تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۴۳ - از کس دلم ندید طریق نگاهداشت
از کس دلم ندید طریق نگاهداشت
جز غم که جانب دل ما را نگاهداشت
دل شد شکسته حال و پریشان از آن جهت
کاندر سواد طرّه خوبان پناه داشت
زان روی با بنفشه مرا هست الفتی
کان شیفته چو زلف تو پشت دوتاه داشت
زلفت سیاه کار تر از خانه منست
کاو هم چو من صحیفه بیضا سیاه داشت
از مصطبه به دوش کشان دوش برده اند
آن را که میل صومعه و خانقاه داشت
عاشق بر آستان تو شب تا دم سحر
با دید پر آب لب عذر خواه داشت
هر کس بضاعتی به سر کوی دوست برد
ابن حسام ناله شبگیر آه داشت
جز غم که جانب دل ما را نگاهداشت
دل شد شکسته حال و پریشان از آن جهت
کاندر سواد طرّه خوبان پناه داشت
زان روی با بنفشه مرا هست الفتی
کان شیفته چو زلف تو پشت دوتاه داشت
زلفت سیاه کار تر از خانه منست
کاو هم چو من صحیفه بیضا سیاه داشت
از مصطبه به دوش کشان دوش برده اند
آن را که میل صومعه و خانقاه داشت
عاشق بر آستان تو شب تا دم سحر
با دید پر آب لب عذر خواه داشت
هر کس بضاعتی به سر کوی دوست برد
ابن حسام ناله شبگیر آه داشت
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۴۹ - بشکفت برچمن گل عذرا عذار سرخ
بشکفت برچمن گل عذرا عذار سرخ
وز جرم لاله شد کمر کوهسار سرخ
همچون خط توشد طرف جویبار سبز
وزلاله صحن باغ چو رخسار یار سرخ
مطرب بساز پرده ی عشاق درحجاز
ساقی تو نیز عذر میاو و می آر سرخ
گردون نگر که دامن این هفت خوان کند
هرشب به خون دیده ی اسفندیار سرخ
عطف هلالی فلکی بین که کرده اند
ازخون خسروان فلک اقتدار سرخ
تاخون نکرد درجگر غنچه ی روزگار
گلگونه ی چمن نشد از روزگار سرخ
بررهگذار دیده زخون بسته ام دوجوی
ای بس که کرده ام رخ ازین رهگذار سرخ
ازحسرت لب تو کند دیده دم به دم
رخسار زردمن چون گل نوبهار سرخ
کام از لبت که وعده ی ابن حسام بود
چشمش نگر که چون شد از این انتظار سرخ
وز جرم لاله شد کمر کوهسار سرخ
همچون خط توشد طرف جویبار سبز
وزلاله صحن باغ چو رخسار یار سرخ
مطرب بساز پرده ی عشاق درحجاز
ساقی تو نیز عذر میاو و می آر سرخ
گردون نگر که دامن این هفت خوان کند
هرشب به خون دیده ی اسفندیار سرخ
عطف هلالی فلکی بین که کرده اند
ازخون خسروان فلک اقتدار سرخ
تاخون نکرد درجگر غنچه ی روزگار
گلگونه ی چمن نشد از روزگار سرخ
بررهگذار دیده زخون بسته ام دوجوی
ای بس که کرده ام رخ ازین رهگذار سرخ
ازحسرت لب تو کند دیده دم به دم
رخسار زردمن چون گل نوبهار سرخ
کام از لبت که وعده ی ابن حسام بود
چشمش نگر که چون شد از این انتظار سرخ
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۶۰ - آن را که مهر روی تو در دل نیافتند
آن را که مهر روی تو در دل نیافتند
او را به هیچ واسطه مقبل نیافتند
حجاج ره به کعبه ی اهل صفا نبرد
تا در حریم کوی تو منزل نیافتند
عطرنسیم کوی توکان همدم صباست
درچین طرّه های شمایل نیافتند
آن کو نه خاک درگه جانان به جان خرید
