تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۲۶ - غرق دریائیم و ما را موج دریا می کشد
غرق دریائیم و ما را موج دریا می کشد
آبرو می بخشد و ما را به مأوا می کشد
عشق هرجائی است ما هم در پی او می رویم
او به هر جا می رود ما را به هر جا می کشد
در ازل بالانشین بودیم گویا تا ابد
جذبهٔ او می کشد ما را به بالا می کشد
ساغر گیتی نما پر می به رندان می دهد
خاطر مستانهٔ رندان ما را می کشد
با سر زلفش در افتادیم و سودائی شدیم
دل به دست زلف او دادیم و دریا می کشد
خاک پایش توتیای دیدهٔ بینای ماست
از برای روشنی در چشم بینا می کشد
در کش خود می کشد ما را به صد تعظیم و ناز
این کشاکش خوش بود چون سید ما می کشد
آبرو می بخشد و ما را به مأوا می کشد
عشق هرجائی است ما هم در پی او می رویم
او به هر جا می رود ما را به هر جا می کشد
در ازل بالانشین بودیم گویا تا ابد
جذبهٔ او می کشد ما را به بالا می کشد
ساغر گیتی نما پر می به رندان می دهد
خاطر مستانهٔ رندان ما را می کشد
با سر زلفش در افتادیم و سودائی شدیم
دل به دست زلف او دادیم و دریا می کشد
خاک پایش توتیای دیدهٔ بینای ماست
از برای روشنی در چشم بینا می کشد
در کش خود می کشد ما را به صد تعظیم و ناز
این کشاکش خوش بود چون سید ما می کشد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۳۲ - چشم ما نقش خیال او بر آتش می کشد
چشم ما نقش خیال او بر آتش می کشد
نور دیده پیش مردم بی حسابش می کشد
زآفتاب حسن او ذرات عالم روشن است
لاجرم ذرات عالم آفتابش می کشد
خاطر زاهد به جنت گر کشد گو خوش بود
جان ما جانانه مست خرابش می کشد
چشم ما در خواب اگر بیند خیال روی او
خویشتن را پیشکش حالی به خوابش می کشد
همدم جام مئیم و محرم ساقی مدام
همت عالی ما جام شرابش می کشد
در هوایش آب چشم ما به هر سو رو نهاد
دیدهٔ تر دامنش دامن در آبش می کشد
نعمت الله درکش خود گر کشد یار خوشی
گو برو با او که در راه صوابش می کشد
نور دیده پیش مردم بی حسابش می کشد
زآفتاب حسن او ذرات عالم روشن است
لاجرم ذرات عالم آفتابش می کشد
خاطر زاهد به جنت گر کشد گو خوش بود
جان ما جانانه مست خرابش می کشد
چشم ما در خواب اگر بیند خیال روی او
خویشتن را پیشکش حالی به خوابش می کشد
همدم جام مئیم و محرم ساقی مدام
همت عالی ما جام شرابش می کشد
در هوایش آب چشم ما به هر سو رو نهاد
دیدهٔ تر دامنش دامن در آبش می کشد
نعمت الله درکش خود گر کشد یار خوشی
گو برو با او که در راه صوابش می کشد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۳۴ - ترک سرمستی مرا دامن کشانم می کشد
ترک سرمستی مرا دامن کشانم می کشد
باز بگشوده کنار و در میانم می کشد
درکش خود می کشد ما را به صد لطف و کرم
گه چنینم می نوازد گه چنانم می کشد
کی کشد ما را چو لطفش می کشد ما را به ناز
عاشق مست و خرابم کشکشانم می کشد
از بلای عشق او چون کار ما بالا گرفت
از زمین برداشته بر آسمانم می کشد
می کشم نقش خیالش بر سواد چشم خود
زانکه این نقش خیال او روانم می کشد
جذبهٔ او می کشد خوش می کشد ما را به ذوق
در کشاکش اوفتادم چون دوانم می کشد
نعمة الله جملهٔ عالم به سوی خود کشید
جان فدای او که عشق او به جانم می کشد
