تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سعیدا : قصاید
شماره ۹ - ز شوخی خطش غوطه زد در نگاه
ز شوخی خطش غوطه زد در نگاه
که شد دیده را نور بینش سیاه
ز عکس هلال سر انگشت او
بر اوج فلک شد نمایان دو ماه
به رد کلام عدو از قضا
دو گیسوی او بر شرافت گواه
خدا خواست کز آستان زمین
بیاید چنین مظهر [و] پیشگاه
بفرمود تا جبرئیل امین
برد مرکب چون نگه سر به راه
همان دم کمند محبت گرفت
بینداخت بر گردن ماه، آه
براقی چو آدم به رنگ و به بوی
که در جنتش بود آرامگاه
به مژگان دم و یال او شانه کرد
ز خورشید زین بست و نعلش ز ماه
شتابنده چون برق آمد به زیر
زمین بوسه داد و بگفتا اله
سلامت فرستاد یا مصطفی
به خود خواند و بر عرش زد بارگاه
سواری فرستاده و شاطری
که بیخود به خود آید این شاهراه
چو جان با الف تن به قد راست کرد
چو بشنید این مژده آن دوست خواه
به اول چو زد دست بر زین گذاشت
نظر بر خدا پای بر ماسواه
ندانم چسان رفت این راه را
که عاجز بود در تصور، نگاه
برای سر و پای انداز او
جهان سر نهاد و جهانبان کلاه
به جایی تقرب رسانیده بود
که در سایه اش بود طوبی گیاه
و را در نظر هم دو عالم یکی است
مساوی به چشمش سفید و سیاه
نباشد بجز همتش روز حشر
به افتادگان و غریبان پناه
سعیدا بد من چو نیکی کم است
چهان پرگناهست او عذرخواه
که شد دیده را نور بینش سیاه
ز عکس هلال سر انگشت او
بر اوج فلک شد نمایان دو ماه
به رد کلام عدو از قضا
دو گیسوی او بر شرافت گواه
خدا خواست کز آستان زمین
بیاید چنین مظهر [و] پیشگاه
بفرمود تا جبرئیل امین
برد مرکب چون نگه سر به راه
همان دم کمند محبت گرفت
بینداخت بر گردن ماه، آه
براقی چو آدم به رنگ و به بوی
که در جنتش بود آرامگاه
به مژگان دم و یال او شانه کرد
ز خورشید زین بست و نعلش ز ماه
شتابنده چون برق آمد به زیر
زمین بوسه داد و بگفتا اله
سلامت فرستاد یا مصطفی
به خود خواند و بر عرش زد بارگاه
سواری فرستاده و شاطری
که بیخود به خود آید این شاهراه
چو جان با الف تن به قد راست کرد
چو بشنید این مژده آن دوست خواه
به اول چو زد دست بر زین گذاشت
نظر بر خدا پای بر ماسواه
ندانم چسان رفت این راه را
که عاجز بود در تصور، نگاه
برای سر و پای انداز او
جهان سر نهاد و جهانبان کلاه
به جایی تقرب رسانیده بود
که در سایه اش بود طوبی گیاه
و را در نظر هم دو عالم یکی است
مساوی به چشمش سفید و سیاه
نباشد بجز همتش روز حشر
به افتادگان و غریبان پناه
سعیدا بد من چو نیکی کم است
چهان پرگناهست او عذرخواه
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۴۵ - دل ما بصد جان طلب کار اوست
دل ما بصد جان طلب کار اوست
ولی در حقیقت طلب کار اوست
زهی روی روشن، که در رویها
ظهورات خوبی ز انوار اوست
بیک جو فروشند صد جان بشهر
چو گویند: بازار بازار اوست
تو شادان ز عشقی وزو عشق شاد
تو غم خوار اویی و غم خوار اوست
تو بلبل صفت مانده ای زار گل
ولی بی خبر زانکه گل زار اوست
برقصند ازین حال ذرات کون
که هر ذره مرآت دیدار اوست
نشاید که آزار جوید کسی
دل قاسمی را، که دلدار اوست
ولی در حقیقت طلب کار اوست
زهی روی روشن، که در رویها
ظهورات خوبی ز انوار اوست
بیک جو فروشند صد جان بشهر
چو گویند: بازار بازار اوست
تو شادان ز عشقی وزو عشق شاد
تو غم خوار اویی و غم خوار اوست
تو بلبل صفت مانده ای زار گل
ولی بی خبر زانکه گل زار اوست
برقصند ازین حال ذرات کون
که هر ذره مرآت دیدار اوست
نشاید که آزار جوید کسی
دل قاسمی را، که دلدار اوست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۷۸ - همه کار و بار جهان هیچ نیست
همه کار و بار جهان هیچ نیست
مدار زمین و زمان هیچ نیست
بهاران سرسبز و خرم خوشند
چو دارند رو در خزان،هیچ نیست
چو خواهد فرو ریخت گلها ز بار
سمن ضایع و ارغوان هیچ نیست
بصدجا کمر بست نی بر میان
چه حاصل؟ چو اندر میان هیچ نیست
چو از درد ما دلبران فارغند
