تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۴۳ - بر آن لبی که شکر با حلاوتش شوراست
بر آن لبی که شکر با حلاوتش شوراست
هزار ملک سلیمان بهای یک مور است
یقین که صورت جانها تمام بتوان دید
ازان صفا که در آن سینه چو بلور است
به کوی تو نه عجب گور عاشقان، عجب است
که هم خود از گل عشاق خشت بر گور است
دکان زهد ببستند عاشقان امروز
که از سواریت آفاق پر شر و شور است
هزار جلوه مقصود می کند گردون
ولی چه سود که چشم امید ما کور است
فراز کنگره وصل کی توان رفتن
که رشته کوته و بازوی بخت بی زور است
ربوده چشم تو هم دین و هم دل خسرو
مگر که عادت آن ترک غارت و عور است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۴۴ - مرا به سوی تو پیوند دوستی خام است
مرا به سوی تو پیوند دوستی خام است
به آفتاب ز ذره چه جای پیغام است
هزار جان مقدس شدند خاکستر
هنوز پختن سودات از آدمی خام است
بیار ساقی دریای می که جانم سوخت
ز جاجه دل من گر چه دوزخ آشام است
ازان چراغ که دلهای خلق می سوزد
چراغها به سر کوی تو به هر شام است
خطاست نسبت بالای تو به سرو، که سرو
نه شوخ وشنگ خرام است و مست و خودکام است
دلم که بستده ای باز ده که که لاف زنم
که این خرابه ز سلطان خویش انعام است
زکوة حسن کم از یک نظاره آخر کار
گدای کوی توام، گر چه خسروم نام است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۴۵ - رسید فصل گل و باد عنبر افشان است
رسید فصل گل و باد عنبر افشان است
نگارخانه جانان بهشت رضوان است
به سرو باغ که بیند کنون که در هر باغ
هزار سرو به هر گوشه ای خرامان است
کنون به سوی چمن بی بهشتیان نروم
که هر چه ذوق بهشت است روی خامان است
عجب که جام نمی افتد از کف نرگس
چنانکه او به غنودن فتان و خیزان است
حریف معنی گل را به جان خرد، هر چند
که سهل قیمت و کالای دهر ارزان است
به گوشه های چمن برگ گل چو نرمه گوش
درو ز قطره نگر تا چه در غلطان است
زخاره بودی دامان کوه از لاله
کنون ز اطلس لعلش نگر که دامان است
زمین به باغ ندید آفتاب از پی شاخ
نگر ز خانه که در سایه های بستان است
چنین که نرگس و گل چشم را به صحن چمن
همی نهند، مگر آستان سلطان است
شکفته باد گل دولت تو تا به ابد
گلی که بلبل او خسرو ثناخوان است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۴۶ - هنوز آن که نشینیم با تو در سینه ست
هنوز آن که نشینیم با تو در سینه ست
هنوز در دل من آن هوای دیرینه ست
هنوز مستم ازان می که روزیم دادی
هنوز در دل من آن خمار دیرینه ست
میی که پیش تو با خون دل بیفزودم
بدیدم آن می و آن خون هنوز در سینه ست
گذشت آن مه و این لحظه بیش می گویی
تصوری ست که در خواب یا در آیینه ست
نگر که چند شده ست تا بنات نعش شده ست
ز بهر چرخ که با او همیشه در کینه ست
کسی که حاصل فردا شناخت بر امروز
نسبت دل که اگر بست کودک دینه ست
چو حال اینست بده ساقی آن سفال شراب
که نرخ آن به ترک هزار گنجینه ست
می مغانه به رسم قلندر آر و ببین
که ماه روزه و وقت نماز آدینه ست
حذر ز پنبه بی پشم امردان، خسرو
