تعداد ۴۱ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۳۹۳ - بر آن سرم کز جنون نمایم بلند و پست خیال یکسان
بر آن سرم کز جنون نمایم بلند و پست خیال یکسان
به جیب ریزم غبار دامن کشم به دامن زه گریبان
نمیتوان گشت شمع بزمت مگر به هستی ز نیم آتش
چه طاقت آیینهٔ تو بودن ازینکه داریم چشم حیران
تبسمی، حرفی، التفاتی، ترحمی، پرسشی، نگاهی
شکست دل شیشه چند چیند ز چین ابروی طاق نسیان
به سرکشیها تغافل آراتر از هم افتاده مو به مویت
مگر میان تو از ضعیفی رسد به فریاد ناتوانان
گرفتم از درد هر دو عالم بر آستان تو خاک گردد
به دامن بحر بینیازی چکیده باشد نمی ز مژگان
خرد کمندی هوس شکار است ور نه در چشم شوق مجنون
به جز غبار خیال لیلی کجاست آهو درین بیابان
اگر نه عهد وفا شکستی مخواه بوی وفا ز هستی
که بستهاند این طلسم چون گل به رنگهای شکست پیمان
خیال آشفتگی تجمل شود اگر صرف یک تأمل
دل غباری و صد چمن گل نگاه موری و صد چراغان
به هر نوایی که سر برآرد جهان همین شکوه میشمارد
در این جنونزار کس ندارد لبی که گیرد نفس به دندان
عدم به آن بینشانی رنگ گلشنی داشت کز هوایش
چو بال طاووس هر چه دیدم ز بیضه رستهست گل به دامان
هوای لعلش کراست بیدل که با چنان قرب همکناری
به بوسهگاه بیاض گردن ز دور لب میگزد گریبان
به جیب ریزم غبار دامن کشم به دامن زه گریبان
نمیتوان گشت شمع بزمت مگر به هستی ز نیم آتش
چه طاقت آیینهٔ تو بودن ازینکه داریم چشم حیران
تبسمی، حرفی، التفاتی، ترحمی، پرسشی، نگاهی
شکست دل شیشه چند چیند ز چین ابروی طاق نسیان
به سرکشیها تغافل آراتر از هم افتاده مو به مویت
مگر میان تو از ضعیفی رسد به فریاد ناتوانان
گرفتم از درد هر دو عالم بر آستان تو خاک گردد
به دامن بحر بینیازی چکیده باشد نمی ز مژگان
خرد کمندی هوس شکار است ور نه در چشم شوق مجنون
به جز غبار خیال لیلی کجاست آهو درین بیابان
اگر نه عهد وفا شکستی مخواه بوی وفا ز هستی
که بستهاند این طلسم چون گل به رنگهای شکست پیمان
خیال آشفتگی تجمل شود اگر صرف یک تأمل
دل غباری و صد چمن گل نگاه موری و صد چراغان
به هر نوایی که سر برآرد جهان همین شکوه میشمارد
در این جنونزار کس ندارد لبی که گیرد نفس به دندان
عدم به آن بینشانی رنگ گلشنی داشت کز هوایش
چو بال طاووس هر چه دیدم ز بیضه رستهست گل به دامان
هوای لعلش کراست بیدل که با چنان قرب همکناری
به بوسهگاه بیاض گردن ز دور لب میگزد گریبان
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۳۹۸ - زهی به شوخی بهار نازت شکسته رنگ غرور امکان
زهی به شوخی بهار نازت شکسته رنگ غرور امکان
دو نرگست قبلهگاه مستی دو ابروبت سجده جای مستان
سخن ز لعل تو گوهر آرا نگه ز چشم تو باده پیما
صبا ز زلف تو رشته بر پا چمن ز روی تو گل به دامان
به غمزه سحری، به ناز جادو، به طره افسون، به قد قیامت
به خط بنفشه، به زلف سنبل، به چشم نرگس، به رخ گلستان
چمن به عرض بهار نازت در آتش رنگ گلفروشی
سحر زگل کردن عرقها به عالم آب شبنمستان
ز رویت آیینه صفحهٔگل زگیسویت شانه موج سنبل
ختن سوادی ز چین کاکل فرنگ نقاش چین دامان
اگر برد از رم نگاهت سواد این دشت بویگردی
هجوم کیفیت تحیر به چشم آهوکند چراغان
به وحشت آباد این بساطمکجاست عشرتکدام راحت
خیال محزون، امید مجنون، نگه پریشان، نفس پر افشان
بهکشت بیحاصلیکه خاکش نمیتوان جز به باد دادن
هوس چه مقدار کرده خرمن تبسمگندم از لبی نان
حصول ظرفست اوج عزت، نه لاف فضل ونه عرض حکمت
گرفتم ای مور پر برآری کجاست کیفیت سلیمان
رگ تخیل سوارگردن، نم فسردن متاع دامن
چو ابر تا کی بلند رفتن، عرقکن و این غبار بنشان
متاب روی وفا ز بیدل مشو ز مجنون خویش غافل
به دستگاه شهان چه نقصان ز پرسش حال بینوایان
دو نرگست قبلهگاه مستی دو ابروبت سجده جای مستان
سخن ز لعل تو گوهر آرا نگه ز چشم تو باده پیما
صبا ز زلف تو رشته بر پا چمن ز روی تو گل به دامان
به غمزه سحری، به ناز جادو، به طره افسون، به قد قیامت
به خط بنفشه، به زلف سنبل، به چشم نرگس، به رخ گلستان
چمن به عرض بهار نازت در آتش رنگ گلفروشی
سحر زگل کردن عرقها به عالم آب شبنمستان
ز رویت آیینه صفحهٔگل زگیسویت شانه موج سنبل
ختن سوادی ز چین کاکل فرنگ نقاش چین دامان
اگر برد از رم نگاهت سواد این دشت بویگردی
هجوم کیفیت تحیر به چشم آهوکند چراغان
به وحشت آباد این بساطمکجاست عشرتکدام راحت
خیال محزون، امید مجنون، نگه پریشان، نفس پر افشان
بهکشت بیحاصلیکه خاکش نمیتوان جز به باد دادن
هوس چه مقدار کرده خرمن تبسمگندم از لبی نان
حصول ظرفست اوج عزت، نه لاف فضل ونه عرض حکمت
گرفتم ای مور پر برآری کجاست کیفیت سلیمان
رگ تخیل سوارگردن، نم فسردن متاع دامن
چو ابر تا کی بلند رفتن، عرقکن و این غبار بنشان
متاب روی وفا ز بیدل مشو ز مجنون خویش غافل
به دستگاه شهان چه نقصان ز پرسش حال بینوایان
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۴۰۱ - گشاد چشمی نشد نصیبم به سیر نیرنگ این دبستان
گشاد چشمی نشد نصیبم به سیر نیرنگ این دبستان
نگه به حیرت گداخت اما نکرد روشن سواد مژگان
نمیتوان گشت شمع بزمت مگر به هستی زنیم آتش
چه طاقت آیینهٔ تو بودن ازین که داریم چشم حیران
خرد کمند هوس شکار است، ورنه در چشم شوق مجنون
بجز غبار خیال لیلی کجاست آهو درین بیابان
عدم به این بینشانی رنگ گلشنی داشت کز هوایش
چو بال طاووس هر چه دیدم ز بیضهاش داشت گل به دامان
خیال آشفتگی تحمل اگر شود صرف یک تأمل
دل غباری و صد چمن گل، نگاه موری و صد چراغان
به کشت بیحاصلی که خاکش نمیتوان جز به باد دادن
هوس چه مقدارکرد خرمن تبسمکندم از لب نان
حصول ظرفت نه اوج عزت نه لاف فضل و نه عرض شوکت
گرفتم ای مور پر بر آری کجاست کیف کف سلیمان
رگ تخیل سوار گردن نم فشردن متاع دامن
چو ابر تا کی بلند رفتن عرقکن و این غبار بنشان
هوای لعلش کراست بیدل که با چنان قرب و همکناری
به بوسهگاه بیاض گردن زدور لب میگزد گریبان
نگه به حیرت گداخت اما نکرد روشن سواد مژگان
نمیتوان گشت شمع بزمت مگر به هستی زنیم آتش
چه طاقت آیینهٔ تو بودن ازین که داریم چشم حیران
خرد کمند هوس شکار است، ورنه در چشم شوق مجنون
بجز غبار خیال لیلی کجاست آهو درین بیابان
عدم به این بینشانی رنگ گلشنی داشت کز هوایش
چو بال طاووس هر چه دیدم ز بیضهاش داشت گل به دامان
خیال آشفتگی تحمل اگر شود صرف یک تأمل
دل غباری و صد چمن گل، نگاه موری و صد چراغان
به کشت بیحاصلی که خاکش نمیتوان جز به باد دادن
هوس چه مقدارکرد خرمن تبسمکندم از لب نان
حصول ظرفت نه اوج عزت نه لاف فضل و نه عرض شوکت
گرفتم ای مور پر بر آری کجاست کیف کف سلیمان
رگ تخیل سوار گردن نم فشردن متاع دامن
چو ابر تا کی بلند رفتن عرقکن و این غبار بنشان
هوای لعلش کراست بیدل که با چنان قرب و همکناری
به بوسهگاه بیاض گردن زدور لب میگزد گریبان
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۴۵۸ - چه دارد این گیر و دار هستی گداز صد نام و ننگ خوردن
چه دارد این گیر و دار هستی گداز صد نام و ننگ خوردن
شکست آیینه جمع کردن فریب تمثال رنگ خوردن
خوشست از ترک خودنمایی دمی ز ننگ هوس برآیی
به کسوت ریش روستایی ز شانه تا چند چنگ خوردن
شرار تا سر ز خود برآرد نه روز بیند نه شب شمارد
دماغکمفرصتان ندارد غم شتاب و درنگ خوردن
