تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۶۸ - ای رخت شسته تر از دامن مهتاب بهار
ای رخت شسته تر از دامن مهتاب بهار
چشم مخمور تو گیرنده تر از خواب بهار
ابر خشکی است که در شوره زمین می گردد
باگل روی تو شادابی مهتاب بهار
مستی چشم تورا رطل گران حاجت نیست
بی نیازست ز افسانه شکر خواب بهار
برق خاروخس تقوی است شکرخنده گل
سیل ناموس بود چهره شاداب بهار
لازم عهد جوانی است سیه کاریها
روشن است این سخن از تیرگی آب بهار
پیش ازان دم که خزان زرد کند رخسارش
آب ده چشم ز خورشید جهانتاب بهار
عقل پیری ز من ایام جوانی مطلب
که در ایام خزان صاف شود آب بهار
جگر سوخته لاله خبر می بخشد
صائب ازشعله دیدار جگر تاب بهار
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۶۹ - دوسه روزی است صفای رخ گلپوش بهار
دوسه روزی است صفای رخ گلپوش بهار
دیده ای آب ده از صبح بناگوش بهار
دانه سوخته از ابر نمی گردد سبز
چه کند بادل افسرده ما جوش بهار؟
دامن پاک حصاری است نکورویان را
سروراسرکشیی نیست از آغوش بهار
موی ژولیده چو دود از سر من باز شود
گرچنین جوش زند مغز من از جوش بهار
چون زند بلبل بی طالع ما بر آهنگ
صدف گوهر سیماب شود گوش بهار
در حبابی چه پر و بال گشاید طوفان ؟
ظرف بلبل چه کند بامی سرجوش بهار؟
چمن از جوش گل و لاله گرانبار شده است
جلوه ای کن که سبکبار شود دوش بهار
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۷۰ - سینه ای چاک نکردیم درین فصل بهار
سینه ای چاک نکردیم درین فصل بهار
صبحی ادراک نکردیم درین فصل بهار
گریه ای از سر مستی به تهیدستی خویش
چون رگ تاک نکردیم درین فصل بهار
ابر چون پنبه افشرده شد از گریه و ما
مژه ای پاک نکردیم درین فصل بهار
جگر سنگ به جوش آمد و ما سنگدلان
دیده نمناک نکردیم درین فصل بهار
لاله شد پاک فروش از عرق شبنم و ما
عرقی پاک نکردیم درین فصل بهار
غنچه از پوست برون آمد و ما بیدردان
جامه ای چاک نکردیم درین فصل بهار
دامن تازه گلی صید به سرپنچه سعی
همچو خاشاک نکردیم درین فصل بهار
حیف و صد حیف که در راه نسیم سحری
خویش را خاک نکردیم درین فصل بهار
با دو صد خرمن امید، ز غفلت صائب
تخم در خاک نکردیم درین فصل بهار
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۷۱ - ای صبا برگی ازان گلشن بی خار بیار
ای صبا برگی ازان گلشن بی خار بیار
حرف رنگینی ازان لعل گهر بار بیار
به بهاران بر سان قصه بی برگی من
برگ سبزی پی آرایش دستار بیار
به کف خاکی ازان راهگذر خرسندم
توتیایی پی این دیده خونبار بیار
هر چه می گویی ازان لعل شکر بار بگو
هرچه می آوری از مژده دیدار بیار
هر چه از دوست رسد روشنی چشم من است
گل اگر لایق من نیست خس وخار بیار
وعده آمدنی، گر همه باشد به دروغ
به من ساده دل از یار جفا کار بیار
خبری داری اگر از دهن یار،بگو
حرف سربسته ای از عالم اسرار بیار
چند زنجیر کند پاره دل بیتابم ؟
تار پیچانی ازان طره طرار بیار
خون چشمم ز گرستن به سفیدی زده است
بوی پیراهن یوسف به من زار بیار
حرف آن طره طرار در افکن به میان
موکشان راز مرا بر سر بازار بیار
طوطی از صحبت آیینه سخنساز شود
روی بنما و مرا بر سر گفتار بیار
دل بپرداز ز هر نقش که در عالم هست
بعد ازان آینه پیش نظر یار بیار
بی گل روی تو ذرات جهان درخوابند
رخ برافروز وجهان رابه سر کار بیار
نیست بر همنفسان زندگی من روشن
