تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۴۶ - دودی، که دوش بر سر کویت بلند بود
دودی، که دوش بر سر کویت بلند بود
غافل مشو، که آه من دردمند بود
از ما شمار خیل شهیدان خود مپرس
آن خیل بی شمار که داند که چند بود؟
بستم به طره تو دل و رستم از غمت
آری، علاج عاشق بیچاره بند بود
یک ذره مانده بود ز من در شب فراق
آن ذره هم بر آتش هجران سپند بود
جان با سگان دوست، هلالی، سپرد و رفت
این شیوه گر پسند و گر ناپسند بود
غافل مشو، که آه من دردمند بود
از ما شمار خیل شهیدان خود مپرس
آن خیل بی شمار که داند که چند بود؟
بستم به طره تو دل و رستم از غمت
آری، علاج عاشق بیچاره بند بود
یک ذره مانده بود ز من در شب فراق
آن ذره هم بر آتش هجران سپند بود
جان با سگان دوست، هلالی، سپرد و رفت
این شیوه گر پسند و گر ناپسند بود
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۷۷ - غم نیست، گر ز داغ تو می سوزدم جگر
غم نیست، گر ز داغ تو می سوزدم جگر
داری هزار سوخته، من هم یکی دگر
یارب، چه کم شود ز تو، ای پادشاه حسن
گر سوی من بگوشه چشمی کنی نظر؟
در کوی تو سر آمد اهل وفا منم
از چشم التفات وفای مرا نگر
تا کی در آرزوی تو گردیم کو بکوی؟
تا کی بجستجوی تو گردیم در بدر؟
جان می کنیم و یار زما بی خبر هنوز
خواهیم مردن از غم او، تا شود خبر
در گوشه غمست هلالی بصد نیاز
گاهی ز چشم لطف برین گوشه بر نگر
داری هزار سوخته، من هم یکی دگر
یارب، چه کم شود ز تو، ای پادشاه حسن
گر سوی من بگوشه چشمی کنی نظر؟
در کوی تو سر آمد اهل وفا منم
از چشم التفات وفای مرا نگر
تا کی در آرزوی تو گردیم کو بکوی؟
تا کی بجستجوی تو گردیم در بدر؟
جان می کنیم و یار زما بی خبر هنوز
خواهیم مردن از غم او، تا شود خبر
در گوشه غمست هلالی بصد نیاز
گاهی ز چشم لطف برین گوشه بر نگر
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۷۹ - جان خواهم از خدا، نه یکی، بلکه صد هزار
جان خواهم از خدا، نه یکی، بلکه صد هزار
تا صد هزار بار بمیرم برای یار
من زارم و تو زار، دلا، یک نفس بیا
تا هر دو در فراق بنالیم زار زار
از بسکه ریخت گریه خون در کنار من
پر شد ازین کنار، جهان، تا بآن کنار
در روزگار هجر تو روزم سیاه شد
بر روز من ببین که: چها کرد روزگار؟
چون دل اسیر تست، ز کوی خودش مران
دلداریی کن و دل ما را نگاه دار
کام من از دهان تو یک حرف بیش نیست
بهر خدا که: لب بگشا، کام من بر آر
چون خاک شد هلالی مسکین براه تو
خاکش بگرد رفت و شد آن گرد هم غبار
تا صد هزار بار بمیرم برای یار
من زارم و تو زار، دلا، یک نفس بیا
تا هر دو در فراق بنالیم زار زار
از بسکه ریخت گریه خون در کنار من
پر شد ازین کنار، جهان، تا بآن کنار
در روزگار هجر تو روزم سیاه شد
بر روز من ببین که: چها کرد روزگار؟
چون دل اسیر تست، ز کوی خودش مران
دلداریی کن و دل ما را نگاه دار
کام من از دهان تو یک حرف بیش نیست
بهر خدا که: لب بگشا، کام من بر آر
چون خاک شد هلالی مسکین براه تو
خاکش بگرد رفت و شد آن گرد هم غبار
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۸۱ - ای قامتت ز سرو سهی سرفرازتر
ای قامتت ز سرو سهی سرفرازتر
لعلت، ز هر چه شرح دهم، دلنوازتر
از بهر آنکه با تو شبی آورم بروز
خواهم شبی ز روز قیامت درازتر
جان از تب فراق تو در یک نفس گداخت
هرگز تبی نبود ازین جانگدازتر
من در رهت نهاده بیاری سر نیاز
تو هر زمان زیاری من بی نیازتر
درباختیم دنیی و عقبی بعشق پاک
در کوی عشق نیست ز ما پاکبازتر
دردا! که باز کار هلالی ز دست رفت
کارش بساز، ای ز همه کارسازتر
لعلت، ز هر چه شرح دهم، دلنوازتر
از بهر آنکه با تو شبی آورم بروز
خواهم شبی ز روز قیامت درازتر
جان از تب فراق تو در یک نفس گداخت
هرگز تبی نبود ازین جانگدازتر
من در رهت نهاده بیاری سر نیاز
تو هر زمان زیاری من بی نیازتر
درباختیم دنیی و عقبی بعشق پاک
در کوی عشق نیست ز ما پاکبازتر
دردا! که باز کار هلالی ز دست رفت
کارش بساز، ای ز همه کارسازتر
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۱۹۸ - زاهد، بکنج صومعه می نوش و مست باش
زاهد، به کنج صومعه می نوش و مست باش
یعنی که دوزخی شدی، آتش پرست باش
ای سرو، اعتدال قدش نیست چون تو را
خواهی بلند جلوه نما، خواه پست باش
در خون نشستهایم، به خون ریز بر مخیز
بنشین دمی و همدم اهل نشست باش
ای دل، سری ز عالم آزادگی برآر
یعنی به قید عشق کسی پای بست باش
مگشا زبان طعنه، هلالی، به عیب کس
ما را چه کار؟ گو: دگری هر چه هست باش!
