تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۰۶ - مرا که یک نفس از وصل یار سیری نیست
مرا که یک نفس از وصل یار سیری نیست
زبوسه صبر نه واز کنار سیری نیست
ازآن گلی که ز رنگش خجل شود لاله
چو عندلیب مرا از بهار سیری نیست
اگر جهان همه پر گل کنند رنگ برنگ
مرا زدیدن آن لاله زار سیری نیست
درخت حسن گلی ماه رو ببار آورد
چو نحلم ازگل آن شاخسار سیری نیست
گرم چو عود بسوزند برسر آتش
مرا از آن شکر آبدار سیری نیست
بدست دشمنی ار بر سرم زند شمشیر
مرا زدوستی آن نگار سیری نیست
جماعتی که چومن منصفند می گویند
که یار را چه عجب گر زیار سیری نیست
گرم چو گوی نهد اسب یار برسر پای
مرا از آن شه چابک سوار سیری نیست
مرا زدوست اگر مرده باشم اندرخاک
بگویم ونشوم شرمسار، سیری نیست
بخورد دهر بسی همچو سیف فرغانی
هنوز در شکم روزگار سیری نیست
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۱۶ - در آن زمان که دلم میل با جمالی داشت
در آن زمان که دلم میل با جمالی داشت
نبود بی خبر از سر عشق و حالی داشت
زلطف معنی حسن ورا کمالی بود
زعشق صورت حال رهی جمالی داشت
زکان لطفش گویی برو فشانده بود
هرآن جواهر مخزون که حق تعالی داشت
بعون طالع سعد آسمان همت من
ز روی او مه و از ابروش هلالی داشت
چو صفحهای رخش روی روزگار رهی
زعشق چهره او دلفریب خالی داشت
چو ذره بودم وبا آفتاب قربم بود
ستاره بودم و با ماه اتصالی داشت
اگر وصال همی خواست درزمان می یافت
ورانبساط همی کرد دل مجالی داشت
زحال دل چو بگفتم بجان جوابم داد
که درمشاهده من بودم او خیالی داشت
مثال جان من آن روز همچو ریحان بود
که درسراچه قرب از بدن سفالی داشت
جمال دوست زهر پرده جلوه خود کرد
کسی ندید که اهلیت وصالی داشت
درآن دیار که یوسف رخی پدید آمد
خرید و سود کند هر کسی که مالی داشت
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۴۲ - خوشا دلی که چو تو دلبرش بدست افتد
خوشا دلی که چو تو دلبرش بدست افتد
زخمر عشق تو یک ساغرش بدست افتد
چو با کسی تو بیک بوسه در میان آیی
کنار حور ولب کوثرش بدست افتد
سزد که از پر طاوس بادزن سازد
هر آن مگس که چوتو شکرش بدست افتد
مشام روح معطر کند نسیم صبا
گرآن کلاله (عنبرچه اش) بدست افتد
کسی که پای ارادت نهاد بر در تو
بهر قدم که زند صد سرش بدست افتد
مقیم کوی ترا گر بهشت باشد جای
کدام جای ازین خوشترش بدست افتد
مرا چه آرزوی پای زشت طاوس است
چو در میانه مصحف پرش بدست افتد
چو دوست دست دهد مال گو برو از دست
صدف نخواهم چون گوهرش بدست افتد
باهل دل نرسد جان نفس تن پرور
وگر چه دلبر جان پرورش بدست افتد
کجا چو زهره زند گر به ناخنی باصول
