تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۷۹ - آتش عشقش خوشی افروختم
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۰۸۴ - غیر او با او نگنجد در دلم
غیر او با او نگنجد در دلم
مشکل این حل و حل مشکلم
از جمال اوست هر حسنی که هست
لاجرم بر حسن خوبان مایلم
غیر او در هر دو عالم هست نیست
من نگویم فاصلم یا واصلم
عالمی خواهند از من عالمی
من به ایشان همچو ایشان مایلم
جام می بر دست می نوشم مدام
بر در میخانه باشد منزلم
عمر من نگذشت بی حاصل دمی
حاصلم عشق است و نیکو حاصلم
سر خوشم مستانه می گویم سخن
از زبان نعمت الله قائلم
مشکل این حل و حل مشکلم
از جمال اوست هر حسنی که هست
لاجرم بر حسن خوبان مایلم
غیر او در هر دو عالم هست نیست
من نگویم فاصلم یا واصلم
عالمی خواهند از من عالمی
من به ایشان همچو ایشان مایلم
جام می بر دست می نوشم مدام
بر در میخانه باشد منزلم
عمر من نگذشت بی حاصل دمی
حاصلم عشق است و نیکو حاصلم
سر خوشم مستانه می گویم سخن
از زبان نعمت الله قائلم
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۱۱ - درد دل آمد که درمانت منم
درد دل آمد که درمانت منم
سوز جان آمد که جانانت منم
چشم مست آمد که دینت می برم
کفر زلف آمد که ایمانت منم
شد پریشان زلف او بر روی او
گفت مجموع پریشانت منم
پادشاهی با گدای خویش گفت
نقد گنج کنج ویرانت منم
مطرب عشاق می گوید به ساز
بلبل مست گلستانت منم
ساقی سرمست جام می به دست
آمده یعنی که مهمانت منم
گفتمش سید غلام عشق تو است
گفت هستی بنده ، سلطانت منم
سوز جان آمد که جانانت منم
چشم مست آمد که دینت می برم
کفر زلف آمد که ایمانت منم
شد پریشان زلف او بر روی او
گفت مجموع پریشانت منم
پادشاهی با گدای خویش گفت
نقد گنج کنج ویرانت منم
مطرب عشاق می گوید به ساز
بلبل مست گلستانت منم
ساقی سرمست جام می به دست
آمده یعنی که مهمانت منم
گفتمش سید غلام عشق تو است
گفت هستی بنده ، سلطانت منم
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۱۲ - غم مخور یارا که غمخوارت منم
غم مخور یارا که غمخوارت منم
این جهان و آن جهان یارت منم
بر سر بازار ملک کائنات
اول و آخر خریدارت منم
رو به داروخانه و درد من آر
چون شفای جان بیمارت منم
گر به دوزخ می کشندت خوش برو
چون که در آتش نگهدارت منم
ور به جنت می روی بی ما مرو
چون فروغ باغ و گلزارت منم
یک دو روزی هر کجا خواهی برو
بازگشت آخر کارت منم
هاتفی از غیب می داد این ندا
نعمت اللها طلبکارت منم
این جهان و آن جهان یارت منم
بر سر بازار ملک کائنات
اول و آخر خریدارت منم
رو به داروخانه و درد من آر
چون شفای جان بیمارت منم
گر به دوزخ می کشندت خوش برو
چون که در آتش نگهدارت منم
ور به جنت می روی بی ما مرو
چون فروغ باغ و گلزارت منم
یک دو روزی هر کجا خواهی برو
بازگشت آخر کارت منم
هاتفی از غیب می داد این ندا
نعمت اللها طلبکارت منم
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۲۲ - عاشق آن گلعذارم چون کنم
عاشق آن گلعذارم چون کنم
همچو زلفش بیقرارم چون کنم
مبتلای درد بی درمان شدم
خستهٔ زار و نزارم چون کنم
روز و شب مستانه می نالم به سوز