که پنبه گشته از او صد هزار پشمینه ست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۸۲ - بهار آمد و گلهای بوستان بشکفت
بهار آمد و گلهای بوستان بشکفت
به خوش دلی و طرب روی دوستان بشکفت
بدان صفت که گل از باد نشکفد به چمن
ز باده باده کشان را بهار جان بشکفت
به دیده پرس که آبش چو آب در غلطید
ز می چو عارض خوبان دلستان بشکفت
گل از شراب بدانسان که بشکفد در جام
به کوی دوست گل از خون عاشقان بشکفت
بتان بترس قدم می نهند بر لاله
که همچو شعله آتش به بوستان بشکفت
ز بس که غنچه دم بسته از صبا دم زد
درون پوست نگنجید و در زمان بشکفت
چنان که گل به خوی مصطفی شکفت به خاک
رخم ز سوزن خاک ره بتان بشکفت
نسیم مشک جهان گیر شد، چو خسرو را
ز یاد مدحت تو غنچه در دهان بشکفت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۸۴ - بدان بهانه که حسنی ست بس فراوانت
بدان بهانه که حسنی ست بس فراوانت
جفا بکن که هر آن کرده نیست تاوانت
مهی که چاک به دامان جانم افگنده ست
همان مهی ست که طالع شد از گریبانت
کسی که جان به سر یک نظاره خواهند داد
رهاش کن که نگه می کند فراوانت
به نزد تست دلم باژگونه کن که در او
کنی نظاره که چندست داغ پنهانت
نگر که از زنخت چند دل به چاه افتاد
که تا لب است پر از جان چه زنخدانت
درونت در جگر سوخته کشم هر چند
که سر به سر ز نمک ساخته ست یزدانت
به نیم خنده چو صد جان دهی تو خسرو را
به نیم جان چه توان داد مزد دندانت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۹۶ - خیال روی تو چون در ناب در نظر است
خیال روی تو چون در ناب در نظر است
ز اشک دمبدمم صد حباب در نظر است
چو مست روی تو من، روی مهوشان چه کنم
به دزدکی نگرم کافتاب در نظر است
اگر دلت به لب بحر می کشد، ای سرو
نشین به گوشه چشمم که آب در نظر است
خیال زلف تو در دیده ام شبی گردید
ازان خیال مرا اشک ناب در نظر است
شبی به خواب نظر بازیی به او کردم
مرا همیشه ازان لحظه خواب در نظر است
به نور روی تو در زلف می توان رفتن
شب است و شعشعه ماهتاب در نظر است
ز عشق چشم تو خسرو چو سرخوش و مست است
به یاد لعل تو او را شراب در نظر است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۹۷ - رخت کز آتش تبها به تاب در عرق است
رخت کز آتش تبها به تاب در عرق است
چو نیک می نگرم آفتاب در عرق است
به خونش گر شد آن روی و در عرق افتاد
همیشه شمع منور به تاب در عرق است
به گرد عارض و روی تو خط خوی آلود
محقق است که چون مشک ناب در عرق است
چو عکس روی خوی آلوده اش به جام افتاد
قدح چو با دل پر خون شراب در عرق است
ز رشک آنکه عرق بر رخش چرا غلتید
سرشک دیده ما چون حباب در عرق است
ز غیرت این تن خسرو چو در تب و سوز است
دلش بر آتش غم چون کباب در عرق است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۹۸ - جمال دوست مرا تا به چشم دیده شده ست
جمال دوست مرا تا به چشم دیده شده ست
خیال او به دل تنگم آرمیده شده ست
ز زلف پرده در او که پرده پوش دل است
بیا که پرده پوشیدگان دریده شده ست
کشید عارض او خط، پناه چو، ای صبر
کنون که لشکر سودای از جریده شده ست
هنوز می کشدم دل به زلفت، ار چه مرا
