تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۳۵ - هرچند لطف عادت آن نازنین بود
هرچند لطف عادت آن نازنین بود
با جمله مهر ورزد وبا ما بکین بود
رویش درآب آینه بیند نظیر خویش
حد جمال وغایت خوبی همین بود
مانند رنگ داده صباغ صنع نیست
صورت که نقش کرده نقاش چین بود
معنی لعل وقیمت یاقوت کی دهند
مر شمع را که صورت نقش از نگین بود
در دلبران شمایل آن دلستان کجاست
درخاک کی لطافت ماء معین بود
در گیسوی بتان نبود تاب زلف یار
در ریسمان چه قوت حبل المتین بود
ای دوست با رخ تو چه باشد چراغ ماه
شب را چه روشنایی نور مبین بود
لعل لب تو گنج گهر را بها شکست
خرمهره را چه قیمت در ثمین بود
برخاستن زجان وجهان از لوازمست
هر کس خوهد که باتو دمی همنشین بود
گوید خرد که بهر کسی ترک جان مکن
این رسم عشق باشد وآن حکم دین بود
کس نیست در زمانه که باتو بنیکویی
چون مه بآفتاب بخوبی قرین بود
گردون ندید ومادر ایام هم نزاد
آنرا که حسن وشکل وشمایل چنین بود
چندانکه سیف گفت سخن کرد ذکر تو
هرجا که نحل شمع نهاد انگبین بود
با جمله مهر ورزد وبا ما بکین بود
رویش درآب آینه بیند نظیر خویش
حد جمال وغایت خوبی همین بود
مانند رنگ داده صباغ صنع نیست
صورت که نقش کرده نقاش چین بود
معنی لعل وقیمت یاقوت کی دهند
مر شمع را که صورت نقش از نگین بود
در دلبران شمایل آن دلستان کجاست
درخاک کی لطافت ماء معین بود
در گیسوی بتان نبود تاب زلف یار
در ریسمان چه قوت حبل المتین بود
ای دوست با رخ تو چه باشد چراغ ماه
شب را چه روشنایی نور مبین بود
لعل لب تو گنج گهر را بها شکست
خرمهره را چه قیمت در ثمین بود
برخاستن زجان وجهان از لوازمست
هر کس خوهد که باتو دمی همنشین بود
گوید خرد که بهر کسی ترک جان مکن
این رسم عشق باشد وآن حکم دین بود
کس نیست در زمانه که باتو بنیکویی
چون مه بآفتاب بخوبی قرین بود
گردون ندید ومادر ایام هم نزاد
آنرا که حسن وشکل وشمایل چنین بود
چندانکه سیف گفت سخن کرد ذکر تو
هرجا که نحل شمع نهاد انگبین بود
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۳۶ - گر جمله شهر صورت و روی نکو بود
گر جمله شهر صورت و روی نکو بود
کو صورتی که این همه معنی درو بود
خرم دل بهشتی و خوش عالمی بهشت
گر در بهشت حور باین رنگ و بو بود
در سجده گاه بندگی تو چو آسمان
پیش تو بر زمین نهد آن را که رو بود
آن کو بر آستانه کویت مقیم نیست
چون کلب دربدر چو گدا کو بکو بود
خو کرده با وصال ترا ای فرشته خو
از خود بهجر دور کنی این چه خو بود
آن زلف بسته گر بگشایی و هر دمی
بر دوش افگنی سرش از پا فرو بود
بوی شراب عشق تو آید ز جان من
گر جسم خاک باشد و خاکش سبو بود
گفتم بسی و میل نکردی بسوی سیف
گل را چه میل بلبل بسیار گو بود
با عاشقان خویش جفاها کند بسی
«ناچار هرکه صاحب روی نکو بود»
کو صورتی که این همه معنی درو بود
خرم دل بهشتی و خوش عالمی بهشت
گر در بهشت حور باین رنگ و بو بود
در سجده گاه بندگی تو چو آسمان
پیش تو بر زمین نهد آن را که رو بود
آن کو بر آستانه کویت مقیم نیست
چون کلب دربدر چو گدا کو بکو بود
خو کرده با وصال ترا ای فرشته خو
از خود بهجر دور کنی این چه خو بود
آن زلف بسته گر بگشایی و هر دمی
بر دوش افگنی سرش از پا فرو بود
بوی شراب عشق تو آید ز جان من
گر جسم خاک باشد و خاکش سبو بود
گفتم بسی و میل نکردی بسوی سیف
گل را چه میل بلبل بسیار گو بود
با عاشقان خویش جفاها کند بسی
«ناچار هرکه صاحب روی نکو بود»
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۴۱ - ای دل فغان که آن بت چالاک می رود
ای دل فغان که آن بت چالاک می رود
ما در غمیم و یار طربناک می رود
خوردی شراب وصل بشادی بسی کنون
با زهر غم بسازکه تریاک می رود
چون مرغ نیم بسمل وچون صید خون چکان
دلهای خلق بسته بفتراک می رود
در شاه راه هجر چو عیار بادیه
زر برده مرد کشته وبی باک می رود
چون شبنم آب دیده من در فراق تو
بر گرد می نشیند ودر خاک می رود
چون چشم ابر دیده اختر گرفت آب
از دود آه من که بر افلاک می رود
بر روی روزگار جزو کو رونده یی
کو همچو آب دیده من پاک می رود
اوآب بود وزآتش شوق این دل حزین
بااو دراوفتاد وچو خاشاک می رود
چون دوست عزم کرد همی گوی همچو سیف
ای دل فغان که آن بت چالاک می رود
ما در غمیم و یار طربناک می رود
خوردی شراب وصل بشادی بسی کنون
با زهر غم بسازکه تریاک می رود
چون مرغ نیم بسمل وچون صید خون چکان
دلهای خلق بسته بفتراک می رود
در شاه راه هجر چو عیار بادیه
زر برده مرد کشته وبی باک می رود
چون شبنم آب دیده من در فراق تو
بر گرد می نشیند ودر خاک می رود
چون چشم ابر دیده اختر گرفت آب
از دود آه من که بر افلاک می رود