او را به هیچ باب معامل نیافتند
گنجینه ی رموز محبت که عشق اوست
درسینه ای طلب که درو غل نیافتند
اهل روش که سالک اطوار عزتند
جز عکس روی دوست مقابل نیافتند
دست امید ابن حسام شکسته دل
درگردن مراد حمایل نیافتند
او را به هیچ واسطه مقبل نیافتند
حجاج ره به کعبه ی اهل صفا نبرد
تا در حریم کوی تو منزل نیافتند
عطرنسیم کوی توکان همدم صباست
درچین طرّه های شمایل نیافتند
آن کو نه خاک درگه جانان به جان خرید
او را به هیچ باب معامل نیافتند
گنجینه ی رموز محبت که عشق اوست
درسینه ای طلب که درو غل نیافتند
اهل روش که سالک اطوار عزتند
جز عکس روی دوست مقابل نیافتند
دست امید ابن حسام شکسته دل
درگردن مراد حمایل نیافتند
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۶۱ - خرم تر از رخت به چمن گل نیافتند
خرم تر از رخت به چمن گل نیافتند
خوشبوی تر زموی تو سنبل نیافتند
از ناله ام منال که بازار حسن گل
ده روزه بی ترنّم بلبل نیافتند
بنیان عمر و قصر حسات ار چه محکم است
بی اختلال باد تزلزل نیافتند
ازهر وسیله ای که به مقصود قایدست
بهتر زلطف دوست توسل نیافتند
رمزیست در رساله که ابن حسام خواند
کاندر رساله هیچ ترسُّل نیافتند
خوشبوی تر زموی تو سنبل نیافتند
از ناله ام منال که بازار حسن گل
ده روزه بی ترنّم بلبل نیافتند
بنیان عمر و قصر حسات ار چه محکم است
بی اختلال باد تزلزل نیافتند
ازهر وسیله ای که به مقصود قایدست
بهتر زلطف دوست توسل نیافتند
رمزیست در رساله که ابن حسام خواند
کاندر رساله هیچ ترسُّل نیافتند
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۶۲ - تاقامت چو سرو تو بالا کشیده اند
تاقامت چو سرو تو بالا کشیده اند
درچشمم آن خیال چه رعنا کشیده اند
دامن کشان به باغ گذر کن که سرو را
دامن ز رشک قد تو در پا کشیده اند
نقش خیال ابروی شوخ کمان وشت
برکارگاه حسن چه زیبا کشیده اند
مستوفیان کشور خوبی چو خطّ تو
حرفی دگر به دور قمر ناکشیده اند
کارم به جان وکارد سوی استخوان رسید
از بس زبان طعن که در ما کشیده اند
این مردمان دیده ی خونین سرشک من
هردم زگریه رخت به دریا کشیده اند
ابن حسام لؤلؤ نظم خوشاب تو
چون رشته در حمایل جوزا کشیده اند
درچشمم آن خیال چه رعنا کشیده اند
دامن کشان به باغ گذر کن که سرو را
دامن ز رشک قد تو در پا کشیده اند
نقش خیال ابروی شوخ کمان وشت
برکارگاه حسن چه زیبا کشیده اند
مستوفیان کشور خوبی چو خطّ تو
حرفی دگر به دور قمر ناکشیده اند
کارم به جان وکارد سوی استخوان رسید
از بس زبان طعن که در ما کشیده اند
این مردمان دیده ی خونین سرشک من
هردم زگریه رخت به دریا کشیده اند
ابن حسام لؤلؤ نظم خوشاب تو
چون رشته در حمایل جوزا کشیده اند
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۶۴ - آنها که طرف روز به گیسوگرفته اند
آنها که طرف روز به گیسوگرفته اند
مه را به تاب طرّه ی هندو گرفته اند
افسونگرند گوشه نشینان چشم تو
دلها به سحر غمزه ی جادو گرفته اند