باز بگشوده کنار و در میانم می کشد
درکش خود می کشد ما را به صد لطف و کرم
گه چنینم می نوازد گه چنانم می کشد
کی کشد ما را چو لطفش می کشد ما را به ناز
عاشق مست و خرابم کشکشانم می کشد
از بلای عشق او چون کار ما بالا گرفت
از زمین برداشته بر آسمانم می کشد
می کشم نقش خیالش بر سواد چشم خود
زانکه این نقش خیال او روانم می کشد
جذبهٔ او می کشد خوش می کشد ما را به ذوق
در کشاکش اوفتادم چون دوانم می کشد
نعمة الله جملهٔ عالم به سوی خود کشید
جان فدای او که عشق او به جانم می کشد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۴۲ - دامن از تردامنان جان پدر باید کشید
دامن از تردامنان جان پدر باید کشید
دست خود از دست هر بی پا و سر باید کشید
عشق می بازی طریق عاشقان باید سپرد
میل حج داری بلای بحر و بر باید کشید
دُرد دردت گر دهد چون صاف درمان نوش کن
ور می صافت دهد در دم ببر باید کشید
گر به دور حسن او دیدی بلای او چه سود
چون که ناچار است در دور قمر باید کشید
توتیای دیدهٔ ما خاک پای عاشقان
این چنین خوش توتیائی در بصر باید کشید
نعمت الله را اگر خواهی که مهمانی کنی
سفره ای گرد جهان سر تا به سر باید کشید
ور بقدر همتش سازی سرائی مختصر
چار دیواری به هفت اقلیم در باید کشید
دست خود از دست هر بی پا و سر باید کشید
عشق می بازی طریق عاشقان باید سپرد
میل حج داری بلای بحر و بر باید کشید
دُرد دردت گر دهد چون صاف درمان نوش کن
ور می صافت دهد در دم ببر باید کشید
گر به دور حسن او دیدی بلای او چه سود
چون که ناچار است در دور قمر باید کشید
توتیای دیدهٔ ما خاک پای عاشقان
این چنین خوش توتیائی در بصر باید کشید
نعمت الله را اگر خواهی که مهمانی کنی
سفره ای گرد جهان سر تا به سر باید کشید
ور بقدر همتش سازی سرائی مختصر
چار دیواری به هفت اقلیم در باید کشید
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۷۶ - دلبر سرمست ما عزمی به دریا می کند
دلبر سرمست ما عزمی به دریا می کند
منع نتوان کردنش چون میل مأوا می کند
چشم ما پر آب کرده خوش نشسته در نظر
این عنایت بین که او با دیدهٔ ما می کند
آفتاب حسن او هر جا که بنماید جمال
هر چه آن پنهان بود چون نور پیدا می کند
چشم مردم دیدهٔ ما روشن است از نور او
این نظر صاحبنظر با چشم بینا می کند
در خرابات مغان مست خراب افتاده ایم
هر که دارد دولتی رغبت به آنجا می کند
کار دل از عشق بالائی چنین بالا گرفت
لاجرم جان عزیزان قصد بالا می کند
پادشاه است او و سید بندهٔ فرمان او
دلخوشست ارچه جفای جان شیدا می کند
منع نتوان کردنش چون میل مأوا می کند
چشم ما پر آب کرده خوش نشسته در نظر
این عنایت بین که او با دیدهٔ ما می کند
آفتاب حسن او هر جا که بنماید جمال
هر چه آن پنهان بود چون نور پیدا می کند
چشم مردم دیدهٔ ما روشن است از نور او
این نظر صاحبنظر با چشم بینا می کند
در خرابات مغان مست خراب افتاده ایم
هر که دارد دولتی رغبت به آنجا می کند
کار دل از عشق بالائی چنین بالا گرفت
لاجرم جان عزیزان قصد بالا می کند
پادشاه است او و سید بندهٔ فرمان او
دلخوشست ارچه جفای جان شیدا می کند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۸۳ - این دل دریا دل ما عزم دریا می کند
