تعداد ۸۸۱۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۷۰ - نفس سرکش چه خیال است به فرمان گردد؟
نفس سرکش چه خیال است به فرمان گردد؟
سگ دیوانه محال است نگهبان گردد
با ضعیفان نظر لطف خدا بیشترست
روزی مور شکر خند سلیمان گردد
هوس بیجگر از ناز شود روگردان
عشق را چین جبین سلسله جنبان گردد
می گشاید دل غمگین به سبکدستی آه
گوهر اشک اگر سفته به مژگان گردد
می شود جمع به شیرازه خرمن آخر
تخم هر چند در آغاز پریشان گردد
بی ضرورت به سخن لب مگشا در پیری
که سخن پوچ ز افتادن دندان گردد
لطف حق بیش بود با نظر افتاده خلق
زال را شهپر سیمرغ مگس ران گردد
رهنوردان طلب بال و پر یکدگرند
موج را موج دگر سلسله جنبان گردد
می شود پیش مه روی تو خورشید سفید
کرم شب تاب اگر روز نمایان گردد
حیرت روی تو مهر لب صائب گردید
طوطی از آینه هر چند زبان دان گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۷۱ - چون ز می صفحه رخسار تو گلگون گردد
چون ز می صفحه رخسار تو گلگون گردد
چشم نظارگیان کاسه پر خون گردد
حسن را آینه صاف بود روشنگر
چه عجب لیلی اگر واله مجنون گردد؟
کرد از بوسه مرا آن لب نوخط معمور
روزی از پاس نمک داشتن افزون گردد
هرکه دیوانه شد، از پند نگردد عاقل
خون چو شد مشک، محال است دگر خون گردد
خط لب لعل ترا توبه ز خونخواری داد
دل عاشق به چه امید دگر خون گردد؟
نیست از گرد گنه رحمت یزدان را باک
بحر از سیل محال است دگرگون گردد
فیض حق در دل آلوده نگردد نازل
خم چو بی باده شود جای فلاطون گردد
نرسد دام تهی چشم به گرد عنقا
چون کسی باخبر از عالم بیچون گردد؟
چاره غفلت سرشار بود بیداری
کاین سپه زود پریشان ز شبیخون گردد
غوطه در خون زده از حسرت شیرین، چه عجب
دوش فرهاد اگر مسند گلگون گردد
گر چنین خواجه به سیم و زر خود تکیه کند
زود همصحبت و همخانه قارون گردد
حسن صائب ز هوادار کند نشو و نما
سرو در زیر پر فاخته موزون گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۷۲ - گر چنین خون دل ازان طره مشکین گردد
گر چنین خون دل ازان طره مشکین گردد
شانه را دست در آن زلف نگارین گردد
مانع شوخی آن چشم نشد پرده خواب
برق در ابر محال است بتمکین گردد
می بری دلبری ای شوخ زحد، می ترسم
کز گر انباری دل زلف تو بی چین گردد
از جوان حرص فزون است کهنسالان را
خار چون خشک شود بیش شلایین گردد
عالمی گردن امید برافراخته اند
تا به خون که دم تیغ تو رنگین گردد
اگر از باده شود چهره خوبان رنگین
باده از چهره رنگین تو رنگین گردد
چشم خورشید کز او خیره شود چشم جهان
از تماشای رخت مشرق پروین گردد
کوه غم بار به دل نیست طلبکار ترا
که سبکسیر شود سیل چو سنگین گردد
پای خوابیده محال است به معراج رسد
چشم خودبین چه خیال است خدابین گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۷۳ - گر چنین خون دل ازان طره مشکین گردد
گر چنین خون دل ازان طره مشکین گردد
شانه را دست در آن زلف نگارین گردد
کار عشاق کند صورتی آخر پیدا
تیشه کوهکن آیینه شیرین گردد
حسن بی شرم کند اهل هوس را گستاخ
خنده گل سبب جرأت گلچین گردد
سخن عشق کند در دل افسرده اثر
