تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۰۵ - گل رخسار ترا وقت تماشاست هنوز
گل رخسار ترا وقت تماشاست هنوز
نرگس مست تو منظور نظرهاست هنوز
نقشبند رخت از غایت حیرانی خویش
به تمامی مه روی تو نیار است هنوز
نیست ما را به بهای سر مویت جانی
ورنه آن زلف سیه بر سر سود است هنوز
گر به شمشیر جفا خون دل ما ریزی
به وفای تو که جرم از طرف ماست هنوز
سر سرو با قا تو دعوى تطافت می کرد
سالها گر چه بر آمد نشد آن راست هنوز
همچو اشکم ز نظر گرچه نکندی صد بار
بر سر و چشم جهان بین منت جاست هنوز
هست نظارگی روی تو امروز کمال
بی بصر منتظر وعده فرد است هنوز
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۰۸ - مجلس ما به حضور تو چنانست امروز
مجلس ما به حضور تو چنانست امروز
که کمین خادمه اش حور چنانست امروز
از سر زلف پریشان تو در حلقه جمع
عقل سودا زده زنجیر کشائست امروز
ساقیا باده بده کز می دوشین ما را
به رخت خلوت به خرابات مغانیست امروز
زآن دو جادوی فریبنده محراب نشین
زاهد صومعه رسوای جهانست امروز
آفتاب از چه سبب روی به محراب نمود
غالبا در سر زلف تو نهانست امروز
دوش با خاک درت بود مگر باد صبا
که بر اطراف چمن مشک فشانست امروز
گرچه بیدل تر از آنست که دی بود کمال
بر جمال تو بعد دل نگرانست امروز
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۱۰ - نیست از سوز تو جانرا نه گزیر
نیست از سوز تو جانرا نه گزیر
سر ندارد ز سر خنجر تیز تو ستیز
و نه گریز آرزو میبرم آن سوز زهی آتش طبع
خاطرم می کشد آن تیغ زهی خاطر تیز
گفتهای زلف کجم دار بدست و مگوی
ماند این هم به همان نکته که کج دار و مریز
نیست شرط ادب ای گرد بر آن در منشین
زحمت خود برای باد از آن که برخیز
خلق گویند گریز از ستم زلف و رخش
روز روشن به چنین بند چه امکان گریز
هر که خواند از سخنم وصف رخ خوب تو گفت
نکند کس به ازین معنی ناز ک انگیز
دست زد در رسن زلف تو دزدیده کمال
بافتی دزد در دستش هم از آنجا آویز
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۱۸ - گر به مسجد نروم قبله من روی تو بس
گر به مسجد نروم قبله من روی تو بس
بعد ازین گوشه محراب من ابروی تو بس
عذر خواهان گناهان شبان روزی من
غم روی تو و آشفتگی موی تو بس
روز محشر که بیارد همه کس دستاویز
من سودا زده را حلقه گیسوی تو بس
حور عین گر نگشاید در فردوس مرا
هوس روی تو و خاک سر کوی تو بس
ور شرابش ندهد ساقی رضوان بهشت
سر خوش نرگس جادوی را بوی تو بس
باغیانا نروم دیدن باغ نو که شد
دیده را با قدش از سرو لب جوی تو بس
نیست حاجت که کشی تیغ به آزار کمال
که به خون ریختنش غمزة جادوی تو بس
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۲۸ - دال زلف و الف قامت و بیم دهنش
دال زلف و الف قامت و بیم دهنش
هرسه دامند و بدان صید جهانی چو منش
نتوانست نبا را ز میانش پوشید
آن قبا بود و بریده به ند پیرهنش
با همه دامن پاکیزه چو گل جز به خیال
پیرهن نیز نپارست به سودن بدنش
زآن لب پر ز شکر لطف می بارد و حسن
که بپرورده خط او به نبات حسنش
گونیا غنچه به آن لب ز لطافت دم زد
که دهان خرد کند باد صبا از زدنش
با تو هر سرو که از ناز به دعوی افتد
باغبانان سوی آتش بکشند از چمنش
عالمی روی نهادند به گفتار کمال
که خیالات لطیف است در آب سخنش