این دل دریا دل ما عزم دریا می کند
دارد او حب وطن میلی به مأوا می کند
دل چو پرگاری روان گردد به گرد نقطه ای
دایره نقش خیالی را هویدا می کند
دیدهٔ ما روی او بیند به نور روی او
این عنایت بین که او با چشم بینا می کند
شرح اسما می نویسد دل به لوح جان ما
عاشقانه روز و شب احصای اسما می کند
دل به میخانه فتاد و خاطرش آنجا نشست
دائما جائی چنان از ما تمنا می کند
هر نفس آئینهٔ دل نور می بخشد به دل
وه چه حسنست اینکه او هر لحظه پیدا می کند
نعمت الله نعمتی ز انعام منعم یافته
این چنین خوش نعمتی ایثار اشیا می کند
دارد او حب وطن میلی به مأوا می کند
دل چو پرگاری روان گردد به گرد نقطه ای
دایره نقش خیالی را هویدا می کند
دیدهٔ ما روی او بیند به نور روی او
این عنایت بین که او با چشم بینا می کند
شرح اسما می نویسد دل به لوح جان ما
عاشقانه روز و شب احصای اسما می کند
دل به میخانه فتاد و خاطرش آنجا نشست
دائما جائی چنان از ما تمنا می کند
هر نفس آئینهٔ دل نور می بخشد به دل
وه چه حسنست اینکه او هر لحظه پیدا می کند
نعمت الله نعمتی ز انعام منعم یافته
این چنین خوش نعمتی ایثار اشیا می کند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۸۵ - در خرابات مغان خمخانه جوشی می کند
در خرابات مغان خمخانه جوشی می کند
جان مستم از هوای او خروشی می کند
باد پیماید به دشت و می رود عمرش به باد
زاهدی کو غیبت باده فروشی می کند
دردسر می داد عقل از خانه بیرون کردمش
ایستاده بر در و دزدیده گوشی می کند
دیگ سودا می پزیم و آتشی بر جان ماست
عیب ما جانا مکن گر دیگ جوشی می کند
در تعجب مانده اند اصحاب دنیا سر به سر
کاین همه رندی چرا این خرقه پوشی می کند
ار بیان این معانی چون عبارت قاصر است
میر سرمستان بیانش با خموشی می کند
نعمت الله جام می بر دست می گیرد مدام
هر زمان میلی به سوی باده نوشی می کند
جان مستم از هوای او خروشی می کند
باد پیماید به دشت و می رود عمرش به باد
زاهدی کو غیبت باده فروشی می کند
دردسر می داد عقل از خانه بیرون کردمش
ایستاده بر در و دزدیده گوشی می کند
دیگ سودا می پزیم و آتشی بر جان ماست
عیب ما جانا مکن گر دیگ جوشی می کند
در تعجب مانده اند اصحاب دنیا سر به سر
کاین همه رندی چرا این خرقه پوشی می کند
ار بیان این معانی چون عبارت قاصر است
میر سرمستان بیانش با خموشی می کند
نعمت الله جام می بر دست می گیرد مدام
هر زمان میلی به سوی باده نوشی می کند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۸۶ - ترک عشقش ملک جان بگرفت و غارت می کند
ترک عشقش ملک جان بگرفت و غارت می کند
حاکم است و پادشاهانه امارت می کند
می کند ویران سرای عقل و بیخش می کند
آنگهی از لطف خود آن را عمارت می کند
جانفروشی می کند دل بر سر بازار عشق
سود می یابد در این سودا تجارت می کند
هر که دُرد درد عشق او به درمان می دهد
بی خبر در دین و در دنیا خسارت می کند
عشق سرمست است و درکوی مغان دارد وطن
می زند خوش چشمکی ما را اشارت می کند
خلوت ما قبلهٔ حاجات سرمستان بود
هر کجا رندیست می آید زیارت می کند
نعمت الله سرخوش است از عشق می گوید سخن
عقل کل تحصیل این لفظ و عبارت می کند