بر روی روزگار جزو کو رونده یی
کو همچو آب دیده من پاک می رود
اوآب بود وزآتش شوق این دل حزین
بااو دراوفتاد وچو خاشاک می رود
چون دوست عزم کرد همی گوی همچو سیف
ای دل فغان که آن بت چالاک می رود
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۴۲ - رفتی و نام تو ز زبانم نمی رود
رفتی و نام تو ز زبانم نمی رود
واندیشه تو از دل و جانم نمی رود
گر چه حدیث وصل تو کاری نه حد ماست
الا بدین حدیث زبانم نمی رود
تو شاهدی نه غایب ازیرا خیال تو
از پیش خاطر نگرانم نمی رود
گریم ز درد عشق و نگویم که حال چیست
کین عذر بیش با همگانم نمی رود
خونی روانه کرده ام از دیده وین عجب
کز حوض قالب آب روانم نمی رود
چندان چو سگ بکوی تو در خفته ام که هیچ
از خاک درگه تو نشانم نمی رود
ذکر لب تو کرده ام ای دوست سالها
هرگز حلاوتش ز دهانم نمی رود
از مشرب وصال خود این جان تشنه را
آبی بده که دست بنانم نمی رود
دانم یقین که ماه رخی قاتل منست
جز بر تو این نگار گمانم نمی رود
آبم روان ز دیده و خوابم شده ز چشم
اینم همی نیاید و آنم نمی رود
از سیف رفت صبر و دل و هردم اندهی
ناخوانده آید و چو برانم نمی رود
واندیشه تو از دل و جانم نمی رود
گر چه حدیث وصل تو کاری نه حد ماست
الا بدین حدیث زبانم نمی رود
تو شاهدی نه غایب ازیرا خیال تو
از پیش خاطر نگرانم نمی رود
گریم ز درد عشق و نگویم که حال چیست
کین عذر بیش با همگانم نمی رود
خونی روانه کرده ام از دیده وین عجب
کز حوض قالب آب روانم نمی رود
چندان چو سگ بکوی تو در خفته ام که هیچ
از خاک درگه تو نشانم نمی رود
ذکر لب تو کرده ام ای دوست سالها
هرگز حلاوتش ز دهانم نمی رود
از مشرب وصال خود این جان تشنه را
آبی بده که دست بنانم نمی رود
دانم یقین که ماه رخی قاتل منست
جز بر تو این نگار گمانم نمی رود
آبم روان ز دیده و خوابم شده ز چشم
اینم همی نیاید و آنم نمی رود
از سیف رفت صبر و دل و هردم اندهی
ناخوانده آید و چو برانم نمی رود
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۷۸ - چون دل گرفت لشکر سلطان عشق یار
چون دل گرفت لشکر سلطان عشق یار
دل هرچه کرد بفرمان عشق یار
ای اعتماد کرده بر اسلام خویشتن
آگه نه ای ز کفر مسلمان عشق یار
گر جان و گر دلست اضافت مکن بخود
هرچ آن تست هست همه آن عشق یار
همچون ملک شوی تو چو در ملک تو شود
دیو و پری بحکم سلیمان عشق یار
از چنگ گرگ نفس دلت بازرست اگر
شد گوسپند جان تو قربان عشق یار
گر دست رس خوهید بچوگان زلف دوست
خود را درافگنید بمیدان عشق یار
بی خود برین بساط قدم نه که راه نیست
هشیار را بمجلس مستان عشق یار
در زیر بام چرخ مجوی آستان دوست
بالای عرش دان در ایوان عشق یار
اشکم بگوش خلق رسانید سر من
چشمم مدد نکرد بکتمان عشق یار
فردا که خلق را بعملها دهند مزد
بینی مرا گرفته گریبان عشق یار
ایمن ز بیم دوزخ و آزاد از بهشت
حیران حسن دلبر و سکران عشق یار
دم درکش ای فقیر اگر چه شدی چو سیف
سلطان ملک شعر و غزل خوان عشق یار
کز چرخ برگذشت و بقیمت ز زر گذشت
نقد سخن ز سکه سلطان عشق یار
دل هرچه کرد بفرمان عشق یار
ای اعتماد کرده بر اسلام خویشتن
آگه نه ای ز کفر مسلمان عشق یار
گر جان و گر دلست اضافت مکن بخود
هرچ آن تست هست همه آن عشق یار
همچون ملک شوی تو چو در ملک تو شود
دیو و پری بحکم سلیمان عشق یار
از چنگ گرگ نفس دلت بازرست اگر
شد گوسپند جان تو قربان عشق یار
گر دست رس خوهید بچوگان زلف دوست
خود را درافگنید بمیدان عشق یار
بی خود برین بساط قدم نه که راه نیست
هشیار را بمجلس مستان عشق یار
در زیر بام چرخ مجوی آستان دوست
بالای عرش دان در ایوان عشق یار
اشکم بگوش خلق رسانید سر من
چشمم مدد نکرد بکتمان عشق یار
فردا که خلق را بعملها دهند مزد
بینی مرا گرفته گریبان عشق یار
ایمن ز بیم دوزخ و آزاد از بهشت
حیران حسن دلبر و سکران عشق یار
دم درکش ای فقیر اگر چه شدی چو سیف
سلطان ملک شعر و غزل خوان عشق یار
کز چرخ برگذشت و بقیمت ز زر گذشت
نقد سخن ز سکه سلطان عشق یار
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۷۹ - تا چند بر امید روم در سرای یار
تا چند بر امید روم در سرای یار
در سر خمار باده و در دل هوای یار
خلقی بدستبوس وی آسان همی رسند
ما را مجال نه که ببوسیم پای یار
دل بر دیار وهر چه برد (نیز) آن اوست
جان هم ذخیره ییست درین تن برای یار
در عشق یار از سر جانی که داشتم
برخاستم که جان ننشیند بجای یار
گر در رضای یار رود جان و دل ازاو
عاشق بترک هردو بجوید رضای یار
درمان ز کس طلب نکند دردمند دوست
در عافیت نظر نکند مبتلای یار
ذکرست بی زبان زوی اندر دهان من
جانست یک جهان نه تن اندر قبای یار