یرغوچیان چشم سیاهت به یک نظر
ملک دل خراب به یرغو گرفته اند
تواچیان ابروی شوخت هزاردل
هردم بدان کمانچه ی ابرو گرفته اند
کردی به غمزه قصد دل ناحفاظ من
ترکان مست بین که به لرغو گرفته اند
خوبان بام چرخ ز رشک جمال تو
هربامداد پرده فرا رو گرفته اند
دری کشان جرعه ی خمخانه ی الست
مستی زجان باده ی یاهو گرفته اند
مستان جام لَم یَزلی از شراب عشق
بزم طرب به بانگ هیاهو گرفته اند
ابن حسام در طلبت سعی می کند
آری مراد را به تکاپو گرفته اند
مه را به تاب طرّه ی هندو گرفته اند
افسونگرند گوشه نشینان چشم تو
دلها به سحر غمزه ی جادو گرفته اند
یرغوچیان چشم سیاهت به یک نظر
ملک دل خراب به یرغو گرفته اند
تواچیان ابروی شوخت هزاردل
هردم بدان کمانچه ی ابرو گرفته اند
کردی به غمزه قصد دل ناحفاظ من
ترکان مست بین که به لرغو گرفته اند
خوبان بام چرخ ز رشک جمال تو
هربامداد پرده فرا رو گرفته اند
دری کشان جرعه ی خمخانه ی الست
مستی زجان باده ی یاهو گرفته اند
مستان جام لَم یَزلی از شراب عشق
بزم طرب به بانگ هیاهو گرفته اند
ابن حسام در طلبت سعی می کند
آری مراد را به تکاپو گرفته اند
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۶۶ - جان را همیشه بر سر کوی توراه باد
جان را همیشه بر سر کوی توراه باد
دل را مقیم در سر زلفت پناه باد
همچون بنفشه زلف تو پشتم دوتاه کرد
یا رب که پشت زلف تو دایم دوتاه باد
ای چشم دیده ای که چه کردی به جای دل
زین کرده، خان و مان تو دایم سیاه باد
چشم ار گناه کرد که در ابروی تو دید
پیوسته کاردیده ی من این گناه باد
انجا که کشتگان تودعوی خون کنند
چشم تو بر مقاله ی ایشان گواه باد
طالع قرین حال و سعادت رفیق تو
دولت مظیع و بخت نکو نیکخواه باد
ابن حسام محرم اسرار جان تویی
جانت حرم نشین حریم اله باد
دل را مقیم در سر زلفت پناه باد
همچون بنفشه زلف تو پشتم دوتاه کرد
یا رب که پشت زلف تو دایم دوتاه باد
ای چشم دیده ای که چه کردی به جای دل
زین کرده، خان و مان تو دایم سیاه باد
چشم ار گناه کرد که در ابروی تو دید
پیوسته کاردیده ی من این گناه باد
انجا که کشتگان تودعوی خون کنند
چشم تو بر مقاله ی ایشان گواه باد
طالع قرین حال و سعادت رفیق تو
دولت مظیع و بخت نکو نیکخواه باد
ابن حسام محرم اسرار جان تویی
جانت حرم نشین حریم اله باد
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۶۹ - چشم تو تیر غمزه چو اندر کمان نهاد
چشم تو تیر غمزه چو اندر کمان نهاد
جانا به قصد خون دل ناتوان نهاد
گفتم حدیث آن لب شیرین ادا کنم
مُهر سکوت، لعل تواَم بر دهان نهاد
یارای گفتنم زدهان تو نیست هیچ
طبع لطیف اگر چه مرا خرده دان نهاد
چشمت به فتنه خانه ی مردم خراب کرد
نتوان دگر بهانه بر آخر زمان نهاد
دل در میان دوست به مویی خیال بست
باریک نکته ایست که دل در میان نهاد
دندان به آرزوی لبش تیزکرد کام
گفتا که بر رطب نتوان استخوان نهاد
دیگر مخوان به صومعه ابن حسام را
