تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۸۵ - عاشقان زنده‌دل به نام تو اند
عاشقان زنده‌دل به نام تو اند
تشنهٔ جرعه‌ای ز جام تو اند
تا به سلطانی اندر آمده‌ای
دل و جان بندهٔ غلام تو اند
زیر بار امانت غم تو
توسنان زمانه رام تو اند
سرکشان بر امید یک دانه
دانه نادیده صید دام تو اند
کاملان وقت آزمایش تو
در ره عشق ناتمام تو اند
رهنمایان راه بین شب و روز
در تماشای احترام تو اند
صد هزار اهل درد وقت سحر
آرزومند یک پیام تو اند
همچو عطار بی‌دلان هرگز
زندهٔ یادگار نام تو اند
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۲۹۳ - روی تو کافتاب را ماند
روی تو کافتاب را ماند
آسمان را به سر بگرداند
مرکب عشق تو چو برگذرد
خاک در چشم عقل افشاند
هر که عکس لب تو می‌بیند
دهنش پهن باز می‌ماند
زلف شبرنگ و روی گلگونت
می‌کند هر جفا که بتواند
گاه شب‌رنگ زلفت آن تازد
گاه گلگون عشقت این راند
عشقت آتش فکند در جانم
این چنین آتشی که بنشاند
خط خونین که می‌نویسم من
بر رخ چون زرم که برخواند
پای تا سر چو ابر اشک شود
از غمم هر که حال من داند
اوفتادم ز پای دستم گیر
آخر افتاده را که رنجاند
دلم از زلف پیچ بر پیچت
یک سر موی سر نپیچاند
گر دلم بستدی و دم دادی
آه من از تو داد بستاند
هر که درماندهٔ تو شد نرهد
همچو عطار با تو درماند
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۰۴ - آفتاب رخ آشکاره کند
آفتاب رخ آشکاره کند
جگرم ز اشتیاق پاره کند
از پس پرده روی بنماید
مهر و مه را دو پیشکاره کند
شوق رویش چو روی پر از اشک
روی خورشید پر ستاره کند
لعل دانی که چیست رخش لبش
خون خارا ز سنگ خاره کند
هر که او روی چو گلش خواهد
مدتی خار پشتواره کند
در میان با کسی همی آید
کان کس اول ز جان کناره کند
عاشقانی که وصل او طلبند
همه را دوع در کواره کند
بالغان در رهش چو طفل رهند
جمله را گور گاهواره کند
تا کسی روی او نداند باز
چهرهٔ مردم آشکاره کند
نور رویش ز هر دریچهٔ چشم
چون سیه پوش شد نظاره کند
عشق او در غلط بسی فکند
چون نداند کسی چه چاره کند
نتوانیم توبه کرد ز عشق
توبه را صد هزار باره کند
شیر عشقش چو پنجه بگشاید
عقل را طفل شیرخواره کند
زور یک ذره عشق چندان است
که ز هر سو جهان گذاره کند
ضربت عشق با فرید آن کرد
که ندانم که صد کتاره کند
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۱۴ - عاشقان چون به هوش باز آیند
عاشقان چون به هوش باز آیند
پیش معشوق در نماز آیند
پیش شمع رخش چو پروانه
سر ببازند و سرفراز آیند
در هوایی که ذره خورشید است
پر برآرند و شاه‌باز آیند
بر بساطی که عشق حاکم اوست
جان ببازند و پاک‌باز آیند
گاه چون صبح بر جهان خندند
گاه چون شمع در گداز آیند
گاه از شوق پرده‌در گردند
گاه از عشق پرده ساز آیند
این همه پرده‌ها بر آرایند
بو که در پرده اهل راز آیند
چو نکو بنگری به کار همه
عاقبت باز در نیاز آیند
این همه کارها به جای آرند
بو که در خورد دلنواز آیند