مرده در گور اگر زنده به تلقین گردد
حرص دنیا شود افزون ز کهنسالیها
خار هر چند شود خشک شلایین گردد
عمر غفلت زدگان زود به انجام رسد
که سبکسیر شود سیل چو سنگین گردد
رنگی از گلشن در بسته ندارد گلچین
هر که خاموش شد ایمن ز سخن چین گردد
نه چنان کشتی بیتابی من دریایی است
که وصال تو مرا لنگر تسکین گردد
صلح با ذره ز خورشید جهانتاب کند
هرکه قانع به زر از چهره زرین گردد
طایری را که ز دام تو رهایی جوید
نقش بر بال و پرش چنگل شاهین گردد
با خودی ره نتوان برد به یزدان صائب
هر که پوشد نظر از خویش خدابین گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۷۴ - منحرف از نگه آن قبله ابرو گردد
منحرف از نگه آن قبله ابرو گردد
این ترازوی سبکروح به یک مو گردد
بی سخن می برد از هوش نظربازان را
آه ازان روز که آن چشم سخنگو گردد
سرو را فاخته از طوق به زنجیر کشد
هر کجا جلوه گر آن قامت دلجو گردد
خاطر جمع بود در گره دلتنگی
گل نشکفته محال است که بی بو گردد
راز پنهان فلک ابجد طفلانه اوست
هرکه را جام جم از کاسه زانو گردد
پله عشرتش از قاف گرانسنگ ترست
در دل هرکه خدنگ تو ترازو گردد
دامن افشان ز ریاضی که تو بیرون آیی
سرو انگشت ندامت به لب جو گردد
هست در پرده آتش رخ گلزار خلیل
می توان چید گل از یار چو بدخو گردد
هرکه شد واله و دیوانه لیلی نگهان
در نظر موج سرابش رم آهو گردد
سر مویی به دل خلق گرانی مپسند
که ترازوی مکافات به یک مو گردد
ماند در صفحه رخسار تو صائب حیران
طوطی از آینه هرچند سخنگو گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۷۵ - از نظر بازی من چشم سخنگو گردد
از نظر بازی من چشم سخنگو گردد
پرده خواب ز شوخی رم آهو گردد
چون حنا کز سفر هند شود غالیه رنگ
خون دل مشک در آن حلقه گیسو گردد
می شود تیره ز یاد گنه آیینه دل
کز نمی سبزه زنگار به نیرو گردد
کیست هم پله شود با تو که از شرم، گهر
می شود آب که در چشم ترازو گردد
طی شود در نفسی زندگیش همچو حباب
سر هرکس که درین بحر هوا جو گردد
دخل بیجاست گران بر دل ارباب سخن
که دماغ قلم آشفته به یک مو گردد
کاهلی غوطه به زنگار دهد جانها را
بیشتر آب روان سبز درین جو گردد
صیقلی ساز دل تیره خود را صائب
که دورو چون شود این آینه یکرو گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۷۶ - وقت ارباب دل آشفته به مویی گردد
وقت ارباب دل آشفته به مویی گردد
صید وحشت زده آواره به هویی گردد
بی تأمل مژه مگشای درین عبرتگاه
که ترازوی مکافات به مویی گردد
درس آزادگیش زود روان می گردد
هرکه چون سرو مقیم لب جویی گردد
عاقبت چون همه را خاک شدن در پیش است
ای خوش آن خاک که جامی و سبویی گردد
جگر سوخته از جنبش مژگان ریزد
چون قلم هر که گرفتار دورویی گردد
زخم شمشیر تغافل همه مخصوص من است
این نه آبی است که هر روز به جویی گردد
صورت خوب به هر مشت گلی می بخشند
تا که شایسته اخلاق نکویی گردد؟
بهر روشندلی ما دم گرمی کافی است
چشم یعقوب پر از نور به بویی گردد
بس بود از دو جهان محو تماشای ترا
آنقدر وقت که مشغول وضویی گردد
هر غباری که ازو چشم نپوشی صائب