کو سربر آستانه ی پیر مغان نهاد
جانا به قصد خون دل ناتوان نهاد
گفتم حدیث آن لب شیرین ادا کنم
مُهر سکوت، لعل تواَم بر دهان نهاد
یارای گفتنم زدهان تو نیست هیچ
طبع لطیف اگر چه مرا خرده دان نهاد
چشمت به فتنه خانه ی مردم خراب کرد
نتوان دگر بهانه بر آخر زمان نهاد
دل در میان دوست به مویی خیال بست
باریک نکته ایست که دل در میان نهاد
دندان به آرزوی لبش تیزکرد کام
گفتا که بر رطب نتوان استخوان نهاد
دیگر مخوان به صومعه ابن حسام را
کو سربر آستانه ی پیر مغان نهاد
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۷۲ - چون عارض تو سنبل مشکین برآورد
چون عارض تو سنبل مشکین برآورد
خطّت بنفشه بر گل نسرین برآورد
چشم سیه دل تو که در عین کافریست
در یک نظر به غمزه صد ازدین برآورد
آیینه ی رخ تو به یک جلوه هر نفس
آه از نهاد این دل مسکین برآورد
زلف بنفشه بوی تو بر طرف لاله زار
خوشتر ز روضه ای که ریاحین بر آورد
از شبنم دمادم این چشم چشمه خیز
خاک ره تو لاله ی خونین برآورد
یاران به همتی نظری کاین غریق آب
از بحر آب دیده نمد زین برآورد
ابن حسام طبع تو از نو بهار شعر
در باغ فکر صد گل رنگین برآورد
خطّت بنفشه بر گل نسرین برآورد
چشم سیه دل تو که در عین کافریست
در یک نظر به غمزه صد ازدین برآورد
آیینه ی رخ تو به یک جلوه هر نفس
آه از نهاد این دل مسکین برآورد
زلف بنفشه بوی تو بر طرف لاله زار
خوشتر ز روضه ای که ریاحین بر آورد
از شبنم دمادم این چشم چشمه خیز
خاک ره تو لاله ی خونین برآورد
یاران به همتی نظری کاین غریق آب
از بحر آب دیده نمد زین برآورد
ابن حسام طبع تو از نو بهار شعر
در باغ فکر صد گل رنگین برآورد
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۷۵ - یاد لبت کنم دهنم پرشکر شود
یاد لبت کنم دهنم پرشکر شود
نام رخت برم همه عالم قمر شود
با ابروی سیاه تو پیوسته ام خیال
تاکی خیال کج زسر ما بدر شود
تیر خدنگ غمزه ات از دل کند گذر
گر نه فضای سینه مرو را سپر شود
بنشین که با تو عمر گرامی به سر بریم
عمر آنچنان خوش است که باجان به سر شود
شرح فراق یار نوشتن مجال نیست
کز آب دیده صفحه ی طومار تر شود
ما ره به اختیار به مقصد نمی بریم
آری مگر عنایت او راهبر شود
هر نیک و بد که بر سر ما می رود قضاست
هرگز گمان مبر که نبشته دگر شود
ابن حسام چشم به بهبود روزگار
مگشای و زان بترس کزین هم بتر شود
بگذر ز سر که در ره عشاق اگر ترا
کاری به سر شود هم از این رهگذر شود
نام رخت برم همه عالم قمر شود
با ابروی سیاه تو پیوسته ام خیال
تاکی خیال کج زسر ما بدر شود
تیر خدنگ غمزه ات از دل کند گذر
گر نه فضای سینه مرو را سپر شود
بنشین که با تو عمر گرامی به سر بریم
عمر آنچنان خوش است که باجان به سر شود
شرح فراق یار نوشتن مجال نیست
کز آب دیده صفحه ی طومار تر شود
ما ره به اختیار به مقصد نمی بریم
آری مگر عنایت او راهبر شود
هر نیک و بد که بر سر ما می رود قضاست
هرگز گمان مبر که نبشته دگر شود