همه سوز و آه و فغان هیچ نیست
چو هرگز ندارد درین گیر و دار
بخود اختیار، آسمان هیچ نیست
بعین یقین قاسمی دیده است
که غیر خدا در جهان هیچ نیست
مدار زمین و زمان هیچ نیست
بهاران سرسبز و خرم خوشند
چو دارند رو در خزان،هیچ نیست
چو خواهد فرو ریخت گلها ز بار
سمن ضایع و ارغوان هیچ نیست
بصدجا کمر بست نی بر میان
چه حاصل؟ چو اندر میان هیچ نیست
چو از درد ما دلبران فارغند
همه سوز و آه و فغان هیچ نیست
چو هرگز ندارد درین گیر و دار
بخود اختیار، آسمان هیچ نیست
بعین یقین قاسمی دیده است
که غیر خدا در جهان هیچ نیست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۳۲ - نگین سلیمان بدیوان که داد؟
نگین سلیمان بدیوان که داد؟
سریر سلاطین بدربان که داد؟
صفات کمال خداوند را
بدست مرنج و مرنجان که داد؟
گرت رنگ وبویی از آن یار هست
بگو:رنگ لعل بدخشان که داد؟
همی ترسم این جام را بشکند
که جام سلیمان بموران که داد؟
اگر شیر راهی حقیقت بدان
که این زوروشیروپلنگان که داد؟
حقیقت گر از بحر مایی مگو
که:درها بدریای عمان که داد؟
بگو:بوی وصلی که جان پرود
پس از فرقت پیر کنعان که داد؟
اگر داد حق دیده ای باز گو:
فلک را همه در و مرجان که داد؟
همه حسن و لطفی،که در آدمیست
بگو راست، قاسم، بانسان که داد؟
سریر سلاطین بدربان که داد؟
صفات کمال خداوند را
بدست مرنج و مرنجان که داد؟
گرت رنگ وبویی از آن یار هست
بگو:رنگ لعل بدخشان که داد؟
همی ترسم این جام را بشکند
که جام سلیمان بموران که داد؟
اگر شیر راهی حقیقت بدان
که این زوروشیروپلنگان که داد؟
حقیقت گر از بحر مایی مگو
که:درها بدریای عمان که داد؟
بگو:بوی وصلی که جان پرود
پس از فرقت پیر کنعان که داد؟
اگر داد حق دیده ای باز گو:
فلک را همه در و مرجان که داد؟
همه حسن و لطفی،که در آدمیست
بگو راست، قاسم، بانسان که داد؟
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۲۱ - فرو ریختی باز در جام جود
فرو ریختی باز در جام جود
بعمدا شرابی که هوشم ربود
ازین جام تا جرعه ای خورده ام
سرم در سجودست و جان در شهود
درین جام دیدم بعین الیقین
نمودست غیر تو، یعنی نبود
چه غیر و کجا غیر و کو نقش غیر؟
«سوی الله والله مافی الوجود»
دلم سوخت در عشق و من ساختم
درین سوختن ساختن داشت سود
ببین سوز و سازش که چون ساختست
تنم را چو چنگ و دلم را چو عود؟
گشادست قاسم زبان را به لاف
چو ساقی سر خم وحدت گشود
بعمدا شرابی که هوشم ربود
ازین جام تا جرعه ای خورده ام
سرم در سجودست و جان در شهود
درین جام دیدم بعین الیقین
نمودست غیر تو، یعنی نبود
چه غیر و کجا غیر و کو نقش غیر؟
«سوی الله والله مافی الوجود»
دلم سوخت در عشق و من ساختم
درین سوختن ساختن داشت سود
ببین سوز و سازش که چون ساختست
تنم را چو چنگ و دلم را چو عود؟
گشادست قاسم زبان را به لاف
چو ساقی سر خم وحدت گشود
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۰۶ - چو با تست مقصود، هرجا که هستی
چو با تست مقصود، هرجا که هستی
گرش باز دانی ز هجران برستی
درین جست و جو دور رفتی وگر نی
چو خود را بدانی ازین جو بجستی
ز تحصیل عرفان محصل همین شد
که: حاصل تویی زین بلندی و پستی
ازان منتظم شد بتو نظم عالم
که شد بیت لطفی ز دیوان هستی
زهی!ساقی جان، که از لطف و احسان
ز بد مستی ما سر خم نبستی
ز جام خدا باده ناب بستان
که این می پرستی به از خود پرستی
بده یک دو جام دگر قاسمی را
که وقت خمارست و پایان مستی
گرش باز دانی ز هجران برستی
درین جست و جو دور رفتی وگر نی
چو خود را بدانی ازین جو بجستی
ز تحصیل عرفان محصل همین شد
که: حاصل تویی زین بلندی و پستی
ازان منتظم شد بتو نظم عالم
که شد بیت لطفی ز دیوان هستی
زهی!ساقی جان، که از لطف و احسان
ز بد مستی ما سر خم نبستی
ز جام خدا باده ناب بستان
که این می پرستی به از خود پرستی
بده یک دو جام دگر قاسمی را
که وقت خمارست و پایان مستی
قاسم انوار : مقطعات