روی چون آینه پیش من بیمار بیار
صائب این آن غزل حافظ شیرین سخن است
کای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۷۲ - جام در دور به اندازه مخمور بیار
جام در دور به اندازه مخمور بیار
پیش آشفته دماغان سرپرشور بیار
نشد از مرهم کافور خنک سینه ما
کف خاکستری از انجمن طور بیار
جلوه در دیده پوشیده کند شاهد غیب
تحفه باد سحر، غنچه مستور بیار
جامه کعبه به زنار رفو نتوان کرد
نظری پاکتر از چهره منظور بیار
روزگاری است که ازلای قدح محرومیم
مرهمی از پی این سینه ناسور بیار
خویشتن را چو فکندی همه درخاک تواند
این که برخصم کنی زور، به خود زور بیار
سخن عشق کجا، حوصله عقل کجا
توشه ای در خور تاب کمر مور بیار
این که دامن صحرای طلب می گردی
زور بر دست دعا در شب دیجور بیار
چون کنی عزم صفاهان ز خراسان صائب
برگ سبزی به من از خاک نشابور بیار
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۷۳ - این نه هاله است نمایان شده از دور قمر
این نه هاله است نمایان شده از دور قمر
پیش رخسار منیر تو مه افکنده سپر
دل به مضمون خط پشت لب او نرسید
آه کاین حاشیه از متن بود مشکلتر
بهر صید دل عشاق، که چشمش مرساد
گشت هر حلقه ای از خط تو گلدام دگر
بود چون زلف پریشان دل صدپاره من
گشت شیرازه اوراق دل آن موی کمر
نه چنان ریشه دوانده است مرا دردل وچشم
که رود سرو خرامان تو از مد نظر
در وطن دل چه خیال است گشاید صائب؟
در صدف چشم محال است کند باز گهر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۷۴ - برفروز از می و زنگ از دل آگاه ببر
برفروز از می و زنگ از دل آگاه ببر
بر فلک جرعه بیفشان کلف از ماه ببر
ثمری نیست دل خام که بر شاخ رسد
چند روزیش به آتشکده آه ببر
فیض، پروانه هر شمع تنک پرتو نیست
از دل چراغی به سر راه ببر
رزق لب تشنه ارباب توکل باشد
بگذر از دلو ورسن، یوسف ازین چاه ببر
خبرحسرت آغوش تهیدست مرا
یک ره ای هاله بیدرد، به آن ماه ببر
صیقل آینه سینه بود روی گشاد
حاجت خویش به دیوان سحرگاه ببر
صائب از چرخ شکایت ز جوانمردی نیست
این غبار از دل آگاه به یک آه ببر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۷۵ - ای دهان تو و گفتار ز هم شیرین تر
ای دهان تو و گفتار ز هم شیرین تر
لب لعل تو و رخسار ز هم رنگین تر
درمیان لب لعل و سخنت حیرانم
که ازین هردو کدام است زهم رنگین تر
گر چه در شرم و حیا چهره مریم مثل است
هست رخسار تو صد پرده ازو شرمین تر
قاف هر چند گرانسنگ و گران تمکین است
کوه تمکین تو صد پله بود سنگین تر
چه گشایش طمع از باغ و بهاری دارم
که جبین گلش از غنچه بود پر چین تر
برندارد نظر از بال وپر خود طاوس
هرکه آراسته تر از همه کس خودبین تر
دولت هرکه درین دایره بیدار ترست
خواب او هست به میزان نظر سنگین تر
کبر مفروش به مردم که به میزان نظر
زود گردد سبک آن کس که بود سنگین تر
ازجهان تلخی بسیار کشیدم صائب
که ز شیرین سخنان شد سخنم شیرین تر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۷۶ - الفت خلق عذاب دل فرزانه شمر
الفت خلق عذاب دل فرزانه شمر
هرکه بیگانه شود معنی بیگانه شمر
تلخی باده شمر تلخی جان کندن را
دهن تیغ فنا را لب پیمانه شمر
نشأه فیض به اندازه آزار دهند
هر شکاف دل خود را در میخانه شمر
در خرابات جهان حوصله ای پیدا کن
چین پیشانی مردم خط پیمانه شمر