در نهانخانه دل آینه رویی گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۷۷ - عقده چون وقت رسد عقده گشا می گردد
عقده چون وقت رسد عقده گشا می گردد
غنچه ممنون عبث از باد صبا می گردد
زنگ روشنگر آیینه ما می گردد
در پریخانه ما جغد هما می گردد
درد صاف از دل خوش مشرب ما می گردد
در پریخانه ما جغد هما می گردد
دل محال است ز دلدار شود روگردان
هر طرف قبله بود قبله نما می گردد
خبر از سایه خود آهوی وحشی را نیست
دل سرگشته چه دانم که کجا می گردد
چشم کوته نظران حلقه بیرون درست
ورنه آن سرو روان در همه جا می گردد
می شود حلقه فتراک بر او دامن دشت
از کمند تو شکاری که رها می گردد
نیم آن فاخته کآزاد توان کرد مرا
سرو را طوق من انگشتر پا می گردد
محملی را که درین بادیه من می طلبم
نه فلک در طلبش آبله پا می گردد
رهنوردی که درین بادیه هموار رود
خار در رهگذرش دست دعا می گردد
شاه دریوزه همت ز فقیران دارد
می رسد هر که به درویش گدا می گردد
کاش اندیشه ما در دل او ره می داشت
آن که پیوسته در اندیشه ما می گردد
سختی راه شود سنگ فسان رهرو را
نرمی راه حنای کف پا می گردد
آن که بر آتش بیتابی گل آب نزد
کی چراغ سر خاک شهدا می گردد؟
عمر چون باد به این سرعت اگر خواهد رفت
دانه و کاه ز هم زود جدا می گردد
می شود خس ز قبول نظر خلق شریف
کاه اگر قیمتی از کاهربا می گردد
بی عصایی است درین راه دلیل کوری
هر که بیناست در اینجا به عصا می گردد
در بیابان طلب راهروان را شبها
نفس سوخته ام راهنما می گردد
قامت هر که خم از بار عبادت گردید
قبله حاجت و محراب دعا می گردد
فکر صائب نه کلامی است کز او سیر شوند
تشنه سیراب کی از آب بقا می گردد؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۷۸ - هرکه تسلیم به فرمان قضا می گردد
هرکه تسلیم به فرمان قضا می گردد
بر سرش ابر بلا بال هما می گردد
چه ضرورست کشیدن ز مسیحا منت؟
کامرانی چو کند درد، دوا می گردد
بی ریاضت نتوان شهره آفاق شدن
مه چو لاغر شود انگشت نما می گردد
واصلان گوش ندارند به افسانه عقل
راه گم کرده پی بانگ درا می گردد
در تمنای تو ای قافله سالار بهار
گل جدا، رنگ جدا، بوی جدا می گردد
صائب از منت صیقل جگرم گشت کباب
ای خوش آن آینه کز خود به صفا می گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۷۹ - دولت حسن ز خط زیر و زبر می گردد
دولت حسن ز خط زیر و زبر می گردد
این ورق از نفس سوخته بر می گردد
چشم خورشید که در خیره نگاهی مثل است
در گلستان تو پوشیده نظر می گردد
ماه شبگرد من از خانه چو آید بیرون
ماه از هاله نهان زیر سپر می گردد
بر نظر منت پیراهن یوسف دارد
هر نگاهی که ز رخسار تو بر می گردد
در نگیرد سخن عشق به ارباب هوس
آتش افسرده ازین هیزم تر می گردد
در ته سنگ ملامت دل سودایی ما
کبک مستی است که در کوه و کمر می گردد
بیقراری است مرا باعث آرامش دل
لنگر کشتی من موج خطر می گردد
شوق چون قافله سالار شود رهرو را
پای خوابیده پر و بال دگر می گردد
سخن از غور سخن سنج گرامی گردد
قطره در حوصله بحر گهر می گردد
خجلت بی ثمری قد مرا کرده دو تا
شاخ هر چند خم از جوش ثمر می گردد
