تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : غزلیات
غزل ۸۴۴ - از غمت روز و شب به تنهایی
از غمت روز و شب به تنهایی
مونس عاشقان سودایی
عاشقان را ز بیخ و بن برکند
آتش عشقت از توانایی
عشق با نام و ننگ ناید راست
ندهد عشق دست رعنایی
عشق را سر برهنه باید کرد
بر سر چارسوی رسوایی
بس که خفتند عاشقان در خون
تا تو از رخ نقاب بگشایی
تا ز ما ذره‌ای همی ماند
تو ز غیرت جمال ننمایی
در حجابیم ما ز هستی خویش
ما نهانیم و تو هویدایی
هستی ما به پیش هستی تو
ذره‌ای هستی است هر جایی
هستی ما و هستی تو دویی است
راست ناید دویی و یکتایی
نیست عطار را درین تک و پوی
هیچ راهی به جز شکیبایی
عطار نیشابوری : قصاید
قصیده ۲۰ - آنچه در قعر جان همی‌یابم
آنچه در قعر جان همی‌یابم
مغز هر دو جهان همی‌یابم
وانچه بر رست از زمین دلم
فوق هفت آسمان همی‌یابم
در رهی اوفتاده‌ام که درو
نه یقین نه گمان همی‌یابم
روز پنجه هزار سال آنجا
همچو باد وزان همی‌یابم
غرق دریا چنان شدم که در آن
نه سر و نه کران همی‌یابم
گم شدم گم شدم نمی‌دانم
که منم آنچه آن همی‌یابم
خاک بر فرق من اگر از خویش
سر مویی نشان همی‌یابم
گاه گاهی چو با خودم آرند
جای خود لامکان همی‌یابم
آنچه آن کس نیافت و جان درباخت
من ز حق رایگان همی‌یابم
هر دم از آفتاب حضرت حق
جای صد مژدگان همی‌یابم
گوییا ای نیم من آنکه بدم
خار را ضیمران همی‌یابم
آنکه پهلو نسود با موری
این دمش پهلوان همی‌یابم
گر تو گویی که من نیم خود را
با تو هم داستان همی‌یابم
جان من زان چنین توانا شد
که تنی ناتوان همی‌یابم
ز غم حق که هر دم افزون باد
دل و جان شادمان همی‌یابم
چون نیم در سبب چرا گویم
شادی از زعفران همی‌یابم
گاه خود را چو مور می‌بینم
گاه پیل دمان همی‌یابم
گاه سر را به نور دیدهٔ سر
برتر از هفت خان همی‌یابم
پای جان بر ثری همی‌بینم
فرق بر فرقدان همی‌یابم
چون پری گوشه‌ای گرفتن از آنک
مردم از دیدگان همی‌یابم
من بمردم از آن نگوید کس
کاثری از فلان همی‌یابم
تا گل دل ز خاوران بشکفت
همه دل بوستان همی یابم
طرفه خاری که عشق خود گل اوست
در ره خاوران همی‌یابم
عرش بالا درخت خوشهٔ عشق
خار را گلستان همی‌یابم
از دم بوسعید می‌دانم
دولتی کین زمان همی‌یابم
از مددهای او به هر نفسی
دولتی ناگهان همی‌یابم
دل خود را ز نور سینهٔ او
گنج این خاکدان همی‌یابم
تا که بی‌خویش گشته‌ام من ازو
خویش صاحب قران همی‌یابم
بر تن خویش جزو جزوم را
همچو صد دیده‌بان همی‌یابم
هرچه رفت ارچه من نیم بر هیچ
پای خود در میان همی‌یابم
هر کجا در دو کون دایره‌ای است
نقطهٔ جمله جان همی‌یابم
سر مویی که پی به جان دارد
قید شیر ژیان همی‌یابم
چون ز یک قالبند جملهٔ خلق
همه یک خاندان همی‌یابم
از ازل تا ابد هرآنچه برفت
جمله یک داستان همی‌یابم
جملهٔ کاینات زندگی است
من نه تنها چنان همی‌یابم
همه یک رنگ و او ندارد رنگ
این به عین عیان همی‌یابم
هر وجودی که آشکارا گشت