ابن حسام چشم به بهبود روزگار
مگشای و زان بترس کزین هم بتر شود
بگذر ز سر که در ره عشاق اگر ترا
کاری به سر شود هم از این رهگذر شود
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۷۹ - ما را به جای آب اگر از دیده خون رود
ما را به جای آب اگر از دیده خون رود
چون رفت جان هرآینه صبر و سکون رود
از گوشه ی جگر نرود داغ او مرا
آری ز سینه داغ جگرگوشه چون رود
سیماب آه من بکند چرخ را سیاه
گر آه من به گنبد سیمابگون رود
برکوه اگر نهند تحمل نیاورد
آنچه از غم تو بر دل زار و زبون رود
تریاک روزگار نباشد دوا رسان
انرا که زهر داغ تو اندر درون رود
چون دل به قوت ملکیّت برد شکیب
صبر از دریچه ی بشریّت برون رود
عقل جنون گرفته فروشد به کوی غم
ترسم که عقل درسرکارجنون رود
هردم زچشم من بچکد اشک لاله رنگ
درچشم کان خیال رخ لاله گون رود
کوروکبود چرخ که از جور روزگار
برمن هر آنچه می رود از چرخ دون رود
ابن حسام از در دولت پناه دوست
بر وعده ی پناهگه آخر برون رود
چون رفت جان هرآینه صبر و سکون رود
از گوشه ی جگر نرود داغ او مرا
آری ز سینه داغ جگرگوشه چون رود
سیماب آه من بکند چرخ را سیاه
گر آه من به گنبد سیمابگون رود
برکوه اگر نهند تحمل نیاورد
آنچه از غم تو بر دل زار و زبون رود
تریاک روزگار نباشد دوا رسان
انرا که زهر داغ تو اندر درون رود
چون دل به قوت ملکیّت برد شکیب
صبر از دریچه ی بشریّت برون رود
عقل جنون گرفته فروشد به کوی غم
ترسم که عقل درسرکارجنون رود
هردم زچشم من بچکد اشک لاله رنگ
درچشم کان خیال رخ لاله گون رود
کوروکبود چرخ که از جور روزگار
برمن هر آنچه می رود از چرخ دون رود
ابن حسام از در دولت پناه دوست
بر وعده ی پناهگه آخر برون رود
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۸۵ - ای اهل درد را ز تو هر دم غمی دگر
ای اهل درد را ز تو هر دم غمی دگر
نیش غم تو بر دل ما مرهمی دگر
درکوی تو که درگه اهل سعادتست
از آب چشم اهل صفا زمزمی دگر
ترشد به اب جود تو خاک وجود ما
فرمای از ابر لطف برآ شبنمی دگر
از کاینات دنیی و عقبی دوعالم اند
بیرون ازین دوخاک درت عالمی دگر
گفتی دمی دگر به لبت کام دل دهم
ای عمر اعتماد کرا بر دمی دگر
بردار جام جم که ببینی دروعیان
درزیر خاک خفته به هر سو جمی دگر
همچون دل شکسته ی ابن حسام هست
صد دل به قید زلف تو درهر خمی دگر
نیش غم تو بر دل ما مرهمی دگر
درکوی تو که درگه اهل سعادتست
از آب چشم اهل صفا زمزمی دگر
ترشد به اب جود تو خاک وجود ما
فرمای از ابر لطف برآ شبنمی دگر
از کاینات دنیی و عقبی دوعالم اند
بیرون ازین دوخاک درت عالمی دگر
گفتی دمی دگر به لبت کام دل دهم
ای عمر اعتماد کرا بر دمی دگر
بردار جام جم که ببینی دروعیان
درزیر خاک خفته به هر سو جمی دگر
همچون دل شکسته ی ابن حسام هست
صد دل به قید زلف تو درهر خمی دگر
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۹۶ - دوش از فراغ روی تو با روی سندروس