یعنی که دوزخی شدی، آتش پرست باش
ای سرو، اعتدال قدش نیست چون تو را
خواهی بلند جلوه نما، خواه پست باش
در خون نشستهایم، به خون ریز بر مخیز
بنشین دمی و همدم اهل نشست باش
ای دل، سری ز عالم آزادگی برآر
یعنی به قید عشق کسی پای بست باش
مگشا زبان طعنه، هلالی، به عیب کس
ما را چه کار؟ گو: دگری هر چه هست باش!
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۰۷ - ای شاه حسن، جور مکن بر گدای خویش
ای شاه حسن، جور مکن بر گدای خویش
ما بنده توایم، بترس از خدای خویش
خواهند عاشقان دو مراد از خدای خویش:
هجر از برای غیر و وصال از به راه خویش
گر دل ز کوی دوست نیامد عجب مدار
جایی نرفته است که آید به جای خویش
ای من گدای کوی تو، گر نیست و رحمتی
باری، نظر دریغ مدار از گدای خویش
صد بار آشنا شده ای با من و هنوز
بیگانه وار می گذری ز آشنای خویش
زاهد، برو، که هست مرا با بتان شهر
آن حالتی که نیست ترا با خدای خویش
حیفست بر جفا که به اغیار می کنی
بهر خدا، که حیف مکن بر جفای خویش
قدر جفای تست فزون از وفای ما
پیش جفای تو خجلم از وفای خویش
گم شد دلم، به آه و فغان دیگرش مجوی
پیدا مساز درد سری از برای خویش
چون خاک پای تست هلالی به صد نیاز
ای سرو ناز، سرمکش از خاک پای خویش
ما بنده توایم، بترس از خدای خویش
خواهند عاشقان دو مراد از خدای خویش:
هجر از برای غیر و وصال از به راه خویش
گر دل ز کوی دوست نیامد عجب مدار
جایی نرفته است که آید به جای خویش
ای من گدای کوی تو، گر نیست و رحمتی
باری، نظر دریغ مدار از گدای خویش
صد بار آشنا شده ای با من و هنوز
بیگانه وار می گذری ز آشنای خویش
زاهد، برو، که هست مرا با بتان شهر
آن حالتی که نیست ترا با خدای خویش
حیفست بر جفا که به اغیار می کنی
بهر خدا، که حیف مکن بر جفای خویش
قدر جفای تست فزون از وفای ما
پیش جفای تو خجلم از وفای خویش
گم شد دلم، به آه و فغان دیگرش مجوی
پیدا مساز درد سری از برای خویش
چون خاک پای تست هلالی به صد نیاز
ای سرو ناز، سرمکش از خاک پای خویش
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۱۲ - گر من ز شوق خویش نویسم بیار خط
گر من ز شوق خویش نویسم به یار خط
یک حرف از آن ادا نشود در هزار خط
خوش صفحه ایست روی تو، یارب! که تا ابد
هرگز بر آن ورق ننشاند غبار خط
ما را به دور حسن تو با نوخطان چه کار؟
تا روی ساده هست نیاید به کار خط
خط گو: مباش گرد رخت، وه! چه حاجتست
مجموعه جمال تو را بر کنار خط؟
از خط روزگار مکش سر، که عاقبت
بر دفتر حیات کشد روزگار خط
زین پیش حسن خط بتان معتبر نبود
در دور عارض تو گرفت اعتبار خط
قاصد، به غیر، چند بری خط یار را؟
یک بار هم به نام هلالی بیار خط
یک حرف از آن ادا نشود در هزار خط
خوش صفحه ایست روی تو، یارب! که تا ابد
هرگز بر آن ورق ننشاند غبار خط
ما را به دور حسن تو با نوخطان چه کار؟
تا روی ساده هست نیاید به کار خط
خط گو: مباش گرد رخت، وه! چه حاجتست
مجموعه جمال تو را بر کنار خط؟
از خط روزگار مکش سر، که عاقبت
بر دفتر حیات کشد روزگار خط
زین پیش حسن خط بتان معتبر نبود
در دور عارض تو گرفت اعتبار خط
قاصد، به غیر، چند بری خط یار را؟
یک بار هم به نام هلالی بیار خط
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۱۶ - خوبان، اگر چه هر طرفی می کشند صف
خوبان اگر چه هر طرفی میکشند صف
تو در میان جان منی، جمله بر طرف
حالا به پای بوس خیالت مشرفم
گر دولت وصال تو یابم، زهی شرف!