خود به کنجی نهان همی‌یابم
رخش دل را که جان سوار بر اوست
عقل بر گستوان همی‌یابم
مرغ جان را که علم دانهٔ اوست
از دو کون آشیان همی‌یابم
عقل را آستین به خون در غرق
سر برین آستان همی‌یابم
پنج حس را میان هشت بهشت
چار جوی روان همی‌یابم
نفس خاکی روح بستهٔ اوست
دام دارالهوان همی‌یابم
گردش چرخ را شبان روزی
دایهٔ انس و جان همی‌یابم
آن جهان مغز این جهان است همه
وین جهان استخوان همی‌یابم
هر سبک روح را که اخلاصی است
قیمت او گران همی‌یابم
هر صناعت که خلق می‌ورزند
دانهٔ دام نان همی‌یابم
اهل بازار را ز غایت حرص
پیر بازارگان همی‌یابم
خلق را در امور دنیاوی
زیرک و خرده دان همی‌یابم
رفت نسل کیان کنون بنگر
تا کیان را کیان همی‌یابم
بر سر یوسفان کنعانی
دو سه گرگی شبان همی‌یابم
بر سر هر خری که گاو سر است
رایت کاویان همی یابم
زندگان مردگان بی‌خبرند
مردگان زندگان همی‌یابم
جمله ذره‌های تحت زمین
تاج نوشیروان همی‌یابم
چرخ را همچو گوی سرگردان
در خم صولجان همی‌یابم
روز و شب را که خصم یکدگرند
روم و هندوستان همی‌یابم
خلق را در میان جنگ دو خصم
در خروش و فغان همی‌یابم
از جهان جهنده هیچ مگوی
که جهان را جهان همی‌یابم
اندرین باغ کفر و ایمان را
چون بهار و خزان همی‌یابم
صد هزاران هزار بوقلمون
زیر نه پرنیان همی‌یابم
نقش بندان آفرینش را
جان و دل خان و مان همی‌یابم
ژنده‌پوشان لاابالی را
شاه خسرو نشان همی‌یابم
توسنان را به زجر داغ ادب
برنهاده بران همی‌یابم
پیش چشم کسی که راه ندید
مژه همچون سنان همی‌یابم
هر که دل همچو تیر دارد راست
پشت او چون کمان همی‌یابم
خلق همچو زرند و دنیی را
محک امتحان همی‌یابم
بود و نابود ما که پنداری است
حکمت جاودان همی‌یابم
ذره‌های جهان به عرش خدای
پایه نردبان همی‌یابم
گفتی آن آب را که عرش بر اوست
اشک کروبیان همی‌یابم
رخش فکرت که رستم جان راست
با فلک هم عنان همی‌یابم
قصه خود چگویمت که دو کون
قصه باستان همی‌یابم
هر کجا ذره‌ای است در دو جهان
زیر بار گران همی‌یابم
چیست آن بار عشق حضرت اوست
راستی جای آن همی‌یابم
زیر عرشش دو کون پر عاشق
اوفتاده ستان همی‌یابم
شمع جان های عاشقانش را
نور بخش جنان همی‌یابم
دل ذرات هر دو عالم را
عشق یک دلستان همی‌یابم
در کمالش دو کون را دایم
باز مانده دهان همی‌یابم
در رسن‌های منجنیق شناخت
عقل یک ریسمان همی‌یابم
طوطی روح در رهش چو مگس
دست بر سر زنان همی‌یابم
شیر مردان مرد را اینجا
در پس دوکدان همی‌یابم
جملهٔ خلق را درین دریا
چون نم ناودان همی‌یابم
کوه را تا به کاه بر در او
کمری بر میان همی‌یابم
بر درش سر بریده همچو قلم
عقل بر سر دوان همی‌یابم
راه او از نثار دانهٔ جان
چون ره کهکشان همی‌یابم
بر گواهی او دو عالم را
یک دل و یک زبان همی‌یابم
آسمان و زمین و مطبخ او
آن کفی وین دخان همی‌یابم
خوان کشیده است دایم و هر دم
صد جهان میهمان همی‌یابم
خوانده و رانده‌ای چو درماندند
کرمش میزبان همی‌یابم