دوش از فراغ روی تو با روی سندروس
نالیده ام چو نای وفغان کرده ام چو کوس
گفتی به وعده دوش که کام از لبت دهم
افسوس ازین سخن که لبت می کند فسوس
آنرا که پای بوس میسّر نمی شود
خود دست کی دهد که کند با تو دست بوس
آیینه پیش دار و در ابروی خود نگر
بر عاج بین کشیده کمانی ز آبنوس
می ده که دیر و زود عظام رمیم من
دستاس سالخورده ی گردون کند سبوس
سرخ از چه شد کرانه ی این طشت نقره کوب
خون سیاوش است درو یا سرشک طوس
ابن حسام دل چه نهی در فریب دهر
پرهیز کن ز عشوه ی دامادکش عروس
نالیده ام چو نای وفغان کرده ام چو کوس
گفتی به وعده دوش که کام از لبت دهم
افسوس ازین سخن که لبت می کند فسوس
آنرا که پای بوس میسّر نمی شود
خود دست کی دهد که کند با تو دست بوس
آیینه پیش دار و در ابروی خود نگر
بر عاج بین کشیده کمانی ز آبنوس
می ده که دیر و زود عظام رمیم من
دستاس سالخورده ی گردون کند سبوس
سرخ از چه شد کرانه ی این طشت نقره کوب
خون سیاوش است درو یا سرشک طوس
ابن حسام دل چه نهی در فریب دهر
پرهیز کن ز عشوه ی دامادکش عروس
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۹۷ - ما را ازین چمن صنمی گلعذار بس
ما را ازین چمن صنمی گلعذار بس
زیبا رخی چو لاله ازین نوبهار بس
مویی سیاه چون شب و رویی بسان روز
ما را ز دور گردش لبل و نهار بس
جام جهان نمای که دوران به جم سپرد
جان را ز جام او قدحی خوشگوار بس
یار ار به دست لطف شود دستگیر ما
ما را ز دست یار همین دستیار بس
انجا که عاشقان به تمنای خود رسند
ابن حسام را نظر لطف یار بس
زیبا رخی چو لاله ازین نوبهار بس
مویی سیاه چون شب و رویی بسان روز
ما را ز دور گردش لبل و نهار بس
جام جهان نمای که دوران به جم سپرد
جان را ز جام او قدحی خوشگوار بس
یار ار به دست لطف شود دستگیر ما
ما را ز دست یار همین دستیار بس
انجا که عاشقان به تمنای خود رسند
ابن حسام را نظر لطف یار بس
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۹۹ - زهّاد و عُجب و گوشه ی محراب وکار خویش
زهّاد و عُجب و گوشه ی محراب وکار خویش
ما و نیاز قبله ی ابروی یار خویش
ما را نسیم طرّه ی خوبان به یاد داد
هان تا به باد بر ندهی روزگار خویش
ما را چه اختیار اگر بخت یار نیست
آری به اختیار کشد بختیار خویش
گفتم که جان نثار تو کردم قبول کن
گفتا که چشم نیست مرا بر نثار خویش
با خاک آستانه چو کردی برابرم
سر بر فلک کشیده ام از اعتبار خویش
من صید لاغرم به کمند تو پای بند
بگشای دست و روی متاب اش شکار خویش
ساقی می صبوح به ابن حسام ده
بشکن خمار او به می خوشگوار خویش
ما و نیاز قبله ی ابروی یار خویش
ما را نسیم طرّه ی خوبان به یاد داد
هان تا به باد بر ندهی روزگار خویش
ما را چه اختیار اگر بخت یار نیست
آری به اختیار کشد بختیار خویش
گفتم که جان نثار تو کردم قبول کن
گفتا که چشم نیست مرا بر نثار خویش
با خاک آستانه چو کردی برابرم
سر بر فلک کشیده ام از اعتبار خویش
من صید لاغرم به کمند تو پای بند