سلطان که چون امیر شوی نان او خوری
گر زر دهد ازو نپذیرد گدای یار
هم سنگ ما گهر شودازآفتاب دوست
هم مس ما چو زرشود ازکیمیای یار
گر بهر یار سنگ جفا بر سرت زنند
رو ترک سر بگیروبسر بر وفای یار
یاری که بردر کرم اودریغ نیست
جود ازنیاز عاشق و عفو از خطای یار
گر دربهشت جای دهندم بآخرت
مقصود من ازو نبود جزلقای یار
چندین هزار بیت بگفتند شاعران
یک بیت کس نگفت که باشد سزای یار
شاعر زدرد عاشق شوریده غافلست
او ومدیح مردم و ما وثنای یار
از یار اگر جفا رسدت سیف صبر کن
یار آن بود که صبر کند بر جفای یار
در سر خمار باده و در دل هوای یار
خلقی بدستبوس وی آسان همی رسند
ما را مجال نه که ببوسیم پای یار
دل بر دیار وهر چه برد (نیز) آن اوست
جان هم ذخیره ییست درین تن برای یار
در عشق یار از سر جانی که داشتم
برخاستم که جان ننشیند بجای یار
گر در رضای یار رود جان و دل ازاو
عاشق بترک هردو بجوید رضای یار
درمان ز کس طلب نکند دردمند دوست
در عافیت نظر نکند مبتلای یار
ذکرست بی زبان زوی اندر دهان من
جانست یک جهان نه تن اندر قبای یار
سلطان که چون امیر شوی نان او خوری
گر زر دهد ازو نپذیرد گدای یار
هم سنگ ما گهر شودازآفتاب دوست
هم مس ما چو زرشود ازکیمیای یار
گر بهر یار سنگ جفا بر سرت زنند
رو ترک سر بگیروبسر بر وفای یار
یاری که بردر کرم اودریغ نیست
جود ازنیاز عاشق و عفو از خطای یار
گر دربهشت جای دهندم بآخرت
مقصود من ازو نبود جزلقای یار
چندین هزار بیت بگفتند شاعران
یک بیت کس نگفت که باشد سزای یار
شاعر زدرد عاشق شوریده غافلست
او ومدیح مردم و ما وثنای یار
از یار اگر جفا رسدت سیف صبر کن
یار آن بود که صبر کند بر جفای یار
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۰۱ - ای خواسته زلعل لب آن نگار بوس
ای خواسته زلعل لب آن نگار بوس
بی زر ز لعل یار توقع مدار بوس
خوردم بسی ترش چو ندیدم زبخت شور
من تلخ کام از لب شیرین یار بوس
گر دست یابم از سر صدق وصفا زنم
بر پای او چو دامن او صد هزار بوس
رخ بر بساط خاک نهم تا بمن رسد
از پای اسبت ای شه چابک سوار بوس
در ملک پنج نوبه زنم گرمرا شود
یکره میسر از دو لب تو سه چار بوس
آنکس که عاشقانرا در زیر لب نهان
دشنام می دهد ندهد آشکار بوس
بوسی بلابه میخوهم ازتو که خوش بود
از غم زده تضرع واز غمگسار بوس
در باغ بهر سبزه که مانند خط تست
خواهد دهان گل زلب جویبار بوس
نا خواسته ببوسه کرم کن که خوش بود
بی التماس بخشش وبی انتظار بوس
چون از لب تو نیست گر آن آب زندگیست
چون از دهان مرده نیاید بکار بوس
بر جای کاسه برسر خوان وصال خود
خواهم که بهر من بنهی بر قطار بوس
روزی که میهمانی عشاق خود کنی
هریک برآستانت زنند ای نگار بوس
هرچند سیف را بود ای محتشم بحسن
دریوزه از لبان تو درویش وار بوس
لب بر دهان نهی نبود در حساب وصل
یا عقد دوستی نبود در شمار بوس
بی زر ز لعل یار توقع مدار بوس
خوردم بسی ترش چو ندیدم زبخت شور
من تلخ کام از لب شیرین یار بوس
گر دست یابم از سر صدق وصفا زنم
بر پای او چو دامن او صد هزار بوس
رخ بر بساط خاک نهم تا بمن رسد
از پای اسبت ای شه چابک سوار بوس
در ملک پنج نوبه زنم گرمرا شود
یکره میسر از دو لب تو سه چار بوس
آنکس که عاشقانرا در زیر لب نهان
دشنام می دهد ندهد آشکار بوس
بوسی بلابه میخوهم ازتو که خوش بود
از غم زده تضرع واز غمگسار بوس
در باغ بهر سبزه که مانند خط تست
خواهد دهان گل زلب جویبار بوس
نا خواسته ببوسه کرم کن که خوش بود
بی التماس بخشش وبی انتظار بوس
چون از لب تو نیست گر آن آب زندگیست
چون از دهان مرده نیاید بکار بوس
بر جای کاسه برسر خوان وصال خود
خواهم که بهر من بنهی بر قطار بوس
روزی که میهمانی عشاق خود کنی
هریک برآستانت زنند ای نگار بوس
هرچند سیف را بود ای محتشم بحسن
دریوزه از لبان تو درویش وار بوس
لب بر دهان نهی نبود در حساب وصل
یا عقد دوستی نبود در شمار بوس
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۰۹ - ترکیست یارمن که نداند کس از گلش
ترکیست یارمن که نداند کس از گلش
او تند خو و بنده نه مرد تحملش
پسته دهان که در سخن و خنده می شود
زآن پسته پر شکر طبق روی چون گلش
پایان زلف جعد پریشان سرش ندید
چندانک دور کرد دل اندر تسلسلش
بی او زندگانی چون سیر گشته ام
ز آن جان خطاب می کنم اندر ترسلش
چندین هزار ترک تتاری نغوله را
گیسو بریده بینی از آشوب کاکلش
آهوی جان بنده چراگاه خویش یافت
بر برگ گل چو مشک بیفشاند سنبلش
دیوانه ای شود که نیاید بهوش باز
هر عاقلی که دید بمستی شمایلش
هر صورتی که نقش کند در ضمیر من
اندیشه بر خطا بود اندر تخیلش
او زیور عروس جمال خودست و نیست
بهر مزید حسن بزیور تجملش