چارهٔ دیگر ندارم چون کنم
من چو مجنونم ز لیلی مانده دور
می ندانم در چه کارم چون کنم
چون کنم درمان درد بی دوا
دردمند و دلفگارم چون کنم
با غم عشقش که شادی من است
روزگاری می گذارم چون کنم
نعمت الله را همی جویم به جان
تا دمی با او برآرم چون کنم
همچو زلفش بیقرارم چون کنم
مبتلای درد بی درمان شدم
خستهٔ زار و نزارم چون کنم
روز و شب مستانه می نالم به سوز
چارهٔ دیگر ندارم چون کنم
من چو مجنونم ز لیلی مانده دور
می ندانم در چه کارم چون کنم
چون کنم درمان درد بی دوا
دردمند و دلفگارم چون کنم
با غم عشقش که شادی من است
روزگاری می گذارم چون کنم
نعمت الله را همی جویم به جان
تا دمی با او برآرم چون کنم
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۳۳ - قطب عالم روح اعظم یافتم
قطب عالم روح اعظم یافتم
روح اعظم قطب عالم یافتم
ساغر و می یافتم با همدگر
جسم با جان ، جام با جم یافتم
گر شدم خرم به وصلش دور نیست
زانکه از هجرش بسی غم یافتم
صورت و معنی به یک جا رو نمود
آفتاب و ماه با هم یافتم
در خرابات مغان گشتم بسی
رند مستی همچو او کم یافتم
جامع ذات و صفات و فعل هم
هر سه این مجموع آدم یافتم
ختم شد بر سید عالم تمام
این کمال از ختم و خاتم یافتم
روح اعظم قطب عالم یافتم
ساغر و می یافتم با همدگر
جسم با جان ، جام با جم یافتم
گر شدم خرم به وصلش دور نیست
زانکه از هجرش بسی غم یافتم
صورت و معنی به یک جا رو نمود
آفتاب و ماه با هم یافتم
در خرابات مغان گشتم بسی
رند مستی همچو او کم یافتم
جامع ذات و صفات و فعل هم
هر سه این مجموع آدم یافتم
ختم شد بر سید عالم تمام
این کمال از ختم و خاتم یافتم
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۳۴ - درد دل بردیم و درمان یافتیم
درد دل بردیم و درمان یافتیم
نوش وصل از نیش هجران یافتیم
بندگی کردیم و سلطان را بسی
سلطنت از قرب سلطان یافتیم
از بر ما مدتی دل رفته بود
در سر زلف پریشان یافتیم
سر بیفکندیم و سردار آمدیم
جان فدا کردیم و جانان یافتیم
آنچه می جویند و می گویند آن
می طلب از ما که ما آن یافتیم
سالها در کنج دل ساکن شدیم
گنج او در کنج ویران یافتیم
نعمت الله را به دست آورده ایم
لاجرم نعمت فراوان یافتیم
نوش وصل از نیش هجران یافتیم
بندگی کردیم و سلطان را بسی
سلطنت از قرب سلطان یافتیم
از بر ما مدتی دل رفته بود
در سر زلف پریشان یافتیم
سر بیفکندیم و سردار آمدیم
جان فدا کردیم و جانان یافتیم
آنچه می جویند و می گویند آن
می طلب از ما که ما آن یافتیم
سالها در کنج دل ساکن شدیم
گنج او در کنج ویران یافتیم
نعمت الله را به دست آورده ایم
لاجرم نعمت فراوان یافتیم
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۳۵ - درد دل بردیم و درمان یافتیم
درد دل بردیم و درمان یافتیم
سوز جان دیدیم و جانان یافتیم
جان ما تا مبتلای عشق شد
از بلایش راحت جان یافتیم
دلبر خود در دل خود دیده ایم
گنج او در کنج ویران یافتیم
مدتی بودیم با ساقی حریف
عاشقانه می فراوان یافتیم
یوسف مصری که صد مصرش بهاست
ناگهان در ملک کنعان یافتیم
نعمت الله در خرابات مغان
میر سرمستان و رندان یافتیم