دور از تو نوبهار جوانی به باد رفت
عمر چنان عزیز چرا شد چنین تلف؟
چشمت مرا نشانه پیکان غمزه ساخت
وه! چون کنم؟ که تیر بلا را شدم هدف
از دیده طفل اشک جدا شد، دریغ ازو
آه! آن دُر یتیم کجا رفت ازین صدف؟
ره میزنند و عربده آهنگ میکنند
با ما ببین که در چه مقامند چنگ و دف؟
کوته مباد دست هلالی ز دامنت
کس دامن وصال تو را چون دهد ز کف؟
تو در میان جان منی، جمله بر طرف
حالا به پای بوس خیالت مشرفم
گر دولت وصال تو یابم، زهی شرف!
دور از تو نوبهار جوانی به باد رفت
عمر چنان عزیز چرا شد چنین تلف؟
چشمت مرا نشانه پیکان غمزه ساخت
وه! چون کنم؟ که تیر بلا را شدم هدف
از دیده طفل اشک جدا شد، دریغ ازو
آه! آن دُر یتیم کجا رفت ازین صدف؟
ره میزنند و عربده آهنگ میکنند
با ما ببین که در چه مقامند چنگ و دف؟
کوته مباد دست هلالی ز دامنت
کس دامن وصال تو را چون دهد ز کف؟
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۲۲ - آمد بهار و خوشدلم از رنگ و بوی گل
آمد بهار و خوشدلم از رنگ و بوی گل
آن به که می کشم دو سه روزی به روی گل
گل دیدم، آرزوی کسی در دلم فتاد
کز دیدنش کسی نکند آرزوی گل
این دم که بوی دلکش گل میدهد نسیم
بس دلکشست گشت گلستان به بوی گل
خوش آن که یار باشد و من در حریم باغ
من سوی او نظر فگنم، او به سوی گل
دید آن دو رخ هلالی و آسوده دل نشست
از جست و جوی لاله و از گفت و گوی گل
آن به که می کشم دو سه روزی به روی گل
گل دیدم، آرزوی کسی در دلم فتاد
کز دیدنش کسی نکند آرزوی گل
این دم که بوی دلکش گل میدهد نسیم
بس دلکشست گشت گلستان به بوی گل
خوش آن که یار باشد و من در حریم باغ
من سوی او نظر فگنم، او به سوی گل
دید آن دو رخ هلالی و آسوده دل نشست
از جست و جوی لاله و از گفت و گوی گل
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۲۳ - ای در دلم ز آتش عشق تو صد الم
ای در دلم ز آتش عشق تو صد الم
هر یک الم نشانه چندین هزار غم
وصل تو زود رفت و فراق تو دیر ماند
فریاد ازین عقوبت بسیار و عمر کم!
دانی کدام روز عدم شد وجود ما؟
روزی که عاشقی به وجود آمد از عدم
گویند: درد عشق به درمان نمیرسد
من چون زیم؟ که عاشقم و دردمند هم
ماییم و نیم جانی و هر دم هزار آه
اینک به باد میرود آن نیز دم به دم
چون آب زندگیست قدم تا به فرق سر
خواهم درون جان کنمت فرق تا قدم
ای پادشاه حسن، هلالی گدای تست
خواهم که سوی او گذری از ره کرم
هر یک الم نشانه چندین هزار غم
وصل تو زود رفت و فراق تو دیر ماند
فریاد ازین عقوبت بسیار و عمر کم!
