تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۰۶ - چشم بینائی که بر او اوفتد
چشم بینائی که بر او اوفتد
سر نهد بر پاش و بر رو اوفتد
هر که بر خاک درش افتد چو ما
مسکن او جای نیکو اوفتد
آفتابست او و عالم سایه بان
نور او بر ما و بر تو اوفتد
دل به دریا داده ایم و می رویم
آخر این کار تا چو اوفتد
رنگ و بوی اوست رنگ و بوی ما
گر سخن با رنگ و با بو اوفتد
بر سر کوی خرابات مغان
گر رسد مستی به یلهو اوفتد
نعمت الله ساقی سرمست ماست
برنخیزد هر که با او اوفتد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۰۸ - چشم ما آبش به هر سو می رود
چشم ما آبش به هر سو می رود
آبروی ماست بر رو می رود
می رود از چشم ما آب خوشی
همچو سیلابی که از جو می رود
دل چو دست و سر به پای او فکند
بر سر کویش به پهلو می رود
گر بیاید جان به او آید برم
ور رود پیوسته با او می رود
هر کسی کو می رود در راه عشق
گو برو خوش خوش که نیکو می رود
در هوای زلف او باد صبا
گشته سرگردان به هر سو می رود
هر که او بنشست با سید دمی
جاودان پیوسته سر جو می رود
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۰۹ - خون دل از دیده بر رو می رود
خون دل از دیده بر رو می رود
آبروی ما به هر سو می رود
جمع گشته قطره قطره آب چشم
همچو سیلی سوی هر جو می رود
می رود دل بر در میخانه باز
آفرین بر وی که نیکو می رود
جان به جانان ده که جانان جان تست
جان چه کار آید تو را چو می رود
در بیابان فنا مرد خدا
بی سر و پا خوش به پهلو می رود
آفتابست او و ما چون سایه ایم
می رویم آنجا روان کو می رود
نعمت الله می رود در راه تو
در پیش می رو که نیکو می رود
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۱۰ - آب چشم ما به هر سو می رود
آب چشم ما به هر سو می رود
خوش روان از دیده بر رو می رود
می رود خاطر به کوی می فروش
آفرین بر وی که نیکو می رود
ای که گوئی از در دلبر برو
کی رود دل از درش چو می رود
در طریق عشق دل چون عاشقان
گه به سینه گه به پهلو می رود
می کنم خود را ملامت سالها
عمر اگر یک لحظه بی او می رود
در هوای زلف او باد صبا
خوش روان گشته به هر سو می رود
رو مپیچ از نعمت الله زان که او
رو به راه آورد یک رو می رود
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۱۳ - آب چشم ما به هر سو می رود
آب چشم ما به هر سو می رود
گر به چشم ما نشینی خوش بود
چشم ما تا دید روی او به خواب
بی خیالش یک زمانی نغنود
این نصیحت گوش کن می نوش کن
در خمار افتد هر آن کو نشنود
عشق سلطانست و تخت دل گرفت
عقل مسکین چون کند گر نگرود
تخم نیکی کار و بدکاری مکن
هر که کارد هر چه کارد بدرود
عاشق رندی که او سرمست ماست
از در میخانهٔ ما کی رود
نعمت الله در خرابات مغان
هر که بیند در پی او می رود
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۱۸ - خوش بود گر این دوئی یکتا شود
خوش بود گر این دوئی یکتا شود
آفتاب حسن او پیدا شود
غیر نور او نیاید در نظر
چشم ما از نور او بینا شود
آ چشم ما به هر سو شد روان
ِآید آن روزی که آن دریا شود
بحر می گوید به آواز بلند
آنکه او از ماست با مأوا شود
عارفی کَز هر دو عالم بگذرد
بر در یکتای بی همتا شود
در خرابات مغان رندی که شد
عاقبت سر دفتر غوغا شود
هر که بوسد آن لب شیرین او
همچو سید لاجرم گویا شود
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۱۹ - هر زمان عشقی ز نو پیدا شود
هر زمان عشقی ز نو پیدا شود
هر نفس جانی دگر شیدا شود
چون درآید در شمار عارفان
در سواد ملک دل غوغا شود
چون برآید آفتاب مهر او
جان و دل چون ذره ناپیدا شود
گر ز پیش دیده بردارد نقاب