ماه رویا همه اسیر تو اند
چند در شیب و در فراز آیند
تا به کی بی تو خون‌دل ریزند
تا به کی بی تو زیر گاز آیند
وقت نامد که عاشقان پیشت
از سر صد هزار ناز آیند
پرده برگیر تا جهانی جان
پای‌کوبان به پرده باز آیند
عاشقانی که همچو عطارند
در ره عشق بی مجاز آیند
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۲۲ - عشق بی درد ناتمام بود
عشق بی درد ناتمام بود
کز نمک دیگ را طعام بود
نمک این حدیث درد دل است
عشق بی درد دل حرام بود
کشته عشق گرد و سوخته شو
زانکه بی این دو کار خام بود
کشتهٔ عشق را به خون شویند
آب اگر نیست خون تمام بود
کفن عاشقان ز خون سازند
کفنی به ز خون کدام بود
از ازل تا ابد ز مستی عشق
بی قراری علی‌الدوام بود
در ره عاشقان دلی باید
که منزه ز دال و لام بود
نه خریدار نیک و بد باشد
نه گرفتار ننگ و نام بود
سرفرازی و خواجگی نخرد
جملهٔ خلق را غلام بود
نبود تیغش و اگر باشد
با همه خلق در نیام بود
همچو خود بی قرار و مست کند
هر که را پیش او مقام بود
گاه‌گاهی چنین شود عطار
بو که این دولتش مدام بود
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۲۶ - هر که را با لب تو پیمان بود
هر که را با لب تو پیمان بود
اجل او از آب حیوان بود
هر که روی چو آفتاب تو دید
همچو من تا که بود حیران بود
در نکویی پسندهٔ جایی
که نکوتر از آن بنتوان بود
چون بدیدم لب جگر رنگت
نمکی داشت و شکرافشان بود
یک شکر آرزوم کرد الحق
لیک بیمم ز تیر مژگان بود
بی رخت بر رخم نوشت به خون
دیده هر راز دل که پنهان بود
خواستم تا نفس زنم بی تو
نزدم زانکه آن نفس جان بود
جان من گر بود وگر نبود
کی مرا در جهان غم آن بود
لیک جان زان سبب ندادم من
که نه در خورد چون تو جانان بود
جان بدادم چو روی تو دیدم
زانکه جان دادن من آسان بود
جان عطار تا که بود از تو
هستی و نیستیش یکسان بود
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۲۹ - هر که را ذره‌ای وجود بود
هر که را ذره‌ای وجود بود
پیش هر ذره در سجود بود
نه همه بت ز سیم و زر باشد
که بت رهروان وجود بود
هر که یک ذره می‌کند اثبات
نفس او گبر یا جهود بود
در حقیقت چو جمله یک بودست
پس همه بودها نبود بود
نقطهٔ آتش است در باطن
دود دیدن ازو چه سود بود
هر که آن نقطه دید هر دو جهانش
محو گشته ز چشم زود بود
زانکه دو کون پیش دیدهٔ دل
چون سرابی همه نمود بود
هر که یک ذره غیر می‌بیند
همچو کوری میان دود بود
همچو عطار در فنا می‌سوز
تا دمی گر زنی چو عود بود
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۳۱ - مرد یک موی تو فلک نبود
مرد یک موی تو فلک نبود
محرم کوی تو ملک نبود
ماه دو هفته گرچه هست تمام
از جمال تو هفت یک نبود
چون جمال تو آشکار شود
همه باشی تو هیچ شک نبود
ملک حسن آفتاب روی تورا
با کسی نیز مشترک نبود
نتوان دید ذره‌ای رخ تو
تا دو عالم دو مردمک نبود
آنچه در ذره ذره هست از تو
در زمین نیست در فلک نبود
لیک چون ذره در تو محو شود
محو را ذره‌ای برک نبود!
