تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۷۰ - عشقت اقرار به دل آرد و انکار برد
عشقت اقرار به دل آرد و انکار برد
همچو صیقل که صفا بخشد و زنگار برد
بیخودی لازمه عشق بود، ورنه چرا
هرکه را بر سر کار آورد، از کار برد؟
که به غربت فکند تنگدلان را زوطن؟
باغبان کی گل نشکفته به بازار برد؟
سوختم ز آتش دل، نیست شفیعی که مرا
به بهشت قفس از عرصه گلزار برد
خوشنما نیست مددکردن افشاگر راز
کس چرا بیهده از آینه زنگار برد؟
به گداپیشگی از عشق بتان شهره شدم
تا کیم دیده به دریوزه دیدار برد؟
دلم از گریه به یاد خطش آسوده ز رنج
سبزه و آب روان علت بیمار برد
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۸۸ - نگهت فتنه‌گر و عربده‌سازست هنوز
نگهت فتنه‌گر و عربده‌سازست هنوز
سرمه در چشم تو، همخانه نازست هنوز
تازه شد دوستی ما به خط تازه تو
ناز کن، ناز که آغاز نیازست هنوز
راه نزدیک حرم، سعی مرا ناقص کرد
لیک شادم که ره شوق درازست هنوز
خاک شد پیکر محمود و ز تاثیر وفا
دل او در شکن زلف ایازست هنوز
شد ز میخانه و خم کعبه مقصد نزدیک
چشم کج‌بین به ره دور حجازست هنوز
آتش حسن تو ننشسته هنوز از گرمی
دل خلقی ز تو در سوز و گداز است هنوز
گرچه نبود سر مویی ز حقیقت خالی
دل قدسی ز پی عشقِ مجازست هنوز
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۹۰ - راست رو نیست بر آماج اثر، تیر نفس
راست رو نیست بر آماج اثر، تیر نفس
چه عجب گر گله‌مندیم ز تاثیر نفس
راز من چون نشود فاش، که در سینه تنگ
ناله را پا نتوان بست به زنجیر نفس
وصل تو لطف الهی‌ست، وگرنه این بخت
ندهد دست، به فکر دل و تدبیر نفس
بعد عمری که به پرسیدن ما آمده‌ای
دست دهشت شده در سینه گلوگیر نفس
قدسی ار یار گذشت از تو و آهی نزدی
دهشت این کرد، مپندار ز تقصیر نفس
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۹۳ - گر کنم گریه به اندازه چشم تر خویش
گر کنم گریه به اندازه چشم تر خویش
گیرد از غیرت من، ابر چو دریا سر خویش
با خیال تو چو شب دست در آغوش کنم
صبح با مهر ز یک جیب برآرم سر خویش
تا به کی منت صیاد، چرا چون طاووس
صورت حلقه دامی نکشی بر پر خویش؟
آخر از پهلوی دل گشت چراغم روشن
اخگری بود مرا در ته خاکستر خویش
خشت برداشته بود از سر خم پیر مغان
جرم من بود که در خون نزدم ساغر خویش
تیره‌تر باید ازین اختر من، معذورم
گر شکایت کنم از تیرگی اختر خویش
گر به دوزخ برمش، منت آتش نکشد
دل که چون لاله به خون داغ کند پیکر خویش
قدسی ار بوالهوسی راه زلیخا نزدی
روی یوسف ننمودی به ملامتگر خویش
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۲۹۵ - تو و گشت چمن ای گل، من و کاشانه خویش
تو و گشت چمن ای گل، من و کاشانه خویش
خاطرم ساخته چون جغد به ویرانه خویش
گر قرارت نبود پهلوی من جرم تو نیست
شعله بی‌طاقتی آموخت ز پروانه خویش
شکر آن طره چه گوییم، که هرگز ننهاد
منت سلسله بر گردن دیوانه خویش
قدمی رنجه کن ای دوست، که چون مردم چشم
کردم آراسته از لخت جگر، خانه خویش
آنکه بر زلف خود از ناز تغافل دارد
موبه‌مو یافته حال دلم از شانه خویش
غرق خون چون ورق لاله بود اوراقش
هر کتابی که کنم خطبه‌اش افسانه خویش
