تعداد ۶۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۲۵ - این قطعه را از هند به عالم بزرگ امیر صدرالدین محمد رضوی قمی نوشته و به نجف اشرف فرستاده است
حزین، از تقاضای همّت برآنم
که خوان سخن را به اخوان فرستم
ز شوری که از سینه ام موج زن شد
به زخم جگرها، نمکدان فرستم
زکلک عراقی نژاد خود، از هند
سوادی به خاک صفاهان فرستم
چه پوشم گهر را زگوهرشناسان؟
از این لعل، درجی به گیلان فرستم
شکنج قفس، تنگ دارد دلم را
صفیری به مرغ گلستان فرستم
ز خاک ره کلک آهو خرامم
شمیمی به ناف غزالان فرستم
رطب های شیرین تر از قند مصری
به رطب اللسانان عدنان فرستم
در این قحط سال بلاغت، حدیثی
به معجز بیانان قحطان فرستم
چو برقع گشایم ز رخسار معنی
فروغی به خورشید تابان فرستم
کلام من از فهم شاعر فزون است
مگر ارمغان حکیمان فرستم
تراشیدم از دل سخن را که شاید
به دریادلی، زادهٔ کان فرستم
بر آنم که اوراق اشعار خود را
چو شیرازه بندم، به لقمان فرستم
سخن های من گرچه جان است یکسر
همان به که جان را به جانان فرستم
سپهر فضایل، ملاذ افاضل
که سویش تحیّت فراوان فرستم
به شبل نبی و ولی، صدر اعظم
جگر پاره ای چند، شایان فرستم
ز ابر قلم، تحفهٔ محفلِ او
به خاک نجف، دُرّ غلتان فرستم
گذارم من این رسم،کز تنگدستی
کمین قطره را سوی عمّان فرستم
چو خود دورم از وصل آن یار دیرین
ستم نامهٔ جور هجران فرستم
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۲۸ - تو را بر سر از فقر افسر نباشد
تو را بر سر از فقر افسر نباشد
گرت خاک میخانه بر سر نباشد
ز ظلمات عشق آب حیوان نیابی
گرت خضر فرخنده رهبر نباشد
به بحری فرو برده ام سر کز آنجا
توان سر بر آورد اگر سر نباشد
سمندر عجب گر در آخر بسوزد
مگر در دلش مهر آذر نباشد
کجا در صف عاشقان سر بر آری
گرت بر سر از خاک افسر نباشد
چو عیسی به گردون رود مرد سالک
گرش در دل اندیشۀ خر نباشد
به پای تو جانی است خواهم سپردن
مرا با تو سودای دیگر نباشد
غبارا از این بحر نتوان برون شد
به کشتی گرت صبر لنگر نباشد
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۸۹ - هلالم ز ابرو بتا تا نمودی
هلالم ز ابرو بتا تا نمودی
دل از دست دیوانۀ خود ربودی
کشد گر به بتخانه نقشت، مصّور
به یکدفعه بت ها کنندت سجودی
ندانم چرا شش جهت شد معطر
سحر شانه تا گیسوان را نمودی
به فتراک بستی دلم همچو آهو
چو عقده ز گیسوی مشکین گشودی
نماید به رویت دو زلف پریشان
چو پیچیده دودی به مجمر ز عودی
به سوز نهانی ز عشق تو اینک
لب خشک و چشم تر من شهودی
به نقشت قلم زد چو نقاش قدرت
ز نقشت همی خویشتن را ستودی
هزاران هزار آفرین صانعی را
که داد از عدم چون تویی را وجودی
به بیداریش چون نیابی غباری
هماره چو چشم خمارش غنودی
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۴۲ - ز زلف تو جان چون شود فارغ آیند
ز زلف تو جان چون شود فارغ آیند
که هر رشته‌ای بر رشته‌ای هست پیوند
به تیری ز مژگان نواز این دلم را
از آن چشم سحار این جور تا چند
شکر گر مکرر کند نام خود را
شکر خنده بنما از آن لب به کل قند
گشاد دل از زلف دل بند توست
سپاریم ما هم دل خود به دلبند
مبادا دل از درد داغ تو خالی
کزین درد و داغ‌ست پیوسته خرسند