وگرچه بربط خنیا گرش بدست افتد
درین مصاف بر اعدای خود ظفر اوراست
که خویشتن کشد ار خنجرش بدست افتد
شکست یابد لابد بکوری نمرود
خلیل را چو بت آزرش بدست افتد
بزیر پای نهد مرد ره چو هشت بهشت
وگر چه پایه هفت اخترش بدست افتد
شکسته بسته دلی داد سیف فرغانی
چو جان فدا کند ار دیگرش بدست افتد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۴۳ - نسیم باد بهاری گر اتفاق افتد
نسیم باد بهاری گر اتفاق افتد
که ره گذار تو بر جانب عراق افتد
چو بگذری بسر کوی یار من برسان
سلام من اگرش هیچ بر مذاق افتد
بدان نگار که گرماه روی او بیند
شب چهارده ازشرم در محاق افتد
وگر بپرسدت از حال و روزگار دلم
بفرصت ار نفسی با تو هم وثاق افتد
بگو چگونه بود حال آنکه دور از تو
زآب وصل تو درآتش فراق افتد
دلش گداخته از راه دیدگان بچکد
چودر حدیث توبا وصف اشتیاق افتد
بیادگار دل تنگ ما نگه می دار
که باز وصل من وتوکی اتفاق افتد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۴۴ - درین تفکرم ای جان که گر فراق افتد
درین تفکرم ای جان که گر فراق افتد
مرا وصال تو دیگر کی اتفاق افتد
همین بس است زهجران دوست عاشق را
که قدر وصل بداند چودر فراق افتد
بدرد هجر شدم مبتلا ازآن هردم
صدای ناله من اندرین رواق افتد
مرا زتلخی آن وارهان وآنگه زهر
بدست خویش بمن ده که بر مذاق افتد
زهجرت ای بت خورشید رو من آن ماهم
که ازخسوف برسته است ودر محاق افتد
زفرقت گل روی تو بنده دور ازتو
چو بلبلیست که از جفت خویش طاق افتد
گر اجتماع دگر باره دیر دست دهد
میان روح وبدن زود افتراق افتد
باشک شسته شود نامه گر درو سخنم
بذکر آرزو و شرح اشتیاق افتد
زجورها که تو با بنده کرده ای در روم
عجب مدار گر آوازه در عراق افتد
بود که بوی وی آرد بسیف فرغانی
نسیم باد بهاری گر اتفاق افتد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۴۶ - درین سخن صفت حسن یار چون گنجد
درین سخن صفت حسن یار چون گنجد
حساب بی عدد اندر شمار چون گنجد
درین جهان که مرا بهره زوست دلتنگی
چو عشق یار نگنجید یار چون گنجد
بعالمی که ز زلف و رخش اثر باشد
درو دو رنگی لیل و نهار چون گنجد
چو ماه اشرقت الارض بر جهان تابد
در آسمان و زمین نور و نار چون گنجد
ز شرم روی چو گلزار او عجب دارم
که در فضای جهان نوبهار چون گنجد
ندای وصلش در گوش خلق چون آید
فروغ رویش در روز بار چون گنجد
من از شگرفی آن مه همیشه در عجبم
که روز وصل مرا در کنار چون گنجد
امیدم ارچه فراخست دست تنگی هست
ببین که در کف من آن نگار چون گنجد
منش نیامدم اندر نظر، در آن چشمی
که سرمه راه نیابد غبار چون گنجد
غم تو و دل مسکین سیف فرغانی!