بگشای دست و روی متاب اش شکار خویش
ساقی می صبوح به ابن حسام ده
بشکن خمار او به می خوشگوار خویش
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۰۰ - دانی چه گفت سالک خمّار خانه دوش
دانی چه گفت سالک خمّار خانه دوش
بشنو نصیحت از نفس پیر می فروش
با درد ما بساز و ز درمان سخن مگوی
صوفی شو و ز راه صفا دُرد ما بنوش
یا حسن ما مشاهده کن یا نظر ببند
یا یاد دوست کن به زبان یا به لب خموش
انکار سالکان طریقت صواب نیست
در سلک ما درآی و در انکار ما مکوش
اینجا ریا و دلق مزوّر نمی خرند
بیزارم از عبادت زهّاد خودفروش
تا عیب تو بپوشی به زیر خاک
بنیان غیب،عیب ترا کرد خاکپوش
چون پنبه گشت موی بناگوش ما سپید
تا بر کشیم پنبه ی غفلت ز گوش هوش
ابن حسام قافله از پیش می روند
وز پس به الرحیل ندا می کند سروش
واپس چه خفته ای که فغان می کند درای
در پیش راه دور،جرس می زند خروش
بشنو نصیحت از نفس پیر می فروش
با درد ما بساز و ز درمان سخن مگوی
صوفی شو و ز راه صفا دُرد ما بنوش
یا حسن ما مشاهده کن یا نظر ببند
یا یاد دوست کن به زبان یا به لب خموش
انکار سالکان طریقت صواب نیست
در سلک ما درآی و در انکار ما مکوش
اینجا ریا و دلق مزوّر نمی خرند
بیزارم از عبادت زهّاد خودفروش
تا عیب تو بپوشی به زیر خاک
بنیان غیب،عیب ترا کرد خاکپوش
چون پنبه گشت موی بناگوش ما سپید
تا بر کشیم پنبه ی غفلت ز گوش هوش
ابن حسام قافله از پیش می روند
وز پس به الرحیل ندا می کند سروش
واپس چه خفته ای که فغان می کند درای
در پیش راه دور،جرس می زند خروش
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۰۵ - ای کرده همچو نرگس خوشخواب خواب خوش
ای کرده همچو نرگس خوشخواب خواب خوش
بر گل کشیده از خط مشکین نقاب خوش
کتّابیان دور قمر خوش نبشته اند
بر گرد عارض تو ز عنبر کتاب خوش
در چشمه ی عُذوبه ی لعلت نهفته اند
اندر سواد ظلمت زلف تو آب خوش
دوش از عتاب چشم تو کردم شکایتی
چشمت به غمزه گفت مرنج از عتاب خوش
چشم خراب کار تو کارم خراب کرد
خوش وقت آن خراب که باشد خراب خوش
ابن حسام ساقی دور الست ریخت
اندر مذاق جان تو جام شراب خوش
طبعم در این مقاله شکر ریخت تا مگر
طوطی مقالتی بنویسد جواب خوش
بر گل کشیده از خط مشکین نقاب خوش
کتّابیان دور قمر خوش نبشته اند
بر گرد عارض تو ز عنبر کتاب خوش
در چشمه ی عُذوبه ی لعلت نهفته اند
اندر سواد ظلمت زلف تو آب خوش
دوش از عتاب چشم تو کردم شکایتی
چشمت به غمزه گفت مرنج از عتاب خوش
چشم خراب کار تو کارم خراب کرد
خوش وقت آن خراب که باشد خراب خوش
ابن حسام ساقی دور الست ریخت
اندر مذاق جان تو جام شراب خوش
طبعم در این مقاله شکر ریخت تا مگر
طوطی مقالتی بنویسد جواب خوش
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۰۶ - ساقی بیار لعل مذاب رحیق خاص
ساقی بیار لعل مذاب رحیق خاص
باشد که یابم از غم دل یک زمان خلاص
ما را به آب چشمه ی حیوان چه حاجتست
لعل لب تو چشمه ی نوش است در خواص