مزاج همت نمیشکیبد که ساز نخلش نظر فریبد
به صد فلک دست و دل نزیبد فشار یک چشم تنگ خوردن
کم تلاش هوس شمردم قدم به عجز طلب فشردم
به کعبهٔ امن راه بردم ز تیشه بر پای لنگ خوردن
طمع به هر جا فشرد دندان ز آفتش نیست باک چندان
به اشتهای غرضپسندان زبان ندارد تفنگ خوردن
چه سان به تدبیر فکر خامت خمار حسرت رود ز جامت
که در نگین هم به قدر نامت فزوده خمیازه سنگ خوردن
اگر جهان جمله لقمه زاید ز فکر جوع تو برنیاید
مگر چو آماج لب گشاید ز عضو عضوت خدنگ خوردن
به ظلمت آباد ملک صورت دلست سرمایهٔ کدورت
ندارد ای بیخبر ضرورت به ذوق آیینه زنگ خوردن
به سعی تحقیق پر دویدی به عافیت هرزه خط کشیدی
نه او شدی نی به خود رسیدی چه لازمت بود بنگ خوردن
به کیش آن چشم فتنه مایل به فتوی آن نگاه قاتل
بحل گرفتند خون بیدل چو می به دین فرنگ خوردن
شکست آیینه جمع کردن فریب تمثال رنگ خوردن
خوشست از ترک خودنمایی دمی ز ننگ هوس برآیی
به کسوت ریش روستایی ز شانه تا چند چنگ خوردن
شرار تا سر ز خود برآرد نه روز بیند نه شب شمارد
دماغکمفرصتان ندارد غم شتاب و درنگ خوردن
مزاج همت نمیشکیبد که ساز نخلش نظر فریبد
به صد فلک دست و دل نزیبد فشار یک چشم تنگ خوردن
کم تلاش هوس شمردم قدم به عجز طلب فشردم
به کعبهٔ امن راه بردم ز تیشه بر پای لنگ خوردن
طمع به هر جا فشرد دندان ز آفتش نیست باک چندان
به اشتهای غرضپسندان زبان ندارد تفنگ خوردن
چه سان به تدبیر فکر خامت خمار حسرت رود ز جامت
که در نگین هم به قدر نامت فزوده خمیازه سنگ خوردن
اگر جهان جمله لقمه زاید ز فکر جوع تو برنیاید
مگر چو آماج لب گشاید ز عضو عضوت خدنگ خوردن
به ظلمت آباد ملک صورت دلست سرمایهٔ کدورت
ندارد ای بیخبر ضرورت به ذوق آیینه زنگ خوردن
به سعی تحقیق پر دویدی به عافیت هرزه خط کشیدی
نه او شدی نی به خود رسیدی چه لازمت بود بنگ خوردن
به کیش آن چشم فتنه مایل به فتوی آن نگاه قاتل
بحل گرفتند خون بیدل چو می به دین فرنگ خوردن
بیدل دهلوی : غزلیات
غزل ۲۵۰۹ - نشاند عجزم بر آستانی که محوم از جیب تا به دامن
نشاند عجزم بر آستانی که محوم از جیب تا به دامن
اگر بخوانند سر به جیبم و گر برانند پا به دامن
کجاست موقعشناس راحت که کم کشد زحمت تردد
به هرکجا رد . . . . . . . دشت نا آشنا به دامن
قماش ناموس وضع خویش است در هوس خانهٔ تعین
که دست و پای جنون و دانش همین ز جیب است تا به دامن
غبار ناگشته نیست ممکن زتهمت ما و من رهایی
به حسرت سرمه میخروشد هزارکوه صدا به دامن
جهانی از وهم چیده برخود دماغ اقبال سربلندی
گرفتم ای گردباد رفتی تو نیز برچین هوا به دامن
چه شیشه سازیست یا رب اینجا بهکارگاه دماغ مجنون
کهکردهکهسار همچو طفلان ذخیره سنگها به دامن
چو آسمان ازگشاد مژگان احاطه کردیم عالمی را
ز وسعت بال حیرت آخر رسید پرواز تا به دامن
به یک رمیدن زگرد امکان حصول هر مطلب است آسان
به قدر چین خفته است اینجا هزار دست دعا به دامن
نفس بهار است غنچهٔ دل، نیام زامداد غیر غافل
چو رنگ گل آتشی که دارم نمیبرد التجا به دامن
بهانهٔ درد هم کمالیست در طریق وفاپرستی
عرق دمد تا من اشک بندم به دوش چشم حیا به دامن
بیا که چشم امید بیدل به پای بوس تو بازگردد
ز شرم پوشیدهام چراغی چو رنگ برگ حنا به دامن
اگر بخوانند سر به جیبم و گر برانند پا به دامن
کجاست موقعشناس راحت که کم کشد زحمت تردد
به هرکجا رد . . . . . . . دشت نا آشنا به دامن
قماش ناموس وضع خویش است در هوس خانهٔ تعین
که دست و پای جنون و دانش همین ز جیب است تا به دامن
غبار ناگشته نیست ممکن زتهمت ما و من رهایی
به حسرت سرمه میخروشد هزارکوه صدا به دامن
جهانی از وهم چیده برخود دماغ اقبال سربلندی
گرفتم ای گردباد رفتی تو نیز برچین هوا به دامن
چه شیشه سازیست یا رب اینجا بهکارگاه دماغ مجنون
کهکردهکهسار همچو طفلان ذخیره سنگها به دامن
چو آسمان ازگشاد مژگان احاطه کردیم عالمی را
ز وسعت بال حیرت آخر رسید پرواز تا به دامن
به یک رمیدن زگرد امکان حصول هر مطلب است آسان
به قدر چین خفته است اینجا هزار دست دعا به دامن
نفس بهار است غنچهٔ دل، نیام زامداد غیر غافل
چو رنگ گل آتشی که دارم نمیبرد التجا به دامن
بهانهٔ درد هم کمالیست در طریق وفاپرستی
عرق دمد تا من اشک بندم به دوش چشم حیا به دامن
بیا که چشم امید بیدل به پای بوس تو بازگردد
ز شرم پوشیدهام چراغی چو رنگ برگ حنا به دامن
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۲۹ - خوش آن تنی را که مو به موی شکنج زلفت بتاب دارد
خوش آن تنی را که مو به موی شکنج زلفت بتاب دارد
خوش آن دلی را که آرزوی خیال رویت کباب دارد
سواد زلفت که جز دل آزاری از خم وی کسی ندیده
مگر نداند که بر غریبان پناه دادن ثواب دارد
گناه ما را چرا نپرسی بتاز چابک سوار نازت
که بهر قتل ضعیف حالان همیشه پا در رکاب دارد
دلم ننالد ز غمزه او وزان ستمهای بیحسابش
تو خود بگویش که ای ستمگر ستم هم آخر حساب دارد
سرشک چشمان گواه عاشق اگر نباشد بگو نباد
کسی شد تشنه محبت کی التفاتی به آب دارد
هزار قاصد ز چشم پر تب برت فرستم ز آه شب
دمی نگویی سیاه روزی ز من امید جواب دارد
بهر که دیدم ز باغ وصلت گل مرادش به جیب دامن
به غیر(صامت) که از فراقت مدام چشم پرآب دارد
خوش آن دلی را که آرزوی خیال رویت کباب دارد
سواد زلفت که جز دل آزاری از خم وی کسی ندیده
مگر نداند که بر غریبان پناه دادن ثواب دارد
گناه ما را چرا نپرسی بتاز چابک سوار نازت
که بهر قتل ضعیف حالان همیشه پا در رکاب دارد
دلم ننالد ز غمزه او وزان ستمهای بیحسابش
تو خود بگویش که ای ستمگر ستم هم آخر حساب دارد
سرشک چشمان گواه عاشق اگر نباشد بگو نباد
کسی شد تشنه محبت کی التفاتی به آب دارد
هزار قاصد ز چشم پر تب برت فرستم ز آه شب
دمی نگویی سیاه روزی ز من امید جواب دارد
بهر که دیدم ز باغ وصلت گل مرادش به جیب دامن
به غیر(صامت) که از فراقت مدام چشم پرآب دارد
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۱۳ - وداع حضرت زینب(ع)
بمان براد به استراحت که من به شام خراب رفتم
ببانک کوس و نی و نقاره به سوی بزم شراب رفتم
شدی تو بیسز تیغ قاتل طپان به خونی چو مرغ بسمل
ببین بباز و مرا سلاسل به گردن از کین طناب رفتم
ز جور اعدا تو پاره پاره به تن فزون زخمت از ستاره
دمی به خواهر بکن نظاره که با دو صد انقلاب رفتم
امان ندادند سپاه بیدین کفن نمایم به چشم خونین
تن شهیدان آل یاسین به ناله و اضطراب رفتم
تو مانده عریان در این بیابان فتاده بیسر به خاک سوزان
من ستمکش به چنگ عدوان به عارض بینقاب رفتم
وطن تو در کربلا نمودی مرا ز دستت جدا نمودی
تو در امانت وفا نمودی کنون من اندر عذاب رفتم
مرا بدین بود کنم عروسی برای قاسم بدیده بوسی
ز جور این چرخ آبنوسی عجب عجب کامیاب رفتم
چون شد گل روی اکبر من ز جور گلچین خزان به گلشن
ز گریه بر گل نموده دامن روان به بوی گلاب رفتم
مکن شکایت ز دست خواهر که بیوفا من نیم برادر
سرت براهم شده است رهبر اگرچه با صد شتاب رفتم
روم به بزم یزید ابتر چو میزند چوب آن ستمگر
براست ای شه مکن مکدر پی سئوال و جواب رفتم
ز چشم (صامت) روان شده خون دمی که میگفت آن حزین محزون
که ای برادر ز جور گردون تن تو مانده در آفتاب رفتم
ببانک کوس و نی و نقاره به سوی بزم شراب رفتم