سوز جان دیدیم و جانان یافتیم
جان ما تا مبتلای عشق شد
از بلایش راحت جان یافتیم
دلبر خود در دل خود دیده ایم
گنج او در کنج ویران یافتیم
مدتی بودیم با ساقی حریف
عاشقانه می فراوان یافتیم
یوسف مصری که صد مصرش بهاست
ناگهان در ملک کنعان یافتیم
نعمت الله در خرابات مغان
میر سرمستان و رندان یافتیم
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۳۶ - جان فدا کردیم و جانان یافتیم
جان فدا کردیم و جانان یافتیم
درد دل بردیم و درمان یافتیم
بینوا گشتیم در هر گوشه ای
ناگهان نقد فراوان یافتیم
از دل ما جوی عشق او که ما
گنج او در کنج ویران یافتیم
عاشقان از ما کمالی یافتند
تا کمال از قرب رحمن یافتیم
آشکارا شد که ما در کنج دل
حاصل کونین پنهان یافتیم
هر که را دیدیم عشق یار داشت
از همه آن جو که ما آن یافتیم
نعمت الله در خرابات مغان
ساقی سرمست رندان یافتیم
بی نشانی را نشانش یافتیم
گنج پنهانی عیانش یافتیم
درد دل بردیم و درمان یافتیم
بینوا گشتیم در هر گوشه ای
ناگهان نقد فراوان یافتیم
از دل ما جوی عشق او که ما
گنج او در کنج ویران یافتیم
عاشقان از ما کمالی یافتند
تا کمال از قرب رحمن یافتیم
آشکارا شد که ما در کنج دل
حاصل کونین پنهان یافتیم
هر که را دیدیم عشق یار داشت
از همه آن جو که ما آن یافتیم
نعمت الله در خرابات مغان
ساقی سرمست رندان یافتیم
بی نشانی را نشانش یافتیم
گنج پنهانی عیانش یافتیم
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۳۷ - بینشانی را نشانش یافتیم
بینشانی را نشانش یافتیم
گنج پنهانی عیانش یافتیم
صورت و معنی عالم دیده ایم
این معانی را بیانش یافتیم
آنکه عقل از دیدنش محروم ماند
عاشقانه ناگهانش یافتیم
دیده ایم آئینهٔ گیتی نما
آشکارا و نهانش یافتیم
دلبر سرمست در کوی مغان
در میان عاشقانش یافتیم
هرچه آید در نظر ای نور چشم
جسم او دیدیم و جانش یافتیم
مظهر ذات و صفات کبریا
سید آخر زمانش یافتیم
گنج پنهانی عیانش یافتیم
صورت و معنی عالم دیده ایم
این معانی را بیانش یافتیم
آنکه عقل از دیدنش محروم ماند
عاشقانه ناگهانش یافتیم
دیده ایم آئینهٔ گیتی نما
آشکارا و نهانش یافتیم
دلبر سرمست در کوی مغان
در میان عاشقانش یافتیم
هرچه آید در نظر ای نور چشم
جسم او دیدیم و جانش یافتیم
مظهر ذات و صفات کبریا
سید آخر زمانش یافتیم
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۳۹ - تا ز درد دل دوائی یافتیم
تا ز درد دل دوائی یافتیم
درد خوردیم و صفائی یافتیم
تا که بیگانه شدیم از خویشتن
ناگهانی آشنائی یافتیم
گنج او در کنج ویران دیده ایم
با تو کی گوئیم جائی یافتیم
تا از این هستی خود فانی شدیم
جاودان از وی بقائی یافتیم
در خرابات مغان با عاشقان
ساقی و خلوت سرائی یافتیم
بینوا گشتیم در عالم بسی
تا نوا از بینوائی یافتیم
نعمت الله را به دست آورده ایم
از خدای خود عطائی یافتیم
درد خوردیم و صفائی یافتیم
تا که بیگانه شدیم از خویشتن
ناگهانی آشنائی یافتیم
گنج او در کنج ویران دیده ایم
با تو کی گوئیم جائی یافتیم
تا از این هستی خود فانی شدیم
جاودان از وی بقائی یافتیم
در خرابات مغان با عاشقان
