشا
بلبل باغ ترا جان عوض ناله برآید
بس که شیرین و مطبوع و دلاویزی و دلجو
زهر از دست توام با همه تلخی شکر آید
جای در خلوت جان دادمش آخر که مبادا
غمت از رخنه ی دل نیز چو من در بدر آید
تر نشد پای دلم در شکن زلف تو روزی
زین چه حاصل که سرشکم همه شب تا کمر آید
خود گرفتم دل خوبان همه خاراست به سختی
این قدر ناله ی عشاق چرا بی اثر آید
دل مجروح مرا یک نظر از چشم تو کافی
وین بود مرهم زخمی که ز تیر نظر آید
ساختم با غم جانان همه ایام صفایی
تا دگر او به که سازد چو مرا عمر سرآید
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۰۶ - بر تو از دست صبا شام و سحر غیرتم آید
بر تو از دست صبا شام و سحر غیرتم آید
کو چرا دست تطاول به سر زلف تو ساید
سوده بر سنبل گیسوی تمنای تو دستی
که به بستان دگر از جیب صبا بوی گل آید
داغ گلبرگ رخت ماند چنان بر دل خونین
که گل سرخ ز خاکم عوض سبزه برآید
داند ار واعظ ما شادی قرب و غم دوری
دیگر از دوزخ و فردوس حدیثی نسراید
نفسی چند به کنج قفس آسوده کشیدی
لاجرم سیر چمن جز غمت ای دل نفزاید
دور ریزد به گلو صد خم خونش به تلافی
هرکه یک دم ز شکر پاره ی لعل تو بخاید
نکشم منت دربان، ندهم زحمت حاجب
دانم آن در که تو بندی دگرم کس نگشاید
چه به کامم برسانی چه به حسرت بنشانی
رو به غیر تو درآیین من ای دوست نشاید
چون صفایی همه ایام نشینی به تحیر
اگر آن حور جنانت نظری رخ بنماید
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۰۸ - نیست حاجت که دل از دست کسی او برباید
نیست حاجت که دل از دست کسی او برباید
که خود اندر پی او دل نتواندکه نیاید
رو به هر سو کند آن فتنه ی دیوانه و عاقل
دل هر عاقل و دیوانه به دنبال وی آید
قیدکردن نکند رفع جنون از من شیدا
مگر آن بند که یارم زده بر دل بگشاید
باغبان با همه کوته نظری گو قد او بین
تا دگر قامت سروش به بلندی نستاید
آب در چشم فلک نیست وگر باشد از این پس
پیش رویت مه و خورشید به مردم ننماید
با لب شوق مکرر دهن خویش ببوسم
هر زمانی که زبانم سخنی از تو سراید
سوختن با تو مرا بر سر آتش سزد اما
ساختن یک نفسم بی تو به فردوس نشاید
کی برآیم ز پریشانی و غم تا سر زلفت
گرد روز سیه از گونه ی زردم نزداید
نیست بهبود صفایی به مداوای اطبا
شربت این مرض از لعل شکر بخش تو باید
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۰۹ - هر دمت کز مژه بر سینه ی من تیر نیاید
هر دمت کز مژه بر سینه ی من تیر نیاید
خورم افسوس که خونریز منت دیر نیاید
با دل ریش من آن ترک سیه مست ز ابرو
خوفی انگیخت که از ضارب شمشیر نیاید
ذوق دندان شکر خای تو افکند خرابم
تا نگویند دگرکار می از شیر نیاید
به دو چشمت به نگاهی دل مردم ز کف آری
سبک صیادی آهوی تو از شیر نیاید
بر سر کوی خود از فتنه ی عشاق حذر کن
که کس آنجا ننهد پا که زمین گیر نیاید
تاب و تیمار تعلق که به طومار نگنجد
درد و اندوه تعشق که به تحریر نیاید
پاره ای از دل خود پرس پریشانی ما را
کاین حدیثی است نهانی که به تقریر نیاید
اثر عشق نگر با کشش زلف صفایی
دل به مویی ز کفم رفت و به زنجیر نیاید
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۵۶ - جاودان دولت بیدار به دیدار تو یابم
جاودان دولت بیدار به دیدار تو یابم
روز عیدم بود آن شب که درآیی تو به خوابم
خون خود خورن و خواری ز رقیبان تو بردن
عزت انگارم و ازخاک درت روی نتابم
جان فدای لب شیرین و دهان شکرینت
که برآسود ز شهد و شکر و شیر و شرابم
من که صدجام پیاپی ز سرم هوش نبردی
چشم مخمور تو از یک نظر افکند خرابم
تخم مهر تو به دل کشتم و امید که روزی
رسد از خرمن حسن تو نصیبی به نصابم