بر سر هر چه در وجود آورد
حفظ او پاسبان همی‌یابم
بر همه کاینات تا موری
لطف او مهربان همی‌یابم
بر سر هر که سر نباخت درو
قهر او قهرمان همی‌یابم
در عطاهای دست حضرت او
صد جهان بحر و کان همی‌یابم
بر سر نیستان هست نمای
دست او درفشان همی‌یابم
زرد رویان درگه او را
روی چون ارغوان همی‌یابم
در تماشای او که اوست همه
دو جهان کامران همی‌یابم
هر که سودی طلب کند به از او
همه کارش زیان همی‌یابم
گر چه توفیق کرد تکلیفش
هم دم همکنان همی‌یابم
ملک و جن و انس را که بوند
ره بر کاروان همی‌یابم
ره‌بر و راه و راه‌رو همه اوست
من بدین صد بیان همی‌یابم
غیر چون نیست حکم بر که نهند
حکم او خود روان همی‌یابم
آفتابی است حضرتش که دو کون
پیش او سایه‌بان همی‌یابم
این جهان و آن جهان هر دو یکی است
اثر غیب دان همی‌یابم
معطی جان که خاک درگه اوست
نور عقل و روان همی یابم
جان در اوصاف او همی‌جوشد
تا قلم در بنان همی‌یابم
شعر عطار را که نور دل است
زیور شعریان همی‌یابم
خالقا عفو کن بپوش و مپرس
وایمنم کن که امان همی‌یابم
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۷ - ای به بر کرده بی وفایی را
ای به بر کرده بی وفایی را
منقطع کرده آشنایی را
بر ما امشبی قناعت کن
بنما خلق انبیایی را
ای رخت بستده ز ماه و ز مهر
خوبی و لطف و روشنایی را
زود در گردنم فگن دلقی
برکش این رومی و بهایی را
چنگی و بربطی به گاه نشاط
جمله یاری دهند نایی را
با چنان روی و با چنان زلفین
منهزم کرده‌ای ختایی را
آتشی نزد ماست خیز و بیار
آبی و خاکی و هوایی را
بار ندهند نزد ما به صبوح
هیچ بیگانهٔ مرایی را
چون بود یار زشت پر معنی
چه کنم جور هر کجایی را
چو شدی مست، جای خواب بساز
وز میان بانگ زن سنایی را
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۳۲ - تا گل لعل روی بنمودست
تا گل لعل روی بنمودست
بلبل از خرمی نیاسودست
دیرگاهست تا چو من بلبل
عاشق بوستان و گل بودست
روز و شب گر بنغنوم چه عجب
پیش معشوق کس بنغنودست
من غلام زبان آن بلبل
کو گل لعل روش بستودست
ساقیا وقت گل چو گل می ده
وقت گل تو به کس نفرمودست
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۵۴ - سبب عاشقان نه نیکوییست
سبب عاشقان نه نیکوییست
آفت دلبران نه مه روییست
عشق ذات و صفات شرکت نیست
بت پرستیدن از سیه روییست
عشق هم عاشقست و هم معشوق
عشق دو رویه نیست یکروییست
مایهٔ عشق بی‌نصیبی دان
هر که گوید جز این سمر گوییست
قطع کردم سخن تمام نگفت
راحت عاشقان ز کم گوییست
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۵۷ - عشق بازیچه و حکایت نیست
عشق بازیچه و حکایت نیست
در ره عاشقی شکایت نیست
حسن معشوق را چو نیست کران
درد عشاق را نهایت نیست
مبر این ظن که عشق را به جهان
جز به دل بردنش ولایت نیست
رایت عشق آشکارا به
زان که در عشق روی و رایت نیست
عالم علم نیست عالم عشق
رویت صدق چون روایت نیست
هر که عاشق شناسد از معشوق