ساقی و خلوت سرائی یافتیم
بینوا گشتیم در عالم بسی
تا نوا از بینوائی یافتیم
نعمت الله را به دست آورده ایم
از خدای خود عطائی یافتیم
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۴۳ - رخت بربستیم و دل برداشتیم
رخت بربستیم و دل برداشتیم
آمده نا آمده پنداشتیم
چون خیالی می نماید کائنات
بود و نابودش یکی انگاشتیم
در زمین بوستان دوستان
سالها تخم محبت کاشتیم
مدتی بستیم نقشی در خیال
بر سواد دیده اش بنگاشتیم
عاقبت دیدیم جز نقشی نبود
از خیال آن نقش را بگذاشتیم
در خرابات فنا ساکن شدیم
عاشقانه چاه جاه انباشیم
تا خلیل الله آمد در کنار
نعمت الله از میان برداشتیم
آمده نا آمده پنداشتیم
چون خیالی می نماید کائنات
بود و نابودش یکی انگاشتیم
در زمین بوستان دوستان
سالها تخم محبت کاشتیم
مدتی بستیم نقشی در خیال
بر سواد دیده اش بنگاشتیم
عاقبت دیدیم جز نقشی نبود
از خیال آن نقش را بگذاشتیم
در خرابات فنا ساکن شدیم
عاشقانه چاه جاه انباشیم
تا خلیل الله آمد در کنار
نعمت الله از میان برداشتیم
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۵۴ - تا مجرد از دل و از جان شدیم
تا مجرد از دل و از جان شدیم
همنشین و همدم جانان شدیم
همچو قطره بهر یک دردانه ای
غرقهٔ دریای بی پایان شدیم
از خیال روی یار خویشتن
همچو زلفش بی سر و سامان شدیم
تا که پیدا شد جمال عشق دوست
ما به خود در خود ز خود پنهان شدیم
جان و دل در کار عشقش باختیم
لاجرم ما جمله تن چون جان شدیم
از برای گنج عشقش روز و شب
ساکن کنج دل ویران شدیم
تا خبر از زلف و رویش یافتیم
بی خبر از کفر و از ایمان شدیم
گرد نقطه مدتی گشتیم ما
نقطهٔ پرگار این دوران شدیم
همنشین و همدم جانان شدیم
همچو قطره بهر یک دردانه ای
غرقهٔ دریای بی پایان شدیم
از خیال روی یار خویشتن
همچو زلفش بی سر و سامان شدیم
تا که پیدا شد جمال عشق دوست
ما به خود در خود ز خود پنهان شدیم
جان و دل در کار عشقش باختیم
لاجرم ما جمله تن چون جان شدیم
از برای گنج عشقش روز و شب
ساکن کنج دل ویران شدیم
تا خبر از زلف و رویش یافتیم
بی خبر از کفر و از ایمان شدیم
گرد نقطه مدتی گشتیم ما
نقطهٔ پرگار این دوران شدیم
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۶۵ - ما به لطف پادشه مستظهریم
ما به لطف پادشه مستظهریم
نه به نانی چون گدا مستظهریم
روز و شب چون اوست استظهار ما
لاجرم پیوسته ما مستظهریم
گنج اسما را تصرف می کنیم
بر چنین گنج خدا مستظهریم
دیگران مستظهرند از جام می
ما به ساقی حالیا مستظهریم
دائما لاف محبت می زنیم
صادقیم و دائماً مستظهریم
اوست استظهار ما در دو سرا
ما به او در دو سرا مستظهریم
بندهٔ سید به استظهار ماست
تا نگوئی بر شما مستظهریم
نه به نانی چون گدا مستظهریم
روز و شب چون اوست استظهار ما
لاجرم پیوسته ما مستظهریم
گنج اسما را تصرف می کنیم
بر چنین گنج خدا مستظهریم
دیگران مستظهرند از جام می
ما به ساقی حالیا مستظهریم
دائما لاف محبت می زنیم
صادقیم و دائماً مستظهریم
اوست استظهار ما در دو سرا
ما به او در دو سرا مستظهریم
بندهٔ سید به استظهار ماست
تا نگوئی بر شما مستظهریم