دانی کدام روز عدم شد وجود ما؟
روزی که عاشقی به وجود آمد از عدم
گویند: درد عشق به درمان نمیرسد
من چون زیم؟ که عاشقم و دردمند هم
ماییم و نیم جانی و هر دم هزار آه
اینک به باد میرود آن نیز دم به دم
چون آب زندگیست قدم تا به فرق سر
خواهم درون جان کنمت فرق تا قدم
ای پادشاه حسن، هلالی گدای تست
خواهم که سوی او گذری از ره کرم
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۲۶ - روزی که در فراق جمال تو بوده ام
روزی که در فراق جمال تو بوده ام
گریان در اشتیاق وصال تو بوده ام
هر سو که رفته ام به هوای تو رفته ام
هر جا که بوده ام به خیال تو بوده ام
هرگه شکر لبی به کسی کرد گفتگو
در حسرت جواب و سؤال تو بوده ام
جایی که داغ بر ورق لاله دیده ام
آنجا به یاد عارض و خال تو بوده ام
چون کرده ام نظاره قد بلند سرو
در آرزوی تازه نهال تو بوده ام
القصه، رخ نما، که هلالی صفت بسی
مشتاق آفتاب جمال تو بوده ام
گریان در اشتیاق وصال تو بوده ام
هر سو که رفته ام به هوای تو رفته ام
هر جا که بوده ام به خیال تو بوده ام
هرگه شکر لبی به کسی کرد گفتگو
در حسرت جواب و سؤال تو بوده ام
جایی که داغ بر ورق لاله دیده ام
آنجا به یاد عارض و خال تو بوده ام
چون کرده ام نظاره قد بلند سرو
در آرزوی تازه نهال تو بوده ام
القصه، رخ نما، که هلالی صفت بسی
مشتاق آفتاب جمال تو بوده ام
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۵۵ - خود را نشان ناوک بد خوی خود کنم
خود را نشان ناوک بد خوی خود کنم
رویش، بدین بهانه، مگر سوی خود کنم
هر موی من هزار زبان باد در غمش
تا من حکایت از غم یک موی خود کنم
تا در حریم کوی تو پهلو نهاده ام
هر دم هزار عیش ز پهلوی خود کنم
شبها، که سر گران شوم از ساغر فراق
بالین خود هم از سر زانوی خود کنم
آیینه وار خاک شدم از غبار غیر
باشد که روی او طرف روی خود کنم
امشب ز وصف غیر، هلالی، خموش باش
تا من سخن ز ماه سخن گوی خود کنم
رویش، بدین بهانه، مگر سوی خود کنم
هر موی من هزار زبان باد در غمش
تا من حکایت از غم یک موی خود کنم
تا در حریم کوی تو پهلو نهاده ام
هر دم هزار عیش ز پهلوی خود کنم
شبها، که سر گران شوم از ساغر فراق
بالین خود هم از سر زانوی خود کنم
آیینه وار خاک شدم از غبار غیر
باشد که روی او طرف روی خود کنم
امشب ز وصف غیر، هلالی، خموش باش
تا من سخن ز ماه سخن گوی خود کنم
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۵۷ - دل را ز چاک سینه توانم برون کنم
دل را ز چاک سینه توانم برون کنم
غم را ز دل برون نتوان کرد، چون کنم؟
خواهم ز دل برون کنم این درد را ولی
در جان درون شود اگر از دل برون کنم
هر محنت از تو موجب چندین محبتست
محنت زیاده کن، که محبت فزون کنم
دل جانب تو آمد و خون کردمش ز رشک
از من عجب مدار که از رشک خون کنم
از رشک خون غیر، که بر دامنت رسد
هر دم ز گریه دامن خود لاله گون کنم
کارم، شبی که بی تو به دیوانگی کشد
افسانه تو گویم و خود را فسون کنم
دیوانه شد هلالی و زنجیرش آرزوست
گیسوی او کجاست؟ که رفع جنون کنم
غم را ز دل برون نتوان کرد، چون کنم؟
خواهم ز دل برون کنم این درد را ولی
در جان درون شود اگر از دل برون کنم
هر محنت از تو موجب چندین محبتست
محنت زیاده کن، که محبت فزون کنم
دل جانب تو آمد و خون کردمش ز رشک
از من عجب مدار که از رشک خون کنم
از رشک خون غیر، که بر دامنت رسد
هر دم ز گریه دامن خود لاله گون کنم
کارم، شبی که بی تو به دیوانگی کشد
افسانه تو گویم و خود را فسون کنم
دیوانه شد هلالی و زنجیرش آرزوست
گیسوی او کجاست؟ که رفع جنون کنم
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۵۸ - آهم شنید و رنجه شد آن ماه چون کنم؟
آهم شنید و رنجه شد آن ماه چون کنم؟