خلوتی کز خودی خویش ترا نستاند
گرچه باشد حرم کعبه، صنمخانه شمر
هرچه جز جذبه توفیق ترا پیش آید
گر همه خضر بود سبزه بیگانه شمر
برگریزان فنا جوش بهار طرب است
هرکجا بال وپرت ریخت پریخانه شمر
شکوه رزق مکن همچو تنک حوصلگان
درگلو گریه گره چون شودت دانه شمر
سخنی کز اثرش خواب نسوزد در چشم
گر همه سحر حلال است که افسانه شمر
راه چون در حرم شمع نداری صائب
ورق دفتر بال و پر پروانه شمر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۷۷ - چشم آرام مدارید ز سر منزل عمر
چشم آرام مدارید ز سر منزل عمر
که سبک‌سیرتر از موج بود ساحل عمر
سیل از کوه گرانسنگ به تعجیل رود
خواب غفلت نشود سنگ ره محمل عمر
همچو برگی که پریشان شود از باد خزان
نیست غیر از کف افسوس مرا حاصل عمر
از نسیم پر پروانه شود پا به رکاب
بی ثبات است ز بس روشنی محفل عمر
نتوان ریگ روان را ز سفر مانع شد
دل مبندید به آسودگی منزل عمر
دایم از داغ عزیزان جگرش پرخون است
هرکه چون خضر دراین نشأه بود مایل عمر
خبر عمر ز هم بی‌خبران می گیرند
هیچ کس نیست که گیرد خبر از حاصل عمر
کیسه چون غنچه براین خرده چه دوزی صائب؟
که درخشیدن برق است چراغ دل عمر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۷۸ - تیغ الماس بر اطراف کمر دارد مهر
تیغ الماس بر اطراف کمر دارد مهر
از صف آرایی شبنم چه خطر داردمهر؟
حسن هر روز به آیین دگر جلوه کند
هر سحر تکیه به بالین دگر دارد مهر
نیست سرگشتگی عشق به جمعی مخصوص
همه اجزای جهان رابه سفر دارد مهر
برسر خشت عناصر چه قدر جلوه کند؟
شکوه از تنگی میدان سفر دارد مهر
عشق هر سوخته جان رابه زبانی دارد
پاس هر ذره به آستین دگر دارد مهر
چه کند داغ جنون را سرشوریده عشق
افسر از کوکبه خویش به سر دارد مهر
صائب از زردی رخسار و دم گرم سحر
می توان یافت که خاری به جگر دارد مهر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۷۹ - چند روزی چو قلم سربه ته انداخته گیر
چند روزی چو قلم سربه ته انداخته گیر
ورقی چند به بازیچه سیه ساخته گیر
نیست در عالم ناساز چو امیدثابت
خانه ها درگذر سیل فنا ساخته گیر
این گهرها که به جمعیت آن می نازی
آخر الامر چو اشک از نظر انداخته گیر
نقش هر لحظه به روی دگری می خندد
هرچه بردی ز حریفان دغا، باخته گیر
نیست چون حوصله یک نگه دورترا
پرده از چهره مقصود بر انداخته گیر
بی مثال است چو رخساره آن جان جهان
از علایق دل چون آینه پرداخته گیر
نیست شایسته افسون، جدایی از خلق
جامه پرشپش از دوش خود انداخته گیر
نیست امید اجابت چو فغان را صائب
علم ناله به افلاک بر افراخته گیر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۷۷ - دل مکدر ز غم یار نگردد هرگز
دل مکدر ز غم یار نگردد هرگز
از پری شیشه گرانبار نگردد هرگز
به پریشان نفسان راه سخن گر ندهد
قسمت آینه زنگار نگردد هرگز
تشنه حسن بود دیده حیرت زدگان
سیر آیینه ز دیدار نگردد هرگز
چه کند دل، نکند شکوه ازین سنگدلان ؟
سیل خاموش به کهسار نگردد هرگز
مزه هوش جز انگشت پشیمانی نیست
مست خوب است که هشیار نگردد هرگز
مکن از فقر شکایت که شکر خواب حضور
جمع با دولت بیدار نگردد هرگز
چون کف دست، بیابان جنون هموارست
راه عقل است که هموار نگردد هرگز
شبنم از باغ به یک چشم زدن بیرون رفت
که سبکروح به دل بار نگردد هرگز
کف بی مغز بلنگر نکند دریا را