حاکم است و پادشاهانه امارت می کند
می کند ویران سرای عقل و بیخش می کند
آنگهی از لطف خود آن را عمارت می کند
جانفروشی می کند دل بر سر بازار عشق
سود می یابد در این سودا تجارت می کند
هر که دُرد درد عشق او به درمان می دهد
بی خبر در دین و در دنیا خسارت می کند
عشق سرمست است و درکوی مغان دارد وطن
می زند خوش چشمکی ما را اشارت می کند
خلوت ما قبلهٔ حاجات سرمستان بود
هر کجا رندیست می آید زیارت می کند
نعمت الله سرخوش است از عشق می گوید سخن
عقل کل تحصیل این لفظ و عبارت می کند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۸۷ - آب چشمم دم به دم از دل روایت می کند
آب چشمم دم به دم از دل روایت می کند
قصهٔ جانم به سوز دل حکایت می کند
عاشق مستیم و عقل از خانه بیرون کرده ایم
در به در می گردد و از ما شکایت می کند
دست ما بگرفت آن سلطان و ما را برگرفت
پادشاه عادل و ما را حمایت می کند
در ازل بنواخت ما را همچنانی تا ابد
لطف او پیوسته یا ما این عنایت می کند
پیر ما عشق است و دعوت می کند ما را به می
مرشد عشق است و ارشاد و هدایت می کند
شاه ما ساقی میخواران بزم وحدت است
عاشقانه رند را نیکو رعایت می کند
مطرب عشاق ما مستانه می گوید سرود
نعمت الله این غزل از وی روایت می کند
قصهٔ جانم به سوز دل حکایت می کند
عاشق مستیم و عقل از خانه بیرون کرده ایم
در به در می گردد و از ما شکایت می کند
دست ما بگرفت آن سلطان و ما را برگرفت
پادشاه عادل و ما را حمایت می کند
در ازل بنواخت ما را همچنانی تا ابد
لطف او پیوسته یا ما این عنایت می کند
پیر ما عشق است و دعوت می کند ما را به می
مرشد عشق است و ارشاد و هدایت می کند
شاه ما ساقی میخواران بزم وحدت است
عاشقانه رند را نیکو رعایت می کند
مطرب عشاق ما مستانه می گوید سرود
نعمت الله این غزل از وی روایت می کند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۵۸۸ - عاشق جانانم و جانم خروشی می کند
عاشق جانانم و جانم خروشی می کند
مستم و از مستیم خمخانه جوشی می کند
خستگان عشق را ساقی شرابی می دهد
این دوا از بهر دُرد درد نوشی می کند
می دهد محمود ایاز خویش را تشریف خاص
پادشاهی این کرم با کهنه پوشی می کند
دردسر می داد عقل از خانه بیرون کردمش
ایستاده بر در و دزدیده گوشی می کند
چون کنم اسرار دل با زاهد هشیار فاش
جان سرمستم هوای می فروشی می کند
گفتمش جامی بده گفتا بگیر اما خموش
جانم از ذوق این حکایت با خموشی می کند
نی حدیث نعمت الله می کند با عاشقان
ناله اش بشنو که از جان خوش خروشی می کند
مستم و از مستیم خمخانه جوشی می کند
خستگان عشق را ساقی شرابی می دهد
این دوا از بهر دُرد درد نوشی می کند
می دهد محمود ایاز خویش را تشریف خاص
پادشاهی این کرم با کهنه پوشی می کند
دردسر می داد عقل از خانه بیرون کردمش
ایستاده بر در و دزدیده گوشی می کند
چون کنم اسرار دل با زاهد هشیار فاش
جان سرمستم هوای می فروشی می کند
گفتمش جامی بده گفتا بگیر اما خموش
جانم از ذوق این حکایت با خموشی می کند
نی حدیث نعمت الله می کند با عاشقان
ناله اش بشنو که از جان خوش خروشی می کند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۳۶ - عقل از اینجا بی خبر او ره به بالا کی برد