اوشاه بیت نظم جهانست زینهار
جز مهر و مه ردیف مکن در تغزلش
آنکس که اسب در پی این شهسوار راند
رختش بآب رفت خر افتاد بر پلش
جان بر دو عشوه داد وهمه ساله آن بود
با او تقرب من و با من تفضلش
با گلستان چهره او فارغست سیف
از بوستان و حسن گل و بانگ بلبلش
او تند خو و بنده نه مرد تحملش
پسته دهان که در سخن و خنده می شود
زآن پسته پر شکر طبق روی چون گلش
پایان زلف جعد پریشان سرش ندید
چندانک دور کرد دل اندر تسلسلش
بی او زندگانی چون سیر گشته ام
ز آن جان خطاب می کنم اندر ترسلش
چندین هزار ترک تتاری نغوله را
گیسو بریده بینی از آشوب کاکلش
آهوی جان بنده چراگاه خویش یافت
بر برگ گل چو مشک بیفشاند سنبلش
دیوانه ای شود که نیاید بهوش باز
هر عاقلی که دید بمستی شمایلش
هر صورتی که نقش کند در ضمیر من
اندیشه بر خطا بود اندر تخیلش
او زیور عروس جمال خودست و نیست
بهر مزید حسن بزیور تجملش
اوشاه بیت نظم جهانست زینهار
جز مهر و مه ردیف مکن در تغزلش
آنکس که اسب در پی این شهسوار راند
رختش بآب رفت خر افتاد بر پلش
جان بر دو عشوه داد وهمه ساله آن بود
با او تقرب من و با من تفضلش
با گلستان چهره او فارغست سیف
از بوستان و حسن گل و بانگ بلبلش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۱۰ - ترکیست یار من که نداند کس از گلش
ترکیست یار من که نداند کس از گلش
او تند خو و بنده نه مرد تحملش
پسته دهان که در سخن و خنده می شود
زآن پسته پرشکر طبق روی چون گلش
پایان زلف جعد پریشان سرش ندید
چندانکه دور کرد دل اندر تسلسلش
بی او ز زندگانی چون سیر گشته ام
زآن جان خطاب می کنم اندر ترسلش
او شاه بیت نظم جهانست زینهار
جز مهر و مه ردیف مکن در تغزلش
هر صورتی که نقش کند در ضمیر من
اندیشه بر خطا بود اندر تخیلش
چندین هزار ترک تتاری نغوله را
گیسو بریده بینی ازآشوب کاکلش
او زیور عروس جمال خودست و نیست
بهر مزید حسن بزیور تجملش
آهوی جان بنده چراگاه خویش یافت
بر برگ گل چو مشک بیفشاند سنبلش
دیوانه یی شود که نیاید بهوش باز
هر عاقلی که دید بمستی شمایلش
جان برد و عشوه داد وهمه ساله این بود
با او تقرب من و با من تفضلش
آنکس که اسب در پی این شهسوار راند
رختش بآب رفت و خرافتاد بر پلش
با گلستان چهره او فارغست سیف
از بوستان و حسن گل و بانگ بلبلش
او تند خو و بنده نه مرد تحملش
پسته دهان که در سخن و خنده می شود
زآن پسته پرشکر طبق روی چون گلش
پایان زلف جعد پریشان سرش ندید
چندانکه دور کرد دل اندر تسلسلش
بی او ز زندگانی چون سیر گشته ام
زآن جان خطاب می کنم اندر ترسلش
او شاه بیت نظم جهانست زینهار
جز مهر و مه ردیف مکن در تغزلش
هر صورتی که نقش کند در ضمیر من
اندیشه بر خطا بود اندر تخیلش
چندین هزار ترک تتاری نغوله را
گیسو بریده بینی ازآشوب کاکلش
او زیور عروس جمال خودست و نیست
بهر مزید حسن بزیور تجملش
آهوی جان بنده چراگاه خویش یافت
بر برگ گل چو مشک بیفشاند سنبلش
دیوانه یی شود که نیاید بهوش باز
هر عاقلی که دید بمستی شمایلش
جان برد و عشوه داد وهمه ساله این بود
با او تقرب من و با من تفضلش
آنکس که اسب در پی این شهسوار راند
رختش بآب رفت و خرافتاد بر پلش
با گلستان چهره او فارغست سیف
از بوستان و حسن گل و بانگ بلبلش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۲۸ - گر خوش کنم دهان زلب دلستان خویش
گر خوش کنم دهان زلب دلستان خویش
هرگز ز تن برون ننهم پای جان خویش
سلطان فقیر من شود ار تربیت کند
من بنده را بلقمه نانی زخوان خویش
دل صید دوست گشت چو بر مرغ روح (زد)
یک تیر غمزه ز ابروی همچون کمان خویش
بر جان چو سایه یی نرسد از همای عشق
رو پیش سگ فگن تن چون استخوان خویش
از کوی او بدر نروم گرچه بنده را
چون سگ بسنگ دور کند زآستان خویش
هر زرد روی عشق که در دستم اوفتد
در پاش مالم این رخ چون زعفران خویش
بر خاک پای دوست کسی کو نهاد لب
او مرده زنده کرد بآب روان خویش
کس بر بساط عشق مر آن شاه را نبرد
او با کسی بماند که در باخت آن خویش
از بهر دوست دایره یی کن زجان ودل
پس دوست را چو نقطه ببین در میان خویش
هرکو خورد زمشرب عشقش مدام آب
بحری شود محیط ونبیند کران خویش
دلها بسوخت عشق وبجز دل نداشت جای
جز عشق کس خراب نخواهد مکان خویش
در پیش جیش همت عاشق نایستاد
سلطان ماه با سپه اختران خویش
قطب فلک بمذهب عشاق مرده است
ای نعش بر جنازه فگن دختران خویش
گر زین غزل سماع کند زهره، مشتری
در پای چنگ او فگند طیلسان خویش
تا سیف ذکر دوست بگوید بکام خود
بنهاد دوست در دهن او زبان خویش
هرگز ز تن برون ننهم پای جان خویش
سلطان فقیر من شود ار تربیت کند
من بنده را بلقمه نانی زخوان خویش