شور پوشیده به دستار نگردد هرگز
می خلد در دل نظارگیان چون نشتر
رگ ابری که گهر بار نگردد هرگز
سخن سخت گران نیست به سودازدگان
سیل دلگیر ز کهسار نگردد هرگز
صائب آزاده روانند ز غم فارغبال
قامت سرو خم از بار نگردد هرگز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۷۸ - محو رخسار تو دلگیر نگردد هرگز
محو رخسار تو دلگیر نگردد هرگز
چشم و دل آینه را سیر نگردد هرگز
پرده صبح امیدست شب نومیدی
تا غذا خون نشود شیر نگردد هرگز
نیست دلگیر ز سرگشتگی خود عاشق
آسمان از حرکات سیر نگردد هرگز
زاهد خشک کجا، گریه مستانه کجا
آب در دیده تصویر نگردد هرگز
قسمت دل ز جهان نیست به جز گریه خشک
نقش را آینه زنجیر نگردد هرگز
شوخی عشق نگردد به کهنسالی کم
دل چو افتاد جوان، پیر نگردد هرگز
کجی از مار به افسون نتوان بیرون برد
ز هر تریاق به تدبیر نگردد هرگز
دل بیدار به دست آر که صاحب دل را
خواب سنگ ره شبگیر نگردد هرگز
آب برآتش خورشید نزد خنده صبح
سوز دل کم به طباشیر نگردد هرگز
جگر معرکه از اهل طرب چشم مدار
لب ساغر دم شمشیر نگردد هرگز
عقل با عشق محال است کند همراهی
که کمان همسفر تیر نگردد هرگز
نیست بر معنی احباب، نظر صائب را
گرد صید دگران شیر نگردد هرگز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۷۹ - صحبت عشق و خرد ساز نگردد هرگز
صحبت عشق و خرد ساز نگردد هرگز
بلبل و جغد هم آواز نگردد هرگز
من میخواره و همراهی زاهد، هیهات
صحبت سنگ و سبو، ساز نگردد هرگز
با سیه دل چه کند صحبت روشن گهران؟
زنگ از آیینه سخنساز نگردد هرگز
از خود آرا طمع سیرت شایسته خطاست
که برون ساز، درون ساز نگردد هرگز
تا کسی گل نزند روزن بینایی را
بر رخش رخنه دل باز نگردد هرگز
عجز را مهر به لب زن چو بلا نازل شد
به کمان تیر قضا باز نگردد هرگز
کبک اگر خنده بیجا نکند من ضامن
که گرفتار به شهباز نگردد هرگز
تا تو صائب ز خس و خار نیفشانی دست
شعله آه سرافراز نگردد هرگز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۸۰ - دل ما روشن از افلاک نگردد هرگز
دل ما روشن از افلاک نگردد هرگز
تیغ از دامن تر پاک نگردد هرگز
صافی و تیرگی آب ز سرچشمه بود
بی دلی پاک، سخن پاک نگردد هرگز
چشمه روشن خورشید اگر خشک شود
آب در دیده افلاک نگردد هرگز
صرف پاکی مکن اوقات که سیلاب بهار
تا به دریانرسد پاک نگردد هرگز
جام جم تا اثر از چرخ بود در دورست
چون اثر خیر بود، خاک نگردد هرگز
چهره عالم ازو رنگ بهاران دارد
کز خزان خشک رگ تاک نگردد هرگز
پرده شوخی آن حسن نشد سبزه خط
برق پوشیده ز خاشاک نگردد هرگز
نگشاید گره از غنچه پیکان به نسیم
دل که افسرده شود چاک نگردد هرگز
غیر وقت آنچه شود فوت ز اسباب جهان
عارفان را مژه نمناک نگردد هرگز
خنده زخمی است که جان بردن از و دشوارست
زنده دل آن که طربناک نگردد هرگز
هر که از عاقبت بیخبری با خبرست
صائب از باده طربناک نگردد هرگز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۸۱ - عشق گرد دل فرزانه نگردد هرگز
عشق گرد دل فرزانه نگردد هرگز
خانه دیو، پریخانه نگردد هرگز
شهپر عشق سبکسیر، شکست دل ماست
آسیا بی مدد دانه نگردد هرگز
عشق از کوی خرابات به جایی نرود
گنج دلگیر ز ویرانه نگردد هرگز
گر چه در دایره چشم غزالان باشد
روی مجنون ز سیه خانه نگردد هرگز
هر که ترجیح دهد عقل و خرد را به جنون
دارم امید که دیوانه نگردد هرگز!