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۶۹ - جان و دل ایثار جانان کرده ایم
جان و دل ایثار جانان کرده ایم
عمر و سر در کار ایشان کرده ایم
جان فدا کردیم در میدان عشق
این کرم چون شیر مردان کرده ایم
جرعهٔ می را به عالم داده ایم
قیمت می نیک ارزان کرده ایم
جمع بنشستیم در گلزار عشق
سنبل زلفی پریشان کرده ایم
از برای گنج عشقش کنج دل
چون سرای خویش ویران کرده ایم
از سر ذوق این سخن را گفته ایم
ذوق در عالم فراوان کرده ایم
نعمت الله را به بزم آورده ایم
دعوتی از بهر مهمان کرده ایم
عمر و سر در کار ایشان کرده ایم
جان فدا کردیم در میدان عشق
این کرم چون شیر مردان کرده ایم
جرعهٔ می را به عالم داده ایم
قیمت می نیک ارزان کرده ایم
جمع بنشستیم در گلزار عشق
سنبل زلفی پریشان کرده ایم
از برای گنج عشقش کنج دل
چون سرای خویش ویران کرده ایم
از سر ذوق این سخن را گفته ایم
ذوق در عالم فراوان کرده ایم
نعمت الله را به بزم آورده ایم
دعوتی از بهر مهمان کرده ایم
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۷۱ - جان فدای عشق جانان کرده ایم
جان فدای عشق جانان کرده ایم
این عنایت بین که با جان کرده ایم
تا نبیند چشم نامحرم رُخش
روی او از غیر پنهان کرده ایم
طعنها بر حال مخموران زدیم
آفرین بر جان مستان کرده ایم
دُردی دردش فراوان خورده ایم
درد دل را نیک درمان کرده ایم
گنج او در کنج ویران یافتیم
لاجرم گنجینه ویران کرده ایم
عقل هندو دردسر می داد و ما
خانه اش ترکانه تالان کرده ایم
تا مگر آن زلف او آید به دست
مجمع جمعی پریشان کرده ایم
مذهب رندان طریق عاشقی است
اختیار راه رندان کرده ایم
نعمت الله را به سید خوانده ایم
نسبت او را به جانان کرده ایم
این عنایت بین که با جان کرده ایم
تا نبیند چشم نامحرم رُخش
روی او از غیر پنهان کرده ایم
طعنها بر حال مخموران زدیم
آفرین بر جان مستان کرده ایم
دُردی دردش فراوان خورده ایم
درد دل را نیک درمان کرده ایم
گنج او در کنج ویران یافتیم
لاجرم گنجینه ویران کرده ایم
عقل هندو دردسر می داد و ما
خانه اش ترکانه تالان کرده ایم
تا مگر آن زلف او آید به دست
مجمع جمعی پریشان کرده ایم
مذهب رندان طریق عاشقی است
اختیار راه رندان کرده ایم
نعمت الله را به سید خوانده ایم
نسبت او را به جانان کرده ایم
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۷۳ - نور او در چشم بینا دیده ایم
نور او در چشم بینا دیده ایم
در همه آئینه او را دیده ایم
آب چشم ما به هر سو رو نهاد
چشمه ای را عین دریا دیده ایم
دیده ایم آئینهٔ گیتی نما
نور او در جمله اشیا دیده ایم
عشق را جائی معین هست نیست
جای آن بی جا به هر جا دیده ایم
بر در میخانه مست افتاده ایم
جنت الماوای خود را دیده ایم
نور رویش روشنی چشم ماست
روشنست این چشم ما ، ما دیده ایم
نعمت الله را به ما سید نمود
این نظر از حق تعالی دیده ایم
در همه آئینه او را دیده ایم
آب چشم ما به هر سو رو نهاد
چشمه ای را عین دریا دیده ایم
دیده ایم آئینهٔ گیتی نما
نور او در جمله اشیا دیده ایم
عشق را جائی معین هست نیست
جای آن بی جا به هر جا دیده ایم
بر در میخانه مست افتاده ایم