ناله خشک‌لبان را اثری هست، ازان
قدسی انگشت زند بر لب پیمانه خویش
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۰۴ - غم کجا شد که به جان آمدم از شادی خویش
غم کجا شد که به جان آمدم از شادی خویش
هیچ‌کس نیست چو من دشمن آبادی خویش
دیر می‌کشت در آن کوی غمم، دور شدم
خویش برخاستم از جای به جلادی خویش
هر گلی حلقه دامی‌ست درین راه مرا
می‌روم سوی قفس از پی آزادی خویش
گفتی از من گذر، از خود نتوانی چو گذشت
نگذرم از تو، ولی بگذرم از وادی خویش
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۰۵ - مرده را زنده کند چون سخن‌آراست لبش
مرده را زنده کند چون سخن‌آراست لبش
غنچه گلشن اعجاز مسیحاست لبش
سخن از لعل لبش دیر جدا می‌گردد
بس که آلوده به شیرینی جان‌هاست لبش
غیرت عشق مرا بین، که چو دیدم رویش
کشت رشکم چو نهان جان ز دلم خواست لبش
هر سخن کز لب دلدار برون می‌آید
شکرآلوده بود، بس که شکرخاست لبش
هر جفا کز تو رسد بر دل قدسی، خوش باد
آشنا کی به حدیث گله‌آراست لبش؟
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۱۱ - دوش آمد ز سفر مژده که یار آمد پیش
دوش آمد ز سفر مژده که یار آمد پیش
دیده تا فرش‌شدن، پای نگار آمد پیش
می‌کشد شاهد مقصود ز رخساره نقاب
دیده گو بر سر کار آی، که کار آمد پیش
یار می‌آید و غم می‌رود ای مرغ چمن
مژدگانی که خزان رفت و بهار آمد پیش
از گروهی که بر افلاک نظر دوخته‌اند
اختر سعد، یکی را ز هزار آمد پیش
چه کند شرطه ازین بیش به دریای امید
کشتی‌ام تا به میان رفت، کنار آمد پیش
حسن می‌خواست که با عشق کند محکم، عهد
شوق گامی دو سه از بهر قرار آمد پیش
کاروان‌های عزیزان به کجا کرد سفر؟
چون ازیشان نه پیاده نه سوار آمد پیش؟
بزم را دور طرب گرنه به انجام رسید
نفس شیشه می چون به شمار آمد پیش؟
بی الم نیست درین دور نشاطی قدسی
جام بر لب چو گرفتیم، خمار آمد پیش
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۱۴ - هرکسی شاد به سال نو و نوروزی خویش
هرکسی شاد به سال نو و نوروزی خویش
دل شوریده عاشق به غم‌اندوزی خویش
شب تاریک مرا روشنی از آه من است
برو ای شمع، تو و انجمن‌افروزی خویش
دیده زخمم ازان پیش که روشن گردد
دیده بر تیغ جفای تو رقم، روزی خویش
من شوریده کجا و غم ناموس کجا
برو ای عقل و ببر مصلحت‌آموزی خویش
کوکب بخت کس از سعی نگردد فیروز
خویش را چند کنم رنجه به دلسوزی خویش؟
ما چو قدسی نمک خوان سیه‌بختانیم
بخت ما چون نبود شاد ز بهروزی خویش؟
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۳۸ - ما شکست دل خود را ز خدا خواسته‌ایم
ما شکست دل خود را ز خدا خواسته‌ایم
وز خدا فرصت دشمن به دعا خواسته‌یم
همه جویند می عشرت و ما زهر ملال
دردسر نیست درین باده که ما خواسته‌ایم
تا برآرند شهان ناله ز ناکامی خویش
خویش را بر سر کوی تو گدا خواسته‌ایم
بر سر کوی تو هر بی سر و پا محرم نیست
ما غلط کرده، غبارش ز صبا خواسته‌ایم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۴۵ - همه جانب قدم مرحله‌پیما دارم
همه جانب قدم مرحله‌پیما دارم
روشناس غم عشقم، همه‌جا جا دارم
غیرتم با تو چنان است که شبها به خیال