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۳۲ - رفت بار من و بگذاشت مرا با دل ریش
رفت بار من و بگذاشت مرا با دل ریش
آشنا ناشده بیگانه شد از عاشق خویش
نوش ناکرده هنوز از می وصلش جا می
خوردم از فرفت او بر دل ریش این همه نیش
قاصدی کو که بیارد خبر از آمدنش
تا فرستم بر او جان و دل رفته ز پیش
اگر تکبر کند و تازه به من می رسدش
ارزانکه او محتشم است و من مسکین درویش
آن کمان گوشه ابرو چه بلائیست زهی
که برآورد مرا راست چو تیر از همه کیش
جای آنست کز اندیشه دوری تو باز
سر بر آرد به جنون عقل من دور اندیش
جمع بود از تو پراکنده دلیهای کمال
باز رفتی و پراکنده نمک بر سر ریش
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۳۵ - سرو دیوانه شدست از هوسی بالایش
سرو دیوانه شدست از هوسی بالایش
می رود آب که زنجیر نهد بر پایش
داشت از آب چو گل آینه در پیش جمال
آب شد آبنه از شرم رخ زیبایش
پیش من قصة عاشق کشی او مکنید
ترسم این بشنوم از دل برود غمهایش
گر برند از پی سوداش سر من چو قلم
بر نراشم سری از نو بکنم سودایش
دهنت دزد دل ماست به او پنهانی
ا گر زبان تو یکی نیست به ما نمایش
زیر پا نا نشود خار رهت خسته ز من
کرده ام چون مژه بر دیده روشن جایش
گفته بی رخ ما کار تو صبرت کمال
این نمی آید ازو کار دگر فرمایش
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۳۹ - گنه دیده گراینست که کردم نگهش
گنه دیده گراینست که کردم نگهش
دل مینادشب و روز بجز در نگهش
روی از ماه تمام ابروی او ماه نوست
دیدمی هر دو اگر دیده شدی مه به مهش
چون روم بر اثر او مرو ای سایه به من
که تحمل نکند بار گران خاک رهش
گر به اشکم نظر افکندی و شد چشم تو سرخ
باز بروی رقیب افکن و گردان سیهش
دل در افتاد در آن چاه ذقن چشم به زلف
به رسن های بریده که برآرد ز چهش
جان براینست که تنها خورد اندیشه تو
دل در اندیشه آن که ندهد فرحش
از تو بوسی طلبیدست بدریوزه کمال
تا کی این بخل تو دشنام ندادی بدهش
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۴۲ - ما به شادی جهانی نفروشیم
ما به شادی جهانی نفروشیم
دولت این است که ما یافته ایم از ستمش
غمش صاحب درد شناسد که چه لذت دارد
آن حلاوت که به مجروح رسد از المش
تو بصورتگر چین باز نما عارضه خویش
تا خطت بیند و از دست بیفتد قلمش
چون قلم بر ورق عشق نشد حرف شناس
تا نشد پاک ز دیباچه هستی رقمش
هر که آشفته آن سلسله مشکین نیست
کرده اند اهل محبت به جنون مهمش
سالک آنست که هر دم ز سر راه وجود
ببرد جاذبه عشق بکوی عدمش
تا قدم بر سر هستی ننهد مرد کمال
کس نخواند به جهان عاشق ثابت قدمش
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۴۸ - نیستم دسترسی آنکه ببوسم پایش
نیستم دسترسی آنکه ببوسم پایش
در برفت وز سر من نرود سودایش
عاشق ار سر دل خویش نیارد به زبان
خود گواهی دهد از حال درون سیمایش
حال بیداری شمع از دل رنجور بپرس
که چه آمد به سر از دیده شب پیمایش
شد چنان گرم به رخسار خود آن شمع چگل
که به پروانه دلان نیست دگر بروایش
جای آنست که چون سایه روڈ سرو ز جای
گر بگویند به بستان صفت بالایش
طوطی از گفته مانند مکرر چند
تا براندیم حدیث از لب شکر خایش
گر قدم رنجه کن آن سرو به سروقت کمال
که سری دارد و خواهد که نهد بر پایش