زر خورشید ذره ذره شود
اگرش خال تو محک نبود
هیچکس را در آفرینش حق
در شکر این همه نمک نبود
سر زلفت به چین رسید از هند
هیچکس را چنین یزک نبود
گر خسک در ره من اندازی
چون تو اندازی آن خسک نبود
هرچه عطار در صفات تو گفت
بر محک جاودانش حک نبود
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۴۸ - زلف را چون به قصد تاب دهد
زلف را چون به قصد تاب دهد
کفر را سر به مهر آب دهد
باز چون درکشد نقاب از روی
همه کفار را جواب دهد
چون درآید به جلوه ماه رخش
تاب در جان آفتاب دهد
تیر چشمش که کم خطا کرده است
مالش عاشقان صواب دهد
همه خامان بی حقیقت را
سر زلفش هزار تاب دهد
تشنگان را که خار هجر نهاد
لب گلرنگ او شراب دهد
غم او زان چنین قوی افتاد
که دلم دایمش کباب دهد
گاه شعرم بدو شکر ریزد
گاه چشمم بدو گلاب دهد
گر دلم می‌دهد غمش را جای
گنج را جایگه خراب دهد
دل به جان باز می‌نهد غم او
تا درین دردش انقلاب دهد
دل عطار چون ز دست بشد
چه کند تن در اضطراب دهد
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۵۰ - هر که را ذوق دین پدید آید
هر که را ذوق دین پدید آید
شهد دنیاش کی لذیذ آید
چه کنی در زمانه‌ای که درو
پیر چون طفل نا رسید آید
آنچنان عقل را چه خواهی کرد
که نگونسار یک نبید آید
عقل بفروش و جمله حیرت خر
که تو را سود زین خرید آید
این نه آن عالمی است ای غافل
که درو هیچکس پدید آید
نشود باز این چنین قفلی
گر دو عالم پر از کلید آید
گر در آیند ذره ذره به بانگ
آن همه بانگ ناشنید آید
چه شود بیش و کم ازین دریا
خواجه گر پاک و گر پلید آید
هر که دنیا خرید ای عطار
خر بود کز پی خوید آید
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۵۹ - دلبرم رخ گشاده می‌آید
دلبرم رخ گشاده می‌آید
تاب در زلف داده می‌آید
در دل سنگ لعل می‌بندد
کو چنین لب گشاده می‌آید
شهسوار سپهر از پی او
می‌رود کو پیاده می‌آید
زلف برهم فکنده می‌گذرد
خلق برهم فتاده می‌آید
ای عجب چشم اوست مست و خراب
وز لبش بوی باده می‌آید
پیش سرسبزی خطش چو قلم
عقل کل بر چکاده می‌آید
ماه سر درفکنده می‌گذرد
چرخ بر سر ستاده می‌آید
آفتابی که سرکش است چو تیغ
بر خطش سر نهاده می‌آید
در صفاتش ز بحر جان فرید
گهر پاک‌زاده می‌آید
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۶۳ - تشنه را از سراب چگشاید
تشنه را از سراب چگشاید
سایه را ز آفتاب چگشاید
آب حیوان چو هست در ظلمات
از نسیم گلاب چگشاید
نیست این کار جنبش و آرام
از درنگ و شتاب چگشاید
قطره‌ای را که او نبود و نه هست
غرق دریای آب چگشاید
بسی ستون است خیمهٔ عالم
از هزاران طناب چگشاید
صد درت گر گشاد پنداری است
این چنین فتح باب چگشاید
چون نبردی بر آب هرگز پی
پی بری بر سر اب چگشاید
گرچه بغنوده‌ای بهر نفسی
عالمی ماهتاب چگشاید
رو که این رهروان چو تشنه شدند
از دو ساغر شرآب چگشاید
خون بسته است اگر کباب خوری
خون خوری از کباب چگشاید
چون کمیت فلک طبق آورد
از خری در خلاب چگشاید
تا بتان در زمین همی ریزند
چرخ را ز انقلاب چگشاید
کار چون ذره‌ای به علت نیست