جنگ پهلوی تو با صورت دیبا دارم
از پی نقش پی ناقه نیم سرگردان
داغی از لاله درین دشت، تمنا دارم
نروم سوی وی آهسته ز ترسیدن جان
حذر از همرهی آبله پا دارم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۴۷ - لبی از زمزمه عشق، خروشان دارم
لبی از زمزمه عشق، خروشان دارم
گرم آه سحرم، سینه جوشان دارم
غرضم نغمه دردست چو بلبل به وصال
گل در آغوش و لب از ناله خروشان دارم
مایه گریه ز ریش دل و داغ جگرست
چشم ازان بر ره خونابه‌فروشان دارم
صحبت اهل ورع، گرد ملال انگیزد
سر همدوشی میخانه‌بدوشان دارم
من گرفتار گرفتاری عشقم قدسی
حلقه در گوش دل از حلقه‌بگوشان دارم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۶۴ - چند چون ابر بر اطراف گلستان گریم؟
چند چون ابر بر اطراف گلستان گریم؟
حلقه ماتمیان کو، که بر ایشان گریم
عمری از خون دل اسباب طرب جمع کنم
تا دمی بر سر کوی تو پریشان گریم
نوبت گریه به چشمم نرسد، زانکه مرا
دیده دل نگذارد که به مژگان گریم
مژه در خون جگر پنجه مرجان شد و من
در غم لعل تو یاقوت ز مرجان گریم
عمرها دیده چو گرداب کشید اشک به خویش
در دل قطره عجب نیست که طوفان گریم
نیستم ابر که در گریه تُرُش سازم روی
چشمه‌ام، با دل صاف و لب خندان گریم
دیده‌ام بر سر آب از الم فرقت توست
کافرم گر دم رفتن ز پی جان گریم
شهر بر گریه من همچو گریبان تنگ است
رو به صحرا نهم و درخور دامان گریم
نور مهر تو ز سیمای سرشکم پیداست
دامن از غیر بپوشم چو به دامان گریم
فرصت گریه ندارم ز گرفتاری عشق
ورنه صد بحر به یک جنبش مژگان گریم
بس که دل می‌کشدم سوی اسیران قدسی
روز تا شب روم و بر سر زندان گریم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۶۵ - چون به سوی تو گشایم در کاشانه چشم
چون به سوی تو گشایم در کاشانه چشم
خانه چین شود از روی توام خانه چشم
بس که بر خاک درت چشم شهیدان شد فرش
ز آستانت مژه روید چو در خانه چشم
میل دل سوی می و ساغر عشرت کشدش
هرکه خونابه نپیموده ز پیمانه چشم
به تماشای جمال تو مرا جایی نیست
دل فروگیرتر از گوشه کاشانه چشم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۷۷ - کرده تا عشق تو چون نقش قدم پامالم
کرده تا عشق تو چون نقش قدم پامالم
هیچ‌کس نیست که حسرت نخورد بر حالم
در بیابان بلا، گو مدد خضر مباش
غم به هرسو که روم، می‌رود از دنبالم
چشم، مشتاق و حیا قفل زبان می‌گردد
صد سخن در دل و پیش تو ز حسرت لالم
خواری عشق چنانم ز نظرها افکند
که در آیینه نیاید به نظر، تمثالم
چون نهالی که موافق فتدش آب و هوا
هست در عشق به از سال دگر، هر سالم
من مجنون چو به صحرا روم از شهر، آیند
آهوان تا در دروازه به استقبالم
شمع را رقص نماید تپش پروانه
آشنا کاش ز بیگانه بپرسد حالم
قید جاوید، مرا قوت پرواز دهد
ترسم افتم ز هوا، گر بگشایی بالم
نکند همتم اقبال سوی بخت بلند
ورنه پستی نبود قاعده اقبالم
نه چو جم جام شناسم، نه چو خضر آب حیات
کرده خونابه‌کشی از همه فارغ‌بالم
قدسی از ناله ماتم‌زدگان یابم فیض
هرگز از جا نبرد زمزمه اقبالم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۸۰ - دل به تیغ غمزه آن شوخ قاتل بسته‌ام
دل به تیغ غمزه آن شوخ قاتل بسته‌ام