شدی تو بیسز تیغ قاتل طپان به خونی چو مرغ بسمل
ببین بباز و مرا سلاسل به گردن از کین طناب رفتم
ز جور اعدا تو پاره پاره به تن فزون زخمت از ستاره
دمی به خواهر بکن نظاره که با دو صد انقلاب رفتم
امان ندادند سپاه بیدین کفن نمایم به چشم خونین
تن شهیدان آل یاسین به ناله و اضطراب رفتم
تو مانده عریان در این بیابان فتاده بیسر به خاک سوزان
من ستمکش به چنگ عدوان به عارض بینقاب رفتم
وطن تو در کربلا نمودی مرا ز دستت جدا نمودی
تو در امانت وفا نمودی کنون من اندر عذاب رفتم
مرا بدین بود کنم عروسی برای قاسم بدیده بوسی
ز جور این چرخ آبنوسی عجب عجب کامیاب رفتم
چون شد گل روی اکبر من ز جور گلچین خزان به گلشن
ز گریه بر گل نموده دامن روان به بوی گلاب رفتم
مکن شکایت ز دست خواهر که بیوفا من نیم برادر
سرت براهم شده است رهبر اگرچه با صد شتاب رفتم
روم به بزم یزید ابتر چو میزند چوب آن ستمگر
براست ای شه مکن مکدر پی سئوال و جواب رفتم
ز چشم (صامت) روان شده خون دمی که میگفت آن حزین محزون
که ای برادر ز جور گردون تن تو مانده در آفتاب رفتم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۰۷ - رهی ندارم بغیرکویت، الیک رجعی، لدیک زلفا
رهی ندارم بغیرکویت، الیک رجعی، لدیک زلفا
فلا تکلنی الی سواکا، الستُ شیب و لست شابا
منم فتاده، به دست اقران،چو پیر کنعان به شام هجران
ذهاب حزنی، جلاء عینی، صباح وصلک، اذا تجلی
عبث مسوزان به نارحرمان ، گذشت نتوان ز جان جانان
نقاب بگشا، جمال بنما، که سوخت جانم، درین تمنا
اگر چه صد سال ز بی خودی ها، به خاک راهت فتاده باشم
چو بازپرسی حدیث منزل، ز شوق گویم، لبثت یوما
خوشا محبت که فارغم کرد، زقید هستی،ز خود پرستی
نه ذوق کاری، نه زیر باری، نه رنج امروز، نه بیم فردا
فسانه واعظ به من چه خوانی؟ مرا به رندی فسانه کردند
مده فریبم به کیش زاهد، مدم به گوشم حدیث تقوا
دلا ندارد جهان وفایی، مگر بیابی رهی به جایی
به ملک معنی، اگر درآیی قدمت حیاً و لست تبلا
حدیث جور تو با که گویم، علاج درد دل از که جویم؟
به ما ندارد خدنگ نازت، دل ترحم، سر مدارا
حزین نباشد غم نهانی، سمر نمودن ز نکته دانی
که یار جانی چنان که دانی، بکل شیءٍ احاط علما
فلا تکلنی الی سواکا، الستُ شیب و لست شابا
منم فتاده، به دست اقران،چو پیر کنعان به شام هجران
ذهاب حزنی، جلاء عینی، صباح وصلک، اذا تجلی
عبث مسوزان به نارحرمان ، گذشت نتوان ز جان جانان
نقاب بگشا، جمال بنما، که سوخت جانم، درین تمنا
اگر چه صد سال ز بی خودی ها، به خاک راهت فتاده باشم
چو بازپرسی حدیث منزل، ز شوق گویم، لبثت یوما
خوشا محبت که فارغم کرد، زقید هستی،ز خود پرستی
نه ذوق کاری، نه زیر باری، نه رنج امروز، نه بیم فردا
فسانه واعظ به من چه خوانی؟ مرا به رندی فسانه کردند
مده فریبم به کیش زاهد، مدم به گوشم حدیث تقوا
دلا ندارد جهان وفایی، مگر بیابی رهی به جایی
به ملک معنی، اگر درآیی قدمت حیاً و لست تبلا
حدیث جور تو با که گویم، علاج درد دل از که جویم؟
به ما ندارد خدنگ نازت، دل ترحم، سر مدارا
حزین نباشد غم نهانی، سمر نمودن ز نکته دانی
که یار جانی چنان که دانی، بکل شیءٍ احاط علما
غروی اصفهانی : مدایح الامام ابی عبدالله الصادق علیه السلام
شمارهٔ ۲ - فی مدح الامام ابی عبدالله الصادق علیه السلام
نوای بلبل ز عشوۀ کل، فغان قمری ز شور سنبل
گرفته از کف عنان طاقت، ربوده از دل مرا تحمل
ز طوطی طبع بالطافت، خموش بودن زهی خرافت
بزن نوائی که بیم آفت، بود در این صبر و این تأمل
بزن نوائی بیاد ساقی، گهی حجازی گهی عراقی
که وقت فرصت نمانده باقی، مکن توقف مکن تعلل
ز خمّ وحدت بنوش جامی، ز جام عشرت بگیر کامی
مباش در فکر ننگ و نامی، که عین خامی است این تخیّل
بساز عیشی بکوش مطرب، می دمادم بنوش مطرب
بدامن می فروش مطرب، بزن دمی پنجۀ توسل
بمدح آن دلبر یگانه، به نغمه ای کوش عاشقانه
به بر ز دل غصۀ زمانه، مکن به بنیاد غم تزلزل
ز وصف آن نازنین شمائل، بوجود سامع برقص قائل
ولی ندانم که نیست مائل، به آن خط و خال و زلف و کاکل
دلی ز سودای او نیاسود، بمجمر خال او کنید دود
چنانکه شد هر چه بود نابود، چه عنبر و صندل و قرنفل
تبارک الله از آن همه نو، فکنده بر مهر و ماه پرتو
هزار شیرین هزار خسرو، بحلقۀ بندگیش در غلّ
بلب حدیثی ز سر مجمل، بحسن مجموعۀ مفصل
بچین آن گیسوی مسلسل، فتاده هم دور و هم تسلسل
دهان او رشک چشمۀ نوش، زلال خضر اندر او فراموش
نه عارضست آن نه این بنا گوش، که یک فلک ماه و یک چمن گل
بصورت آن گوهر مقدس، ظهور معنای ذات اقدس
بقعر دریا نمی رسد خس، بکنه او چون رسد تعقل
بطلعت آئینۀ تجلی، ز عکس او نور عقل کلی
ز لیلی حسن اوست لیلی، مثال ناقص که تمثل
بروی و موی آن یگانه دلبر، جمال غیب و حجاب اکبر
بجلوه سر تا قدم پیمبر، در او عیان سرّ کلّ فی الکل
حقیقه الحق و الحقائق، کلام ناطق امام صادق
علوم را کاشف الدقائق، رسوم را حافظ از تبدل
صحیفۀ حکمت الهی، لطیفۀ معرفت کما هی
کتاب هستی دهد گواهی، که هستی از او کند تنزل
خلیفۀ خاتم النبیین، نتیجۀ صادر نخستین
سلالۀ طا و ها و یاسین، سلیل رفرف سوار و دلدل
یگانه مهر سپهر شاهی، بحکمش از ماه تا بماهی
ملوک را گاه عذر خواهی، بر آستانش سر تذلل
بخلوت قدس «لی مع الله»، جمال او شاهدی است دلخواه
بشمع رویش خرد برد راه، که او است حق را ره توسل
حریم او مرکز دوائر، بدور آن نقطه جمله سائر
مدار احسان و فیض دائر، محیط هر لطف و هر تفضل
نخست نقش کتاب لاریب، بزرگ طغرای نسخۀ غیب
به صبح صادق که شق کند حبیب، فکند اندر عدم تخلخل
ز مشرق حسن او در آفاق، هزار خورشید کرده اشراق
که شد ز طاقت دل فلک طاق، زمین ببالید از این تحمل
علوم او جمله عالم آرا، عقول از درک او خیاری
زبان هر خامه نیست یارا، که نفت او را کند تقبل
قلمرو معرفت بارشاد، بکلک مشگین اوست آباد
محاسن خوی او خدا داد، در او بود رتبۀ تأصل
صبا برو تا بقاب قوسین، بگو به آن شهریار کونین
کسی بغیر از تو نیست در بین، که مفتقر را کند تکفل
چه کم شود از مقام شاهی، اگر کنی سوی ما نگاهی
که از نگاهی برد سیاهی، برو سفیدی کند تحول
ز گردش آسمان چه گویم، که بستۀ دام مکر اویم
نه دل که راه قصیده پویم، نه طبع را حالت تغزل
چنان بدام فلک اسیرم، که عرش می لرزد از نفیرم
بمستجار تو مستجیرم، در توأم قبلۀ تبتل
مگر تو ای غایه الامانی، مرا بامید خود رسانی
نمی سزد این قدر توانی، مکن از این بیشتر تغافل
گرفته از کف عنان طاقت، ربوده از دل مرا تحمل
ز طوطی طبع بالطافت، خموش بودن زهی خرافت
بزن نوائی که بیم آفت، بود در این صبر و این تأمل
بزن نوائی بیاد ساقی، گهی حجازی گهی عراقی
که وقت فرصت نمانده باقی، مکن توقف مکن تعلل
ز خمّ وحدت بنوش جامی، ز جام عشرت بگیر کامی
مباش در فکر ننگ و نامی، که عین خامی است این تخیّل
بساز عیشی بکوش مطرب، می دمادم بنوش مطرب
بدامن می فروش مطرب، بزن دمی پنجۀ توسل
بمدح آن دلبر یگانه، به نغمه ای کوش عاشقانه
به بر ز دل غصۀ زمانه، مکن به بنیاد غم تزلزل
ز وصف آن نازنین شمائل، بوجود سامع برقص قائل
ولی ندانم که نیست مائل، به آن خط و خال و زلف و کاکل
دلی ز سودای او نیاسود، بمجمر خال او کنید دود
چنانکه شد هر چه بود نابود، چه عنبر و صندل و قرنفل
تبارک الله از آن همه نو، فکنده بر مهر و ماه پرتو