جنت الماوای خود را دیده ایم
نور رویش روشنی چشم ماست
روشنست این چشم ما ، ما دیده ایم
نعمت الله را به ما سید نمود
این نظر از حق تعالی دیده ایم
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۷۴ - عشق او در بحر و در بر دیده ایم
عشق او در بحر و در بر دیده ایم
نور او در خشک و در تر دیده ایم
چشم ما روشن به نور او بود
روی او چون ماه انور دیده ایم
گرچه هر دم می نماید صورتی
معنی اینها مکرر دیده ایم
در همه آئینه دیدیم آن یکی
دیده ایم و بار دیگر دیده ایم
هر گدائی را که می بینیم ما
پادشاه تاج بر سر دیده ایم
گر خبر از غیر می پرسی مپرس
زانکه ما خود غیر کمتر دیده ایم
سید ما نور چشم ما بود
نور آن پاکیزه منظر دیده ایم
نور او در خشک و در تر دیده ایم
چشم ما روشن به نور او بود
روی او چون ماه انور دیده ایم
گرچه هر دم می نماید صورتی
معنی اینها مکرر دیده ایم
در همه آئینه دیدیم آن یکی
دیده ایم و بار دیگر دیده ایم
هر گدائی را که می بینیم ما
پادشاه تاج بر سر دیده ایم
گر خبر از غیر می پرسی مپرس
زانکه ما خود غیر کمتر دیده ایم
سید ما نور چشم ما بود
نور آن پاکیزه منظر دیده ایم
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۷۷ - یک نظر از اهل دل تا دیده ایم
یک نظر از اهل دل تا دیده ایم
نزد مردم همچو نور دیده ایم
در خیال دیدن او روز و شب
همچو دیده سو به سو گردیده ایم
عاشق مستیم و با ساقی حریف
می ز جام عشق او نوشیده ایم
از دم ما مرده ، دل زنده شود
تا لب عیسی جان بوسیده ایم
ذوق بلبل از نوای ما بُود
زانکه ما گل از وصالش چیده ایم
تا ابد سلطان اقلیم دلیم
خلعت از روز ازل پوشیده ایم
سید ما در نظر چون آینه است
ما در این آئینه خود را دیده ایم
نزد مردم همچو نور دیده ایم
در خیال دیدن او روز و شب
همچو دیده سو به سو گردیده ایم
عاشق مستیم و با ساقی حریف
می ز جام عشق او نوشیده ایم
از دم ما مرده ، دل زنده شود
تا لب عیسی جان بوسیده ایم
ذوق بلبل از نوای ما بُود
زانکه ما گل از وصالش چیده ایم
تا ابد سلطان اقلیم دلیم
خلعت از روز ازل پوشیده ایم
سید ما در نظر چون آینه است
ما در این آئینه خود را دیده ایم
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۷۹ - تا بیانش در کنار آورده ایم
تا بیانش در کنار آورده ایم
عاشقانه جان نثار آورده ایم
حسن او بر دیده نقشی بسته ایم
عالمی نقش و نگار آورده ایم
کار جان بازیست کار عاشقان
جان درین بازی به کار آورده ایم
جان ما حلقه به گوش عشق اوست
گوش پیش گوشوار آورده ایم
بر سر دار فنا دار بقاست
ما از آن سر پای دار آورده ایم
بر در میخانهٔ معشوق خود
عاشقان را صدهزار آورده ایم
گر رسول الله از دنیا برفت
نعمت الله یادگار آورده ایم
عاشقانه جان نثار آورده ایم
حسن او بر دیده نقشی بسته ایم
عالمی نقش و نگار آورده ایم
کار جان بازیست کار عاشقان
جان درین بازی به کار آورده ایم
جان ما حلقه به گوش عشق اوست
گوش پیش گوشوار آورده ایم
بر سر دار فنا دار بقاست
ما از آن سر پای دار آورده ایم
بر در میخانهٔ معشوق خود
عاشقان را صدهزار آورده ایم
گر رسول الله از دنیا برفت
نعمت الله یادگار آورده ایم