قوت عشق او به غایت نیست
هر چه داری چو دل بباید باخت
عاشقی را دلی کفایت نیست
به هدایت نیامدست از کفر
هر کرا کفر چون هدایت نیست
کس به دعوی به دوستی نرسد
چون ز معنی درو سرایت نیست
نیک بشناس کانچه مقصودست
بجز از تحفه و عنایت نیست
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۵۸ - ای پسر عشق را بدایت نیست
ای پسر عشق را بدایت نیست
در ره عاشقی نهایت نیست
اگرت عشق هست شاکر باش
که به عشق اندرون شکایت نیست
گر بنالی ز حال عشق ترا
علت عاشقی به غایت نیست
جهد کن جهد تا به عشق رسی
کانچه گفتم ترا کفایت نیست
ز عمل کام دل شود حاصل
درد را نزد من حکایت نیست
چون وصیت کنم به عشق ترا
که مرا نوبت وصایت نیست
عشق ما را ولایتی دادست
که کسی را چنان ولایت نیست
رایت خیل عشق فعل بود
عشق را نزد فعل رایت نیست
هر کرا عشق نیست در دل و جان
در دل و جان او هدایت نیست
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۵۹ - هر کرا درد بی نهایت نیست
هر کرا درد بی نهایت نیست
عشق را پس برو عنایت نیست
عشق شاهیست پا به تخت ازل
جز بدو مرد را ولایت نیست
عشق در عقل و علم درماند
عشق را عقل و علم رایت نیست
عشق را بوحنیفه درس نکرد
شافعی را در او روایت نیست
عشق حی است بی بقا و فنا
عاشقان را ازو شکایت نیست
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۸۲ - هر که در راه عشق صادق نیست
هر که در راه عشق صادق نیست
جز مرایی و جز منافق نیست
آنکه در راه عشق خاموش ست
نکته گویست اگر چه ناطق نیست
نکتهٔ مرد فکرتست و نظر
وندر آن نکته جز دقایق نیست
آه سرد و سرشگ و گونهٔ زرد
هر سه در عشق بی حقایق نیست
هر که مست از شراب عشق بود
احتسابش مکن که فاسق نیست
تو به از عاشقان امید مدار
عشق و توبه بهم موافق نیست
دل به عشق زنده در تن مرد
مرده باشد دلی که عاشق نیست
ور سنایی نه عاشق ست بگو
سخنش باطلست و لایق نیست
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۸۴ - در دل آن را که روشنایی نیست
در دل آن را که روشنایی نیست
در خراباتش آشنایی نیست
در خرابات خود به هیچ سبیل
موضع مردم مرایی نیست
پسرا خیز و جام باده بیار
که مرا برگ پارسایی نیست
جرعه‌ای می به جان و دل بخرم
پیش کس می بدین روایی نیست
می خور و علم قیل و قال مگوی
وای تو کاین سخن ملایی نیست
چند گویی تو چون و چند چرا
زین معانی ترا رهایی نیست
در مقام وجود و منزل کشف
چونی و چندی و چرایی نیست
تو یکی گرد دل برآری و ببین
در دل تو غم دوتایی نیست
تو خود از خویش کی رسی به خدای
که ترا خود ز خود جدایی نیست
چون به جایی رسی که جز تو شوی
بعد از آن حال جز خدایی نیست
تو مخوانم سنایی ای غافل
کاین سخنها به خودنمایی نیست
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۰۷ - روی خوبت نهان چه خواهی کرد
روی خوبت نهان چه خواهی کرد
شورش عاشقان چه خواهی کرد
مشک زلفی و نرگسین چشمی
تا بدان نرگسان چه خواهی کرد
خونم از دیدگان بپالودی