هزار شیرین هزار خسرو، بحلقۀ بندگیش در غلّ
بلب حدیثی ز سر مجمل، بحسن مجموعۀ مفصل
بچین آن گیسوی مسلسل، فتاده هم دور و هم تسلسل
دهان او رشک چشمۀ نوش، زلال خضر اندر او فراموش
نه عارضست آن نه این بنا گوش، که یک فلک ماه و یک چمن گل
بصورت آن گوهر مقدس، ظهور معنای ذات اقدس
بقعر دریا نمی رسد خس، بکنه او چون رسد تعقل
بطلعت آئینۀ تجلی، ز عکس او نور عقل کلی
ز لیلی حسن اوست لیلی، مثال ناقص که تمثل
بروی و موی آن یگانه دلبر، جمال غیب و حجاب اکبر
بجلوه سر تا قدم پیمبر، در او عیان سرّ کلّ فی الکل
حقیقه الحق و الحقائق، کلام ناطق امام صادق
علوم را کاشف الدقائق، رسوم را حافظ از تبدل
صحیفۀ حکمت الهی، لطیفۀ معرفت کما هی
کتاب هستی دهد گواهی، که هستی از او کند تنزل
خلیفۀ خاتم النبیین، نتیجۀ صادر نخستین
سلالۀ طا و ها و یاسین، سلیل رفرف سوار و دلدل
یگانه مهر سپهر شاهی، بحکمش از ماه تا بماهی
ملوک را گاه عذر خواهی، بر آستانش سر تذلل
بخلوت قدس «لی مع الله»، جمال او شاهدی است دلخواه
بشمع رویش خرد برد راه، که او است حق را ره توسل
حریم او مرکز دوائر، بدور آن نقطه جمله سائر
مدار احسان و فیض دائر، محیط هر لطف و هر تفضل
نخست نقش کتاب لاریب، بزرگ طغرای نسخۀ غیب
به صبح صادق که شق کند حبیب، فکند اندر عدم تخلخل
ز مشرق حسن او در آفاق، هزار خورشید کرده اشراق
که شد ز طاقت دل فلک طاق، زمین ببالید از این تحمل
علوم او جمله عالم آرا، عقول از درک او خیاری
زبان هر خامه نیست یارا، که نفت او را کند تقبل
قلمرو معرفت بارشاد، بکلک مشگین اوست آباد
محاسن خوی او خدا داد، در او بود رتبۀ تأصل
صبا برو تا بقاب قوسین، بگو به آن شهریار کونین
کسی بغیر از تو نیست در بین، که مفتقر را کند تکفل
چه کم شود از مقام شاهی، اگر کنی سوی ما نگاهی
که از نگاهی برد سیاهی، برو سفیدی کند تحول
ز گردش آسمان چه گویم، که بستۀ دام مکر اویم
نه دل که راه قصیده پویم، نه طبع را حالت تغزل
چنان بدام فلک اسیرم، که عرش می لرزد از نفیرم
بمستجار تو مستجیرم، در توأم قبلۀ تبتل
مگر تو ای غایه الامانی، مرا بامید خود رسانی
نمی سزد این قدر توانی، مکن از این بیشتر تغافل
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۱۹ - بگو به پیرمغان که شبها به روی میخواره درنبندد
بگو به پیرمغان که شبها به روی میخواره درنبندد
که هر که بهر شکست دلها کمر ببندد، کمر نبندد
شب فراقت سر تو گردم به گرد خاطر مگرد چندین
حذر که آهم چو نخل شعله بری به غیر از شرر نبندد
زبخت واژون و جوش گریه ز طالع دون و فرط زاری
هجوم اشکم شب وصالت عجب که راه نبندد
به ترک دنیا مگر توانی ز رنج مردن نجات یابی
کسی که در شد به کنج عزلت کمر به قصد سفر نبندد
به آب و تاب گل جمالت به حسن رخسار و عقد دندان
هوا نگرید چون نخندد سمن نروید گهر نبندد
که هر که بهر شکست دلها کمر ببندد، کمر نبندد
شب فراقت سر تو گردم به گرد خاطر مگرد چندین
حذر که آهم چو نخل شعله بری به غیر از شرر نبندد
زبخت واژون و جوش گریه ز طالع دون و فرط زاری
هجوم اشکم شب وصالت عجب که راه نبندد
به ترک دنیا مگر توانی ز رنج مردن نجات یابی
کسی که در شد به کنج عزلت کمر به قصد سفر نبندد
به آب و تاب گل جمالت به حسن رخسار و عقد دندان
هوا نگرید چون نخندد سمن نروید گهر نبندد
سحاب اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۴۱ - به خاک پاکم کنید چندی فغان و غوغا پس از هلاکم
به خاک پاکم کنید چندی فغان و غوغا پس از هلاکم
که شاید آن شوخ که یک ره آرد پی تماشا گذر به خاکم
تو را توهم از این که خاکم مباد باد آورد به کویت
مرا تصور که از ترحم نمیدهی تو بباد خاکم
به حیرتم زین که شوق تیغت چگونه بیرون نیاید از دل
چرا که از تیغ بی دریغت رسیده بر دل هزار چاکم
زعشق پاکم اسیر حرمان زمن بتانراو گر نه چندان
حذر نبودی شدی ملوث هوس گر آلود به عشق پاکم
همیشه گفتم ز رفتن جان رود زجان دردا و دردا
که جانم از جسم برفت و دردش نرفت از جان دردناکم
اگر بباید که نیست باکم شود پشیمان ز کشتن من
(سحاب) نالم که تا زکشتن چنان نداند که نیست باکم
که شاید آن شوخ که یک ره آرد پی تماشا گذر به خاکم
تو را توهم از این که خاکم مباد باد آورد به کویت
مرا تصور که از ترحم نمیدهی تو بباد خاکم
به حیرتم زین که شوق تیغت چگونه بیرون نیاید از دل
چرا که از تیغ بی دریغت رسیده بر دل هزار چاکم
زعشق پاکم اسیر حرمان زمن بتانراو گر نه چندان
حذر نبودی شدی ملوث هوس گر آلود به عشق پاکم
همیشه گفتم ز رفتن جان رود زجان دردا و دردا
که جانم از جسم برفت و دردش نرفت از جان دردناکم
اگر بباید که نیست باکم شود پشیمان ز کشتن من
(سحاب) نالم که تا زکشتن چنان نداند که نیست باکم
فضولی : قصاید
شماره ۲۳ - زهی دمادم ببوی زلفت مذاق خوش دماغ من تر
زهی دمادم ببوی زلفت مذاق خوش دماغ من تر
مرا زمانی مباد بیرون خیالت از دل هوایت از سر
زلال وصلت شراب کوثر حریم کویت فضای جنت
بلای هجرت عذاب دوزخ شب فراقت صباح محشر
تویی بتان را شکسته رونق گل از تو برده هزار خجلت
گلی تو اما گل سخن گو بتی تو اما بت سمنبر
بدور حسنت شده فسانه به بت پرستی هزار مؤمن
بتیغ عشقت بریده الفت به طاعت بت هزار کافر
دل من از تو بی خود تو فارغ از من ز هجر مردم چه چاره سازم
نه با من الفت ترا مناسب نه بی تو طاقت مرا میسر
نکرده رحمی بچشم پر خون بجان محزون ز ما نهفتی
دو لعل خندان دو زلف پیچان دو چشم فتان دو روی زیور
بدان امیدی که باز آیی بماند ما را در انتظارت
دو دست در دل دو پای در گل دو چشم در ره دو گوش بر در
تویی ربوده ز عاشقان دل بدل ربایی نموده هر دم
لب در افشان در درخشان قد خرامان خط معنبر
منم گزیده ره ملامت بدور حسنت شده فسانه
بچشم گریان بجسم عریان بجان سوزان بحال مضطر
ز روی سرعت سرشگ گلگون بروی زردم بریده صد جو
چو می نویسد بیان حالم صحیفه را کشیده مضطر
تویی کشیده بصید هر دل بقصد هر سر بزجر هر تن
به بی وفایی ز غمزه تیری ز عشوه تیغ و ز مار خنجر
مرا فتاده بفکر آن رخ بیاد آن قد ببوی آن خط
به بی قراری دلی پر آتش سری ببالین تنی به بستر
بسوخت اختر ز آتش کان بر آمد از دل شب فراقت
کنون فلک را شدست زینت شراره آن بجای اختر
چنین که در من ز شمع رویت فتاد آتش کشید شعله
چنین که اشکم ز شدت غم نمود طغیان گذشت از سر
اگر نیابد نم سرشکم مدام نقصان ز آتش دل
و گر نریزد همیشه آبی بر آتش دل ز دیده تر
ز سیل اشکم به نیم قطره برآید از جا بسیط غبرا
ز برق آهم بیک شراره بریزد از هم سپهر اخضر
ز برق آن جهان فروزم تراست شامی چو صبح روشن
ز هجر زلف سیاه کارت مراست روزی بشب برابر
ز درد عشقت ضعیف و زارم بچاره سازی کسی ندارم
امیدوارم که بر گشاید گره ز کارم امام اظهر
امام بر حق ولی مطلق امین قران گزین انسان
امیر مردان شه خراسان علی موسی رضای جعفر
خجسته ذاتی که گر نبودی اساس هستی بنای ذاتش
نبودی الفت پی تناسل ز هفت آبا بچار مادر
امانت دین ز بهر تمکین بدو سپرده شه ولایت
ولایت حق بارث شرعی بدو رسیده ز شاه قنبر
طریق علمش کشیده راهی ز هفت دریا بچار منبع
نسیم خلقش کشوده عطری ز هشت گلشن بهفت کشور
ز انتساب بارتفاعش عرب موفق بخط اوفی
ز فیض طوف حریم کویش عجم مشرف بحج اکبر
بشاه انجم اگر ندادی قبول مهرش لوای نصرت