عقل از اینجا بی خبر او ره به بالا کی برد
مرغ وهم ار پر بسوزد ره به مأوا کی برد
عقل مخمور است و میخانه نمی داند کجاست
این چنین شخصی به میخانه شما را کی برد
مجلس عشقست و سلطان ساقی و رندان حریف
هر گدای بی سر و پا را به آنجا کی برد
از لب شیرین یوسف هر که یابد بوسه ای
کی برد شکر به مصر و نام حلوا کی برد
دم مزن از معرفت با ما در این بحر محیط
مرد عاقل آب دریا سوی دریا کی برد
رستم دستان زبردستی کند با این و آن
گر به دست ما فتد او دست از ما کی برد
نعمت الله هر چه می یابد مسمای ویست
با چنین کشف خوشی او اسم اسماء کی برد
مرغ وهم ار پر بسوزد ره به مأوا کی برد
عقل مخمور است و میخانه نمی داند کجاست
این چنین شخصی به میخانه شما را کی برد
مجلس عشقست و سلطان ساقی و رندان حریف
هر گدای بی سر و پا را به آنجا کی برد
از لب شیرین یوسف هر که یابد بوسه ای
کی برد شکر به مصر و نام حلوا کی برد
دم مزن از معرفت با ما در این بحر محیط
مرد عاقل آب دریا سوی دریا کی برد
رستم دستان زبردستی کند با این و آن
گر به دست ما فتد او دست از ما کی برد
نعمت الله هر چه می یابد مسمای ویست
با چنین کشف خوشی او اسم اسماء کی برد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۳۷ - گر ز چین سنبل زلفت صبا بوئی برد
گر ز چین سنبل زلفت صبا بوئی برد
نافهٔ مشک ختن گیرد به هر سوئی برد
دل به دست باد خواهم داد هر چه باد باد
لیکن آن بادی که از خاک درت بوئی برد
خاک آن بادم که ما را در هوای عشق تو
ذره ذره گرد گرداند به هر کوئی برد
گر نه کفر زلف تو بر روی ایمان چیره شد
از چه رو رومی جمالی جور هندوئی برد
در ختن با زلف تو گر دم زند مشک ختا
چین زلفت آبروی او به یک موئی برد
دل ببردی از برم جان می بری خوش می کنی
ای خوشا وقت دل و جانی که خوشخوئی برد
سید ار باری برد در عشق تو بار تو است
زانکه خوش باشد که یاری بار مهروئی برد
نافهٔ مشک ختن گیرد به هر سوئی برد
دل به دست باد خواهم داد هر چه باد باد
لیکن آن بادی که از خاک درت بوئی برد
خاک آن بادم که ما را در هوای عشق تو
ذره ذره گرد گرداند به هر کوئی برد
گر نه کفر زلف تو بر روی ایمان چیره شد
از چه رو رومی جمالی جور هندوئی برد
در ختن با زلف تو گر دم زند مشک ختا
چین زلفت آبروی او به یک موئی برد
دل ببردی از برم جان می بری خوش می کنی
ای خوشا وقت دل و جانی که خوشخوئی برد
سید ار باری برد در عشق تو بار تو است
زانکه خوش باشد که یاری بار مهروئی برد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۶۵۷ - چون شراب صاف درمان است مارا دُرد درد
چون شراب صاف درمان است مارا دُرد درد
زان همی ریزم فرود آیم به روی دُرد درد
گرم می دارد مرا صوف و حریر عشق او
غم ندارم گر ندارم در هوای برد برد
من ز میدان بلایش رو نگردانم به تیغ
رستم دستان کجا ترسان شود از گرد گرد
آفتاب روشن روی منیر میر ترک
کی مکدر گردد از گردی که باری کرد گرد
تو نه ای مرد نبرد درد درد عشق او
ده هزار ار خانه گیری او بدادی نرد برد
ناجوانمردی که او در عشق جانان جان نداد
شاید ارزنده دلی گوید که آن نامرد مرد
تا بزرگی کرد تدبیری که نانی را خورد