دیگر نماند جای نفس، آه چون کنم؟
طفلست و شوخ و بی خبر از درد عاشقی
او را ز حال خویشتن آگاه چون کنم؟
خواهم گهی به خاطر او بگذرم ولی
سنگین دلست، در دل او راه چون کنم؟
در پای او بمردم و قدرم نشد بلند
یارب، ز دست همت کوتاه چون کنم؟
ای بخت، من کجا و تمنای وصل او؟
درویشم و گدا، هوس شاه چون کنم؟
گفتی: چراست پیرهنت چاک همچو گل؟
بوی تو داد باد سحرگاه چون کنم؟
گویند: ناله چیست؟ هلالی، خموش باش
با کوه درد و محنت جان کاه چون کنم؟
دیگر نماند جای نفس، آه چون کنم؟
طفلست و شوخ و بی خبر از درد عاشقی
او را ز حال خویشتن آگاه چون کنم؟
خواهم گهی به خاطر او بگذرم ولی
سنگین دلست، در دل او راه چون کنم؟
در پای او بمردم و قدرم نشد بلند
یارب، ز دست همت کوتاه چون کنم؟
ای بخت، من کجا و تمنای وصل او؟
درویشم و گدا، هوس شاه چون کنم؟
گفتی: چراست پیرهنت چاک همچو گل؟
بوی تو داد باد سحرگاه چون کنم؟
گویند: ناله چیست؟ هلالی، خموش باش
با کوه درد و محنت جان کاه چون کنم؟
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۸۱ - هر خوبییی، که از همه خوبان شنیدهایم
هر خوبییی، که از همه خوبان شنیدهایم
امروز در شمایل خوب تو دیدهایم
مشکل حکایتیست، که از ماجرای عشق
حرفی نگفتهایم و سخن ها شنیدهایم
ما را به راه عشق تو آرام و خواب نیست
از بیخودیست گر نفسی آرمیدهایم
هر کس گرفت کام دل از میوه نشاط
ما خود ز باغ عشق گلی هم نچیدهایم
رندیم و می کشیم و همینست کار ما
عمری سبوی مجلس رندان کشیدهایم
جایی رسیدهایم که از خود گذشتهایم
از خود گذشتهایم و به جایی رسیدهایم
هرگز به جانب مه نو راست ننگریم
کز شوق ابرویت چو هلالی خمیدهایم
امروز در شمایل خوب تو دیدهایم
مشکل حکایتیست، که از ماجرای عشق
حرفی نگفتهایم و سخن ها شنیدهایم
ما را به راه عشق تو آرام و خواب نیست
از بیخودیست گر نفسی آرمیدهایم
هر کس گرفت کام دل از میوه نشاط
ما خود ز باغ عشق گلی هم نچیدهایم
رندیم و می کشیم و همینست کار ما
عمری سبوی مجلس رندان کشیدهایم
جایی رسیدهایم که از خود گذشتهایم
از خود گذشتهایم و به جایی رسیدهایم
هرگز به جانب مه نو راست ننگریم
کز شوق ابرویت چو هلالی خمیدهایم
هلالی جغتایی : غزلیات
غزل ۲۹۶ - مشکل غمیست عشق، که گفتن نمی توان
مشکل غمیست عشق، که گفتن نمیتوان
وین مشکل دگر که نهفتن نمیتوان
غمهای عاشقان هم گفتند پیش یار
ما را عجب غمیست که گفتن نمیتوان
دندان به قصد لعل لبش تیز چون کنم؟
کان لعل گوهریست، که سفتن نمیتوان
خون بسته غنچه وار دل تنگم از فراق
دل تنگم، آن چنان، که شکفتن نمیتوان
در خون نشست چشم هلالی، که از رهت
گردی به دامن مژه رفتن نمیتوان
وین مشکل دگر که نهفتن نمیتوان
غمهای عاشقان هم گفتند پیش یار
ما را عجب غمیست که گفتن نمیتوان
دندان به قصد لعل لبش تیز چون کنم؟
کان لعل گوهریست، که سفتن نمیتوان
خون بسته غنچه وار دل تنگم از فراق
دل تنگم، آن چنان، که شکفتن نمیتوان
در خون نشست چشم هلالی، که از رهت
گردی به دامن مژه رفتن نمیتوان
عنصری بلخی : قصاید
شمارهٔ ۴ - در مدح یمین الدوله محمود غزنوی
گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب
گفتا که بهر تاب تو دارم چنین بتاب
گفتم نهی برین دلم آن تابدار زلف
گفتا که مشک ناب ندارد قرار و تاب
گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف
گفتا که دود دارد با تفّ خویش تاب
گفتم چو مشک گشت دو زلفت به رنگ و بوی
گفتا که رنگ و بوی ازو برده مشک ناب
گفتم که منخسف شده طرف مهت ز جعد
گفتا خسوف نیست ، مه از غالیه نقاب
گفتم به لاله و گل ، روی تو داد رنگ
گفتا دهد به لاله و گل رنگ ماهتاب
گفتم چرا ستاند ماه از رخ تو نور
گفتا که ماه نور ستاند ز آفتاب