نکشتی او را خلاف عادت به بی سپاهی جهان مسخر
هزار باره بقدر برتر غلامی او ز پادشاهی
کسی که یابد قبول گردد بدرگه او کمینه چاکر
نمی نشیند بخاک ذلت نمی دهد دل بتخت خاقان
نمی گزیند ره مذلت نمی نهد سر بتاج قیصر
ز معجزاتش غریب نقلی بیاد دارم ادا نمایم
کز استماعش دل و دماغت سرور یابد شود معطر
چنین شنیدم که بود روزی کنار بحری پی معیشت
ز مخلصان رضا جوانی فقیر حالی بسی محقر
ارادت حق بچهره او در سعادت گشود ناگه
ز خلق آبی یکی برون شد ز بحر آمد بجانب بر
گرفت او را جوان مسکین باحتیاطش ببست محکم
اسیر آبی در آن عقوبت بکرد زاری که ای برادر
ز بستن من چه نفع جویی مرا رها کن روم بدریا
بر تو آرم ز قعر دریا برسم تحفه هزار گوهر
جواب دادش که حاش لله بدین فریبت کجا گذارم
و گر گذارم محال باشد که پیشم آیی تو باری دیگر
اسیر آبی قسم بنام شه خراسان بخورد و گفتا
که نیست در من خلاف پیمان بدین یمینم بدار باور
ز روی حیرت سوال کردش که ای نبوده میان انسان
چه می شناسی که کیست آن شه ترا سوی او که گشت رهبر
بگفت حاشا که من ندانم شهنشهی را که داد تیغش
درین سواحل نجات ما را ز دام افعی ز کام اژدر
ز اقتضای شقاوت ما زمان چندی ازین مقدم
درین حوالی گرفت مسکن عظیم ماری مهیب منکر
همیشه کردی چو گردبادی کنار دریا بکام سیری
بقدر صیدی ز ما ربودی غذاش بودی مقرر
ز غصه او که بود مهلک بر آسمان شد تضرع ما
شگفت ناگه گل تمنا ز غیب شاهی نمود بنگر
بدست تیغی چو برق رخشان بزیر رخشی چو رعد غران
بگاه جولان ز هیبت او دل هزبران طپیده در بر
فشاند آبی بر آتش ما کشید تیغی بقصد افعی
رسید افعی ز برق تیغش بدانچه خس را رسید ز آزر
بیک اشارت دو نیم کردش تبارک الله چه قدرتست این
که می تواند بیک اشارت جماعتی را رهاند از شر
چو فیض او شد مشاهد ما زدیم بوسه بخاک پایش
شدیم سایل که از کجایی بگفت هستم ز نسل حیدر
نقیب هفتم شه خراسان امام عالم رضای کاظم
که اهل دل را ز خاک پایم رهیست روشن باب کوثر
اشارت او کشید ما را بطوق طاعت سر اطاعت
کرامت او بذکر شایع ولایت ما گرفت یکسر
وسیله این شد که گشت ما را بخاک پایش عقیده حاصل
بدین عقیده سزد که باشد مراتب ما ز چرخ برتر
جوان مخلص چو این حکایت چو دید یکیک گشود بندش
که سهو کردم محب آن شه به بند محنت کجاست در خور
ز بند رشته اسیر آبی ببحر در شد پس از زمانی
بکرد بیرون هزار گوهر بهای هر یک خزانه زر
امام باید چنین که یابد ز معجز او مراد هرکس
اسیر بیند نجات دردم فقیر گردد روان توانگر
ایا امامی که بحر و بر را گرفت صیت صلای جودت
تویی که هستی نظام عالم چراغ مسجد رواج منبر
دو ماه رویت ز حسن طلعت فکنده نوری بهر دو عالم
چهار حد سرای قدرت شده مسجل بچار دفتر
ز بحر علمت زلال رحمت همه زمانی دویده هر سو
ز خوان لطفت نوال نعمت همه جهان را شده مقرر
اگر چه هستی بروی چون مه چراغ مشرق ولی بگویم
بهیچ صورت نمی نمایی باهل مغرب رخ منور
فلک ز مشرق مثال خور را همیشه آرد ازان بمغرب
که هر که باشد رخ تو بیند دران صحیفه تویی مصور
شها فضولی ز روی رغبت سر طواف در تو دارد
چنانکه خواهد درین عزیمت بسان مرغی بر آورد پر
امیدوارم خلاف واقع حجاب مانع ز راه خیزد
مراد خاطر ز لطف ایزد بوجه احسن شود میسر
مرا زمانی مباد بیرون خیالت از دل هوایت از سر
زلال وصلت شراب کوثر حریم کویت فضای جنت
بلای هجرت عذاب دوزخ شب فراقت صباح محشر
تویی بتان را شکسته رونق گل از تو برده هزار خجلت
گلی تو اما گل سخن گو بتی تو اما بت سمنبر
بدور حسنت شده فسانه به بت پرستی هزار مؤمن
بتیغ عشقت بریده الفت به طاعت بت هزار کافر
دل من از تو بی خود تو فارغ از من ز هجر مردم چه چاره سازم
نه با من الفت ترا مناسب نه بی تو طاقت مرا میسر
نکرده رحمی بچشم پر خون بجان محزون ز ما نهفتی
دو لعل خندان دو زلف پیچان دو چشم فتان دو روی زیور
بدان امیدی که باز آیی بماند ما را در انتظارت
دو دست در دل دو پای در گل دو چشم در ره دو گوش بر در
تویی ربوده ز عاشقان دل بدل ربایی نموده هر دم
لب در افشان در درخشان قد خرامان خط معنبر
منم گزیده ره ملامت بدور حسنت شده فسانه
بچشم گریان بجسم عریان بجان سوزان بحال مضطر
ز روی سرعت سرشگ گلگون بروی زردم بریده صد جو
چو می نویسد بیان حالم صحیفه را کشیده مضطر
تویی کشیده بصید هر دل بقصد هر سر بزجر هر تن
به بی وفایی ز غمزه تیری ز عشوه تیغ و ز مار خنجر
مرا فتاده بفکر آن رخ بیاد آن قد ببوی آن خط
به بی قراری دلی پر آتش سری ببالین تنی به بستر
بسوخت اختر ز آتش کان بر آمد از دل شب فراقت
کنون فلک را شدست زینت شراره آن بجای اختر
چنین که در من ز شمع رویت فتاد آتش کشید شعله
چنین که اشکم ز شدت غم نمود طغیان گذشت از سر
اگر نیابد نم سرشکم مدام نقصان ز آتش دل
و گر نریزد همیشه آبی بر آتش دل ز دیده تر
ز سیل اشکم به نیم قطره برآید از جا بسیط غبرا
ز برق آهم بیک شراره بریزد از هم سپهر اخضر
ز برق آن جهان فروزم تراست شامی چو صبح روشن
ز هجر زلف سیاه کارت مراست روزی بشب برابر
ز درد عشقت ضعیف و زارم بچاره سازی کسی ندارم
امیدوارم که بر گشاید گره ز کارم امام اظهر
امام بر حق ولی مطلق امین قران گزین انسان
امیر مردان شه خراسان علی موسی رضای جعفر
خجسته ذاتی که گر نبودی اساس هستی بنای ذاتش
نبودی الفت پی تناسل ز هفت آبا بچار مادر
امانت دین ز بهر تمکین بدو سپرده شه ولایت
ولایت حق بارث شرعی بدو رسیده ز شاه قنبر
طریق علمش کشیده راهی ز هفت دریا بچار منبع
نسیم خلقش کشوده عطری ز هشت گلشن بهفت کشور
ز انتساب بارتفاعش عرب موفق بخط اوفی
ز فیض طوف حریم کویش عجم مشرف بحج اکبر
بشاه انجم اگر ندادی قبول مهرش لوای نصرت
نکشتی او را خلاف عادت به بی سپاهی جهان مسخر
هزار باره بقدر برتر غلامی او ز پادشاهی
کسی که یابد قبول گردد بدرگه او کمینه چاکر
نمی نشیند بخاک ذلت نمی دهد دل بتخت خاقان
نمی گزیند ره مذلت نمی نهد سر بتاج قیصر
ز معجزاتش غریب نقلی بیاد دارم ادا نمایم
کز استماعش دل و دماغت سرور یابد شود معطر
چنین شنیدم که بود روزی کنار بحری پی معیشت
ز مخلصان رضا جوانی فقیر حالی بسی محقر
ارادت حق بچهره او در سعادت گشود ناگه
ز خلق آبی یکی برون شد ز بحر آمد بجانب بر
گرفت او را جوان مسکین باحتیاطش ببست محکم
اسیر آبی در آن عقوبت بکرد زاری که ای برادر
ز بستن من چه نفع جویی مرا رها کن روم بدریا
بر تو آرم ز قعر دریا برسم تحفه هزار گوهر
جواب دادش که حاش لله بدین فریبت کجا گذارم
و گر گذارم محال باشد که پیشم آیی تو باری دیگر
اسیر آبی قسم بنام شه خراسان بخورد و گفتا
که نیست در من خلاف پیمان بدین یمینم بدار باور
ز روی حیرت سوال کردش که ای نبوده میان انسان
چه می شناسی که کیست آن شه ترا سوی او که گشت رهبر
بگفت حاشا که من ندانم شهنشهی را که داد تیغش
درین سواحل نجات ما را ز دام افعی ز کام اژدر
ز اقتضای شقاوت ما زمان چندی ازین مقدم
درین حوالی گرفت مسکن عظیم ماری مهیب منکر
همیشه کردی چو گردبادی کنار دریا بکام سیری
بقدر صیدی ز ما ربودی غذاش بودی مقرر
ز غصه او که بود مهلک بر آسمان شد تضرع ما
شگفت ناگه گل تمنا ز غیب شاهی نمود بنگر
بدست تیغی چو برق رخشان بزیر رخشی چو رعد غران
بگاه جولان ز هیبت او دل هزبران طپیده در بر
فشاند آبی بر آتش ما کشید تیغی بقصد افعی
رسید افعی ز برق تیغش بدانچه خس را رسید ز آزر