از خطا و صواب چگشاید
سر یک یک چو او همی داند
از حساب و کتاب چگشاید
از همه چون به از همه است آگاه
از سؤال و جواب چگشاید
چون من از هر دو کون گم گشتم
از ثواب و عقاب چگشاید
گنج می‌جسته‌ام به معموری
هست جای خراب چگشاید
هر چه بیدار دیده‌ام هیچ است
گر ببینم به خواب چگشاید
آفتابی است ذره ذره ولی
هست زیر نقاب چگشاید
ای فرید آسمان نه‌ای آخر
زین همه اضطراب چگشاید
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۶۴ - دو جهان بی‌توام نمی‌باید
دو جهان بی‌توام نمی‌باید
نه یکی بس دو ام نمی‌باید
هرچه خواهم ز تو تو به زانی
از توام جز توام نمی‌باید
قبله‌ام چون جمال روی تو بس
رویی از هر سوم نمی‌باید
جان من چون بشنید قول الست
این تن بدخوم نمی‌باید
بسم از هر دو کون قول قدیم
اجتهادی نوم نمی‌باید
گرچه مویی شدم ز شوق رخت
قوت بازوم نمی‌باید
ضعف من چون ز اشتیاق تو خاست
ذره‌ای نیروم نمی‌باید
چون چنین در ره توام عاجز
هیچ بیرون شوم نمی‌باید
گرچه دردم گذشت از اندازه
زحمت داروم نمی‌باید
صد گره هست از تو بر کارم
گره ابروم نمی‌باید
پیچ پیچی برون بر از کارم
که دل صد توم نمی‌باید
ور نخواهی گشاد در بر من
هیچ هم زانوم نمی‌باید
چون به تو راه نیست محوم کن
که بدو و نیکوم نمی‌باید
شیر مردی اگر به من نرسید
سگ در پهلوم نمی‌باید
نفس جادوم کوه کرد بسی
توبهٔ جادوم نمی‌باید
ای فرید از بهانه دست بدار
ترکی هندوم نمی‌باید
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۶۹ - رخ ز زیر نقاب بنماید
رخ ز زیر نقاب بنماید
همه عالم خراب بنماید
گوشمالی که هیچکس ننمود
به مه و آفتاب بنماید
اختران را که ره دو اسبه روند
همچو خر در خلاب بنماید
کرهٔ گل ز راه برگیرد
نیل گردون سراب بنماید
صد هزاران هزار نقش عجب
برتر از خاک و آب بنماید
هرکجا در دو کون بیداری است
همه را مست خواب بنماید
جملهٔ حلق‌های مردان را
سر زلفش طناب بنماید
هر سر مو ز زلف سرکش او
عالمی انقلاب بنماید
مشکلی را که حل نشد هرگز
غمزهٔ او جواب بنماید
جان عطار را ز یک تف عشق
همچو شمع مذاب بنماید
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۷۳ - تا که گشت این خیال‌خانه پدید
تا که گشت این خیال‌خانه پدید
هر زمان گشت صد بهانه پدید
ناپدید است عیسی مریم
قصهٔ سوزن است و شانه پدید
صد جهان ناپدید شد که نشد
ذره‌ای کس درین دهانه پدید
گرچه تو صد هزار می‌بینی
هیچکس نیست در میانه پدید
چون دو گیتی به جز خیالی نیست
کیست غمگین و شادمانه پدید
زین همه نقش‌های گوناگون
نیست جز نقش یک یگانه پدید
روشنی از یک آفتاب بود
گر شود در هزار خانه پدید
مرغ در دام اوفتاده بسی است
وی عجب نیست مرغ و دانه پدید
می‌نماید بسی خیال ولیک
نه زمان است و نه زمانه پدید
زین همه کار و بار و گفت و شنود
اثری نیست جاودانه پدید
صد جهان خلق همچو تیر برفت
نه نشان است و نه نشانه پدید
قطره بس ناپدید بینم از آنک
هست دریای بی کرانه پدید
نه که خود قطره کی خبر دارد
که پدید است بحر یا نه پدید
دو جهان پر و بال سیمرغ است
نیست سیمرغ و آشیانه پدید
ره به سیمرغ چون توان بردن