صید قاتل‌دوستم، بر تیغ ازان دل بسته‌ام
عمرها جان کنده‌ام، تا این دل صدپاره را
برده بر فتراک او چون صید بسمل بسته‌ام
زحمت پا برنتابد خار این صحرا، ازان
خویش را چون گرد بر دامان محمل بسته‌ام
شسته‌ام از جان شیرین دست اول، بعد ازان
دل به زلف آن بت شیرین‌شمایل بسته‌ام
قدسی آن کج‌قبله‌ام، کز زلف ترسازاده‌ای
عمرها بر گردن ایمان حمایل بسته‌ام
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۸۲ - از ازل کشته آن طرز نگاه آمده‌ایم
از ازل کشته آن طرز نگاه آمده‌ایم
صد گره در دل ازان زلف سیاه آمده‌ایم
بر سر کوی تو هر صبح چو آیینه مهر
همه تن چشم شده محض نگاه آمده‌ایم
موسی وادی عشقیم که تا طور وصال
همه جا با مدد شعله آه آمده‌ایم
بی گنه بر تن ما یک سر مو نیست، مگر
خوی عفویم که خواهان گناه آمده‌ایم؟
از مصیبت‌کده هجر به امید نجات
به در کعبه وصلت به پناه آمده‌ایم
بر سر چشمه حیوان تو ای کوثر لطف
به صد امید، چو لب تشنه گیاه آمده‌ایم
همچو قدسی به طواف حرم کعبه عشق
سر قدم ساخته صد مرحله راه آمده‌ایم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۰۰ - دوش بر خاک درت عرض جبین می‌کردم
دوش بر خاک درت عرض جبین می‌کردم
وز جبین درخور آن، سجده گزین می‌کردم
گر خیال تو به آیینه گمان می‌بردم
در دل آینه، چون عکس، کمین می‌کردم
من چه دانم که مثنا نشود وصل تو، کاش
روز اول، نگه بازپسین می‌کردم
تهمت خرمی از هر دو جهان برمی‌خاست
گر به اندازه غم، ناله حزین می‌کردم
گر نسیم سحری همره خویشم می‌برد
از سر زلف بتان، غارت چین می‌کردم
عشق می‌گویم و رخساره به خون می‌شویم
عمرها خدمت دل بهر همین می‌کردم
نگرفتم ز لب نوش تو بوسی، ای کاش
تازه، کامی ز می عشق چنین می‌کردم
فال حسرت زدم و گشت اجابت شب دوش
کاش امروز دعایی به ازین می‌کردم
تا نگاهی نکند سوی تو پنهان از من
در پی دیده چو دل، دوش کمین می‌کردم
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۱۶ - سینه پیش غم جانانه چه خواهد بودن
سینه پیش غم جانانه چه خواهد بودن
پیش سیلاب فنا، خانه چه خواهد بودن
شمع در محفل و گل بر سر بازار نشست
غیرت بلبل و پروانه چه خواهد بودن
از دل ماست پریشانی زلفش، ورنه
سعی باد سحر و شانه چه خواهد بودن
بی‌حجابانه نهد بر لب هرکس لب خویش
مجلس‌آرایی پیمانه چه خواهد بودن
اشک گرمم چه عجب گر به نظرها خوارست؟
کشت آتش‌زده را دانه چه خواهد بودن
گر که با خلق نیامیخته‌ام، معذورم
آشنا با دو سه بیگانه چه خواهد بودن
هیچ در هیچ بود سلطنت روی زمین
اعتبار دو سه ویرانه چه خواهد بودن
کس ندارد خبر یار چو دیوانه عشق
سخن مردم فرزانه چه خواهد بودن
گو کسی گوش مکن بر سخن من قدسی
گفتگوی من دیوانه چه خواهد بودن
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۳۱ - از تو دلها همه ناشاد و تو هم شاد نه‌ای
از تو دلها همه ناشاد و تو هم شاد نه‌ای
عالمی از تو خراب است و تو آباد نه‌ای
در گرفتاری عشق است حیات ابدی
جان به شکرانه ده ای صید، که آزاد نه‌ای
در حق من سخن غیر مگر کردی گوش؟
که دو روزست به من بر سر بیداد نه‌ای
گر سر زلف نداری، دل خود بیرون کش
در ره صید مکش دام، چو صیاد نه‌ای