بیک اشارت دو نیم کردش تبارک الله چه قدرتست این
که می تواند بیک اشارت جماعتی را رهاند از شر
چو فیض او شد مشاهد ما زدیم بوسه بخاک پایش
شدیم سایل که از کجایی بگفت هستم ز نسل حیدر
نقیب هفتم شه خراسان امام عالم رضای کاظم
که اهل دل را ز خاک پایم رهیست روشن باب کوثر
اشارت او کشید ما را بطوق طاعت سر اطاعت
کرامت او بذکر شایع ولایت ما گرفت یکسر
وسیله این شد که گشت ما را بخاک پایش عقیده حاصل
بدین عقیده سزد که باشد مراتب ما ز چرخ برتر
جوان مخلص چو این حکایت چو دید یکیک گشود بندش
که سهو کردم محب آن شه به بند محنت کجاست در خور
ز بند رشته اسیر آبی ببحر در شد پس از زمانی
بکرد بیرون هزار گوهر بهای هر یک خزانه زر
امام باید چنین که یابد ز معجز او مراد هرکس
اسیر بیند نجات دردم فقیر گردد روان توانگر
ایا امامی که بحر و بر را گرفت صیت صلای جودت
تویی که هستی نظام عالم چراغ مسجد رواج منبر
دو ماه رویت ز حسن طلعت فکنده نوری بهر دو عالم
چهار حد سرای قدرت شده مسجل بچار دفتر
ز بحر علمت زلال رحمت همه زمانی دویده هر سو
ز خوان لطفت نوال نعمت همه جهان را شده مقرر
اگر چه هستی بروی چون مه چراغ مشرق ولی بگویم
بهیچ صورت نمی نمایی باهل مغرب رخ منور
فلک ز مشرق مثال خور را همیشه آرد ازان بمغرب
که هر که باشد رخ تو بیند دران صحیفه تویی مصور
شها فضولی ز روی رغبت سر طواف در تو دارد
چنانکه خواهد درین عزیمت بسان مرغی بر آورد پر
امیدوارم خلاف واقع حجاب مانع ز راه خیزد
مراد خاطر ز لطف ایزد بوجه احسن شود میسر
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۵۵ - مرثیه مجلس پس از بمباردمان بحکم محمدعلی میرزای مخلوع
رؤس دولت، شیوخ ملت، ببازی ایران، خراب گردید
درین حوادث، برین مصیبت درون خارا، کباب گردید
شده پریشان، دو زلف سنبل، همی زند چاک، بپیرهن گل
وثاق قمری، سرای بلبل، مقام جغد و غراب گردید
همای دولت، از آشیانه، فتاده در دام، بطمع دانه
چرا نیاید، عدو بخانه، که پاسبان مست خواب گردید
بگو بجمشید، بنال با درد که گلشنت را فلک خزان کرد
بگو بدارا، ز مصر برگرد که نیل همت، سراب گردید
کناره کردند ز ما طبیبان، کرانه جستند همه حبیبان
روید و گوئید که ای رقیبان، دعایتان، مستجاب گردید
لوای اقبال چو واژگون شد بجام احباب شراب خون شد
چو بخت برگشت خرد زبون شد، حکیم دانا مجابگردید
ز بی پناهی ز بخت شومی ز جور روسی ز ظلم رومی
به اردبیل و خوی و ارومی حساب ما ناحساب گردید
بر آن جوانان کنید شیون که کشته گشتند بدست دشمن
زنانشانرا بدور گردن کمند گیسو طناب گردید
بر آن عروسان که شد بیغما برنجن از دست جلاجل از پا
ز خون داماد بجای حنا بدست و پاشان خضاب گردید
بر آن شهیدان که سوخت تنشان دگر چه حاجت به پیرهنشان
که خاک صحرا بود کفنشان، لباسشان، آفتاب گردید
رفیق گرگان شده شبانان، شغالها جفت، بباغبانان
ز خون یاران و نوجوانان زمین چو لعل خوشا بگردید
بسی نمانده که لشکر روس ببام مسجد زنند ناقوس
منال و ثروت جلال و ناموس فدای عالی جناب گردید
ز بسکه قاضی گرفت رشوه ز بسکه حاکم فزود عشوه
فتاده بیمار درون غشوه شهید زهر مذاب گردید
گذار ایوان بپور ایران که قصر دیو است نه جای دیوان
مرو غریوان بر خدیوان که ناله ات بی جواب گردید
خطیب ناطق مرید صامت دبیر دانا ز گفته ساکت
وکیل خائن بعزم ثابت جهنده همچون شهاب گردید
خروش سیل است درین بیابان شرار برق است بکشت دهقان
گسسته بند از جوال و انبان خلیده خر در خلاب گردید
وکیل مست از می غرور است فقیه گرم لقای حور است
وزیر چون در خیال سور است اسیر مالکرقاب گردید
یکی بغارت نموده نیت یکی برون از ره حمیت
میانه این دو، تن رعیت، چو دانه در آسیاب گردید
بیاد اطلس، برای دیباج، زر و گهرمان، شده بتاراج
زن و پسرمان بخصم محتاج، عروسمان بی نقاب گردید
ره سلامت، دراز و باریک، بلا بیارد ز دور و نزدیک
که بیژن ما، بچاه تاریک، اسیر افراسیاب گردید
گسسته شد نظم، ز رشته ما، بدیو خو کرد، فرشته ما
ز حاصل ما، ز کشته ما، عدویمان کامیاب گردید
نه مال داریم نه جا و منزل، نه بهره یابیم ز کشت و حاصل
کجا نشیند شراره دل، که دیده ما، پر آب گردید
بما بگرید، مه و ستاره، همی بسوزد درون خاره
دگر نداریم، طریق چاره، که عمرمان در شتاب گردید
بس ای امیری، که ماه و مریخ، درخت ما را فکنده از بیخ
مظفری گفت برای تاریخ ببازی ایران خراب گردید
درین حوادث، برین مصیبت درون خارا، کباب گردید
شده پریشان، دو زلف سنبل، همی زند چاک، بپیرهن گل
وثاق قمری، سرای بلبل، مقام جغد و غراب گردید
همای دولت، از آشیانه، فتاده در دام، بطمع دانه
چرا نیاید، عدو بخانه، که پاسبان مست خواب گردید
بگو بجمشید، بنال با درد که گلشنت را فلک خزان کرد
بگو بدارا، ز مصر برگرد که نیل همت، سراب گردید
کناره کردند ز ما طبیبان، کرانه جستند همه حبیبان
روید و گوئید که ای رقیبان، دعایتان، مستجاب گردید
لوای اقبال چو واژگون شد بجام احباب شراب خون شد
چو بخت برگشت خرد زبون شد، حکیم دانا مجابگردید
ز بی پناهی ز بخت شومی ز جور روسی ز ظلم رومی
به اردبیل و خوی و ارومی حساب ما ناحساب گردید
بر آن جوانان کنید شیون که کشته گشتند بدست دشمن
زنانشانرا بدور گردن کمند گیسو طناب گردید
بر آن عروسان که شد بیغما برنجن از دست جلاجل از پا
ز خون داماد بجای حنا بدست و پاشان خضاب گردید
بر آن شهیدان که سوخت تنشان دگر چه حاجت به پیرهنشان
که خاک صحرا بود کفنشان، لباسشان، آفتاب گردید
رفیق گرگان شده شبانان، شغالها جفت، بباغبانان
ز خون یاران و نوجوانان زمین چو لعل خوشا بگردید
بسی نمانده که لشکر روس ببام مسجد زنند ناقوس
منال و ثروت جلال و ناموس فدای عالی جناب گردید
ز بسکه قاضی گرفت رشوه ز بسکه حاکم فزود عشوه
فتاده بیمار درون غشوه شهید زهر مذاب گردید
گذار ایوان بپور ایران که قصر دیو است نه جای دیوان
مرو غریوان بر خدیوان که ناله ات بی جواب گردید
خطیب ناطق مرید صامت دبیر دانا ز گفته ساکت
وکیل خائن بعزم ثابت جهنده همچون شهاب گردید
خروش سیل است درین بیابان شرار برق است بکشت دهقان
گسسته بند از جوال و انبان خلیده خر در خلاب گردید
وکیل مست از می غرور است فقیه گرم لقای حور است
وزیر چون در خیال سور است اسیر مالکرقاب گردید
یکی بغارت نموده نیت یکی برون از ره حمیت
میانه این دو، تن رعیت، چو دانه در آسیاب گردید
بیاد اطلس، برای دیباج، زر و گهرمان، شده بتاراج
زن و پسرمان بخصم محتاج، عروسمان بی نقاب گردید
ره سلامت، دراز و باریک، بلا بیارد ز دور و نزدیک
که بیژن ما، بچاه تاریک، اسیر افراسیاب گردید
گسسته شد نظم، ز رشته ما، بدیو خو کرد، فرشته ما
ز حاصل ما، ز کشته ما، عدویمان کامیاب گردید
نه مال داریم نه جا و منزل، نه بهره یابیم ز کشت و حاصل
کجا نشیند شراره دل، که دیده ما، پر آب گردید
بما بگرید، مه و ستاره، همی بسوزد درون خاره
دگر نداریم، طریق چاره، که عمرمان در شتاب گردید
بس ای امیری، که ماه و مریخ، درخت ما را فکنده از بیخ
مظفری گفت برای تاریخ ببازی ایران خراب گردید
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۱۸۶ - چو دل ز دردم، چو جان ز داغم، فگار کردی چرا ز یاری
چو دل ز دردم، چو جان ز داغم، فگار کردی چرا ز یاری
به درد و داغم، دوا و مرهم، نمی فرستی، نمی گذاری!