آنجا که قید زلف تو دام بلا نهد
لَیسَ المَفَرُّ منتفعاً مِنه و المَناص
قلب مرا رواج به اکسیر مهر توست
کز کیمیای آن زر خالص شود رصاص
ما را بکش به غمزه که مفتی درس عشق
بر خون عاشقان ندهد فتوی قصاص
ابن حسام طبع تو پرسیم کرد نیست
مَلاَّت فَاهشک لولایِیَ الخَصاص
باشد که یابم از غم دل یک زمان خلاص
ما را به آب چشمه ی حیوان چه حاجتست
لعل لب تو چشمه ی نوش است در خواص
آنجا که قید زلف تو دام بلا نهد
لَیسَ المَفَرُّ منتفعاً مِنه و المَناص
قلب مرا رواج به اکسیر مهر توست
کز کیمیای آن زر خالص شود رصاص
ما را بکش به غمزه که مفتی درس عشق
بر خون عاشقان ندهد فتوی قصاص
ابن حسام طبع تو پرسیم کرد نیست
مَلاَّت فَاهشک لولایِیَ الخَصاص
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۰۸ - بر گل ترا که گفت ز سنبل برار خط
بر گل ترا که گفت ز سنبل برار خط
وز مشک ناب بر ورق گل نگار خط
بی خط به بندگی تو اقرار کرده ایم
آخر چه حاجتست خدا را میار خط
بر عارض چو آب تو حسن دگر فزود
تا سبز شد به دور رخت بر عذار خط
اندر میان خط بنشاند آفتاب را
تا بردمید بر رخت از هر کنار خط
دود دل من است که در عارضت گرفت
یا می کشد ز غالیه مشک تتار خط
خطّت که ناسخ لب یاقوت فام شد
ننوشت ابن مقله چنین آبدار خط
با لطف خط خوب به خطت کجا رسید
ابن حسام اگر بنگارد هزار خط
وز مشک ناب بر ورق گل نگار خط
بی خط به بندگی تو اقرار کرده ایم
آخر چه حاجتست خدا را میار خط
بر عارض چو آب تو حسن دگر فزود
تا سبز شد به دور رخت بر عذار خط
اندر میان خط بنشاند آفتاب را
تا بردمید بر رخت از هر کنار خط
دود دل من است که در عارضت گرفت
یا می کشد ز غالیه مشک تتار خط
خطّت که ناسخ لب یاقوت فام شد
ننوشت ابن مقله چنین آبدار خط
با لطف خط خوب به خطت کجا رسید
ابن حسام اگر بنگارد هزار خط
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۱۹ - ای قامت بلند تو ما را بلای دل
ای قامت بلند تو ما را بلای دل
چون من که دیده ای که بود مبتلای دل
از دست دیده کار دل من به جان رسید
ای دیده ای که چه کردی به جای دل
خون دلم بریخت خیال لب تو دوش
آه از لب توام ندهد خونبهای دل
دل آرزوی لعل تو دارد به بوسه ای
گر وایه ی دلم نرسد از تو وای دل
دوش اندرون غنچه ی دلتنگ خون گرفت
از بس که گفت بلبلش از ماجرای دل
آیا کجا معالجه ی درد دل کنند
کانجا من از طبیب بپرسم دوای دل
ابن حسام مخزن گنج قناعت است
از لطف دوست کلبه ی احزان سرای دل
چون من که دیده ای که بود مبتلای دل
از دست دیده کار دل من به جان رسید
ای دیده ای که چه کردی به جای دل
خون دلم بریخت خیال لب تو دوش
آه از لب توام ندهد خونبهای دل
دل آرزوی لعل تو دارد به بوسه ای
گر وایه ی دلم نرسد از تو وای دل
دوش اندرون غنچه ی دلتنگ خون گرفت
از بس که گفت بلبلش از ماجرای دل
آیا کجا معالجه ی درد دل کنند
کانجا من از طبیب بپرسم دوای دل
ابن حسام مخزن گنج قناعت است
از لطف دوست کلبه ی احزان سرای دل