عشق با عقل محال است شود در دل جمع
این دو تیغ است که همخانه نگردد هرگز
دل غفلت زدگان زنده نگردد به سخن
پرده خواب به افسانه نگردد هرگز
گر صبا با خبر از درد غریبی باشد
گرد خاکستر پروانه نگردد هرگز
آشنایی به سخن کن که پریزاد سخن
آشنایی است که بیگانه نگردد هرگز
کجرویهای فلک علت کج بینی توست
تا نگردد سرت،این خانه نگردد هرگز
بر رخ هر که گشودند در دل صائب
طالب کعبه و بتخانه نگردد هرگز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۸۲ - نیست بی خون دل آن زلف پریشان هرگز
نیست بی خون دل آن زلف پریشان هرگز
نبود بی شفق این شام غریبان هرگز
می زند موج سراب آتش ما را دامن
نیست این بادیه بی سلسله جنبان هرگز
تیر باران ملامت چه کند با عاشق؟
شیر دلگیر نگردد ز نیستان هرگز
جای مجنون چه خیال است که خالی ماند؟
خالی از سوخته ای نیست بیابان هرگز
در خراش دل خود باش که بی کوشش تیغ
لعل بیرون ندهد کان بدخشان هرگز
عکس هر چند در آیینه بود پا به رکاب
نرود نقش تو از دیده حیران هرگز
پاس آن لعل لب از زلف به خط یافت قرار
بی سیاهی نبود چشمه حیوان هرگز
نیست بی داغ ندامت دل دنیاداران
جغد بیرون نرود زین ده ویران هرگز
عشق در جنبش گهواره دل بیتاب است
که نماند به زمین تخت سلیمان هرگز
برگ گل بر تن سیمین تو بیدادی کرد
که به یوسف نکند سیلی اخوان هرگز
از سواد شب هستی چه کشیدم صائب
که نبیند کسی این خواب پریشان هرگز!
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۸۳ - هیچ جا از خوشی آثار نمانده است امروز
هیچ جا از خوشی آثار نمانده است امروز
خیر در خانه خمار نمانده است امروز
پرده خواب گرفته است جهان را چون ابر
اثری از دل بیدار نمانده است امروز
نیست یک چهره شبنم زده در ساحت باغ
شرم در دیده گلزار نمانده است امروز
دل غمگین به چه امید شود گوشه نشین ؟
فیض در کنج لب یار نمانده است امروز
نیست در زلف دلارای صنم کوتاهی
کمری لایق زنار نمانده است امروز
چه خیال است که در صومعه هابتوان یافت
در خرابات چو هشیار نمانده است امروز
صدف آن به که بسازد به جگر سوختگی
جود در ابر گهر بار نمانده است امروز
پیر کنعان نکشد سر به گریبان،چه کند؟
یوسفی بر سر بازار نمانده است امروز
چه توقع ز لب خشک صدف باید داشت؟
آب در گوهر شهوار نمانده است امروز
همدمی کز سر اشفاق بگیرد یک بار
خبری زین دل بیمار، نمانده است امروز
سبحه را کیست که خاک مذلت گیرد؟
حرمت رشته زنار نمانده است امروز
غیر صائب که دمی می زند از سوز جگر
اثر از گرمی گفتار نمانده است امروز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۸۴ - از جبینش عرق شرم روان است هنوز
از جبینش عرق شرم روان است هنوز
چشم امید به رویش نگران است هنوز
گرچه خط گرد برآورد ز شکرزارش
بوسه بر گرد لبش بال افشان است هنوز
در ته سبزه خط، حکم لب میگونش
بر دل سوخته چون آب روان است هنوز
رویش از سبزه خط گر چه زره پوش شده است
دل ز هر حلقه به رویش نگران است هنوز
گر چه زنگار گرفته است ز خط شمشیرش
چین ابروی غضب سخت کمان است هنوز
جلوه اش می برد از دست نظر بازان را
قامتش حلقه رباتر ز سنان است هنوز
نکند گوش به پروانه معزولی خط
چشمش از هر مژه ای فتنه نشان است هنوز
ملکش از لشکر بیگانه خط شد پامال
حسن غافل لمن الملک زنان است هنوز
غمزه شوخ به ویرانی دل مشغول است
زلف در غارت جان برق عنان است هنوز
به جگر سوزی احباب نمی پردازد
غنچه سنگدلش تلخ زبان است هنوز
نتوانست خط آورد به اصلاح او را
فتنه عالم و آشوب جهان است هنوز
گر چه ته جرعه ای از باده حسنش مانده است
صائب از جمله خونابه کشان است هنوز