دل صید دوست گشت چو بر مرغ روح (زد)
یک تیر غمزه ز ابروی همچون کمان خویش
بر جان چو سایه یی نرسد از همای عشق
رو پیش سگ فگن تن چون استخوان خویش
از کوی او بدر نروم گرچه بنده را
چون سگ بسنگ دور کند زآستان خویش
هر زرد روی عشق که در دستم اوفتد
در پاش مالم این رخ چون زعفران خویش
بر خاک پای دوست کسی کو نهاد لب
او مرده زنده کرد بآب روان خویش
کس بر بساط عشق مر آن شاه را نبرد
او با کسی بماند که در باخت آن خویش
از بهر دوست دایره یی کن زجان ودل
پس دوست را چو نقطه ببین در میان خویش
هرکو خورد زمشرب عشقش مدام آب
بحری شود محیط ونبیند کران خویش
دلها بسوخت عشق وبجز دل نداشت جای
جز عشق کس خراب نخواهد مکان خویش
در پیش جیش همت عاشق نایستاد
سلطان ماه با سپه اختران خویش
قطب فلک بمذهب عشاق مرده است
ای نعش بر جنازه فگن دختران خویش
گر زین غزل سماع کند زهره، مشتری
در پای چنگ او فگند طیلسان خویش
تا سیف ذکر دوست بگوید بکام خود
بنهاد دوست در دهن او زبان خویش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۳۲ - ای بی خبر زحسن گلستان روی خویش
ای بی خبر زحسن گلستان روی خویش
خوش بوی کن بنفشه تر ار بموی خویش
ای ماه نور برده ز رخسار (تو)ببین
درآفتاب پرتو خورشید روی خویش
ای ازرخ تو حسن قوی کرده پشت خود
مه ازتو شرمسار بروی نکوی خویش
ای ماه وخور ز خرمن حسن تو خوشه چین
دیگر چوکه بباد مده خاک کوی خویش
شاهان حسن را رخ خوبت پیاده کرد
میدان ازآن تست در انداز گوی خویش
عنبر که همچو مشک معطر کند مشام
خاکیست طره تو بدو داده بوی خویش
می کو معاشران را دارد قرابه پر
بشکست پیش لعل لب تو سبوی خویش
یا از درم درآی چو ناخوانده میهمان
یا از سرم ببر هوس جست وجوی خویش
چون سیف از محبت خود خالیم مکن
روزی که خامشم کنی از گفت وگوی خویش
خوش بوی کن بنفشه تر ار بموی خویش
ای ماه نور برده ز رخسار (تو)ببین
درآفتاب پرتو خورشید روی خویش
ای ازرخ تو حسن قوی کرده پشت خود
مه ازتو شرمسار بروی نکوی خویش
ای ماه وخور ز خرمن حسن تو خوشه چین
دیگر چوکه بباد مده خاک کوی خویش
شاهان حسن را رخ خوبت پیاده کرد
میدان ازآن تست در انداز گوی خویش
عنبر که همچو مشک معطر کند مشام
خاکیست طره تو بدو داده بوی خویش
می کو معاشران را دارد قرابه پر
بشکست پیش لعل لب تو سبوی خویش
یا از درم درآی چو ناخوانده میهمان
یا از سرم ببر هوس جست وجوی خویش
چون سیف از محبت خود خالیم مکن
روزی که خامشم کنی از گفت وگوی خویش
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۳۶ - گربشنوی که ناله کند دردمند عشق
گربشنوی که ناله کند دردمند عشق
عیبش مکن اگرچه نباشی نژند عشق
درجان چو نور عشق نداری دلیت نیست
زیرا که پای دل بود ازبهر بند عشق
رختی است بهر منزل جانها گلیم فقر
رخشی است بهر رستم دلها سمند عشق
داروی جان و مرحم دلهای خسته اند
قومی بتیر غمزه او دردمند عشق
دامن ز خود فشانده و دست اندر آستین
پای از جهان برون و سر اندر کمند عشق
چون خوشه کوب خورده گاو جهان نیند
زآن کرده اند دانه دل را سپند عشق
جاه رفیع دنیی دون آرزو کنی
با پست همتان ننشیند بلند عشق
چندانکه کار تو بپسند تو می رود
می دان که خدمتی زتو ناید پسند عشق
عشقت ز زحمت دو جهان باز می خرد
بفروش هرچه داری و بنیوش پند عشق
اینست کار او که ببرد ترا زتو
واصل شوی چو صبر کنی برگزند عشق
ای تلخ کام هستی خود مانده همچو سیف
گر خوش دلی خوهی بدهان گیر قند عشق
عیبش مکن اگرچه نباشی نژند عشق
درجان چو نور عشق نداری دلیت نیست
زیرا که پای دل بود ازبهر بند عشق
رختی است بهر منزل جانها گلیم فقر
رخشی است بهر رستم دلها سمند عشق
داروی جان و مرحم دلهای خسته اند
قومی بتیر غمزه او دردمند عشق
دامن ز خود فشانده و دست اندر آستین
پای از جهان برون و سر اندر کمند عشق
چون خوشه کوب خورده گاو جهان نیند
زآن کرده اند دانه دل را سپند عشق
جاه رفیع دنیی دون آرزو کنی
با پست همتان ننشیند بلند عشق
چندانکه کار تو بپسند تو می رود
می دان که خدمتی زتو ناید پسند عشق
عشقت ز زحمت دو جهان باز می خرد
بفروش هرچه داری و بنیوش پند عشق
اینست کار او که ببرد ترا زتو
واصل شوی چو صبر کنی برگزند عشق
ای تلخ کام هستی خود مانده همچو سیف
گر خوش دلی خوهی بدهان گیر قند عشق
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۳۹ - ای نرگس تو مست و لب تو شراب رنگ
ای نرگس تو مست و لب تو شراب رنگ
گل در چمن ز روی تو کرد اکتساب رنگ
من تشنه وصال توام لطف کن مرا
سیراب بوسه کن بلبان شراب رنگ
تو رنگ روی خود بنقاب از رهی مپوش
کز روی تو اثر کند اندر نقاب رنگ
گر پرتوی ز روی تو بر آسمان فتد
گیرد ز عکس او چو شفق آفتاب رنگ