گوهر از خجلت اظهار طمع آب شود
آبرو جمع چو گردید گهر می گردد
در شکرزار قناعت نبود تلخی عیش
خاک در حوصله مور شکر می گردد
منه انگشت به گفتار بزرگان صائب
تیر بر چرخ مینداز که بر می گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۸۰ - دل هرکس که مقید به هوس می گردد
دل هرکس که مقید به هوس می گردد
عنکبوتی است که عاجز ز مگس می گردد
چون شرر سر به هوا دل ز هوس می گردد
شعله سرکش ز هواداری خس می گردد
می شود دل ز پریشان سخنی زیر و زبر
جمع اوراق دل از پاس نفس می گردد
بر دل از بیخبری خانه تن گلزارست
بلبل مست خمش کی به قفس می گردد؟
حسن بی شرم رود زود به تاراج هوس
شهد بی پرده چو شد خرج مگس می گردد
داد هرکس که عنان دل خود را به هوس
دربدر همچو سگ هرزه مرس می گردد
از هوس سر به هوا شد دل آسوده ما
شعله سرکش ز هواداری خس می گردد
خال را می کند از حلقه بگوشان خط سبز
عاقبت دزد گرفتار عسس می گردد
نامرادی مده از دست که پرگار سپهر
دو سه دوری به مراد همه کس می گردد
بر دل تنگ اگر ناله چنین زور آرد
آخر این بیضه فولاد جرس می گردد
عجز آنجا که کند قدرت خود را ظاهر
برق عاجز ز عنانداری خس می گردد
هرکه را سینه شد از صدق مصفا صائب
زندگی بخش جهانی به نفس می گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۸۱ - سر ارباب جدل خرج زبان می گردد
سر ارباب جدل خرج زبان می گردد
رگ گردن چو قوی گشت سنان می گردد
از شنیدن سبق نطق روان می گردد
به سخن هر که دهد گوش، زبان می گردد
می برد راستی از طبع، کج اندیش برون
تیر در قبضه ناراست، کمان می گردد
سیم و زر پرده بینایی حق جویان است
راه پوشیده ازین ریگ روان می گردد
غفلت نفس یکی صد شود از موی سفید
خواب سگ وقت سحرگاه گران می گردد
دیده عاقبت اندیش نظر نگشاید
به بهاری که مبدل به خزان می گردد
جذبه بحر نگردد ز غریبان غافل
در گهر آب گهر قطره زنان می گردد
سنگ اطفال گران نیست به سودازدگان
کبک در کوه و کمر خنده زنان می گردد
می توان یافت که برده است به مرکز راهی
آن که پرگار صفت گرد جهان می گردد
شکر این لطف نمایان چه توانم کردن؟
که مثال تو در آیینه عیان می گردد
اژدها می شود از طول زمان آخر مار
رگ گردن چو قوی گشت سنان می گردد
صائب آن کس که بود خواب گران در بارش
در بیابان طلب سنگ نشان می گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۸۲ - راست آزرده کی از زخم زبان می گردد؟
راست آزرده کی از زخم زبان می گردد؟
تیر کج باعث آرام نشان می گردد
برق اگر پای درین وادی خونخوار نهد
از نفس سوختگی سنگ نشان می گردد
نفس کجرو ز نصیحت ننهد پای به راه
تیر کج راست کی از زور کمان می گردد؟
دولت سنگدلان را نبود استقرار
سیل از کوه به تعجیل روان می گردد
شمع در جامه فانوس نماند پنهان
هرچه در دل بود از جبهه عیان می گردد
در طلب باش که از گرمی صحرای طلب
پای پر آبله از دیده وران می گردد
روزگاری است که از رهگذر ناسازی
سنگ اطفال به دیوانه گران می گردد
بس که خون می خورد از خار درین سبز چمن
زر به کف گل ز پی باد خزان می گردد
می شود حرص هم از جمع زر و سیم غنی
تشنه سیراب اگر از ریگ روان می گردد