درین طویله در شاهوار چون گنجد
بکام خویش غمش جای ساخت در دل من
وگرنه در دهن مور مار چون گنجد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۵۳ - کسی که عشق نورزد مگو که جان دارد
کسی که عشق نورزد مگو که جان دارد
جزین حدیث نگوید کسی که آن دارد
ز مرگ چون دل صاحب دلان بود آمن
کسی که او بتو زنده است و چون تو جان دارد
زمین ز روی تو چون آفتاب روشن شد
که ماه حسن ز رخسارت آسمان دارد
لبت ببوسه مرا وعده داد لیکن گفت
شکر ز قاعده بیرون خوری زیان دارد
ببوی گل همه ساله چو بلبلم در باغ
که گل برنگ ز رخسار تو نشان دارد
چو گل ز پرده برون آمد و وصال رسید
ز بیم هجر که در پی بود فغان دارد
دلم بصبر همی خواهد ار چه نتواند
که سر عشق ترا همچو جان نهان دارد
که در هوای تو این عاشق زلیخا مهر
برای کید چو یوسف برادران دارد
اگر چه در پیت آنکس نراند اسب هوس
کز اختیار بدست اندرون عنان دارد
ولی کسی که ازو سر برآرد آن همت
که محنت تو کشد دولتش بر آن دارد
بمنع دور نگردد چو سیف فرغانی
هر آن گدا که ازین در امید نان دارد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۵۷ - بگو بدانکه چون من عشق یار من دارد
بگو بدانکه چون من عشق یار من دارد
که پادشاهی خوبان نگار من دارد
ببوی او بگلستان شدم ندیدم هیچ
بغیرلاله که رنگی زیار من دارد
عجب مدار که برگیردم زپشت زمین
بدین صفت که غمش رو بکار من دارد
کسی که در غمش ازچشم خون همی بارید
فراغت از مژه اشکبار من دارد
نساخت خانه بهمسایگی من دولت
چو محنتش وطن اندر جوار من دارد
خدنگ غمزه بهر جانبی همی فگند
مگر که چشمش عزم شکار من دارد
پیام کرد مرا یار و گفت هر مگسی
طمع بلعل لب قند بار من دارد
درین میانه بدست کسی دهد دولت
گل وصال که در پای خار من دارد
اگر هزار گلش بشکفد زهر چمنی
نظر سوی رخ همچون بهار من دارد
براه عشق من امروز سیف فرغانیست
رونده یی که دلی زیر بار من دارد
سحرگهان بمن آورد بوی دوست نسیم
(مگر نسیم سحر بوی یار من دارد)
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۶۰ - تویی که زلف و رخت رو بکفر و دین دارد
تویی که زلف و رخت رو بکفر و دین دارد
که هر دوتا با بد رنگ آن و این دارد
کسی که نقش رخ و زلف تست در دل او
موحدیست که در سینه کفر و دین دارد
حدیث زلف تو بسیار گفتم و چکنم
مرا غم تو پریشان سخن چنین دارد
چه دلبری تو که نازاده مریم حسنت
هزار عیسی گویا در آستین دارد
بزیر سایه زلف از قفات می تابد
همان شعاع که خورشید در جبین دارد
چو آفتاب رخت دید آسمان می خواست
که همچو سایه تراروی بر زمین دارد
خط تو سلسله از مشک بر قمر بندد
لب تو پای مگس را در انگبین دارد
بتلخ گویی آن لب شکایت از که کنم
چو بخت شورمنش هر زمان برین دارد
بغمزه ریخته ای خون سیف فرغانی
مگر که چشم تو از مردمی همین دارد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۷۱ - کسی که ازلب شیرین تو دهان خوش کرد
کسی که ازلب شیرین تو دهان خوش کرد
ببوسه تودل خویشتن چو جان خوش کرد
سزد که وقت مرا خوش کنی بدان رخ خوب
که گل بر وی نکو وقت بلبلان خوش کرد
دهان غنچه لب و روی چون گلستانت
بهاروار چوگل سربسر جهان خوش کرد