بیش هر گام صد ستانه پدید
قدر خلعت کنون بدانستم
که بشد خازن و خزانه پدید
گر درین شرح شد زبان از کار
از دل آمد بسی زبانه پدید
سر فروپوش چند گویی از آنک
نیست پایان این فسانه پدید
گر شود گوش ذره‌های دو کون
نشود سر این ترانه پدید
شیرمردان مرد را اینجا
عالمی عذر شد زنانه پدید
ندهد شرح این کسی چو فرید
کاسمان هست از آسمانه پدید
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۸۰ - عقل را در رهت قدم برسید
عقل را در رهت قدم برسید
هر چه بودش ز بیش و کم برسید
قصهٔ تو همی نبشت دلم
چون به سر می‌نشد قلم برسید
دلم از بس که خورن بخورد از او
در همه کاینات غم برسید
بی‌تو از بس که چشم من بگریست
در دو چشمم ز گریه نم برسید
جان همی خواند عهدنامهٔ تو
چون به نامت رسید دم برسید
دل چو بنواخت ارغنون وصال
زود بگسست و زیر و بم برسید
در دم دل ز نقش سکهٔ عشق
نقش مطلق شد و درم برسید
عقل عطار چون ره تو گرفت
ره به سر می‌نشد قلم برسید
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۳۹۲ - اشک ریز آمدم چو ابر بهار
اشک ریز آمدم چو ابر بهار
ساقیا هین بیا و باده بیار
توبهٔ من درست نیست خموش
وز من دلشکسته دست بدار
جام درده پیاپی ای ساقی
تا کنم جان خویش بر تو نثار
تا که جامی تهی کنم در عشق
پر برآرم ز خون دیده کنار
در ره عشق چون فلک هر روز
کار گیرم ز سر زهی سر و کار
منم و دردیی و درد دلی
دردی و درد هر دو با هم یار
سر فرو برده‌ای درین گلخن
فارغ از توبه و ز استغفار
درس عشاق گفته در بن دیر
پای منبر نهاده بر سر دار
فانی و باقیم و هیچ و همه
روح محضیم و صورت دیوار
ساقیا گر برآرم از دل دم
ز دم من برآید از تو دمار
بادهٔ ما ز جام دیگر ده
که نه مستیم ما و نه هشیار
موضع عاشقان بی سر و بن
هست بالای کعبه و خمار
گر برآرند یک نفس بی دوست
دلق و تسبیحشان شود زنار
ما همه کشتگان این راهیم
سیر گشته ز جان قلندروار
مست عشقیم و روی آورده
در رهی دور و عقبه‌ای دشوار
زاد ما مانده مرکب افتاده
وادییی تیره و رهی پر خار
بی نهایت رهی که هر ساعت
کشتهٔ اوست صد هزار هزار
چون بدین ره بسی فرو رفتیم
باز ماندیم آخر از رفتار
گه به پهلوی عجز می‌گشتیم
گه به سر می‌شدیم چون پرگار
آخر از گوشه‌ای منادی خاست
کای فروماندگان بی‌مقدار
آنچه جستید در گلیم شماست
لیس فی الدار غیرکم دیار
این چنین وادیی به پای تو نیست
سر خود گیر و رفتی ای عطار
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۰۷ - هر که زو داد یک نشانی باز
هر که زو داد یک نشانی باز
ماند محجوب جاودانی باز
چون کس از بی نشان نشان دهدت
یا تو هم چون دهی نشانی باز
مرده دل گر ازو نشان طلبد
گو ز سر گیر زندگانی باز
چون جمالی است بی نشان جاوید
نتوان یافت جز نهانی باز
ارنی گر بسی خطاب کنی
بانگ آید به لن‌ترانی باز
من گرفتم که این همه پرده
شود از مرکز معانی باز
چون تو بیگانه وار زیسته‌ای
چون ببینی کجاش دانی باز
پس رونده که کرد دعوی آنک
رسته‌ام از جهان فانی باز
خود چو در ره فتوح دید بسی
ماند از اندک از معانی باز
گرچه کردند از یقین دعوی