می نمایند به انگشت چو ماه عیدش
قسمت هرکه ز گردون لب نان می گردد
گرد کلفت ز دل صاف کشان می چیند
هر که در میکده از درد کشان می گردد
سرخ رو سر زند از خاک به محشر صائب
هر که از جمله خونابه کشان می گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۸۳ - دیدنت باعث سرسبزی جان می گردد
دیدنت باعث سرسبزی جان می گردد
پیر در سایه سرو تو جوان می گردد
دیده مگشا به تماشا که درین عبرتگاه
هر که پوشد نظر از دیده وران می گردد
در سبک مغز ندارد سخن سخت اثر
که فلاخن سبک از سنگ گران می گردد
بر مدار از لب خود مهر خموشی زنهار
کاین سپر مانع شمشیر زبان می گردد
از بدان فیض محال است به نیکان نرسد
تیر کج باعث آرام نشان می گردد
عالم از جلوه مستانه او شد ویران
آب از قوت سرچشمه روان می گردد
صائب از دور محال است که افتد جامش
هر که در میکده از درد کشان می گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۸۴ - آدمی پیر چو شد حرص جوان می گردد
آدمی پیر چو شد حرص جوان می گردد
خواب در وقت سحرگاه گران می گردد
آسمان در حرکت از نظر روشن ماست
آب از قوت سرچشمه روان می گردد
رای روشن ز بزرگان کهنسال طلب
آبها صاف در ایام خزان می گردد
طالب خلق اگر گوشه عزلت گیرد
همچو دامی است که در خاک نهان می گردد
رتبه عشق به تدریج بلندی گیرد
باده چون کهنه شود نشأه جوان می گردد
آسمان خاک ره مردم بی آزارست
گرگ در گله این قوم شبان می گردد
هر که را تیغ زبان نیست به فرمان صائب
عاقبت کشته شمشیر زبان می گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۸۵ - اشک دریادل ما گرد جهان می گردد
اشک دریادل ما گرد جهان می گردد
آب از قوت سرچشمه روان می گردد
صادقان زیر فلک قصد اقامت نکنند
صبح چون کرد نفس راست، روان می گردد
می برد بیخردان را سخن پوچ از جای
طفل را مرکب نی تخت روان می گردد
پیری از طینت خامان نبرد خامی را
تیر کج راست کی از زور کمان می گردد؟
می دهد پیچ و خم فکر سخن را پرداز
خامشی جوهر شمشیر زبان می گردد
درد می کاهربای دل صد پاره ماست
خاک شیرازه اوراق خزان می گردد
چون جدل نیست بلایی سر بی مغزان را
رگ گردن چو شود راست، سنان می گردد
بیشتر گوشه نشینان جهان صیادند
دام در خاک پی صید نهان می گردد
از ملامت نشود کند مرا پای طلب
سخن سخت مرا سنگ فسان می گردد
خصم بدگوهر اگر حرف ملایم گوید
استخوانی است که در لقمه نهان می گردد
نیست سیمین ذقنان را ز خط سبز گزیر
این ترنجی است که نارنج نشان می گردد
هر که از دایره شرع برون ننهد پای
خاتم دست سلیمان زمان می گردد
خانه آباد به معماری سیلاب کند
تاجری را که به دولاب دکان می گردد
صبر بر سختی ایام ثمرها دارد
چشمه ها بیشتر از سنگ روان می گردد
من دیوانه به هر جا که گریزم از خلق
سنگ اطفال، مرا سنگ نشان می گردد
می کند ابر بهاران دهنش پر گوهر
هر که صائب چو صدف پاک دهان می گردد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۸۶ - صبر در عشق ز دلها سفری می گردد
صبر در عشق ز دلها سفری می گردد
کوه در راه طلب کبک دری می گردد
پرتو عاریتی نعل در آتش دارد