هزار گونه گشایش ازان کشیده شده ست
رقیب گفت، شنیدی چه لطف می گفتند؟
سخن ز گفتن من می کند شنیده شده ست
نمی توان که دلم را ز تیر او ببرم
ز تیرش ار چه دلم چند جا بریده شده ست
مگر سیاه ازان گشت مردم چشمم
که آفتاب جمالش درون دیده شده ست
نیامده ست بر من دو روز، دانی چیست؟
لبش به دندان بگرفته ام گزیده شده ست
به دست شوق کمند نیاز می تابم
که باز آهوی صیادکش رمیده شده ست
گهر ز دیده به دامن همی کشم به رهش
ز کار خسرو بیچاره دانه چیده شده ست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳۹۹ - دو اسپه پیک نظر می دوانم از چپ و راست
دو اسپه پیک نظر می دوانم از چپ و راست
به جست و جوی نگاری که نور دیده ماست
ترا که جز رخ تو، در نظر نمی آید
دو دیده در هوس روی تو بر آب چراست
ز روی روشنت هر ذره شد مرا روشن
که آفتاب رخت در همه جهان پیداست
نگاه در دل خود کردم و ترا دیدم
نظر چنین کند آن کس که او به خود بیناست
چو غرق آب حیاتم، چه آب می جویم
چو با من است نگارم، چه می روم چپ و راست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۰۰ - لطافت تو چنان در خیال ما بنشست
لطافت تو چنان در خیال ما بنشست
که تا به حشر نخواهد دل از کمند تو رست
زبون چشم زبون گیر تو شدم، چه کنم؟
چه حیله سازد هشیار پیش مردم مست
ز کشته پر شده شهر و کشنده پیدا نی
دهان تنگ تو پیدا شده ست، میری هست!
مرا نگینه دل کز گزند ایمن بود
فتاد و سنگ جفای تو باز خورد و شکست
شکسته طره تو از کجاست، از دل من؟
چنین بود، چو کند کس خرابه را دربست
چرا پیاله خون می دهی مرا هردم
چنین که می رسد از جور چرخ دست به دست
بیا چو آب خضر تا ببینیم در پای
بسان خاک که در پای آب گردد پست
اگر ز خسروت آزار بود، تازه مکن
مکاو ریش کهن را چو سر بهم پیوست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۰۱ - بیا که دل بشد از انتظار آمدنت
بیا که دل بشد از انتظار آمدنت
نگاه داشته ام جان نثار آمدنت
ز بعد رفتن تو جان قرار کی کردی
دل ار ندادی با جان قرار آمدنت
یکی به یاد کن کار جان من آخر
وگرنه من بکنم جان به کار آمدنت
هنوز تاز رخت بشکفد گلم باری
خراش یافت دل از خار خار آمدنت
به چار روز نکو آمدت که مهلت نیست
دو روزه عمر مرا با چهار آمدنت
ستاره ریز کنم از دو دیده بر تقویم
حکیم را که کند اختیار آمدنت
دو دیده غلتان غلتان رود به استقبال
اگر ز دور ببیند غبار آمدنت
زنم به زلف تو انگشت و بر دو دیده نهم
اگر سفید شود ز انتظار آمدنت
ز جام وصل خمار اشکنی که خسرو را
برون همی رود از سر خمار آمدنت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۰۲ - چه وزن ماه سما را برابر رویت
چه وزن ماه سما را برابر رویت
که آفتاب فلک نیست هم ترازویت
برابری نکند با تو آفتاب، اگر
هزار بار برابر کنند با رویت
دو زلف تو ز پس گوشهات دانی چیست؟
دو زاغ، لیک از آن کمان ابرویت
ز تشنگان لبت شربتی دریغ مدار
کنون که آب لطافت روانست در جویت
شب فراق درازست، من، نمی دانم
که مبتلای شبم یا از آن گیسویت
شبم چگونه نباشد دراز از هجران
که هیچ می نتوانم گسست از مویت