گفتم که از حجاب نیاری رخت برون
گفتا که ماه پر شود ار شرم در حجاب
گفتم مصیب عشق توام وز تو بی نصیب
گفتا که بی نصیب ز تهمت بود مصاب
گفتم که چون بتاب کمانم ز عشق تو
گفتا کمان شد آری دعد از پی رباب
گفتم دلم بسوزد وز دیده خون چکد
گفتا که تا نسوزد گل کی دهد گلاب
گفتم سحاب وار ببارم ز دیده خون
گفتا عجب نباشد باریدن از سحاب
گفتم که دودم از دل و ابرم ز چشم خاست
گفتا که دود از آتش خیزد بخار از آب
گفتم چرا ببردی خواب از دو چشم من
گفتا بدان سبب که نبینی مرا بخواب
گفتم بخواب یا بی با ناله همرهی
گفتا که خواب بهتر با نالۀ رباب
گفتم که از دلم بنشان تو شرار غم
گفتا شرار غم که نشاند به جز شراب
گفتم خورم شراب چه گویی صواب هست
گفتا ثنای دولت سلطان خوری صواب
گفتم به یمن دولت آن سید ملوک
گفتا به فر دولت آن مالک الرقاب
گفتم شه معظم سلطان نامجوی
گفتا امیر سید محمود کامیاب
گفتا که بهر تاب تو دارم چنین بتاب
گفتم نهی برین دلم آن تابدار زلف
گفتا که مشک ناب ندارد قرار و تاب
گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف
گفتا که دود دارد با تفّ خویش تاب
گفتم چو مشک گشت دو زلفت به رنگ و بوی
گفتا که رنگ و بوی ازو برده مشک ناب
گفتم که منخسف شده طرف مهت ز جعد
گفتا خسوف نیست ، مه از غالیه نقاب
گفتم به لاله و گل ، روی تو داد رنگ
گفتا دهد به لاله و گل رنگ ماهتاب
گفتم چرا ستاند ماه از رخ تو نور
گفتا که ماه نور ستاند ز آفتاب
گفتم که از حجاب نیاری رخت برون
گفتا که ماه پر شود ار شرم در حجاب
گفتم مصیب عشق توام وز تو بی نصیب
گفتا که بی نصیب ز تهمت بود مصاب
گفتم که چون بتاب کمانم ز عشق تو
گفتا کمان شد آری دعد از پی رباب
گفتم دلم بسوزد وز دیده خون چکد
گفتا که تا نسوزد گل کی دهد گلاب
گفتم سحاب وار ببارم ز دیده خون
گفتا عجب نباشد باریدن از سحاب
گفتم که دودم از دل و ابرم ز چشم خاست
گفتا که دود از آتش خیزد بخار از آب
گفتم چرا ببردی خواب از دو چشم من
گفتا بدان سبب که نبینی مرا بخواب
گفتم بخواب یا بی با ناله همرهی
گفتا که خواب بهتر با نالۀ رباب
گفتم که از دلم بنشان تو شرار غم
گفتا شرار غم که نشاند به جز شراب
گفتم خورم شراب چه گویی صواب هست
گفتا ثنای دولت سلطان خوری صواب
گفتم به یمن دولت آن سید ملوک
گفتا به فر دولت آن مالک الرقاب
گفتم شه معظم سلطان نامجوی
گفتا امیر سید محمود کامیاب
عنصری بلخی : قصاید
شمارهٔ ۳۷ - در مدح سلطان مسعود غزنوی
از دیدن و بسودن رخسار و زلف یار
در دست مشک دارم و در دیده لاله زار
بامشک رنگ دارم از آن زلف مشکرنگ
با لاله کار دارم از آن روی لاله کار
ماندست چون دل من در زلف او سیر
رخسار آبدارش در زلف تابدار
گه بنددش بحلقه و گه داردش اسیر
تا همچنانکه اوست سیه گشت و بیقرار
سرو و مه و بنفشه ببستان بهل که او
ماهیست پر بنفشه و سرویست پر کنار
گفتم ستاره دارد در نوش تا بکرد
نوش ستاره دارش چشمم ستاره بار
از عشق خیزد انده ، تا کی بلای عشق
در عشق خیر نیست من و نعت شهریار
سلطان عصر شاه جهان سید ملوک
مسعود فخر عالم و آرایش تبار
شد روزگار بندۀ او زانکه ننگرد
از روزگار جز بخداوند روزگار
تا کامگار گشت بشاهی ودخسروی
یکدم زدن نگشت برو خشم کامگار
شاها ز مرکب تو شگفت آیدم همی
کش تن بیافرید خداوند از وقار
بیرون جهد ز دایره گر برکشی عنانش
وندر جهد چوران بفشاری بچشم مار
اندر هوا چو باد و بباد اندرون چو کوه
وز بار او زمین نتواند کشید بار
جسمش سپهر و زین قمر و تنگ آفتاب
عزمش عنان و حزم لگام و قضا چدار
در دست مشک دارم و در دیده لاله زار
بامشک رنگ دارم از آن زلف مشکرنگ
با لاله کار دارم از آن روی لاله کار
ماندست چون دل من در زلف او سیر
رخسار آبدارش در زلف تابدار
گه بنددش بحلقه و گه داردش اسیر