هزار بارم، ز خشم گفتی که: ریزمت خون، نگفتمت : نه!
هزار بارت، به عجز گفتم که: بوسمت لب؟! نگفتی آری!
بسی وفایت، به خلق گفتم، کنون ز جورت، اگر زنم دم
میان مردم، نمی توانم، برآورم سر، ز شرمساری!
من آن شکارم، که از کمند تو، چون گریزم، کشد به خونم
غم شکاری، که چون گریزد، دو گامش از پی، رود شکاری!
امید گاها، امیدوارم، که بگذرد چون، ز کار کارم
چو جان شیرین، تو را سپارم، به خاک کویت، مرا سپاری!
هزار دلبر، اگر چه دیدم، به دل ربایی، تو را گزیدم
هزار زخم، رسید بر دل، ولی از آنها، یکی است کاری
به ناله آذر، مرا چه حاجت؟ خموشی اولی، که در محبت
ضرر نبردم ز صبر و طاقت، اثر ندیدم ز آه و زاری!
به درد و داغم، دوا و مرهم، نمی فرستی، نمی گذاری!
هزار بارم، ز خشم گفتی که: ریزمت خون، نگفتمت : نه!
هزار بارت، به عجز گفتم که: بوسمت لب؟! نگفتی آری!
بسی وفایت، به خلق گفتم، کنون ز جورت، اگر زنم دم
میان مردم، نمی توانم، برآورم سر، ز شرمساری!
من آن شکارم، که از کمند تو، چون گریزم، کشد به خونم
غم شکاری، که چون گریزد، دو گامش از پی، رود شکاری!
امید گاها، امیدوارم، که بگذرد چون، ز کار کارم
چو جان شیرین، تو را سپارم، به خاک کویت، مرا سپاری!
هزار دلبر، اگر چه دیدم، به دل ربایی، تو را گزیدم
هزار زخم، رسید بر دل، ولی از آنها، یکی است کاری
به ناله آذر، مرا چه حاجت؟ خموشی اولی، که در محبت
ضرر نبردم ز صبر و طاقت، اثر ندیدم ز آه و زاری!
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱ - مخوان ز دیرم به کعبه ی زاهد که برده از کف دل من آن جا
مخوان ز دیرم به کعبه ی زاهد که برده از کف دل من آن جا
به ناله ی مطرب به عشوه ی ساقی به خنده ی ساغر به گریه ی مینا
به عقل نازی حکیم تا کی به فکرت این ره نمی شود طی
به کنه ذاتش خرد برد پی اگر رسد خس به قعر دریا
چو نیست بینش به دیده دل رخ ار نماید حقت چه حاصل
که هست یکسان به چشم کوران چه نقش پنهان چه آشکارا
چو نیست قدرت به عیش و مستی بساز ای دل به تنگ دستی
چو قسمت این شد ز خوان هستی دگر چه خیزد ز سعی بی جا
ربوده مهری چو ذره تابم ز آفتابی در اضطرابم
که گر فروغش به کوه تابد ز بیقراری درآید از پا
در این بیابان ز ناتوانی فتادم از پا چنان که دانی
صبا پیامی ز مهربانی ببر ز مجنون به سوی لیلا
همین نه مشتاق در آرزویت مدام گیرد سراغ کویت
تمام عالم به جستجویت به کعبه مومن به دیر ترسا
به ناله ی مطرب به عشوه ی ساقی به خنده ی ساغر به گریه ی مینا
به عقل نازی حکیم تا کی به فکرت این ره نمی شود طی
به کنه ذاتش خرد برد پی اگر رسد خس به قعر دریا
چو نیست بینش به دیده دل رخ ار نماید حقت چه حاصل
که هست یکسان به چشم کوران چه نقش پنهان چه آشکارا
چو نیست قدرت به عیش و مستی بساز ای دل به تنگ دستی
چو قسمت این شد ز خوان هستی دگر چه خیزد ز سعی بی جا
ربوده مهری چو ذره تابم ز آفتابی در اضطرابم
که گر فروغش به کوه تابد ز بیقراری درآید از پا
در این بیابان ز ناتوانی فتادم از پا چنان که دانی
صبا پیامی ز مهربانی ببر ز مجنون به سوی لیلا
همین نه مشتاق در آرزویت مدام گیرد سراغ کویت
تمام عالم به جستجویت به کعبه مومن به دیر ترسا
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۱۷ - امیدگاها امیدوارم که از جفایت روا نداری
امیدگاها امیدوارم که از جفایت روا نداری
جفاکشانرا شود مبدل بناامیدی امیدواری
ز تیغ جورش ز کار کارم گذشت و رحمی نکرد یارم
چگونه زینپس زیم که دارم هزار زخم و تمام کاری
کسیست از جور باستانت ز حالم آگه بر آستانت
که دیده باشد هزار خفت کشیده باشد هزار خاری
رخ تو باشد ز دیده پنهان ز داغ دوری ز درد هجران
نه در برم دل نه در تنم جان قرار گیرد ز بیقراری
گذشت عمری که نیست ما را رهی بکویت گهی خدا را
زیار دیرین بپرس ما را ز راه رسم وفا و یاری
ز عشق دارم بدل هزاران غم و درین غم چه چاره یاران
که غمگساری ز غمگساران نجوید دل ز غمگساری
ز بهر جورش چو من هلاکم ز شوق تیغش دلیست چاکم
ازو چه نالم اگر بخاکم کشد بخاری کشد بزاری
جفایت از پی وفا ندارد چرا ز حسرت بخون نغلطم
که میزنی تو ز جور زخم و ز لطف مرهم نمیگذاری
بر آستانت ز درد مردم چو شمع کشته ز غم فسردم
چه باک از اینم که جان سپردم بخاک کویت گرم سپاری
چگونه مشتاق از آن جفاجو گهی ننالم گهی نگریم
که هست کارش بغیر رحم و بدردندان ستم شعاری
جفاکشانرا شود مبدل بناامیدی امیدواری
ز تیغ جورش ز کار کارم گذشت و رحمی نکرد یارم
چگونه زینپس زیم که دارم هزار زخم و تمام کاری
کسیست از جور باستانت ز حالم آگه بر آستانت
که دیده باشد هزار خفت کشیده باشد هزار خاری
رخ تو باشد ز دیده پنهان ز داغ دوری ز درد هجران
نه در برم دل نه در تنم جان قرار گیرد ز بیقراری
گذشت عمری که نیست ما را رهی بکویت گهی خدا را
زیار دیرین بپرس ما را ز راه رسم وفا و یاری
ز عشق دارم بدل هزاران غم و درین غم چه چاره یاران
که غمگساری ز غمگساران نجوید دل ز غمگساری
ز بهر جورش چو من هلاکم ز شوق تیغش دلیست چاکم
ازو چه نالم اگر بخاکم کشد بخاری کشد بزاری
جفایت از پی وفا ندارد چرا ز حسرت بخون نغلطم
که میزنی تو ز جور زخم و ز لطف مرهم نمیگذاری
بر آستانت ز درد مردم چو شمع کشته ز غم فسردم
چه باک از اینم که جان سپردم بخاک کویت گرم سپاری
چگونه مشتاق از آن جفاجو گهی ننالم گهی نگریم
که هست کارش بغیر رحم و بدردندان ستم شعاری
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۴۳ - کدام روز آن، نگار بدخو، بجنگ دلها، کمر نبندد
کدام روز آن، نگار بدخو، بجنگ دلها، کمر نبندد
ز غمزه تیغ و، ز عشوه خنجر،ز چین ابرو، سپر نبندد
ببر پیامی، اگر توانی، بآن جفاجو، ز جانب ما
که از مروت سخن نگوید،به خویش تهمت، دگر نبندد
شب جدایی، دل چو سنگش توان خراشید، به ناخن غم
هجوم دردش، ز عقده دل، ره فغان را، اگر نبندد
به آن گل رو، به آن خم مو، به سوی گلشن، اگر خرامی
گیا ز حیرت، ز جانخیزد، شکوفه دیگر، ثمر نبندد
ز هر رگ جان، که سوزد از عشق، نمیتواند فغان نخیزد
که شمع هرگز، برشته خود، ز جلوه پای شرر نبندد
ز درد عشقش، ز بسکه با خود شکستگیها به خاک بردم
گذار موری، بر استخوانم، اگر بیفتد، کمر نبندد
دگر نبیند، قرار و آرام، کسی که آویخت، دلش به مویی
بگو به واعظ، ز جانب ما، که دل به موی، کمر نبندد
ز غمزه تیغ و، ز عشوه خنجر،ز چین ابرو، سپر نبندد
ببر پیامی، اگر توانی، بآن جفاجو، ز جانب ما
که از مروت سخن نگوید،به خویش تهمت، دگر نبندد
شب جدایی، دل چو سنگش توان خراشید، به ناخن غم
هجوم دردش، ز عقده دل، ره فغان را، اگر نبندد
به آن گل رو، به آن خم مو، به سوی گلشن، اگر خرامی
گیا ز حیرت، ز جانخیزد، شکوفه دیگر، ثمر نبندد
ز هر رگ جان، که سوزد از عشق، نمیتواند فغان نخیزد
که شمع هرگز، برشته خود، ز جلوه پای شرر نبندد
ز درد عشقش، ز بسکه با خود شکستگیها به خاک بردم
گذار موری، بر استخوانم، اگر بیفتد، کمر نبندد
دگر نبیند، قرار و آرام، کسی که آویخت، دلش به مویی
بگو به واعظ، ز جانب ما، که دل به موی، کمر نبندد
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۱ - زهی تجلی نموده حسنت، به چشم وامق، ز روی عذرا