برون جه از کف غم، خسروا، چو تیر از شست
کمان عشق مکش، نیست چون به بازویت
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۰۳ - به خود مبین که چو روی من آفتابی هست
به خود مبین که چو روی من آفتابی هست
به من نگر که چو من در جهانی خرابی هست؟
ز روشنی رخ تو گر به صد نقاب رود
کسی نداند بر روی تو نقابی هست
دلم ز ناوک چشمت هزار روزن شد
ز صورت تو به هر روزن آفتابی هست
شب من از چه سبب تیره تر بود هر روز
چو از رخ تو به هر خانه آفتابی هست
مهت به عقرب و اینک رهی به عزم سفر
ولی خوشم که دران عقرب انقلابی هست
خط تو فتوی نوشت این چنین و فتوی را
جز آنکه گفتم من با تواش جوابی هست
پریر بر سر بامش بدیدم و گفتم
هنوز بر سر بام من آفتابی هست
لب تو در دلم آمد بپرس هم زان لب
که پر نمک تر ازان هیچ دلی کبابی هست؟
ازین هوس که نشانی بباید از دهنت
وجود را به عدم هر زمان شتابی هست
بر آب دیده خسرو همه جهان بگریست
تبارک الله در دیده تو آبی هست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۰۴ - رخش بدیدم و گفتم که بوستان این است
رخش بدیدم و گفتم که بوستان این است
لبش به خنده در آمد که قوت جان این است
سخن کشیدم ازان لب که در دهان تو چیست
شکر بریختن آمد که در دهان این است؟
دهان او به گمان افگند، یقین کردم
که کس یقین نکند آن دهان، گمان این است
گذر ز دیده گشادم میان باریکش
به پیچ پیچ در آمد که ریسمان این است
کمر گرفتم و گفتم که در میان چیزی ست
به پیچ زد سخنم را که در میان این است
بگفتمش که به خورشید بر توان رفت
نمود زلف مسلسل که ریسمان این است
به عجز چهره نمودم که رنگ رویم بین
به ناز خنده به من زد که زعفران این است
خطش بدیده ای، ای سبزه، بعد ازین گل را
به ریش خند بخندان که بوستان این است
جمال او به فلک عرضه کردم و خورشید
نمود چهره که پرکاله ای ازان این است
زبان کشید که شمع بتان شدم، گفتم
هزارخانه به خود خواند کاسمان این است
روان چو باد بدادی به بنده خسرو اسپ
چو باد اسپ دهی بخشش روان این است
به نام نیک ترا عمر جاودان بادا
تو نام نیک طلب عمر جاودان این است
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۰۵ - دو زلف تو که سر اندر زمین رسانیده ست
دو زلف تو که سر اندر زمین رسانیده ست
به لاله بوی گل و یاسمین رسانیده ست
دهان تست چنان تنگ یا کسی بر موم
نشان حلقه انگشترین رسانیده ست
رواست در حق شهد او هزار نیش زند
بران مگس که لبت زانگبین رسانیده ست
خوش است خنده پروین، اگر چه دندان را
ز رشک خنده پروین برین رسانیده ست
هزار نقش به یک تخته ایست نوک قلم
که تخت تو بر نقاش چین رسانیده ست
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۰۷ - توانگری به دل است، ای گدای با صد گنج
توانگری به دل است، ای گدای با صد گنج
چو راحتی نرسانی، مشو عذاب النج
همانست گنج که دیدی چو خاک هر گنجی
که زیر خاک نهی، خاک بر سر آن گنج
خرد ز بهر کمال و کنیش آلت مال
چو ابلهان به ترازوی زر سفال مسنج
مدو چو مور تهیگه تهی که در سالی
نخورد یک جو و پامال شد به بردن رنج