جنون ورز شاهدی گر عاشقی تو
که دیوانگی نیست کار خردمند
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۹۷ - چو چشم تو من فتنه جویی ندارم
چو چشم تو من فتنه جویی ندارم
چو زلف تو آشفته خویی ندارم
چنان کرد عشقت مرا پیش مردم
که جز اشک خود آب رویی ندارم
ز اشکم به هر سو روان گشته جویی
جز آن سرو قد جست و جویی ندارم
ز سودای زلف تو دیوانه گشتم
جز آن زلف پروای مویی ندارم
بکش شاهدی را به زخمی به تیغت
که من غیر از این آرزویی ندارم
ابراهیم شاهدی دده مغلوی : غزلیات
شماره ۱۱۶ - اگر از دهان تو زد لاف پسته
اگر از دهان تو زد لاف پسته
نرنجی که آید به خدمت شکسته
و گر دم زد از جعد زلفت بنفشه
بیارند پیش تواش دست بسته
به رقص ایم از شادمانی در آن دم
که بینم خدنگ تو در دل نشسته
هر آن تیر کآمد ز شست تو بر دل
درون دلم سرو نازیست رسته
به زیر قد همچو نخل است بس دل
ز شوق رطب زان لب تو نشسته
چو زلف تو دارد سر قید دلها
نیابی دلی را از آن قید رسته
مکن شاهدی دعوی شعر دیگر
که نظمت چو بیتیست اشکسته بسته
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۱۷۹ - منم کز درت سر به راهی نکردم
منم کز درت سر به راهی نکردم
به جز آستانت پناهی نکردم
بر آنی که خونم به باطل بریزی
گناهی مکن چون گناهی نکردم
من آن نیستم کز خدنگت بنالم
که صد تیر خوردم که آهی نکردم
شدم سیر ازین زندگانی که هرگز
دمی سیر در تو نگاهی نکردم
به چشمم نیامد گل و چشمه بی تو
قناعت به آب و گیاهی نکردم
من از هر مرادی ترا خواستم بس
تمنّای مالی و جاهی نکردم
نگفتم جفاهای زلف تو با کس
شکایت ز دست سیاهی نکردم
مرا چون جلال از در خود چه رانی
که من جز درت قبله گاهی نکردم
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۴۲ - زهی زلف تو نرخ سنبل شکسته
زهی زلف تو نرخ سنبل شکسته
به زنجیر زلفت دل خسته بسته
دلم را ازین بیش مشکن که هرگز
نبوده ست بازار گرمم شکسته
بشد عاشق زار تا در رخت دید
دلم پاره پاره گلم دسته دسته
از آن چشم و زلف تو تا خود چه خیزد
دو طرّار و قتال با هم نشسته
خوشا قامت و عارضت هر دو با هم
که بخت بلند است و روز خجسته
اگر باز بینم رخت، باز بینم
ز دامان خود دست محنت گسسته
جلال ار بماند ز عشقت نگردد
ز لوح دلش نقش عشق تو شسته
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۳۲ - به عشق تو گر سر نبازم چه سازم
به عشق تو گر سر نبازم چه سازم
به داغ غمت گر نسازم چه سازم
دل و دین و هستی شده سد راهم
گر این هر سه یکسر نبازم چه سازم
برآورده تیغی که خونم بریزد
بر آن دست و خنجر ننازم چه سازم
به من بسته ره خصم بی‌رحم اگر جان
در این کهنه شش‌در نبازم چه سازم
چو درمان قصاب درد تو باشد
به درد تو یکسر نسازم چه سازم
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی ابی الفضل العباس سلام الله علیه
شمارهٔ ۲ - فی رثاء ابی الفضل العباس سلام الله علیه
برادر چه آخر ترا بر سر آمد
که سرو بلند تو از پا در آمد
چه شد نخل طوبی مثال قدت را
که یکباره بی شاخ و برگ و بر آمد
چه از تیشۀ این ستم پیشه مردم
بشاخ گل و نو نهال تر آمد
دریغا که آئینۀ حق نما را
بسی زنگ خون بر رخ انور آمد
چه خورشید خاور بخون شد شناور
مهی کز فروغ رخش خاور آمد