زهی تجلی نموده حسنت، به چشم وامق، ز روی عذرا
به یک کرشمه ربوده چشمت توان یوسف دل زلیخا
سواد مویت شکنج سنبل، صفات رویت ورق ورق گل
کشیده مستان قدح قدح مل، ز جام لعلت به جای صهبا
به ملک ایجاد اگر نبودی فروغ مهرت کجا نمودی
به چشم هستی ز بی وجودی، وجود آدم نمود حوا
ظهور خود خواست جمال بیچون، به کسوت غیر ز غیر بیرون
گهی در آمد به چشم مجنون گهی بر آمد به حسن لیلی
هم اوست عاشق هم اوست معشوق، هم اوست طالب هم اوست مطلوب
هم اوست خسرو، هم اوست شیرین، هم اوست وامق هم اوست عذرا
فقیه ما را ز می ملامت، مکن خدا را برو سلامت
که در حقیقت گناه پنهان ز طاعتی به که آشکارا
چمن طرب خیز بهار دلکش، نسیم گل بیز شراب بی غش
چو هست فرصت بخواه و درکش، به روی ساقی می مصفا
به جام هستی می الستی، بریز ساقی ز روی مستی
ترانه سر کن چو خوش نشستی به رغم دشمن به کام یغما
چو عشق بازی مدار یغما غم از ملامت ز جور خوبان
چه بیم دارد ز موج طوفان کسی که باشد غریق دریا
به یک کرشمه ربوده چشمت توان یوسف دل زلیخا
سواد مویت شکنج سنبل، صفات رویت ورق ورق گل
کشیده مستان قدح قدح مل، ز جام لعلت به جای صهبا
به ملک ایجاد اگر نبودی فروغ مهرت کجا نمودی
به چشم هستی ز بی وجودی، وجود آدم نمود حوا
ظهور خود خواست جمال بیچون، به کسوت غیر ز غیر بیرون
گهی در آمد به چشم مجنون گهی بر آمد به حسن لیلی
هم اوست عاشق هم اوست معشوق، هم اوست طالب هم اوست مطلوب
هم اوست خسرو، هم اوست شیرین، هم اوست وامق هم اوست عذرا
فقیه ما را ز می ملامت، مکن خدا را برو سلامت
که در حقیقت گناه پنهان ز طاعتی به که آشکارا
چمن طرب خیز بهار دلکش، نسیم گل بیز شراب بی غش
چو هست فرصت بخواه و درکش، به روی ساقی می مصفا
به جام هستی می الستی، بریز ساقی ز روی مستی
ترانه سر کن چو خوش نشستی به رغم دشمن به کام یغما
چو عشق بازی مدار یغما غم از ملامت ز جور خوبان
چه بیم دارد ز موج طوفان کسی که باشد غریق دریا
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۹۵ - ز تست ما را امید یاری به توست ما را امیدواری
ز تست ما را امید یاری به توست ما را امیدواری
خدا امید ترا برآرد امید ما را اگر برآری
گذشت عمری که هست کارم شبان و روزان فغان و زاری
ز جور یاری که هست کارش بیار خصمی به خصم یاری
گذشت کارم ز کار همدم مجوی درمان مخواه مرهم
چه نفع درمان به درد مهلک چه سود مرهم به زخم کاری
بود که روزی رسی ز راهی به خستهجانی کنی نگاهی
نهادهام دل به دردمندی گرفتهام خو به خاکساری
به عجز گفتم ترا شود دل به رحم مایل ولی چه حاصل؟
نداد سودی فغان و ناله نکرد کاری خروش و زاری
رفیق با من جفا و جورش نباشد اکنون که هست با من
همیشه شغلش ستیزهجویی مدام کارش ستمشعاری
خدا امید ترا برآرد امید ما را اگر برآری
گذشت عمری که هست کارم شبان و روزان فغان و زاری
ز جور یاری که هست کارش بیار خصمی به خصم یاری
گذشت کارم ز کار همدم مجوی درمان مخواه مرهم
چه نفع درمان به درد مهلک چه سود مرهم به زخم کاری
بود که روزی رسی ز راهی به خستهجانی کنی نگاهی
نهادهام دل به دردمندی گرفتهام خو به خاکساری
به عجز گفتم ترا شود دل به رحم مایل ولی چه حاصل؟
نداد سودی فغان و ناله نکرد کاری خروش و زاری
رفیق با من جفا و جورش نباشد اکنون که هست با من
همیشه شغلش ستیزهجویی مدام کارش ستمشعاری
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۴۸ - در نعت رسول اکرم (ص) و مدح ولی اعظم علی (ع)
به اهل بینش در آفرینش بود مبرهن بود مسلم
که از تمامی شده است نامی جناب انسان ظهور اعظم
زهی وجودی که موجد از آن ز پای تا سر بود نمایان
ابوالمحامد ابوالمکارم بوصف یزدان به نقش آدم
بطوع خادم ملک بخیلش همین نه تنها فلک طفیلش
که هست ذاتش به گاه خلقت یگانه علت بهر دو عالم
بزرگواری که خوانده او را فرشته احمد بشر محمد
بماسوا الله بود ز ایزد نبی امجد رسول اکرم
ز بینظیری ز بی همالی نباشد او را به دهر تالی
جز آنکه حقرا ولی و مظهر جز آنکه او را وصی و بن عم
علی که او را بود ز رتبت به علم مخزن به حکم حاکم
به امر آمر به نهی ناهی به رمز کاشف به راز محرم
به شرع ناظم ببر ملازم به کرب رافع به حرب دافع
بحجره مونس بغزوه یاور به فرش حامی به عرش همدم
اگر که باشد تو را بسر هوش غدیر خم را مکن فراموش
که امر بلغ به اهل عالم مقام حیدر کند مسلم
چه در فرایض چه در نوافل ز مهر آن شه مباش غافل
چرا که دارد ولای او را بهر عبادت خدا مقدم
گر او نکردی به تیغ بران جدال دشمن قتال عدوان
اساس آئین نبد مرتب قواعد دین نشد منظم
علی است اول علی است آخر علی است باطن علی است ظاهر
علی است عالی علی است والی علی است افضل علی است اعلم
ابوالعجائب ابوالغرائب شهاب ثاقب هژبر سالب
روان هستی ولی مصور حقیقت کل ولی مجسم
بخانهٔ حق بود ظهورش هزار موسی مقیم طورش
همیشه روشن جهان ز نورش چه عهد آدم چه دور خاتم
به شاهی او ملک سپاهی به حضرت او رسل پناهی
چه خضر و یحیی چه هود و شعیا چه پور عمران چه ابن مریم
الا امیری که مدح ذاتت خدای سبحان کند به قرآن
مرا چه قدرت که پویم این ره به عقل قاصر لسان ابکم
شها به وصفت صغیر مسکین هر آنچه گوید هر آنچه خواند
بدان نماید که قطره خواهد به وصف دریا همی زند دم
نه مدح خوانم کز آستانت ز بینوائی کنم گدائی
امیدوارم گدای خود را نرانی از در رهانی از غم
که از تمامی شده است نامی جناب انسان ظهور اعظم
زهی وجودی که موجد از آن ز پای تا سر بود نمایان
ابوالمحامد ابوالمکارم بوصف یزدان به نقش آدم
بطوع خادم ملک بخیلش همین نه تنها فلک طفیلش
که هست ذاتش به گاه خلقت یگانه علت بهر دو عالم
بزرگواری که خوانده او را فرشته احمد بشر محمد
بماسوا الله بود ز ایزد نبی امجد رسول اکرم
ز بینظیری ز بی همالی نباشد او را به دهر تالی
جز آنکه حقرا ولی و مظهر جز آنکه او را وصی و بن عم
علی که او را بود ز رتبت به علم مخزن به حکم حاکم
به امر آمر به نهی ناهی به رمز کاشف به راز محرم
به شرع ناظم ببر ملازم به کرب رافع به حرب دافع
بحجره مونس بغزوه یاور به فرش حامی به عرش همدم
اگر که باشد تو را بسر هوش غدیر خم را مکن فراموش
که امر بلغ به اهل عالم مقام حیدر کند مسلم
چه در فرایض چه در نوافل ز مهر آن شه مباش غافل
چرا که دارد ولای او را بهر عبادت خدا مقدم
گر او نکردی به تیغ بران جدال دشمن قتال عدوان
اساس آئین نبد مرتب قواعد دین نشد منظم
علی است اول علی است آخر علی است باطن علی است ظاهر
علی است عالی علی است والی علی است افضل علی است اعلم
ابوالعجائب ابوالغرائب شهاب ثاقب هژبر سالب
روان هستی ولی مصور حقیقت کل ولی مجسم
بخانهٔ حق بود ظهورش هزار موسی مقیم طورش
همیشه روشن جهان ز نورش چه عهد آدم چه دور خاتم
به شاهی او ملک سپاهی به حضرت او رسل پناهی
چه خضر و یحیی چه هود و شعیا چه پور عمران چه ابن مریم
الا امیری که مدح ذاتت خدای سبحان کند به قرآن
مرا چه قدرت که پویم این ره به عقل قاصر لسان ابکم
شها به وصفت صغیر مسکین هر آنچه گوید هر آنچه خواند
بدان نماید که قطره خواهد به وصف دریا همی زند دم
نه مدح خوانم کز آستانت ز بینوائی کنم گدائی
امیدوارم گدای خود را نرانی از در رهانی از غم