چشم نابینای ما بینا شود
غرقه شو در بحر عشقش کز یقین
قطره با دریا شود دریا شود
دست با او در کمر بازی کند
کو به عشقش می برد بی پا شود
سید ما چون سخن گوید ز حق
نعمت الله این چنین گویا شود
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۲۱ - رند مستی کو حریف ما شود
رند مستی کو حریف ما شود
مشکلات او همه حل وا شود
گر به سوی ما بیاید عارفی
گر چه باشد قطره ای دریا شود
چشم ما روشن شده از نور او
هر که بیند نور او بینا شود
آنکه بگذشت از سر هر دو جهان
بندهٔ یکتای بی همتا شود
گر بلائی رو نماید رو متاب
کز بلائی کار ما بالا شود
نعمت الله شد نهان از چشم ما
سالها یاری چنین پیدا شود
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۲۵ - خاطر ما سوی دریا می کشد
خاطر ما سوی دریا می کشد
گوئیا ما را به مأوا می کشد
موج دریائیم و دریا عین ما
می برد ما را به هر جا می کشد
جذبهٔ او می کشد ما را به خود
خوش بود چون حقتعالی می کشد
در کشاکش عالمی آورده است
نی من سرگشته تنها می کشد
می کشد نقش خیالی دم به دم
هم خطی بر لوح اشیا می کشد
ما بلای عشق او خوش می کشیم
کار ما در عشق بالا می کشد
تا نماید نعمت الله را به ما
این چنین نعمت بر ما می کشد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۲۷ - دل دگر مارا به مأوا می کشد
دل دگر مارا به مأوا می کشد
خاطر ما سوی دریا می کشد
جذبهٔ او می کشد ما را مدام
حاکمست او می کشد یا می کشد
کشتهٔ عقشم و بر خاک درش
اوفتاده کشتگان را می کشد
در کشاکش عالمی آورده است
نه تن تنها که تنها می کشد
میل ما دایم سوی بالا بود
لطف او ما را به بالا می کشد
در خرابات مغان بزم خوشی است
عشق عاشق را به آنجا می کشد
زلف سید دل ز یاران می برد
و از خیالش سر به سودا می کشد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۲۸ - عشق ما را سوی دریا می کشد
عشق ما را سوی دریا می کشد
گوئیا ما را به مأوا می کشد
دلبر ما می کشد ما را به کش
خوش بود دلبر که ما را می کشد
دل به دست زلف او دادیم و برد
و از خیالش سر به سودا می کشد
عشق سرمست است در کوی مغان
عاشقان را خوش به مأوا می کشد
می کشد هر لحظه نقشی در خیال
صورتش بر لوح اشیا می کشد
جذبهٔ او می کشد ما را بخود
این کرم بین حق تعالی می کشد
هر کجا رندی است در میخانه ای
خاطر سید به آن جا می کشد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۲۹ - یار سرمست است و ما را می کشد
یار سرمست است و ما را می کشد
دوستان را بی سر و پا می کشد
آمد آن موج محیط عشق او
خوش خوشی ما را به دریا می کشد
می کشد ما را به میخانه مدام
خاطر ما هم به مأوا می کشد
در کش خود می کشد دلکش مرا
زان کشش جانم به آنجا می کشد
از بلا چون کار ما بالا گرفت
مبتلا را دل به بالا می کشد
هر کجا او می کشد ما می رویم
کشته ایم و حق تعالی می کشد
نعمت الله می رود دامن کشان
جذبه ای دارد که دلها می کشد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۳۱ - دل سوی صاحب جمالی می کشد
دل سوی صاحب جمالی می کشد
هر زمان نقش خیالی می کشد
هر نفس بر لوح جانم صورتی
از مثال بی مثالی می کشد
می کشد ما را محول سو به سو
هر دم از حالی به حالی می کشد
غم کجا گردد به گرد آن دلی
کز هوای او ملالی می کشد
عقل ناقص کی کشد ما را چو ما
عشق یاری بر کمالی می کشد
گر به میخانه کشد رندی تو را
خوش برو نیکو خصالی می کشد
سیدم ساقی و جان من حریف
دم به دم جام زلالی می کشد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۳۵ - هر کسی نقشی بر آبی می کشند
هر کسی نقشی بر آبی می کشند
یا خیالی سوی آبی می کشند