نعمت الله دید بسیاری که نانی خورد و مرد
زان همی ریزم فرود آیم به روی دُرد درد
گرم می دارد مرا صوف و حریر عشق او
غم ندارم گر ندارم در هوای برد برد
من ز میدان بلایش رو نگردانم به تیغ
رستم دستان کجا ترسان شود از گرد گرد
آفتاب روشن روی منیر میر ترک
کی مکدر گردد از گردی که باری کرد گرد
تو نه ای مرد نبرد درد درد عشق او
ده هزار ار خانه گیری او بدادی نرد برد
ناجوانمردی که او در عشق جانان جان نداد
شاید ارزنده دلی گوید که آن نامرد مرد
تا بزرگی کرد تدبیری که نانی را خورد
نعمت الله دید بسیاری که نانی خورد و مرد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۴۱ - ترک سرمستم دگر باره کلاه کج نهاد
ترک سرمستم دگر باره کلاه کج نهاد
ملک دل بگرفت و خان و مان همه بر باد داد
پیش سلطان داد بتوان خواستن از دیگران
چون که زو بیداد باشد از که خواهم خواست داد
عقل سرگردان ز پا افتاد و عشقش در ربود
همچو مخموری به دست ترک سرمستی فتاد
در چمن سرو سهی تا دید آن بالای او
سر به پای او فکند و پیش او بر پاستاد
خوش در میخانه را بر روی ما بگشاده اند
بس گشایش ها که ما را رو نموده زین گشاد
در خرابات مغان رندی که نام ما شنود
سرخوشانه پای کوبان رو به سوی ما نهاد
گر کسی گوید که سید توبه کرد از عاشقی
حاش لله این نخواهم کرد و این هرگز مباد
ملک دل بگرفت و خان و مان همه بر باد داد
پیش سلطان داد بتوان خواستن از دیگران
چون که زو بیداد باشد از که خواهم خواست داد
عقل سرگردان ز پا افتاد و عشقش در ربود
همچو مخموری به دست ترک سرمستی فتاد
در چمن سرو سهی تا دید آن بالای او
سر به پای او فکند و پیش او بر پاستاد
خوش در میخانه را بر روی ما بگشاده اند
بس گشایش ها که ما را رو نموده زین گشاد
در خرابات مغان رندی که نام ما شنود
سرخوشانه پای کوبان رو به سوی ما نهاد
گر کسی گوید که سید توبه کرد از عاشقی
حاش لله این نخواهم کرد و این هرگز مباد
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۸۳ - آتشی از عشق او در بزم ما افروختند
آتشی از عشق او در بزم ما افروختند
عود جانان ، عاشقان در مجمر دل سوختند
پیر رندانیم و سرمستیم در کوی مغان
نوجوانان جهان رندی ز ما آموختند
وصله ای از خرقهٔ پشمینهٔ ما یافتند
کهنه پوشان ولایت خرقه ها بردوختند
عاقلان بسیار عقل اندوختند از عاقلی
عاشقان از عشق او بسیار ذوق اندوختند
بر سر بازار او چون سید ما روز و شب
نقد و نسیه این و آن در قیمتش بفروختند
عود جانان ، عاشقان در مجمر دل سوختند
پیر رندانیم و سرمستیم در کوی مغان
نوجوانان جهان رندی ز ما آموختند
وصله ای از خرقهٔ پشمینهٔ ما یافتند
کهنه پوشان ولایت خرقه ها بردوختند
عاقلان بسیار عقل اندوختند از عاقلی
عاشقان از عشق او بسیار ذوق اندوختند
بر سر بازار او چون سید ما روز و شب
نقد و نسیه این و آن در قیمتش بفروختند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۸۸ - در ازل بر ما در میخانه را بگشوده اند
در ازل بر ما در میخانه را بگشوده اند
تا ابد این سلطنت ما را عطا فرموده اند
ما خراباتی و رند و عاشق می خواره ایم
عالمی پیمانهٔ پر می به ما پیموده اند
نقش غیرش از خیال ما به کلی برده اند
بنگر این آئینهٔ روشن که چون بزدوده اند