چون گل ببوی من همه آفاق خوش شود
گر من چو میوه گیرم از آن ماهتاب رنگ
ما را بتست نسبت و همچون تو نیستیم
گل رنگ دارد و نبود در گلاب رنگ
اجزای خاک و آب چو وارست بعد از آن
دیگر بذات او نگرفت انتساب رنگ
ما را دلی پر آتش سوداست تا ترا
پیراهن از هواست بر اندام آب رنگ
مطلوب عاشقان ز سخن ذوق نام تست
مقصود تشنگان نبود از جلاب رنگ
گل در چمن ز روی تو کرد اکتساب رنگ
من تشنه وصال توام لطف کن مرا
سیراب بوسه کن بلبان شراب رنگ
تو رنگ روی خود بنقاب از رهی مپوش
کز روی تو اثر کند اندر نقاب رنگ
گر پرتوی ز روی تو بر آسمان فتد
گیرد ز عکس او چو شفق آفتاب رنگ
چون گل ببوی من همه آفاق خوش شود
گر من چو میوه گیرم از آن ماهتاب رنگ
ما را بتست نسبت و همچون تو نیستیم
گل رنگ دارد و نبود در گلاب رنگ
اجزای خاک و آب چو وارست بعد از آن
دیگر بذات او نگرفت انتساب رنگ
ما را دلی پر آتش سوداست تا ترا
پیراهن از هواست بر اندام آب رنگ
مطلوب عاشقان ز سخن ذوق نام تست
مقصود تشنگان نبود از جلاب رنگ
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۴۲ - ای سجده کرده پیش جمالت بت چگل
ای سجده کرده پیش جمالت بت چگل
مطلوب خلق عالم ومحبوب اهل دل
هم شهد از حلاوت گفتار تو برشک
هم حسن از طراوت رخسارتو خجل
علم ازل تواتر انوار تو بجان
ملک ابد تعلق غمهای تو بدل
خاصیتی است عشق ترا بر خلاف رسم
ینجی لمن یعذب یهدی لمن یضل
زین عام را خبر نه که خاص از برای تست
تأثیرلطف صنع یدالله در آب وگل
باشد وجود تو قلم صنع را مداد
یک یک حروف کون بهم گشت متصل
مانند تو در انجم وافلاک کس ندید
مجموعه یی بر انفس وآفاق مشتمل
مصباح ماه را شده چون شمع آفتاب
مشکاة نور روشن از آن روی مشتعل
از مکتب فقیر تو گردون خوهد زکات
با نعمت گدای تو قارون بود مقل
گر وصل دوست می طلبی زینهار سیف
پیوند هر دو کون ز خاطر فرو گسل
مطلوب خلق عالم ومحبوب اهل دل
هم شهد از حلاوت گفتار تو برشک
هم حسن از طراوت رخسارتو خجل
علم ازل تواتر انوار تو بجان
ملک ابد تعلق غمهای تو بدل
خاصیتی است عشق ترا بر خلاف رسم
ینجی لمن یعذب یهدی لمن یضل
زین عام را خبر نه که خاص از برای تست
تأثیرلطف صنع یدالله در آب وگل
باشد وجود تو قلم صنع را مداد
یک یک حروف کون بهم گشت متصل
مانند تو در انجم وافلاک کس ندید
مجموعه یی بر انفس وآفاق مشتمل
مصباح ماه را شده چون شمع آفتاب
مشکاة نور روشن از آن روی مشتعل
از مکتب فقیر تو گردون خوهد زکات
با نعمت گدای تو قارون بود مقل
گر وصل دوست می طلبی زینهار سیف
پیوند هر دو کون ز خاطر فرو گسل
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۴۸ - ای آنکه عشق تو دل جانست وجان دل
ای آنکه عشق تو دل جانست وجان دل
مهرت نهاده لقمه غم در دهان دل
وصل تو قلب دل طلبد از میان جان
ذکر تو گوش جان شنود از زبان دل
عشقت چو صبح در افق جان کند اثر
پر آفتاب وماه شود آسمان دل
جانم بجام غم همه خون جگر خورد
تا دل دمی از آن تو باشد توآن دل
گر عشق تو بود ز ازل در میان جان
همچون ابد پدید نباشد کران دل
چون زر بسکه ملکان نام دارتست
هر گوهری که طبع بر آرد زکان دل
از رنگ وبوی تو دهدم همچو گل نشان
هر غنچه یی که بشکفد از بوستان دل
این بیتها که بهر تو گفتیم هر یکی
یک عشق نامه است بسر بر نشان دل
ازهر چه آن بدوست تعلق نداشت سیف
بگشای پای جان بگسل ریسمان دل
مهرت نهاده لقمه غم در دهان دل
وصل تو قلب دل طلبد از میان جان
ذکر تو گوش جان شنود از زبان دل
عشقت چو صبح در افق جان کند اثر
پر آفتاب وماه شود آسمان دل
جانم بجام غم همه خون جگر خورد
تا دل دمی از آن تو باشد توآن دل
گر عشق تو بود ز ازل در میان جان
همچون ابد پدید نباشد کران دل
چون زر بسکه ملکان نام دارتست
هر گوهری که طبع بر آرد زکان دل
از رنگ وبوی تو دهدم همچو گل نشان
هر غنچه یی که بشکفد از بوستان دل
این بیتها که بهر تو گفتیم هر یکی
یک عشق نامه است بسر بر نشان دل
ازهر چه آن بدوست تعلق نداشت سیف
بگشای پای جان بگسل ریسمان دل
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۵۵ - ما جان فدای آن رخ نیکوش می کنیم
ما جان فدای آن رخ نیکوش می کنیم
در مه نظر از آرزوی روش می کنیم
بی اوچنانکه عادت سودا پزان بود
هردم چو آب از آتش دل جوش می کنیم
بهر شراب شادی روز وصال او
هر شب هزار جرعه غم نوش می کنیم
گر نقره (پیش) آیدوگر زر فتد بدست
در کار یار سیم بناگوش می کنیم
از طعنهای دشمن و غمهای دوستان
با او حدیث خویش فراموش می کنیم
دشمن که دست ما بدهانش نمی رسد
چندین زبان درازی او گوش می کنیم
در کوی او دویم چو سگ هر شب وبروز
برخاک راه خفته وخاموش می کینم
دشمن چو شب روست چو سگ بانگ می زنیم