تا همچنانکه اوست سیه گشت و بیقرار
سرو و مه و بنفشه ببستان بهل که او
ماهیست پر بنفشه و سرویست پر کنار
گفتم ستاره دارد در نوش تا بکرد
نوش ستاره دارش چشمم ستاره بار
از عشق خیزد انده ، تا کی بلای عشق
در عشق خیر نیست من و نعت شهریار
سلطان عصر شاه جهان سید ملوک
مسعود فخر عالم و آرایش تبار
شد روزگار بندۀ او زانکه ننگرد
از روزگار جز بخداوند روزگار
تا کامگار گشت بشاهی ودخسروی
یکدم زدن نگشت برو خشم کامگار
شاها ز مرکب تو شگفت آیدم همی
کش تن بیافرید خداوند از وقار
بیرون جهد ز دایره گر برکشی عنانش
وندر جهد چوران بفشاری بچشم مار
اندر هوا چو باد و بباد اندرون چو کوه
وز بار او زمین نتواند کشید بار
جسمش سپهر و زین قمر و تنگ آفتاب
عزمش عنان و حزم لگام و قضا چدار
عنصری بلخی : قصاید
شمارهٔ ۵۸ - در مدح سلطان محمود غزنوی
گفتم نشان ده از دهن ای ترک دلستان
گفتا ز نیست ، نیست نشان اندرین جهان
گفتم که ساعتی ببر من فرونشین
گفتا که باد سرد زمانی فرو نشان
گفتم که باد سرد زیان داردت همی
گفتا ز باد سرد رسد لاله را زیان
گفتم که گلستانت همه ساله پرگلست
گفتا که گل غریب نباشد بگلستان
گفتم ز بوستان تو یک دسته گل چنم
گفتا که گل مرا نتوان چد ز بوستان
گفتم ز گلستان تو ای ترک خوی چکد
گفتا ز گل گلاب چکیده است بی گمان
گفتم گلابدان شد چشمم گرفت جوش
گفتا ز تفّ آتش جوشد گلابدان
گفتم که زعفران شد رویم ز آب چشم
گفتا کز آب زرد شود روی زعفران
گفتم که مشک و بانست آن جعد و زلف تو
گفتا ببوی و رنگ عزیزست مشک و بان
گفتم که هر زمان تو پدیدار نیستی
گفتا ستاره نیست پدیدار هر زمان
گفتن چرا تو دیر نپایی بر رهی
گفتا که تیر دیر نپاید بر کمان
گفتم ز بوسۀ تو زیان کردم ای نگار
گفتا بطمع سود رسد مرد را زیان
گفتم فغان کنم ز تو ای بت هزار بار
گفتا که از فغان بود اندر جهان فغان
گفتم ز من جدا شدی ای بت بمن رسی
گفتا رسم بدولت و فرّ خدایگان
گفتم یمین دولت محمود کامکار
گفتا امین ملت آن شاه کامران
گفتم که باشدش بجهان اندرون قرین
گفتا فلک نیارد چون او بصد قران
گفتم بآسمان برین بر توان شدن
گفتا توان ، زهمت او ساز نردبان
گفتم ببحر اخضر کردم دلش قیاس
گفتا که بحر هرگز کی بود بیکران
گفتم بابر کردم تشبیه کفّ او
گفتا که ابر هرگز نبود گهرفشان
گفتم ، پر ارغوان شد از تیغ او زمین
گفتا ز خون دشمن او رست ارغوان
گفتم ز جور چرخ امان یافت دشمنش
گفتا که در قضای فلک کی بود امان
گفتم فدای عمرش بادا هزار عمر
گفتا فدای جانش بادا هزار جان
گفتم که تیغ او بمیان مصاف چیست
گفتا که در مصاف هزبریست جان ستان
گفتم که باد نیست بر اسب او سبک
گفتا که کوه نیست بر پیل او گران
گفتم که پیل او بچه ماند بگاه رزم
گفتا بقلعه ای که بود آهنین روان
گفتم هزار قلعه روان است شاه را
گفتا که صد هزارش بیش است ناروان
گفتم خدای عرش بدادش همه مراد
گفتا که هست خسرو گیتی سزای آن
گفتم که رایگان نگرفتست مملکت
گفتا که مملکت نتوان یافت رایگان
گفتم که بود یار مر او را بروز رزم
گفتا نخست یاری تأیید آسمان
گفتم که زین گذشت مر او را که یار بود
گفتا چهار چیز بگویم ترا عیان
گفتم که آن چهار کدامست بازگوی
گفتا که تیغ تیزو دل و دو کف و زبان
گفتم که حدّ غزنین از فر او چه کرد
گفتا که زر سرخ پدید آورید کان
گفتم کجاست دولت و باکیست همنشین
گفتا که پیش اوست کمر بسته برمیان
گفتم که دشمنش بجهان اندرون کجاست
گفتا مثال سیمرغ از چشم شد نهان
گفتم سزای دولت و ملکست شهریار
گفتا سزای تاج و کلاهست جاودان
گفتم همیشه تا بود اندر جهان بهار
گفتا همیشه تا بود اندر جهان خزان
گفتم بقاش باد بکام دل و نشاط
گفتا خدای عرش مر او را نگاهبان
گفتا ز نیست ، نیست نشان اندرین جهان
گفتم که ساعتی ببر من فرونشین