همه گشتند بر گمانی باز
هر که را این جهان ز راه ببرد
نبود راه آن جهانی باز
تو اگر عاشقی به هر دو جهان
ننگری جز به سرگرانی باز
جان مده در طریق عشق چنان
که ستانی اگر توانی باز
خود ز جان دوستی تو هرگز جان
ندهی ور دهی ستانی باز
گر چو پروانه عاشقی که به صدق
پیش آید به جان فشانی باز
چه بود ای دل فرو رفته
خبری گر به من رسانی باز
تا کجایی چه می‌کنی چونی
این گره کن به مهربانی باز
گر ز عطار بشنوی تو سخن
راه یابد به خوش بیانی باز
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۰۸ - هر که سر رشتهٔ تو یابد باز
هر که سر رشتهٔ تو یابد باز
درش از سوزنی کنند فراز
عاشق تو کسی بود که چو شمع
نفسی می‌زند به سوز و گداز
باز خندد چو گل به شکرانه
گر سر او جدا کنند به گاز
آنکه بر جان خویش می‌لرزد
کی تواند چو شمع شد جان‌باز
تا که خوف و رجات می‌ماند
هست نام تو در جریدهٔ ناز
چون نه خوفت بماند و نه رجا
برهی هم ز زنار و هم ز نیاز
هست این راه بی‌نهایت دور
توی بر توی بر مثال پیاز
هر حقیقت که توی اول داشت
در دوم توی هست عین مجاز
ره چنین است و پیش هر قدمی
صد هزاران هزار شیب و فراز
با لبی تشنه و دلی پر خون
خلق کونین مانده در تک و تاز
از فنایی که چارهٔ تو فناست
توشهٔ این ره دراز بساز
تا که باقی است از تو یک سر موی
سر مویی به عشق سر مفراز
گرچه هستی تو مرد پرده‌شناس
نیست از پردهٔ تو این آواز
پرده بر خود مدر که در دو جهان
کس درین پرده نیست پرده‌نواز
گر بسی مایه داری آخر کار
حیرت و عجز را کنی انباز
نیست هر مرغ مرغ این انجیر
نیست هر باز باز این پرواز
مگسی بیش نیستی به وجود
بو که در دامت اوفتد شهباز
یک زمانت فراغت او نیست
باری اول ز خویش واپرداز
در دریای عشق آن کس یافت
که به خون گشت سالهای دراز
تو طمع می‌کنی که بعد از مرگ
برخوری از وصال شمع طراز
هر که در زندگی نیافت ورا
چون بمیرد چگونه یابد باز
زنده چون ره نبرد در همه عمر
مرده چون ره برد به پردهٔ راز
گر به نادر کس این گهر یابد
خویش را گم کند هم از آغاز
پای در نه درین ره ای عطار
سر گردن‌کشان همی انداز
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۴۱۱ - ذره‌ای دوستی آن دمساز
ذره‌ای دوستی آن دمساز
بهتر از صد هزار ساله نماز
ذره‌ای دوستی بتافت از غیب
آسمان را فکند در تک و تاز
باز خورشید را که سلطانی است
ذره‌ای عشق می‌دهد پرواز
عشق اگر نیستی سر مویی
نه حقیقت بیافتی نه مجاز
ذره‌ای عشق زیر پردهٔ دل
برگشاید هزار پردهٔ راز
زیر هر پرده نقد تو گردد
هر زمان صد جهان پر از اعزاز
وی عجب زیر هر جهان که بود
صد جهان عشق افتدت ز آغاز
باز در هر جهان هزار جهان
می‌شود کشف در نشیب و فراز
گرچه هر لحظه صد جهان یابی
خویش را ذره‌ای نیابی باز
چون به یکدم تو گم شدی با خویش
چون توانی شد آگه از دمساز
تا تو هستی تو را به قطع او نیست
ور نه‌ای فارغی ز ناز و نیاز
او تو را نیست تا تو آن خودی
با تو او نیست، اینت کار دراز
گر درین راه مرد کل طلبی
هرچه داری همه بکل درباز
می‌شنو از فرید حرف بلند
وز بد و نیک خانه می‌پرداز