رنج این دیدگان چه خواهی کرد
هر زمان با تو یار اندیشم
تا تو اندر جهان چه خواهی کرد
نقش آب روان مباش به پاس
نقش آب روان چه خواهی کرد
مژه تیری و ابروان چو کمان
پس تو تیر و کمان چه خواهی کرد
دل ببردی و قصد جان کردی
یله کن جان تو جان چه خواهی کرد
زان کمر طرف بر میان من ست
بار آن بر میان چه خواهی کرد
ای چو جان و دلم به هر وصلت
وصلت عاشقان چه خواهی کرد
چون سنایی سگی به کوی تو در
نعرهٔ پاسبان چه خواهی کرد
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۱۲ - خوبت آراست ای غلام ایزد
خوبت آراست ای غلام ایزد
چشم بد دورخه به نام ایزد
نافرید و نیاورید به حسن
هیچ صورت چو تو تمام ایزد
در جهان جمالت از رخ و زلف
بهم آورد صبح و شام ایزد
سبب آبروی جانها کرد
خاک کوی تو گام گام ایزد
از پی عزت جمال تو داد
صورت لطف را قوام ایزد
از پی منت وجود تو کرد
گردنانرا به زیر وام ایزد
از پی خدمت رکاب تو داد
آدمی را دم دوام ایزد
کرد گرد سم ستور رهت
سرمهٔ چشم خاص و عام ایزد
برهمن را چو پرسی ایزد کیست
گوید آن رخ نگر کدام ایزد
ای به هر دم شراب آدم خوار
زده بر جام جانت جام ایزد
سر دام خودی نداری هیچ
زان مدامت دهد مدام ایزد
وز برای شکار دلها ساخت
خال تو دانه زلف دام ایزد
آنچنان کعبه‌ای که هست ترا
در و دیوار و صحن و بام ایزد
بده انصاف هیچ وا نگرفت
از تو از نیکویی و کام ایزد
خوبت آراسته‌ست طرفه تر آنک
خود همی گویدت به نام ایزد
تو مقیمی از آن سنایی را
داد بر درگهت مقام ایزد
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۲۶ - مردمان دوستی چنین نکنند
مردمان دوستی چنین نکنند
هر زمان اسب هجر زین نکنند
جنگ و آزار و خشم یکباره
مذهب و اعتقاد و دین نکنند
چون کسی را به مهر بگزینند
دیگری را بر او گزین نکنند
در رخ دوستان کمان نکشند
بر دل عاشقان کمین نکنند
چون منی را به چاره‌ها کردن
دل بیگانه را رهین نکنند
روز و شب اختیار مهر کنند
سال و مه آرزوی کین نکنند
چون وفا خوبتر بود که جفا
آن کنند اختیار و این نکنند
بر سماع حزین خورند شراب
لیک عاشق را حزین نکنند
زلف پر چین ز بهر فتنهٔ خلق
همچو زلف بتان چین نکنند
اینهمه می‌کنی و پنداری
که ترا خلق پوستین نکنند
مکن ای لعبت پری‌زاده
که پری‌زادگان چنین نکنند
همه شاه و گدا و میر و وزیر
بهر دنیا به ترک دین نکنند
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۲۹ - چون دو زلفین تو کمند بود
چون دو زلفین تو کمند بود
شاید ار دل اسیر بند بود
گوییم صبر کن ز بهر خدا
آخر این صبر نیز چند بود
خواجه انصاف می بباید داد
با چنین رخ چه جای پند بود
سرو را کی رخ چو ماه بود
ما را کی لب چو قند بود
می ندانی که پست گردد زود
هر کرا همت بلند بود
هر که معشوقه‌ای چنین طلبد
همه رنج و غمش پسند بود
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۳۰ - عاشق و یار یار باید بود
عاشق و یار یار باید بود
در همه کار یار باید بود