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۵۶ - بار بنشست به مجلس بنشانید چراغ
بار بنشست به مجلس بنشانید چراغ
روی او نور تجلیست مخوانید چراغ
آفتابیست زه طالع شده همسایه ما
نه شب است این که از همسایه ستانید چراغ
خانه را روشنی آن چشم و چراغ است امشب
بگذارید همه شمع و بمائید چراغ
چشم دارید و به به نسبت آن روی کنید
نیست تاریک ز پروانه بدانید چراغ
اگر ندیدید که چون دور شود سایه ز نوره
یک شب از پیش رخ او گذرانید چراغ
بر نتابیده به حسن رخ او ای مه و مهر
گرچه هریک برخ از نور فشانید چراغ
تا سحر امشب دیگر من و آن زلف کمال
شب دراز است عجب گر برسانید چراغ
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۷۴ - مرو مایل به قد تست چه حاجت به دلیل
مرو مایل به قد تست چه حاجت به دلیل
همه دانند که الجنس الى الجنس یمیل
آن خط سبز و لب لعل کزان سیری نیست
سبزی خوان خلیل است و نمکدان خلیل
مینماید رخت افروخته تر از سر زلف
چون چراغی که در او نور فزاید ز فتیل
روشن است از مه ما خانقه امشب صوفی
شمع بنشان به کناری و رها کن قندیل
دیده نیره اگر گرد رهت سازد کحل
خاک پای تو مرا دیده شود از دو سه میل
نیل مصرست در چشم من و تو یوسف مصر
به نظاره خدا را بنشین بر لب نیل
می کنند بی تو شکیبائی یعقوب کمال
که جمیلی تو و صبر از تو بود صبر جمیل
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۷۵ - عشق حرفی ست که دال است بر آیات کمال
عشق حرفی ست که دال است بر آیات کمال
آنکه در قال فرو ماند نشد واقف حال
زاهد خشک به انکار محبان جان داد
گو بخور خاک چو محروم شد از آب زلال
ورق علم به گردان، قم زهد شکن
ساکن کوی بقین شو گذر از کوی خیال
آنچنان باده عشق تو ربود از هوشم
که ندارم سرمونی خبر از هجر و وصال
تن چی کار آید اگر جان سوی جانان برود
سیل چون ریخت به دریا چه کشی رنج سفال
دل گمگشته ز نقصان فراق آید باز
اگرش داعیة وصل رساند به کمال
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۷۷ - لاف رندی مزن ای زاهد پاکیزه خصال
لاف رندی مزن ای زاهد پاکیزه خصال
درد آن حال نداری به همین درة بنال
تو و مسئوری و سجاده و طاعت همه عمر
ما و سی و نظربازی و رندی همه سال
ما نه آشفته نقشیم که در آب و گل است
نظر پاک نباشد نگران بر خط و خال
هر کس از مائدة وصل نصیبی طلبید
تا کرا بخت نشاند به سر خوان وصال
چشم حق دیده کجا بسته فردا باشد
عاشق و وعده تأخیر رهی امر محال
طالب دوست کو دور شمارد خود را
بی خبر تشنه همی میرد و در عین زلال
گرچه نقصان کمال از می و شاهد بازیست
در مقامی که همه اوست چه نقصان چه کمال
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۸۰ - نیست جز درد سری زین دل غمگین حاصل
نیست جز درد سری زین دل غمگین حاصل
با که گویم که چه می کشم از محنت دل
ظاهر آنست که از لذت جان بی خبرست
هر که را نیست دل از جانب خوبان مایل
برو ای ناصح و دیوانه مکن باز مرا
که نباشد به نصیحت دل مجنون عاقل
قاصد کشتن ما گشتی و داریم رضا
خون ما ریخته بی موجب و کردیم بحل
نیست چون خال تو هندوی مبارک رویی
که به شادیش بخوانند جهانی مقبل
ای که هر لحظه نمائی ره مسجد به کمال
نورو آنجا و مر او را به خرابات بهل
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۸۲ - آن دهان را بدو لب قند مکرر گفتم