اگرچه وصل تو مأمول ما بود لیکن
چو غافلان بامل دل نمی توان خوش کرد
عجب مدار مرا گر سخن شود شیرین
که ذکر شهد لب تو مرا زبان خوش کرد
کنون که موسم نوروز گشت وباد بهار
وزید ناگه واطراف بوستان خوش کرد
گلست گویی طالع شده زبرج حمل
ستاره یی که زمین راچو آسمان خوش کرد
نسیم بوی تو آورد وما نیاسودیم
بمرهم تو جراحات خستگان خوش کرد
ببنده گفت بیا کآن عزیز مصر جمال
چو یوسف است که دل با برادران خوش کرد
رخ چو ماه تو منشور ملک خوبی داشت
خط تو برسر منشور او نشان خوش کرد
بدوست گفتم هرگز توان بدرویشی
دل رقیب گدا روی او بنان خوش کرد
چو گربگان سر سفره کاسه می لیسند
کجا توان دل سگ را باستخوان خوش کرد
برای خلق سخن گفت سیف فرغانی
بشهد خویش مگس کام دیگران خوش کرد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۷۷ - بدل چه پند دهم تا دل از تو برگیرد
بدل چه پند دهم تا دل از تو برگیرد
بجان چه چاره کنم تا رهی دگر گیرد
کسی که دل ز تو برگیرد اندر آن عجبم
که بر کجا نهد آن دل که از تو برگیرد
بیک نظر بگرفتی و مر او نیست شگفت
که آفتاب جهان را بیک نظر گیرد
اگر نقاب براندازی از جمال بشب
چراغ مرده ز شمع رخ تو در گیرد
وگر فرستی پروانه یی بگورستان
چو شمع کشته تو زندگی ز سر گیرد
فتاد در همه عالم ز عشق تو شوری
بخنده لب بگشا تا جهان شکر گیرد
بدان امید که از دامنت فشانم گرد
سر آستین مرا دیده در گهر گیرد
تو آفتاب صفت گر بعاشقان نگری
نماز شام همه رونق سحر گیرد
زآب چشم روان دیده را میسر نیست
که خاک کوی تو چون سرمه در بصر گیرد
اگر چو سیم بآتش بری ازو سکه
دل شکسته من مهر تو چو زر گیرد
مگر تو چاره کنی ور نه سیف فرغانی
کدام چاره سگالد که با تو در گیرد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۷۹ - هرآن نسیم که ازکوی یار برخیزد
هرآن نسیم که ازکوی یار برخیزد
زبوی اودل وجان را خمار برخیزد
دهند گردن تسلیم سروران جهان
بهر قلاده که از زلف یار برخیزد
اسیر عشق برند از قبیلهای عرب
چو چشم هندوی تو ترکوار برخیزد
اگر زحسنش مرخلق را خبر باشد
هزار عاشقش ازهر دیار برخیزد
چواو بدلبری اندر میانه بنشیند
هزار دلشده ازهر کنار برخیزد
بروز حشر ببینی که کشته شوقش
زخوابگاه عدم صد هزار برخیزد
میان حسن و رخش ازخطش غباری هست
چو چاره تا زمیان این غبار برخیزد
چو بافراقش بنشست سیف فرغانی
بود که ازره وصل انتظار برخیزد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۸۰ - چو پرده از رخ چون آفتاب برداری
چو پرده از رخ چون آفتاب برداری
زشرم روی تو نور از قمر فرو ریزد
زشرم چهره معنی نمای تو بیم است
که رنگ حسن زروی صور فرو ریزد
چو شعر بنده بخوانی ودر حدیث آیی
شکر چو آب از آن لعل تر فرو ریزد
زکان لطف تو اندر بهای خاک درت
گهر برد بعوض هرکه زر فرو ریزد
تویی چو میوه درین باغ ونیکوان زهرند
چو شاخ میوه برآرد زهر فرو ریزد
در این هوا که مرا مرغ دل بپروازست
چه جای زاغ که سیمرغ پر فرو ریزد
زدیده بر سر کوی تو سیف فرغانی
چه جای اشک که خون جگر فرو ریزد
زپسته چون تو بخندی شکر فرو ریزد
سخن بگو که زلعلت گهر فرو ریزد
زلطف لفظ (تو)آبست و لعل تو شکر