سوخت اختر ز فغان ماند به گل پای ز اشکم
چه توان کرد که بود این ثمر و آتش و آبم
داد عشاق ستم دیده ستانم ز جدایی
رهنمونی کند ار بخت به دیوان حسابم
حاش لله که به پیری شکنم عهد وفا را
من که صرف غم عشق تو شد ایام شبابم
سوخت دل ز آتش رخ در خم زلفش که صفایی
به مشام از بن هر موی رسد بوی کبابم
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۷۳ - تار گیسوی تو برگردن دل سلسله دارم
تار گیسوی تو برگردن دل سلسله دارم
کی تن اندر پی هر سلسله مویی یله دارم
روزگاری است که در رهگذر صدق و ارادت
جان و تن بهر نثار قدمت یکدله دارم
سعی سودی نکند ورنه من از راه امانی
پای دل در طلب دوست پر از آبله دارم
وعده ی وصل به تأخیر مینداز خدا را
تاب کو صبرکجا من چو تو کی حوصله دارم
پاس پیمان وفای تو مرا بند زبان شد
ورنه از دست جفای تو هزاران گله دارم
بی رخت روز مرا تیره تر از طره ی خود بین
گر چه شب ز آتش دل مصطبه پر مشعله دارم
از میانت که نشد هیچ کس آگه به حقیقت
با تو باریک تر از موی بسی مسئله دارم
از کجا گوش کنم موعظه پیر خرد را
منکه چون عشق جوان بخت یکی عاقله دارم
تا چه حاصل بود آخر سفر عشق بتان را
منکه زادم همه خوف است و رجا راحله دارم
بوکز آن یار سفر کرده رسد پیک و پیامی
چشم حسرت گه و بی گه به ره قافله دارم
خامه ی خویش به زرگیرم از این چامه صفایی
بوسه ای گر ز دو لعل شکرینش صله دارم
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۲۸۲ - خواهم از شوق زنم بوسه مکرر به دهانم
خواهم از شوق زنم بوسه مکرر به دهانم
گاه و بیگاه که نام تو برآید به زبانم
گویم این غایت حسن است و ملاحت که تو داری
باز چون بنگرمت در نظر آیی به از آنم
در کمالات تو چندانکه سخن می کنم آخر
ناتمام است معانی که نگنجی به بیانم
سنگ و خاک ره دشمن شود از پستی و خواری
سر و جان در قدمت گر به محبت نفشانم
در جدایی تو عجب نیست که از من بشکیبی
من چه تدبیر کنم کز تو تحمل نتوانم
تا نیایی و به جای دل تنگم ننشینی
تو چه دانی که درین زاویه چون می گذرانم
بیش وکم راز تو تا گوشزد غیر نگردد
یک نفس جز دل خود کس نشنیده است فغانم
درمیان تو و من واسطه دل بود و خبر شد
ورنه او هم نشدی واقف اسرار نهانم
کس ندانست که گریان کیم ورنه صفایی
چشم مردم همه دیده است به رخ اشک روانم
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۴۰۵ - از تو ای دوست چه پنهان رهم افتاد به کویی
از تو ای دوست چه پنهان رهم افتاد به کویی
که دل افکند مرا در هوس روی نکویی
دلبری جان شکری پرده دری نکته درایی
گلرخی سرو قدی سنگ دلی سلسله مویی
گل نوشین دهنی سرو صنوبر حرکاتی
سنگ خارا شکنی سلسله غالیه مویی
لعبت لاله عذاری صنم باده گساری
سرکشی سیم تنی نوش لبی نادره گویی
رسدش مو به میان با همه خردی عجب آرم
وین عجب تر که میانش نرسیده است به مویی
خاک دل رفت به بادم به هوای سر زلفی
آب رخ ریخت به خاکم همه از آتش رویی
سوزن و رشته ز زلف و مژه می ساز فراهم
تا مگر زخم مرا زین دو توان کرد رفویی
گر نشیند چه شود بار برین دیده ی گریان
سروی آنسان نکند جای مگر بر لب جویی
صرف جانان شد اگر عمر صفایی مخور انده
جاودان زنده بمانی توکه جان داده اویی
نظام قاری : فردیات
شماره ۲۲ - چون کفل پوش که برپشت خران اندازند
چون کفل پوش که برپشت خران اندازند
یقه پهن نگه کن که کنون میدارند
نظام قاری : فردیات
شماره ۳۱ - صبر بسیار بباید پدر پیر و حلاجش
صبر بسیار بباید پدر پیر و حلاجش
تا دگر مادر کتو چوتو فرزند بزاید
نظام قاری : فردیات
شماره ۵۲ - پوستین بر روی اطلس ساده این بر موی آن
پوستین بر روی اطلس ساده این بر موی آن
گوئیا با ترک تاجیکی هم آغوش آمده