ندانم که ماه بنی هاشمی را
چه بر سر از این قوم بد اختر آمد
ز سیردار رحمت سری دید زحمت
که تاج سر هر بلند افسر آمد
دریغا که عنقاء قاف قدم را
خدنگ مخالف ببال و پر آمد
دو دستی جدا شد ز یکتاپرستی
که صورتگر نقش هر گوهر آمد
کفی از محیط سخاوت جدا شد
که قلزم در او از کفی کمتر آمد
دریغا که دریا دلی ز آب دریا
برون با درونی پر از اخگر آمد
عجب درّ یکدانۀ خشگ لعلی
ز دریا برون با دو چشم تر آمد
ز سوز عطش بود دریای آتش
دهانی که سرچشمۀ کوثر آمد
دریغا که آن رایت نصرت آیت
نگون سر ز بیداد یکصرصر آمد
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی ابی الحسن علی الاکبر سلام الله علیه
شمارهٔ ۳ - فی رثائه علیه السلام عن لسان امه
بود هر گلی را بهار و خزانی
خزان گل من بهار جوانی
بود شاخ گل سبز در هر بهاری
گل من ز خون بدن ارغوانی
نه یک گل زمن رفته، یک بوستان گل
نه یک نوجوان، یک جهان نوجوانی
جوانا توانائی من تو بودی
بماندم من و پیری و ناتوانی
ترا نخل شکر بری پروردیم
نه پنداشتم زهر غم میچشانی
بگرد تو پروانه وش می دویدم
تو چون شمع سرگرم در سر فشانی
تو چون شاخ مرجان ز یاقوت خونی
من از اشک خونین عقیق یمانی
بمیقات دیدارت احرام بستم
که جانی کنم تازه زان یار جانی
سروش غمت گفت در گوش هوشت
که ای آرزومند من! لن ترانی
ز سر پنچۀ دشمن دیو سیرت
نمی یابی از اهرمن هم نشانی
جوانا نهالی نشاندم بامید
که در سایۀ او کنم زندگانی
دریغا که از گردش چرخ گردون
سر او کند بر سرم سایبانی
جوانا بهمت تو عنقاء قافی
برفعت همای بلند آشیانی
توئی یکه تمثال عقل نخستین
توئی ثانی اثنین سبع المثانی
نزیبد سرت را سر نیزه بودن
مگر جان من شمع این کاورانی؟
جوانا فروغ تو از مشرق نی
بود رشک مهر و مه آسمانی
ولی روز ما را سیه کرده چندان
که مردن به از عشرت جاودانی
فدای سر نازنین تو گردم
که از نازنینان کند دیدبانی
نظر بستی از عمر و از ما نبستی
کنی سرپرستی ز ما تا توانی
پس از این من و داغ آن لالۀ رو
که یک صورتست و جهانی معانی
پس از این من و سوز آن شمع قامت
که در بزم وحدت نبودیش ثانی
هر آن سر که سودای آنسر ندارد
بود بر سر دوش بار گرانی
دلی گر نسوزد ز سوز غم تو
نبیند بدنیا رخ شادمانی
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی قاسم بن الحسن علیهماالسلام
شمارهٔ ۱ - فی مدح قاسم بن الحسن و رثائه علیهماالسلام
به نکهت هوا رشک مشک ختن شد
به نزهت زمین روضۀ نسترن شد
گلستان بود سبز ز استبرق گل
چمن سبز از سندی یاسمن شد
پر از لاله شد باغ، و داغ جوانان
بیاد من آورد و بیت الحزن شد
گل ارغوان گر بدامادی آمد
ولیکن شقایق عروس چمن شد
ز هر سبزه زاری لب جویباری
بخاطر خط قاسم بن الحسن شد
بود نقل هر محفلی نقل رویش
حدیث قدش شمع هر انجمن شد
لبش بود سرچشمۀ آب حیوان
سزد خضر اگر بندۀ آن دهن شد
بلی قوت جان بود یاقوت لعلش
عقیق یمن دُرج دُرّ عدن شد
اگر یوسف از چه درآمد ولیکن
گرفتار آن غبغب و آن زقن شد
بصورت پیمبر بصولت چه حیدر
فدای حسینی بوجه حسن شد
به هیبت سبق برد از شیر گردون
کمین چاکرش خاور تیغزن شد
چه بر رخش همت رخش جلوه کردی
تهمتن فروتر ز زال کهن شد
چنان صف اعدا دریدی که گفتی
به میدان کین حیدر صف شکن شد