شکر زپسته وآب از شکر فرو ریزد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۹۴ - زخاک کوی توبوی هوا معطر شد
زخاک کوی توبوی هوا معطر شد
ز نور روی تو شب همچو مه منور شد
چو عشق تو بزمین زآسمان فرود آمد
زمین زشادی آن تا بآسمان برشد
بیمن عشق تو دیدم که روح پاک چوطفل
مسیح وار بگهواره در سخن ور شد
نشد رسیده کسی کو بعشق تو نرسید
که بی صدف نتوانست قطره گوهر شد
اگرچه دردل کان بود جوهر خاکی
بیافت تربیت ازآفتاب تا زر شد
بسعی عشق تو آن کو زنه فلک بگذشت
بدیدمش که زهفتم زمین فروتر شد
مرا چو عشق تو گشت از دو کون دامن گیر
بسی زشوق توام آستین بخون ترشد
زبهر خدمت خاک درتو عاشق تو
بآب چشم وضو ساخت تامطهر شد
ازآنکه خواجه خود را بصدق خدمت کرد
بسی غلام خداوند بنده پرور شد
بداد جان ودل آن کو گدای (کوی) توگشت
نخواست سیم وزر آن کو بتو توانگر شد
اگر بخانه عشق اندر آیی ای درویش
پی خلاص تو دیوارها همه در شد
بکوش تا نرود عشقت از درون بیرون
که پادشاه ولایت ستان بلشکر شد
همه جهان را بی تیغ سیف فرغانی
بخصم داد چو این دولتش میسر شد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۱۹۸ - کسی که او بغم عشق مبتلا آمد
کسی که او بغم عشق مبتلا آمد
زدوست روی نپیچد اگر بلا آمد
بنور عشق توان دید دم بدم رخ دوست
که حق پدید شد آنجا که مصطفا آمد
ایا توانگر حسن از کرم دری بگشا
که نزد چون تو سخی همچو من گدا آمد
سوی توبنده بجان دیگری بتن پیوست
برتو بنده بسر دیگری بپا آمد
اگر چه در چمن تو گلست ونیست گیا
نصیب بنده چرا زآن چمن گیا آمد
صواب می شمری بر گنه جزا دادن
سزد که عفو کنی گر زمن خطا آمد
دلم زجا نرود از جفای تو هرگز
که جان رفته بیک لطف تو بجا آمد
بدست عشق تو ای دوست دانه دل من
چو گندمست که درحکم آسیا آمد
هم ازمنست که با من کدورتی داری
زخاک باشد اگر آب بی صفا آمد
چو خاک کوی تو آورد باد گفتم زود
برو بچشم خبر کن که توتیا آمد
بتن بگو چو جان شو چو دل بعشق رسید
بمس بگوی چوزر شو که کیمیا آمد
مرا در اول عشق تو گفت ای درویش
سرت برفت چو پایت بدست ما آمد
بکوی عشق تو جان داد سیف فرغانی
حسین بهر شهادت بکربلا آمد
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۰۸ - چه مرد عشق تو باشند خودپرستی چند
چه مرد عشق تو باشند خودپرستی چند
ببین چه لایق این ذروه اند پستی چند
اگر پرستش یارست عشق را معنی
چگونه یار پرستند خودپرستی چند
بنقل مجلس وصلت چه لایق اند ایشان
که خمر عشق تو ما خورده ایم مستی چند
حدیث دنیی و عقبی مپرس از عشاق
که هست و نیست ندانند نیست هستی چند
مزن قفای جفا گرچه دست حکمت هست
گشاده بر سر بیچاره پای بستی چند
مرا ولایت وصلت شود میسر اگر
ز حملهای تو بر من فتد شکستی چند
بپای رغبت برخیزم از سر دو جهان
بود که دست دهد با توام نشستی چند
بر آن امید برین نطع پای بر جایم
که شاه عشق تو ماتم کند بدستی چند
ببوی ماهی مقصود سیف فرغانی
در آبگیر تمنا فگند شستی چند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۰۹ - چو عاشقان تو عیش شبانه می کردند
چو عاشقان تو عیش شبانه می کردند
می صبوحی اندر چمانه می کردند
بنام تو غزل عاشقانه می گفتند
بیاد تو طرب عارفانه می کردند