سگ در پیست خواب چو خرگوش می کنیم
بر یاد دوست هر شب با شاهد خیال
پا در فراش ودست در آغوش می کنیم
ما در سماع خرقه خود چون قمیص گل
پاره ز عشق سرو قبا پوش می کینم
هر روز همچو سیف زدلهای پر گهر
گنجی دفین هر شکن موش می کنیم
در مه نظر از آرزوی روش می کنیم
بی اوچنانکه عادت سودا پزان بود
هردم چو آب از آتش دل جوش می کنیم
بهر شراب شادی روز وصال او
هر شب هزار جرعه غم نوش می کنیم
گر نقره (پیش) آیدوگر زر فتد بدست
در کار یار سیم بناگوش می کنیم
از طعنهای دشمن و غمهای دوستان
با او حدیث خویش فراموش می کنیم
دشمن که دست ما بدهانش نمی رسد
چندین زبان درازی او گوش می کنیم
در کوی او دویم چو سگ هر شب وبروز
برخاک راه خفته وخاموش می کینم
دشمن چو شب روست چو سگ بانگ می زنیم
سگ در پیست خواب چو خرگوش می کنیم
بر یاد دوست هر شب با شاهد خیال
پا در فراش ودست در آغوش می کنیم
ما در سماع خرقه خود چون قمیص گل
پاره ز عشق سرو قبا پوش می کینم
هر روز همچو سیف زدلهای پر گهر
گنجی دفین هر شکن موش می کنیم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۵۷ - آنی که کس بخوبی تو من ندیده ام
آنی که کس بخوبی تو من ندیده ام
خورشید را چو روی تو روشن ندیده ام
یا خود چو روی خوب تو رو نیست در جهان
یا هست و زاشتغال بتو من ندیده ام
رنگی ز حسن در گل رویت نهاده اند
کندر شکوفهای ملون ندیده ام
روی تو گلستان و دهان غنچه یی کزو
الا بوقت خنده شکفتن ندیده ام
روی ترا بزینت وزیب احتیاج نیست
من احتیاج شمع بروغن ندیده ام
گویی بتن که آب روان زو خجل شود
جان مجسمی که چنین تن ندیده ام
از کشتنم بتیغ تو ای دوست حاصلست
ذوقی که در هزیمت دشمن ندیده ام
خود را بکام خویش شبی از سر رضا
با چون تو دوست دست بگردن ندیده ام
زآن سان که سیف بر کوی تو خوار ماند
خاشاک راه بر در گلخن ندیده ام
خورشید را چو روی تو روشن ندیده ام
یا خود چو روی خوب تو رو نیست در جهان
یا هست و زاشتغال بتو من ندیده ام
رنگی ز حسن در گل رویت نهاده اند
کندر شکوفهای ملون ندیده ام
روی تو گلستان و دهان غنچه یی کزو
الا بوقت خنده شکفتن ندیده ام
روی ترا بزینت وزیب احتیاج نیست
من احتیاج شمع بروغن ندیده ام
گویی بتن که آب روان زو خجل شود
جان مجسمی که چنین تن ندیده ام
از کشتنم بتیغ تو ای دوست حاصلست
ذوقی که در هزیمت دشمن ندیده ام
خود را بکام خویش شبی از سر رضا
با چون تو دوست دست بگردن ندیده ام
زآن سان که سیف بر کوی تو خوار ماند
خاشاک راه بر در گلخن ندیده ام
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۸۴ - آنجا که جای دوست بود من نمی رسم
آنجا که جای دوست بود من نمی رسم
خاریست مانعم که بگلشن نمی رسم
هر نیم شب بدست خیالش بدان طرف
خدمت همی رسانم اگر من نمی رسم
از فکر یار هستی خویشم بیاد نیست
مستغرقم بدوست،بدشمن نمی رسم
این ترک سعی من نه زنومیدیست،لیک
معلوم شد مرا که برفتن نمی رسم
یاری ز من رمیده چوآهوی تیزگام
من همچو سگ درو بدویدن نمی رسم
آنجا چو جان مجردو تنها توان شدن
من پای بست همرهی تن نمی رسم
چون خاک کوی انس گرفتم بخار و خس
زآن همچو گرد خانه بر وزن نمی رسم
معشوق دیدنیست ولیکن مرا زمن
درپیش پردهاست،بدیدن نمی رسم
بی شمع روی روشن جانان چراغ وار
خود را همی کشم که بمردن نمی رسم
چون گوهرم زمعدن اصلی خویش دور
درحقه مانده باز بمعدن نمی رسم
طاوس باغ قدس بدم اندرین قفس
بالم شکسته شد بنشیمن نمی رسم
فصل بهار وصل چو دورست،غنچه وار
در پوست مانده ام،بشکفتن نمی رسم
سنگ آتشم چوخاک نشسته بزیر آب
آتش نهفته ام چوبآهن نمی رسم
کشت وجود تا نکند خوشه کمال
من نارسیده ام بدرودن نمی رسم
اندر صفات دوست چگویم سخن چو من
در وصف حال خویش بگفتن نمی رسم
خاریست مانعم که بگلشن نمی رسم
هر نیم شب بدست خیالش بدان طرف
خدمت همی رسانم اگر من نمی رسم
از فکر یار هستی خویشم بیاد نیست
مستغرقم بدوست،بدشمن نمی رسم
این ترک سعی من نه زنومیدیست،لیک
معلوم شد مرا که برفتن نمی رسم
یاری ز من رمیده چوآهوی تیزگام
من همچو سگ درو بدویدن نمی رسم
آنجا چو جان مجردو تنها توان شدن
من پای بست همرهی تن نمی رسم
چون خاک کوی انس گرفتم بخار و خس
زآن همچو گرد خانه بر وزن نمی رسم
معشوق دیدنیست ولیکن مرا زمن
درپیش پردهاست،بدیدن نمی رسم
بی شمع روی روشن جانان چراغ وار
خود را همی کشم که بمردن نمی رسم
چون گوهرم زمعدن اصلی خویش دور
درحقه مانده باز بمعدن نمی رسم
طاوس باغ قدس بدم اندرین قفس
بالم شکسته شد بنشیمن نمی رسم
فصل بهار وصل چو دورست،غنچه وار
در پوست مانده ام،بشکفتن نمی رسم
سنگ آتشم چوخاک نشسته بزیر آب
آتش نهفته ام چوبآهن نمی رسم
کشت وجود تا نکند خوشه کمال