فغان کان صنوبر بر سرو بالا
به بیخ و بنش تیشۀ ریشه کن شد
دریغا که آن شاخ گل پیرهن را
بجای قبای عروسی کفن شد
مهین خواستگار نگار ازل را
نگاری سیراپا ز خون بدن شد
نثار سر او خدنگ مخالف
سنان در بر او حمایل فکن شد
روان شد ز دیوار قسمت بلائی
که شهزاده آزاد از قید تن شد
غروی اصفهانی : تتمة
شمارهٔ ۱ - فی رجوع الحرم الی المدینه الطیبه
به سوی وطن بازگشتند یاران
خروشان چه رعد، اشکباران چه باران
چه لاله فروزان و چون شمع سوزان
ز داغ غم و دوری گلعذاران
چمن شد پر از قمری شورش انگیز
بر آمد ز گلشن نوای هزاران
نوای حجازی ز هر سو بپا شد
ز شور عراقیّ آن سوگواران
گروهی اسیر غم نوجوانان
گروهی زمین گیر آن شهسواران
بلعید، پرورده هر یک جوانی
ولی شام شد صبح امیدواران
چه بر آستان رسالت رسیدند
ز کف شد قرار دل بی قراران
چه برگ خزان ریخته از چپ و راست
باشک روان همچه ابر بهاران
بسر بسکه خاک مصیبت فشاندند
حرم گشت چون کلبۀ خاکساران
مهین بانوی خلوت کبریائی
بگفت ای سر و سرور تاجداران
ز کوی حسین تو دارم پیامی
که برده است هوش از سر هوشیاران
لبش خشک و تن غرقۀ لجۀ خون
سرش روی نی رهبر رهسپاران
پس از زخم های فراوان کاری
نگویم چه کردند آن نابکاران
به پیرامنش نونهالان نامی
چگویم ز جانان و آن جان نثاران
گر از بانوان نبوت بگویم
دل سنگ گرید بر آن داغداران
ز بیداد گردون دل بانوان خون
چه رفتند در محفل میگساران
گر از سختی ما بخواهی نشانه
بود شانۀ من یکی از هزاران
غروی اصفهانی : مدایح الامام ابی عبدالله الصادق علیه السلام
شمارهٔ ۱ - فی مدح الامام ابی عبدالله الصادق سلام الله علیه
ربیع است و دل بر جمال تو شائق
نه بر لاله و ارغوان و شقائق
ربودی تحمل زمن، گل ز بلبل
چه لیلی ز مجنون و عذرا ز وامق
به بوی خوش گل شود مست بلبل
به بوی تو دیوانه بیچاره عاشق
نه چون خط نیکویت اندر ریاحین
نه چون سنبل مویت اندر حقائق
نه زیباست با قامتت شاخ طوبی
نه لایق بسرو قدت نخل باسق
توئی دوحۀ بوستان معارف
توئی گلبن گلستان حقائق
توئی عقل اقدم توئی روح عالم
محیط دوائر مدار مناطق
توئی نیر اعظم و نور انوار
چراغ معارف فروغ مشارق
توئی منطق حق و فرمان مطلق
الی الحق داع و بالحق ناطق
امام الهدی صالح بعد صالح
دلیل الوری صادق بعد صادق
خلیف البقی جعفر بن محمد
کثیر الفواضل عظیم السوابق
دلیل حقیقت لسان شریعت
امام طریقت بکل الطرائق
به تجلیل او دشمن و دوست یکسان
به تحلیل او هر مخالف موافق
ز منصور مخذول چندان بلا دید
لقد کاد تنهدّ منه الشواهق
سر اهل ایمان سر و پای عریان
بسی رفت در محفل آن منافق
نگویم ز گفت و شنودش که بودش
کسمّ الأفاعی و حدّ البوارق
چنان تلخ شد کامش از جور اعداء
که شد سمّ قاتل بر او شهد فائق
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲۱ - دمی با تو بودن که جان جهانی
دمی با تو بودن که جان جهانی
بود خوشتر از یک جهان زندگانی
بکن جلوه ای شاهد عالم آرا
که چون شمع دارم سر سرفشانی
ز طور تو هیهات اگر پا بگیرم
نیندیشم از پاسخ «لن ترانی»
چه پروانه پروا ندارم ز آتش
بود نیستی هستی جاودانی
تو ای خضر رهبر دلیل رهم شو
که زین وادی هولناکم رهانی
بسی دورم از شاهراه طریقت
ز کوی حقیقت ندیدم نشانی
چه باشد که افتاده ای را به همت