خمار در سرو گل در کنار و می در دست
حدیث حسن تو اندر میانه می کردند
بوصف حسن رخت چون روان شد آب سخن
ز سوز وجد چو آتش زبانه می کردند
چو بلبلان چمن ناله و فغانشان بود
ز عشق روی تو گل را بهانه می کردند
بچنگ مطرب حاجت نداشت مجلس شان
که بلبلان همه بانگ چغانه می کردند
عروس لطف برون آمد از عماری غیب
چو مهد غنچه گل را روانه می کردند
بخار مشک برانگیختند در بستان
مگر بنفشه زلف تو شانه می کردند
چو موش در دهن گربه دشمنان خاموش
که بهر ما و تو عوعو سگانه می کردند
درین خرابه که من دارم و دلش نامست
غم ترا چو گهر در خزانه می کردند
توانگران را زر بود لیک درویشان
درین نیاز در اشک دانه می کردند
برآن امید که پرده برافگنی شب و روز
چو در مقام برین آستانه می کردند
جفای تو چو بدیدند شد بشکر بدل
شکایتی که ز جور زمانه می کردند
چو تو ز شهر برفتند سیف فرغانی
جماعتی که درین کوی خانه می کردند
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۳۰ - بتی که بر همه خوبان امیر خواهد بود
بتی که بر همه خوبان امیر خواهد بود
گمان مبر که کس او را نظیر خواهد بود
گرم ملوک جهان بندگی کنند بطوع
مرا ز خدمت او ناگزیر خواهد بود
زقوس ابروی تو چون ز خاک برخیزم
نشانه وارم در سینه تیر خواهد بود
بحسن یوسفی و زآب دیده چون یعقوب
کسی که بی تو بماند ضریر خواهد بود
ز هجر یوسف یعقوب چشم پوشیده
ببوی پیراهن آخر بصیر خواهد بود
نه مرد عشقم اگر شادی دو کون مرا
چنانکه انده تو دلپذیر خواهد بود
برای تحفه چو صاحب دلان درین حضرت
حدیث جان نکنم کآن حقیر خواهدبود
بیاد روی تو در جمع عاشقان اول
کسی که جان بدهد این فقیر خواهد بود
بکوی عشق تو بیچاره سیف فرغانی
جوان درآمد و از غصه پیر خواهد بود
گمان مبر که درین روز هیچ چیز او را
برون ناله شب دستگیر خواهد بود
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۳۱ - کسی که همچو تو ازلب شکر فروش بود
کسی که همچو تو ازلب شکر فروش بود
اگر بیاد لبش می خورند نوش بود
کسی که عشق تو بروی گذر کند چون برق
چو ابر گرید و چون رعد در خروش بود
زعشق همچو تویی اضطراب من چه عجب
که آب بر سر آتش نهند جوش بود
چو دل ربودی ازابرام من ملول مشو
که درمعامله درویش سخت کوش بود
ترا بنقد روان سخن خریدارم
ازآنکه شاعر مفلس سخن فروش بود
بدور حسن تو گویم سخن چو قاعده نیست
که عندلیب بایام گل خموش بود
بنزد تو سخن آورد سیف فرغانی
وگرنه لایق این در کدام گوش بود
سیف فرغانی : غزلیات
شماره ۲۵۹ - بیا که بی تو مرا کار برنمی آید
بیا که بی تو مرا کار برنمی آید
مهم عشق تو بی یار برنمی آید
مرا بکوی تو کاری فتاد،یاری ده
که جز بیاری تو کار برنمی آید
مقام وصل بلندست ومن برونرسم
سگش چو گربه بدیواربر نمی آید
ازآن درخت که درنوبهار گل رستی
ببخت بنده به جز خار برنمی آید
چو شغل عشق تو کاری چو موی باریکست
ازآن چو موی بیکبار برنمی آید
بآب چشم برین خاک در نهال امید
بسی نشاندم و بسیار برنمی آید
سزد که مزرعه را تخم نو کنم امسال
که آنچه کاشته ام پابرنمی آید
ز ذکر شوق خمش باش سیف فرغانی
که آن حدیث بگفتار برنمی آید
میان عاشق و معشوق بعد ازاین کاریست
که آن بگفتن اشعار برنمی آید