دولت ماه به یک شب سپری می گردد
می و مطرب نبود زنده دلان را در کار
خنده بر غنچه نسیم سحری می گردد
از نظرها ز خط سبز شود پنهان حسن
آدمیزاد درین شیشه پری می گردد
غوطه در خون زند آن کس که کند غمازی
صبح خونین جگر از پرده دری می گردد
همچو آیینه که در شارع عام آویزند
عمر من صرف پریشان نظری می گردد
سیل را پل نتواند ز سفر مانع شد
قامت هر که شود خم، سپری می گردد
شد ز بی حاصلیم قامت چون تیر، کمان
شاخ هر چند خم از پر ثمری می گردد
عشق گردید هوس در دل سودا زده ام
دیو در شیشه عشاق پری می گردد
هر کجا کار به افتادگی از پیش رود
بال و پر باعث بی بال و پری می گردد
می شود نقص بصیرت سبب وسعت رزق
تنگ این دایره از دیده وری می گردد
صائب آرام دل من به جناح سفرست
تا که دیگر ز عزیزان سفری می گردد؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۸۷ - کوه در بادیه شوق کمر می بندد
کوه در بادیه شوق کمر می بندد
خاک چون آب روان بار سفر می بندد
نیست از فوطه ربایان جهان پروایش
موی ژولیده خود هر که به سر می بندد
ماه شبگرد من از خانه چو آید بیرون
ماه در خدمتش از هاله کمر می بندد
گوهر پاک مرا کام نهنگ است صدف
کمر کشتی من موج خطر می بندد
تربتش را به چراغ دگران حاجت نیست
هر که از داغ تو آیین جگر می بندد
سنگ می بارد از افلاک، ندانم دیگر
نخل امید که امروز ثمر می بندد
سخن پاک بود در طلب سینه پاک
که گهر در صدف پاک گهر می بندد
می تراود سخن عشق ز لبهای خموش
لنگر سنگ کجا بال شرر می بندد؟
دشت چون حلقه فتراک بر او تنگ شود
چشم شوخ تو به صیدی که نظر می بندد
چون به زر عمر مقدر نفراید صائب
غنچه چندین به گره بهر چه زر می بندد؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۸۸ - غنچه باغ حیا سر به گریبان خندد
غنچه باغ حیا سر به گریبان خندد
گل بی شرم بود آن که پریشان خندد
شد چراغ ره تاریک عدم خنده برق
کس درین غمکده دیگر به چه عنوان خندد؟
داغ خورشید گذارند به لخت جگرش
هر که چون صبح درین بزم، پریشان خندد
صبح را شرم شکر خند تو زندانی کرد
غنچه گل به کدامین لب و دندان خندد؟
از ندامت همه دانند که گل خواهد چید
بر رخ تیغ اگر زخم نمایان خندد
نشود زخم زبان خار ره گرمروان
ریگ بر کشمکش خار مغیلان خندد
دل آگاه درین غمکده خرم نشود
یوسف آن نیست که در گوشه زندان خندد
همه تن شانه شمشاد ازان دندان است
که به طول امل زلف پریشان خندد
مایه عشرت صائب دل آگاه بود
دهن صبح ز خورشید درخشان خندد
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۸۹ - دل سنگین ترا هر که به انصاف آرد
دل سنگین ترا هر که به انصاف آرد
می تواند به توجه پری از قاف آرد
هر که در پرده خورد خون جگر همچو غزال
ای بسا نافه سربسته که از ناف آرد
هرکه چون بحر تواند گهر از لب ریزد
به لب خود چه ضرورست کف لاف آرد؟
عشق پاک آینه چهره معشوق بود
مهر را صبح برون از نفس صاف آرد
بی اجل یاد کسی خلق به نیکی نکنند
مرگ این طایفه را بر سر انصاف آرد
غنچه می داشت اگر درد سخن، می بایست
بلبلان را به سراپرده الطاف آرد
صائب از کلک شکربار دل عالم برد
طوطیان را نتوانست به انصاف آرد