شماره ۱۵ - خداوند داننده دستگیر
خداوند داننده دستگیر
رؤف و رحیم و قدیم و قدیر
ز انوار قدسش دل قاسمی
مقدس جنابست و عرفان سریر
بفضل خدا فارغ از مال و سال
که بی مال میرست و بی سال پیر
مشایخ برفتند، از ایشان نماند
سوای کهن قصه ای دلپذیر
مرید سوادی، از آن کرده ای
دلت را بزندان سودا اسیر
بیا پیش ما، قصه نو شنو
که نتوانی از مرده شد مستنیر
رؤف و رحیم و قدیم و قدیر
ز انوار قدسش دل قاسمی
مقدس جنابست و عرفان سریر
بفضل خدا فارغ از مال و سال
که بی مال میرست و بی سال پیر
مشایخ برفتند، از ایشان نماند
سوای کهن قصه ای دلپذیر
مرید سوادی، از آن کرده ای
دلت را بزندان سودا اسیر
بیا پیش ما، قصه نو شنو
که نتوانی از مرده شد مستنیر
قاسم انوار : مقطعات
شماره ۲۷ - ز جنس مقدس چنین اقدسی
قاسم انوار : مثنویات
شماره ۶ - کسانی که در عشق پرورده اند
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۲۰ - چو آیینه در دل گدازم نفس را
چو آیینه در دل گدازم نفس را
شکستن مبادا طلسم قفس را
نه بلبل نه پروانه این جذبه دارد
دهد بال پرواز من خار و خس را
به یاد تو پیمانه بخشم هوا را
به بوی تو گلدسته بندم هوس را
دچارم نشد ناله وگریه گاهی
که سازم پریشان دماغ جرس را
مرا زور می بس نیندیشم از کس
بگیرم قدح را ببندم عسس را
زداغش چه آیین که در دل نبستم
چراغان کنم تا گلستان قفس را
ز ویرانی آبادتر خانه عشق
نسیمی کند شهر بند هوس را
اسیر محبت مرا می شناسد
ندانسته ام کم ز خود هیچکس را
شکستن مبادا طلسم قفس را
نه بلبل نه پروانه این جذبه دارد
دهد بال پرواز من خار و خس را
به یاد تو پیمانه بخشم هوا را
به بوی تو گلدسته بندم هوس را
دچارم نشد ناله وگریه گاهی
که سازم پریشان دماغ جرس را
مرا زور می بس نیندیشم از کس
بگیرم قدح را ببندم عسس را
زداغش چه آیین که در دل نبستم
چراغان کنم تا گلستان قفس را
ز ویرانی آبادتر خانه عشق
نسیمی کند شهر بند هوس را
اسیر محبت مرا می شناسد
ندانسته ام کم ز خود هیچکس را
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۰۳ - پری گشته آیینه دار هوا
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۴۸۶ - به از درد او جان پناهی ندارد
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۵۷۴ - به دل اضطرابی دعا می رساند
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۱۱ - شدی مست و زد چاک جیب قبا گل
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۴۵ - سر و برگ هر شمع یا گل ندارم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۴۸ - اگر شادم از غم رهایی ندارم
اگر شادم از غم رهایی ندارم
سر و برگ آشفته رایی ندارم
دل آیینه خو بود دورش فکندم
ندارم سر خودنمایی ندارم
شکستی نمودم درست از شکستی
تمنایی از مومیایی ندارم
جنون گر نیم چون فلاطون نگشتم
خردگر نیم چون رسایی ندارم
همه دعوی دانش از سر فکندم
ترازوی جهل آزمایی ندارم
به نام آشنایند بیگانه ای چند
بگویم به کس آشنایی ندارم
اسیر از دلش مهربانی ندیدم
به این جذبه آهن ربایی ندارم
سر و برگ آشفته رایی ندارم
دل آیینه خو بود دورش فکندم
ندارم سر خودنمایی ندارم
شکستی نمودم درست از شکستی
تمنایی از مومیایی ندارم
جنون گر نیم چون فلاطون نگشتم
خردگر نیم چون رسایی ندارم
همه دعوی دانش از سر فکندم
ترازوی جهل آزمایی ندارم
به نام آشنایند بیگانه ای چند
بگویم به کس آشنایی ندارم
اسیر از دلش مهربانی ندیدم
به این جذبه آهن ربایی ندارم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۵۷ - گل داغم از رنگ و بو می گریزم
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۱۹ - مبین خوار اگر هست اگر نیستم من
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۲۲ - گر افسرده گر سرکش است آه من
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۵۵ - و ما فیهما غیر جذب الوفا شیء