بسر حد اقلیم عزت رسانی
خرابم کن از بادۀ عشق چندان
که آسوده گردم ز دنیای فانی
دل مفتقر در هوای تو خون شد
بیا تا که باقی بود نیمه جانی
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۴۶۵ - غم مسکن و فکر مأوا ندارم
غم مسکن و فکر مأوا ندارم
عجب نیست گر در دلی جا ندارم
درین بحر از خجلت تنگ ظرفی
حبابم که چشمی ببالا ندارم
شکفته رخ از فقر همچون سرابم
ترشروئی ابر و دریا ندارم
خرد چیست از فکر دنیا گذشتن
نگوئی که من عقل دنیا ندارم
چرا در غم ماست پیوسته زلفت
در آن کوچه من خانه تنها ندارم
جنونم دل از سنگ طفلان فکندست
ز شرمندگی روی صحرا ندارم
گدای در دلبرانم چو شانه
بجای دگر دست گیرا ندارم
بآئینه زانوی خویش گاهی
سری می کشم روی درها ندارم
نخواهد رسیدن بمقصود دستم
اگر آبله در ته پا ندارم
کلیم از سر آرزوها گذشتم
گواهم که بر بخت دعوا ندارم
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۴۹ - جنون تا بداد اسیران رسیده
جنون تا بداد اسیران رسیده
ز داغش چه سرها بسامان رسیده
غم از هر طرف ساغری پیشم آرد
چو هشیار در بزم مستان رسیده
نه از لخت دل خانه ام گلستان شد
کزین گل بخار بیابان رسیده
ز شوق تماشای تو باز گشته
بچشمم سرشک بدامان رسیده
بچشم من از هر نسیمی که آید
سلامی ز خار مغیلان رسیده
ز بر گشتگی های بخت سیاهم
خبرها بآن زلف و مژگان رسیده
کلیم از نگون بختی خود چه نالی
ببین ناله ات را بکیوان رسیده
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۵۶۹ - زتیغ تو بر دل در آشنائی
زتیغ تو بر دل در آشنائی
گشادیم شاید ازین در در آئی
نگه را بمژگان رسان، چند باشد
میان دو همخانه ناآشنائی
سر الفت ابروان تو گردم
که یک مو ندارند از هم جدائی
به پیش فریبنده چشم تو میرم
که مژگان ز مژگان کند دلربائی
بدریوزه خاکپایت بتان را
شود دیده ها کاسه های گدائی
براه تو ای صید وحشی ز هر سو
شد از دیده دامها روشنائی
ترا شمع در هیچ بزمی نبیند
که نگدازد از خجلت خودنمائی
زبر گشته مژگانت آخر نپرسی
که رو بر قفا از چه بی جدائی
کلیم آتش داغت افسرده گشته
منه دل برین چشم بی روشنائی
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۳۶ - تاریخ تولد فرزند شاه جهان
یکی نیر از برج شاهی دمیده
که نورش گرفته ز مه تا بماهی
ز شاه جهان باد شه تا بآدم
پدر بر پدر صاحب تاج شاهی
زشاهان کسی این نسب را ندارد
بخوانم نسب نامه هر که خواهی
حسب در خور این نسب گشته تعیین
برایش ز دیوان فیض الهی
گرامی خلف این چنین ناید الحق
ز صاحبقران خلافت پناهی
بفر فریدونیش هر که دیده
بدارالشکوهیش داده گواهی
بگوش دل از بهر تاریخ آمد
(گل اولین گلستان شاهی)
کلیم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۴۷ - ماده تاریخ تزویج اورنگ زیب
جهان کرده سامان بزم نشاطی
که گلبانگ عیشش بگردون رسیده
قران کرده سعدین و زینسان قرانی
فرح خیز و پر یمن دوران دویده
ز پیوند این گلبن باغ دولت
زمانه گل عیش جاوید چیده
فلک رتبه اورنگ زیب آنکه ایزد
سزاوار تأیید غیبیش دیده
بملکی که اقبال او رو نهاده
ظفر پیش از آوازه آنجا رسیده
نهال برومند بستان دولت
که اقبال در سایه اش آرمیده
خرد بهر تاریخ تزویج گفتا
(دو گوهر بیک عقد دوران کشیده)