من نارسیده ام بدرودن نمی رسم
اندر صفات دوست چگویم سخن چو من
در وصف حال خویش بگفتن نمی رسم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۸۷ - جانست وتن در آتش عشق ودرآب چشم
جانست وتن در آتش عشق ودرآب چشم
آتش چو تیز شد بگذشت از سرآب چشم
ای از خیال رسته دندان چون درت
چون سینه صدف شده پرگوهر آب چشم
صیاد وار با دل صد رخنه همچو دام
جان ماهی خیال تو جوید در آب چشم
وقتست اگر رخ تو تجلی کند که هست
مارا بهشت کوی تو وکوثر آب چشم
هم ما کدیه کرده ازآن چهره نور روی
هم ابر وان خواسته زین چاکر آب چشم
خاص ازبرای پختن سودای وصل تست
گر آتش دلست رهی را گر آب چشم
سرگشته ام چو چرخ ازین چشم سیل بار
این آسیانگر که نهادم برآب چشم
بیماری هوای تو تن را ضعیف کرد
گر نبض او نمی نگری بنگر آب چشم
در ملک عشق خطبه بنام دلست ازآن
شاید که همچو سکه رود بر زر آب چشم
در بزم عشق تو که غمست اندرو شراب
چون ساغری شد ستم ودر ساغر آب چشم
پیچید دودآه و چو آتش زبانه زد
پیوست وگرم گشت بیکدیگر آب چشم
چندانکه بیش گریم غم کم نمی شود
فرزند غصه راست مگر مادر آب چشم
خلقی گریستند ودر آن دل اثر نکرد
آن سنگ کی کند حرکت از هر آب چشم
گریم زجور هجر تو در پیش روی تو
مظلوم را گواست بر داور آب چشم
در گرمی فراق لب سیف خشک دید
گفت اربوصل تشنه شدی می خور آب چشم
آتش چو تیز شد بگذشت از سرآب چشم
ای از خیال رسته دندان چون درت
چون سینه صدف شده پرگوهر آب چشم
صیاد وار با دل صد رخنه همچو دام
جان ماهی خیال تو جوید در آب چشم
وقتست اگر رخ تو تجلی کند که هست
مارا بهشت کوی تو وکوثر آب چشم
هم ما کدیه کرده ازآن چهره نور روی
هم ابر وان خواسته زین چاکر آب چشم
خاص ازبرای پختن سودای وصل تست
گر آتش دلست رهی را گر آب چشم
سرگشته ام چو چرخ ازین چشم سیل بار
این آسیانگر که نهادم برآب چشم
بیماری هوای تو تن را ضعیف کرد
گر نبض او نمی نگری بنگر آب چشم
در ملک عشق خطبه بنام دلست ازآن
شاید که همچو سکه رود بر زر آب چشم
در بزم عشق تو که غمست اندرو شراب
چون ساغری شد ستم ودر ساغر آب چشم
پیچید دودآه و چو آتش زبانه زد
پیوست وگرم گشت بیکدیگر آب چشم
چندانکه بیش گریم غم کم نمی شود
فرزند غصه راست مگر مادر آب چشم
خلقی گریستند ودر آن دل اثر نکرد
آن سنگ کی کند حرکت از هر آب چشم
گریم زجور هجر تو در پیش روی تو
مظلوم را گواست بر داور آب چشم
در گرمی فراق لب سیف خشک دید
گفت اربوصل تشنه شدی می خور آب چشم
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۳۹۰ - ای عارض و خط تو شده صبح و شام چشم
ای عارض و خط تو شده صبح و شام چشم
دل گشته خاص تو زنظرهای عام چشم
تا عشق تو درین دل تاریک ره برد
شد نور شمع تعبیه در پیه خام چشم
زآن ساعت خجسته که هندوی چشم کرد
دل را غلام روی تو ای من غلام چشم
ابرو مثال لعبت بی جان دیده خواست
کز شوق دیدن تو برآید ببام چشم
چون ازدحام حاجی تشنه بود برآب
بر آفتاب چشمه رویت زحام چشم
چون چشم تو خراب دلم مست شد ازآنک
هردم می مشاهده نوشد بجام چشم
چون حسم دام دیده گشادست بنده را
تا درفتد خیال تو دل را بدام چشم
گر روی تو ببیند ازین پس بخون خویش
برسیم اشک سکه زند دل بنام چشم
ترک خیال تو چو برفتن کند نشاط
گلگون الاغ اشک ستاند ز یام چشم
چشمم زگریه گر برود هست در سرم
نور خیال روی تو قایم مقام چشم
ای دل زدیده آب روان دار تا برد
روزی بسوی خاک در او سلام چشم
ابر فراق چون مه رویش زتو نهفت
رو اشک چون ستاره ببار از غمام چشم
روزی بسر درآورد اسب نظر ترا
زآن رخ اگر کشیده نداری زمام چشم
این رمز راز دیده توان گوش ساختن
زیرا اشارتست سراسر کلام چشم
دل گشته خاص تو زنظرهای عام چشم
تا عشق تو درین دل تاریک ره برد
شد نور شمع تعبیه در پیه خام چشم
زآن ساعت خجسته که هندوی چشم کرد
دل را غلام روی تو ای من غلام چشم
ابرو مثال لعبت بی جان دیده خواست
کز شوق دیدن تو برآید ببام چشم
چون ازدحام حاجی تشنه بود برآب
بر آفتاب چشمه رویت زحام چشم
چون چشم تو خراب دلم مست شد ازآنک
هردم می مشاهده نوشد بجام چشم
چون حسم دام دیده گشادست بنده را
تا درفتد خیال تو دل را بدام چشم
گر روی تو ببیند ازین پس بخون خویش
برسیم اشک سکه زند دل بنام چشم
ترک خیال تو چو برفتن کند نشاط
گلگون الاغ اشک ستاند ز یام چشم
چشمم زگریه گر برود هست در سرم
نور خیال روی تو قایم مقام چشم
ای دل زدیده آب روان دار تا برد
روزی بسوی خاک در او سلام چشم
ابر فراق چون مه رویش زتو نهفت
رو اشک چون ستاره ببار از غمام چشم
روزی بسر درآورد اسب نظر ترا
زآن رخ اگر کشیده نداری زمام چشم
این رمز راز دیده توان گوش ساختن
زیرا اشارتست سراسر کلام چشم