آن دهان را بدو لب قند مکرر گفتم
سخن مختصر خوب چو شگره گفتیم
عارضت را که شد از خال و خط آلوده به مشک
پیش دل سوختگان شمع معتبر گفتیم
چون به وصف رخ تو روز شد امشب شب ما
صفت زلف سیاهت شب دیگر گفتیم
دل ز مشکینی آن خال حدیثی میگفت
چون به زلف تو رسید آن سخن از سر گفتیم
ذکر بالای تو گفتیم برابر با سرو
هر دو چون ذکره بلند است برابر گفتیم
دیده بر خاک درت کرد به خونابه سواد
ماجرانی که شب هجر بر آن در گفتیم
با تو از بیم ملالته صفت اشک کمال
گرچه رنگین مخنی بود روانتر گفتیم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۸۹ - باز در عشق یکی دل به غلامی دادم
باز در عشق یکی دل به غلامی دادم
خواجه را گو که بیاید به مبارکبادم
بنده را از تو چه جای گله، آزادیهاست
هست جای گله وقتی که کنی آزادم
تو چه شاخ گلی و بی تو مرا رخ شده زرد
منم آن برگ که از شاخ جدا افتادم
بر فلک ناله من گوش ملایک کر ساخت
آه اگر در دل شبها شنوی فریادم
از می عشق تو ساقی قدحی داد مرا
که می خلد و لب حور برفت از بادم
با تو بنیاد نهم باتز طرب خانه عشق
طاق ابروی تو گر بر نکنه بنیادم
الف قد تو آن روز برد راه کمال
که به مکتب الف و بی بنوشت استادم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۲۱ - دارم آن سر که سر زلف نگاری گیرم
دارم آن سر که سر زلف نگاری گیرم
بر سر کوی دلارام قراری گیرم
خرقه بفروشم و دفتر گرو باده کنم
جام می نوشم و از روضه کناری گیرم
آستین بر همه افشانم و از جان و جهان
دست کوته کنم و دامن باری گیرم
نکنم توبه و در حلقة سودا زدگان
با سر زلف نگاری سرو کاری گیرم
گرچه روزی بشب آورد پندار که من
از خطت بر دل آشفته غباری گیرم
گو نصیحت مکن از روی تو ای زاهد شهر
ناصع آن نیست که او را به شمار گیرم
گر تو سیب زنخ خویش نپوشی ز کمال
من برای دلم از روی تو باری گیرم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۳۵ - روز عید است و من امروز بر آن در میرم
روز عید است و من امروز بر آن در میرم
که دهم حاصل سی روزه و ساغر گیرم
دو سه ماه است که دورم ز رخ ساقی و جام
بس خجالت که به رو آمد از این تقصیرم
من بخلوت ننشینم پس از این گر بمثل
زاهد صومعه بر پای نهد زنجیرم
پند پیرانه دهد واعظ شهرم لیکن
من نه آنم که دگر پند کسی بپذیرم
آنکه بر خاک در میکده جان داد کجاست
تا نهم بر قدم او سر و پیشش میرم
خلق گویند که بی پیر بر رنج کمال
سالخورده می امروز به از صد پیرم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۳۷ - روز وشب از غم عشق تودر اندیشه درم
روز وشب از غم عشق تودر اندیشه درم
گرنه از صبر از هجر تو به هرلحظه درم
اشک همچون در و رخسارة چون زر دارم
غیر ازین هست و مرا نیست دگر وجه درم
گرچه در خانه دلگیر فراقم ناگاه
در حریم حرم وصل کشانید درم
مرض عشق ترا صبر دوا می سازم
نو جفا میکنی و من بوفای تو درم
تا ببینم رخ زیبای تو ناگاه ز دور
من دلخسته کوی تو از آن در گذرم
ای ملک صورت خوب تو چو شد ملک دلم
جان ز دست غم عشقت بسلامت نبرم
دست از عشق تو و پای ز کویت نکشم
اگر اندر ره عشق تو ببرند سرم
از سر هر دو جهان بگذرم از شادی آن
گر کند چشم نواز لطف دگر یک نظرم
از آنکه در خاطر من عشق گرفته ست کمال
هست در خاطر از آن درد و الم بیشترم