گر همه راحت و طرب طلبی
رنج بردار یار باید بود
روز و شب ز اشک چشم و گونهٔ زرد
در و دینار یار باید بود
ور گل دولتت همی باید
خستهٔ خار یار باید بود
گاه و بی گاه در فراق و وصال
مست و هشیار یار باید بود
چون سنایی همیشه در بد و نیک
صاحب اسرار یار باید بود
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۴۷ - هر که در عاشقی تمام بود
هر که در عاشقی تمام بود
پخته خوانش اگر چه خام بود
آنکه او شاد گردد از غم عشق
خاص دانش اگر چه عام بود
چه خبر دارد از حلاوت عشق
هر که در بند ننگ و نام بود
دوری از عشق اگر همی خواهی
کز سلامت ترا سلام بود
در ره عاشقی طمع داری
که ترا کار بر نظام بود
این تمنا و این هوس که تراست
عشقبازی ترا حرام بود
عشق جویی و عافیت طلبی
عشق یا عافیت کدام بود
بندهٔ عشق باش تا باشی
تا سنایی ترا غلام بود
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۴۸ - هر که در بند خویشتن نبود
هر که در بند خویشتن نبود
وثن خویش را شمن نبود
آنکه خالی شود ز خویشی خویش
خویشی خویش را وطن نبود
من مگوی ار ز خویش بی خبری
زان که از خویش مرده من نبود
در خرابات هر که مرد از خویش
تن او را ز من کفن نبود
ارنه‌ای مرده هر چه خواهی گوی
از همه جز منت سخن نبود
با سنایی ازین خصومت نیست
زین خصومت ورا حزن نبود
مست باش ای پسر که مستان را
دل به تیمار ممتحن نبود
راستی را همی چو خواهی کرد
نیستی جز هلاک تن نبود
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۷۹ - ساقیا می ده و نمی کم گیر
ساقیا می ده و نمی کم گیر
وز سر زلف خود خمی کم گیر
گر به یک دم بمانده‌ای در دام
جستی از دام پس دمی کم گیر
رو که عیسی دلیل و همره تست
ره همی رو تو مریمی کم گیر
عالمی علم بر تو جمع شدست
علم باقیست عالمی کم گیر
ز کما بیش بر تو نقصان نیست
چون تو بیشی ز کم کمی کم گیر
بم گسسته ست زیر و زار خوشست
زحمت زخمه را به می کم گیر
گر سنایی غمی‌ست بر دل تو
یا غمی باش یا غمی کم گیر
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۱۸۰ - هر زمان چنگ بر کنار مگیر
هر زمان چنگ بر کنار مگیر
دل مسکین من شمار مگیر
یک زمان در کنار گیر مرا
ور نگیری ز من کنار مگیر
جز به مهر تو میل نیست مرا
جز مرا در زمانه یار مگیر
گر نخواهی که بی قرار شوم
جز به نزدیک من قرار مگیر
بر سنایی ز دهر بیدادست
تو کنون طبع روزگار مگیر
به همه عمر اگر کند گنهی
یک گنه را ازو هزار مگیر
سنایی غزنوی : غزلیات
غزل ۲۰۵ - چون نهی زلف تافته بر گوش
چون نهی زلف تافته بر گوش
چون نهی جعد بافته بر دوش
از دل من رمیده گردد صبر
وز تن من پریده گردد هوش
نه عجب گر خروش من بفزود
تا شد آن عارض تو غالیه پوش
ماه در آسمان سیاه شود
خلق عالم برآورند خروش
تا به وقت سپیده دم یک دم
به غنوم در انتظار تو دوش
گاه بودم بره فگنده دو چشم
گاه بودم به در نهاده دو گوش
خار من گردد از وصال تو گل
زهر من گردد از جمال تو نوش