مجلس رندانهٔ ما بزم سرمستان بود
باده نوشان جهان از ذوق ما آسوده اند
عاشقان در حضرت معشوق رقصی می کنند
تا ز مطرب یک دو بیت از قول ما بشنوده اند
صورت و معنی عالم خوش به آئین بسته اند
در همه آئینه ها بر ما رخی بنموده اند
خلوت دیده مقام نعمت الله کرده اند
نور چشم ما به ما در چشم ما بگشوده اند
تا ابد این سلطنت ما را عطا فرموده اند
ما خراباتی و رند و عاشق می خواره ایم
عالمی پیمانهٔ پر می به ما پیموده اند
نقش غیرش از خیال ما به کلی برده اند
بنگر این آئینهٔ روشن که چون بزدوده اند
مجلس رندانهٔ ما بزم سرمستان بود
باده نوشان جهان از ذوق ما آسوده اند
عاشقان در حضرت معشوق رقصی می کنند
تا ز مطرب یک دو بیت از قول ما بشنوده اند
صورت و معنی عالم خوش به آئین بسته اند
در همه آئینه ها بر ما رخی بنموده اند
خلوت دیده مقام نعمت الله کرده اند
نور چشم ما به ما در چشم ما بگشوده اند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۷۹۴ - غرهٔ ماه مبارک بین که غرا کرده اند
غرهٔ ماه مبارک بین که غرا کرده اند
طرهٔ زلف بتم از نو مطرا کرده اند
طاق ابرویش نگر شکل هلالی بسته اند
آفتابی در خیال ماه پیدا کرده اند
نور چشم مردم است از دیده مردم نهان
زان سبب انگشت نمای پیر و برنا کرده اند
نقش می بندد خیالش هر چه آید در نظر
این نظر بنگر که با این چشم بینا کرده اند
جام می در دور می بینم که می گردد مدام
جاودان بزمی چنین ما را مهیا کرده اند
صورت موجی که در دریای معنی دیده اند
عارفان تشبیه آن بر صورت ما کرده اند
از برای نعمت الله مجلسی آراستند
آنگهی آن را برای خود هویدا کرده اند
طرهٔ زلف بتم از نو مطرا کرده اند
طاق ابرویش نگر شکل هلالی بسته اند
آفتابی در خیال ماه پیدا کرده اند
نور چشم مردم است از دیده مردم نهان
زان سبب انگشت نمای پیر و برنا کرده اند
نقش می بندد خیالش هر چه آید در نظر
این نظر بنگر که با این چشم بینا کرده اند
جام می در دور می بینم که می گردد مدام
جاودان بزمی چنین ما را مهیا کرده اند
صورت موجی که در دریای معنی دیده اند
عارفان تشبیه آن بر صورت ما کرده اند
از برای نعمت الله مجلسی آراستند
آنگهی آن را برای خود هویدا کرده اند
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۳۵ - جز وجود او نمی دانیم موجودی دگر
جز وجود او نمی دانیم موجودی دگر
غیر جود او نمی یابیم ما جودی دگر
بود بود اوست بود ما خیالی بیش نیست
خود کجا بودی بود جز بود او بودی دگر
دوستان از دوستان دارند بسیاری امید
نیست ما را غیر یار از یار مقصودی دگر
خرقه دادم جرعه ای می داد ساقی در عوض
وه چه سودای خوشی کردیم و هم سودی دگر
شاهد غیبی ما در مشهد جان حاضر است
ای عجب جز شاهد ما نیست مشهودی دگر
قاصد و مقصود ما عشق است و ما آن وئیم
وه چه خوش قصدی که ما داریم و مقصودی دگر
ما ایاز بزم محمودیم و محمود آن ماست
همچو این سلطان ما خود نیست محمودی دگر
عود جان در مجمر دل عاشقانه سوختیم
کس نسوزد این چنین بوئی و هم عودی دگر
بنده ایم و غیر سید نیست ما را خواجه ای
عابدیم و غیر حق خود نیست معبودی دگر
غیر جود او نمی یابیم ما جودی دگر
بود بود اوست بود ما خیالی بیش نیست