گفتا که باد سرد زمانی فرو نشان
گفتم که باد سرد زیان داردت همی
گفتا ز باد سرد رسد لاله را زیان
گفتم که گلستانت همه ساله پرگلست
گفتا که گل غریب نباشد بگلستان
گفتم ز بوستان تو یک دسته گل چنم
گفتا که گل مرا نتوان چد ز بوستان
گفتم ز گلستان تو ای ترک خوی چکد
گفتا ز گل گلاب چکیده است بی گمان
گفتم گلابدان شد چشمم گرفت جوش
گفتا ز تفّ آتش جوشد گلابدان
گفتم که زعفران شد رویم ز آب چشم
گفتا کز آب زرد شود روی زعفران
گفتم که مشک و بانست آن جعد و زلف تو
گفتا ببوی و رنگ عزیزست مشک و بان
گفتم که هر زمان تو پدیدار نیستی
گفتا ستاره نیست پدیدار هر زمان
گفتن چرا تو دیر نپایی بر رهی
گفتا که تیر دیر نپاید بر کمان
گفتم ز بوسۀ تو زیان کردم ای نگار
گفتا بطمع سود رسد مرد را زیان
گفتم فغان کنم ز تو ای بت هزار بار
گفتا که از فغان بود اندر جهان فغان
گفتم ز من جدا شدی ای بت بمن رسی
گفتا رسم بدولت و فرّ خدایگان
گفتم یمین دولت محمود کامکار
گفتا امین ملت آن شاه کامران
گفتم که باشدش بجهان اندرون قرین
گفتا فلک نیارد چون او بصد قران
گفتم بآسمان برین بر توان شدن
گفتا توان ، زهمت او ساز نردبان
گفتم ببحر اخضر کردم دلش قیاس
گفتا که بحر هرگز کی بود بیکران
گفتم بابر کردم تشبیه کفّ او
گفتا که ابر هرگز نبود گهرفشان
گفتم ، پر ارغوان شد از تیغ او زمین
گفتا ز خون دشمن او رست ارغوان
گفتم ز جور چرخ امان یافت دشمنش
گفتا که در قضای فلک کی بود امان
گفتم فدای عمرش بادا هزار عمر
گفتا فدای جانش بادا هزار جان
گفتم که تیغ او بمیان مصاف چیست
گفتا که در مصاف هزبریست جان ستان
گفتم که باد نیست بر اسب او سبک
گفتا که کوه نیست بر پیل او گران
گفتم که پیل او بچه ماند بگاه رزم
گفتا بقلعه ای که بود آهنین روان
گفتم هزار قلعه روان است شاه را
گفتا که صد هزارش بیش است ناروان
گفتم خدای عرش بدادش همه مراد
گفتا که هست خسرو گیتی سزای آن
گفتم که رایگان نگرفتست مملکت
گفتا که مملکت نتوان یافت رایگان
گفتم که بود یار مر او را بروز رزم
گفتا نخست یاری تأیید آسمان
گفتم که زین گذشت مر او را که یار بود
گفتا چهار چیز بگویم ترا عیان
گفتم که آن چهار کدامست بازگوی
گفتا که تیغ تیزو دل و دو کف و زبان
گفتم که حدّ غزنین از فر او چه کرد
گفتا که زر سرخ پدید آورید کان
گفتم کجاست دولت و باکیست همنشین
گفتا که پیش اوست کمر بسته برمیان
گفتم که دشمنش بجهان اندرون کجاست
گفتا مثال سیمرغ از چشم شد نهان
گفتم سزای دولت و ملکست شهریار
گفتا سزای تاج و کلاهست جاودان
گفتم همیشه تا بود اندر جهان بهار
گفتا همیشه تا بود اندر جهان خزان
گفتم بقاش باد بکام دل و نشاط
گفتا خدای عرش مر او را نگاهبان
عنصری بلخی : قطعات و ابیات پراکندهٔ قصاید
شماره ۱۰ - بر ماه مشک بینم و بر سنبل آفتاب
بر ماه مشک بینم و بر سنبل آفتاب
آنسال نه بحلقه و این سال نه بخواب
آنرا درنگ نی و همه سال با درنگ
وین را شتاب نی و همه سال با شتاب
آن ماه را ز عنبر سازد همی طلی
وین آفتاب را کند از غالیه خضاب
ابن بر بلور گونه و آن تیره چون شبه
آن گل بدست و بوی دهد خوشتر از گلاب
این گوژ گشته و شده زو گوژپشت من
وان مار گشته خفته و از من ربوده خواب
بفزود عشق و فتنه شدم من بهر دو بر
کان هر دو چیز فتنۀ صبرند و عشق ناب
آنسال نه بحلقه و این سال نه بخواب
آنرا درنگ نی و همه سال با درنگ
وین را شتاب نی و همه سال با شتاب
آن ماه را ز عنبر سازد همی طلی
وین آفتاب را کند از غالیه خضاب
ابن بر بلور گونه و آن تیره چون شبه
آن گل بدست و بوی دهد خوشتر از گلاب
این گوژ گشته و شده زو گوژپشت من
وان مار گشته خفته و از من ربوده خواب
بفزود عشق و فتنه شدم من بهر دو بر
کان هر دو چیز فتنۀ صبرند و عشق ناب