گرچه می بندند نقشی درخیال
پیش مه رویم نقابی می کشند
می کشندم در خرابات مغان
گوئیا مست و خرابی می کشند
عاشقیم و عاشقان را بی حساب
می کشند و در حسابی می کشند
ما در میخانه را بگشوده ایم
باده نوشان خوش شرابی می کشند
سایه بان نعمت الله در نظر
بر مثال آفتابی می کشند
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۵۵ - عشق او با جان ما پیوسته شد
عشق او با جان ما پیوسته شد
زنده آمد دل از آن پیوسته شد
آب چشم ما به گلشن رو نهاد
غنچه گشت و خوش خوشی گلدسته شد
عشق سرمست است و می گوید سرود
عقل مخمور است از آن دل خسته شد
مرغ دل در دام زلف او فتاد
سر نهاد و مو به مو پابسته شد
تا به او پیوست جان من تمام
از همه کون و مکان خوش رسته شد
در دل من غیر او را راه نیست
خانهٔ خالی ورا در بسته شد
نعمت الله عاشقانه جان بداد
رند سرمست از جهان وارسته شد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۵۶ - بحر عشقش را کران پیدا نشد
بحر عشقش را کران پیدا نشد
واصل دریای او جز ما نشد
در سرابستان مستان ره نبرد
هر که چون ما سو به سو جویا نشد
دیدهٔ ما تا نظر از وی نیافت
چشم نابینای ما بینا نشد
جان ما تا مبتلای او نگشت
کار دل در عاشقی والا نشد
سرفرازی در میان ما نیافت
هر که را سر در سر سودا نشد
در حریم عشق عاشق پی نبرد
در ره معشوق تا پویا نشد
هر پریشان کو نشد از جمع ما
دولت پنهانیش پیدا نشد
هر که آمد سوی ما سرمست رفت
هیچکس تشنه از این دریا نشد
تا حدیث عشقبازی گفته اند
همچو سید دیگری گویا نشد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۹۵ - دل چو دم از عشق دلبر می زند
دل چو دم از عشق دلبر می زند
پشت پا بر بحر و بر برمی زند
در خرابات فنا جام بقاء
شادی ساقی کوثر می زند
عشق می گوید دل و دلبر یکی است
عقل حیران دست بر سر می زند
دل به جان نقش خیالش می کشد
مهر مهرش نیک بر زر می زند
از دل خود دلبر خود را طلب
کو دم از الله اکبر می زند
گرچه گم شد یوسف گل پیرهن
از گریبان تو سر بر می زند
نعمت الله جان سپاری می کند
خیمه بر صحرای محشر می زند
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۹۶ - مرغ زیرک بین که یاهو می زند
مرغ زیرک بین که یاهو می زند
روز و شب با اوست کو کو می زند
ذهن تیرانداز ما بر هر نشان
می شکافد مو و بر مو می زند
در خرابات مغان سلطان عشق
خیمهٔ دولت به هر سو می زند
باش یک رو در طریق او که او
بوسه ها بر روی یک رو می زند
شهر دل را شه عمارت می کند
سنجقش بر برج و بارو می زند
می نوازد مطرب عشاق ساز
ساز چون نیکوست نیکو م یزند
نعمت الله رند سرمستی بود
ساغر می شادی او می زند
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۵۹۷ - عاشقی کز عشق او دم می زند
عاشقی کز عشق او دم می زند
پشت پا بر هر دو عالم می زند
هر که او شیدای زلف و روی اوست
کفر و ایمان هر دو بر هم می زند
مطرب عشاق ساز ما نواخت
گه نوای زیر و گه بم می زند
از دل ما جو مسمای وجود
کو نفس از اسم اعظم می زند
نعمت الله عالم معنی دل است
از ادب والله اعلم می زند
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶۰۳ - هر که جان در عشق جانان می دهد
هر که جان در عشق جانان می دهد
عشق جانان کشته را جان می دهد
می فراوان است و ساقی بس کریم
می به سر مستان فراوان می دهد
شاهد ما بس لطیف و نازک است
بوسه بر روی حریفان می دهد
آبرو گر قطره ای پیشش بریم
در عوض دریای عمان می دهد
جود او بخشید عالم را وجود
لطف او پیوسته احسان می دهد
گنج را در کنج ویران می نهد
و آن نشان ما را به پنهان می دهد
سید ما دست دستان می برد
بعد از آن دستی به دستان می دهد