خود کجا بودی بود جز بود او بودی دگر
دوستان از دوستان دارند بسیاری امید
نیست ما را غیر یار از یار مقصودی دگر
خرقه دادم جرعه ای می داد ساقی در عوض
وه چه سودای خوشی کردیم و هم سودی دگر
شاهد غیبی ما در مشهد جان حاضر است
ای عجب جز شاهد ما نیست مشهودی دگر
قاصد و مقصود ما عشق است و ما آن وئیم
وه چه خوش قصدی که ما داریم و مقصودی دگر
ما ایاز بزم محمودیم و محمود آن ماست
همچو این سلطان ما خود نیست محمودی دگر
عود جان در مجمر دل عاشقانه سوختیم
کس نسوزد این چنین بوئی و هم عودی دگر
بنده ایم و غیر سید نیست ما را خواجه ای
عابدیم و غیر حق خود نیست معبودی دگر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۴۴ - نقش بندی می کند هر دم خیالش در نظر
نقش بندی می کند هر دم خیالش در نظر
هیچ نقاشی نمی بیند چنین نقشی دگر
ماخیال عارضش بر آب دیده بسته ایم
لحظه ای بر چشم ما بنشین و دریا می نگر
آنکه زاهد در قیامت طالب دیدار اوست
می توان دید این زمان در دیدهٔ صاحب نظر
غرقهٔ آبی و تشنه سو به سو گردی مدام
همدم جام مئی وز همدم خود بی خبر
در سرابستان جان جانانهٔ خود را طلب
او مقیم خانه ، تو سرگشته گردی در به در
گرچه از نور ولایت خرقه ای پوشیده ای
خرقه بازی کن به عشق او و ازخود در گذر
نعمت الله رند سرمست است و با ساقی حریف
روح محضست او ولی در صورت اهل بشر
هیچ نقاشی نمی بیند چنین نقشی دگر
ماخیال عارضش بر آب دیده بسته ایم
لحظه ای بر چشم ما بنشین و دریا می نگر
آنکه زاهد در قیامت طالب دیدار اوست
می توان دید این زمان در دیدهٔ صاحب نظر
غرقهٔ آبی و تشنه سو به سو گردی مدام
همدم جام مئی وز همدم خود بی خبر
در سرابستان جان جانانهٔ خود را طلب
او مقیم خانه ، تو سرگشته گردی در به در
گرچه از نور ولایت خرقه ای پوشیده ای
خرقه بازی کن به عشق او و ازخود در گذر
نعمت الله رند سرمست است و با ساقی حریف
روح محضست او ولی در صورت اهل بشر
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۸۴۸ - روشن است از نور رویش دیدهٔ اهل نظر
روشن است از نور رویش دیدهٔ اهل نظر
در نظر بنشین خوشی اهل نظر را می نگر
وقت فرصت دان دمی بی عشق او یک دم مزن
صحبت عمر عزیز است و غنیمت می شمر
ما و دلبر در سرابستان دل همصحبتیم
عقل بر درمانده و از حال دلبر بی خبر
غرقه در دریای عشق و دست و پائی می زنیم
تا از این دریا چه آید بر سر ما ای پسر
نقشبندی می کند بر آب چشم ما خیال
هر دمی نقش خیالی می نگارد در نظر
ز آفتاب حسن او عالم همه پر نور شد
آن چنان ماهی که دیده در چنین دور قمر
سید عشاق آمد عقل از اینجا گو برو
شه درآمد آن گدا سرگشته گردد در به در
در نظر بنشین خوشی اهل نظر را می نگر
وقت فرصت دان دمی بی عشق او یک دم مزن
صحبت عمر عزیز است و غنیمت می شمر
ما و دلبر در سرابستان دل همصحبتیم
عقل بر درمانده و از حال دلبر بی خبر
غرقه در دریای عشق و دست و پائی می زنیم
تا از این دریا چه آید بر سر ما ای پسر
نقشبندی می کند بر آب چشم ما خیال
هر دمی نقش خیالی می نگارد در نظر
ز آفتاب حسن او عالم همه پر نور شد
آن چنان ماهی که دیده در چنین دور قمر
سید عشاق آمد عقل از اینجا گو برو
شه درآمد آن گدا سرگشته گردد در به در