ز خوی زشت پس از مردن تو هم چه عجب
که استخوانت کند سنگ چون صف شطرنج
نه زنده، مرده بود آنکه سنگ پیوسته
تنش به رنگ به سودا و روح در افرنج
ز بهر سنگ ملمع که آیدت در دست
بسا کسان که شکستی به سنگ شان آرنج
ز بهر سیم و درم صد شکنجه بیش کنی
که ایستاده نماز اوفتد برانت شکنج
دو پنجه با تو زده شیر چرخ و تو با خود
گرفته راست سه پنجاه در سرای سپنج
چنان به لذت نفسی، که گر شود ممکن
به حرص حس ششم در فزایی اندر پنج
خوبی چکان که شود خونت آب در ره دین
نه آن خویی که چکد از رخت کرشمه و غنج
به باغ گل ز خوی باغبان دمد نه ز آب
گمان مبر تو که بی رنج بردمد نارنج
اگر چه ناخوشت آید نصیحت خسرو
شفاست آن همه، از تلخی هلیله مرنج
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴۰۸ - به غیر جام دمادم مجوی همدم هیچ
به غیر جام دمادم مجوی همدم هیچ
به جز صراحی و مطرب مخواه تو هم هیچ
بیار و باده نوشین روان بنوش که هست
به جنب جام می لعل ملکت جم هیچ
مجوی هیچ که دنیا طفیل همت اوست
که پیش همت او هست ملک عالم هیچ
غم است حاصلم از عمر و من بدین شادم
که گر چه هست غمم، نیست از غمم غم هیچ
غمم به خاک فرو زد و نیست غمخوارم
دمم به کام فرو رفت و نیست همدم هیچ
دلم ز عشق تو شد ذره ای و آن هم خون
تنم ز مهر تو شد سایه ای و آن هم هیچ
تنم چو موی پر از تاب و پیچ و در وی خم
ولی میان تو یک مو و اندر آن خم هیچ
از آن دوای دل خسته در جهان تنگ است
که نیستش به جز از پسته تو مرهم هیچ
دم از جهان چه زنی، همدمی طلب، خسرو
به حکم آنکه جهان یکدم است و آن هم هیچ
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۰۰ - ز گشت مست رسید و به هوش خویش نبود
ز گشت مست رسید و به هوش خویش نبود
دلم ز صبر بسی لاف زد، ولیش نبود
زدند راه دلم آهوان بی انصاف
که از هزار خدنگش یکی به کیش نبود
به صد هزار دلش عاشقان خریدارند
بهای یوسف اگر هفده قلب بیش نبود
دل او فگند مرا در چه زنخدانش
وگرنه چشم من خون گرفته پیش نبود
نبود امشب سوزنده مرا جز تپ
دل ار چه بود، ولیکن به دست خویش نبود
نمک به ریش من، ای پارسا، مزن از پند
به شکر آنکه دلت هیچگاه ریش نبود
خوش است عشق به گفتن، ولی چه دانی درد
ترا که بود لبی و نمک به ریش نبود
چو وصل می طلبی خسرو، از بلا مگریز
که در جهان عسلی بی گزند نیش نبود
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۹۰۱ - مرا به صبح ازل جز رخت دلیل نبود
مرا به صبح ازل جز رخت دلیل نبود
به گاه آمدنم جز به تو سبیل نبود
چنان به زور وداعش ز دیده سیل آمد
که همرهان مرا همره رحیل نبود
گمان مبر که شود گل به سعی کس آتش
که از جلیل بدان لطف، از خلیل نبود
به قتلگاه شهیدان عشق بگذشتم
یکی به غمزه ترکان چو من قتیل نبود
بسی به مژده وصل تو دیده سیم فشاند
ولیک روز وصالش به جز قلیل نبود
مگر ز شرم لب لعل یار شد بی آب
وگرنه مردم چشمم چنین بخیل نبود
به تشنگان صداع خمار برگویید
که دوش باده ما کم ز سلسبیل نبود
حدیث لذت خرما ز ما مپرس که هیچ
بغیر خار نصیبم از آن نخیل نبود
مدام خسرو از آن جام می نهد در پیش
که هیچ آینه جز جام می صقیل نبود