تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۳۱۲ - تا می نخورم زان کف مستانه نخواهم شد
تا می نخورم زان کف مستانه نخواهم شد
تا او نزند راهم دیوانه نخواهم شد
تا تن نکنم لاغر جانم نشود فربه
تا جان ندهم از کف جانانه نخواهم شد
از خویش تهی گشتم تا پر شدم از عشقش
دیگر ز چنین یاری بیگانه نخواهم شد
ناصح تو منه بندم بیهوده مده پندم
صد سال اگر گوئی فرزانه نخواهم شد
گفتی که مشو عاشق دیوانه کند عشقت
گر توندهی پندم دیوانه نخواهم شد
عقلست گر آبادی ویرانگیم خوش تر
ور عقل شود ویرانه نخواهم شد
آن قطرهٔ بارانم کاندر صدفی افند
بی پرورش دریا دردانه نخواهم شد
معشوق مجازی را هنگامهٔ بازی را
گر شمع شود پیشم پروانه نخواهم شد
دل را بخدا بندم تا خانهٔ حق باشم
دل را به بتان ندهم بت‌خانه نخواهم شد
در عشق بتان کس افسانهٔ عالم شد
من لیک بدین افسان افسانه نخواهم شد
دیوار کندم جادو در عشق پری رویان
دل می ندهم از کف دیوانه نخواهم شد
فیض است وره مردان شوریدگی و افغان
با مردم فرزانه همخانه نخواهم شد
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۳۶۶ - دل عالم حسن تو کی رنج و تعب بیند
دل عالم حسن تو کی رنج و تعب بیند
گر عالم عقل آید صد عیش و طرب بیند
در عالم عقل آنکو چشم و دل او وا شد
گلهای طرب چیند اسرار عجب بیند
از عقل اگر آرد رو سوی جناب عشق
از جلوهٔ هر مربوب رخساره رب بیند
آیات کلام حق آن خواند و این فهمد
این لذت لب یابد آن صورت لب بیند
ماند بکسی دانا کو روز ببیند حسن
خوانندهٔ بی دانش آنرا که بشب بیند
اسرار طلب می کن چون داد طرب میکن
ور نه دهدت اجری چون صدق طلب بیند
سرباز درین نعمت تن ده بغم و محنت
در تربیت جان کوش تن گرچه تعب بیند
عارف که بود گم نام از جاه و حسب ناکام
معروف شود آنجا صد نام و لقب بیند
گر رنج برد حاجی صد گنج برد حاجی
سهلست اگر در ره یغمای عرب بیند
گر فیض بود خشنود از هرچه ز حق آید
حق باشد از او راضی پاداش ادب بیند
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۱۵ - جان سوختهٔ روئیست پروانه چنین باید
جان سوختهٔ روئیست پروانه چنین باید
دل شیفتهٔ روئیست پروانه چنین باید
تا لب نهدم بر لب جان میرسدم بر لب
احسنت زهی باده پیمانه چنین باید
گه مست زناسوتم گه غرفه لاهوتم
گاه از خم و گه دریا مستانه چنین باید
چشم تو کند مستم لعلت برد از دستم
هر جام مئی دارد میخانه چنین باید
سر مست ز ساغر گشت دل واله دلبر گشت
تن بیخبر از سرگشت مستانه چنین باید
زلفت ره دینم زد ابرو ره محرابم
ایمان بتو آوردم بتخانه چنین باید
در دل چو وطن کردی جا در تن من کردی
جانم بفدا بادت جانانه چنین باید
جز جان من و جز دل جائی کنی ار منزل
افغان کنم و نالم حنانه چنین باید
در آتش عشقت‌ فیض میسوزد و میسازد
تا جان برهت بازم پروانه چنین باید
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۴۸۴ - رفتیم من و دل دوش ناخوانده بمهمانش
رفتیم من و دل دوش ناخوانده بمهمانش
دزدیده نظر کردیم در حسن درخشانش
دیدیم ز حسن احسان دیدیم در احسان حسن
دل برد ز من حسنش جان داد بدل خوانش
مدهوش رخش شد دل مفتون لبش شد جان
این را بگرفت انیش آنرا بربود آنش
دل یافت بنزدش یار بنشست بر دلدار
جان ز لطف جانان دید پیوست بجانانش
دل خواست ازو چاره جان جست ازو درمان
هریک چو بدید او بود خود چاره و درمانش
دل داد بعشقش جان بگرفت دو صد چندان
ای کاش شدی صد جان هر لحظه بقربانش
جان داد بعشق ایمان بستند بعوض ایقان
ایمان چون به ایقان داد با عین شد ایمانش
چش
یعنی چو نفهمد فیض حاجب تو بفهمانش
چون نیک نظر کردم در عالم بیهوشی
دیار ندیدم هیچ جز حسن و جز احسانش
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۰۷ - ای یار مخوان ز اشعار الا غزل حافظ
ای یار مخوان ز اشعار الا غزل حافظ
اشعار بود بیکار الا غزل حافظ
در شعر بزرگان جمع کم یابی تو این هر دو
لطف سخن و اسرار الا غزل حافظ
استاد غزل سعدیست نزد همه کس لیکن
دل را نکند بیدار الا غزل حافظ
صوفیه بسی گفتند درهای نکو سفتند
دل را نکشد در کار الا غزل حافظ
در شعر بزرگ روم اسرار بسی درج است
شیرین نبود ای یار الا غزل حافظ
آنها که تهی‌دستند از گفتهٔ خود مستند
کس را نکند هشیار الا غزل حافظ
غواص بحار شعر تا در بکفش افتد
نظمی که بود در بار الا غزل حافظ
شعری که پسندیده است آنست که آن دارد
آن نیست بهر گفتار الا غزل حافظ
ای فیض تتبع کن طرز غزلش چون نیست
شعری که بود مختار الا غزل حافظ
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۶۲ - گلزار رخت دیدم شد خار بچشمم گل
گلزار رخت دیدم شد خار بچشمم گل
پیچید دلم را عشق در سنبل آن کاکل
چشمت ز نگه سر مست لب ساغر می در دست
اجزای تو هر یک مست از باده حسن گل
حسن تو جهان بگرفت ای جسم جهانرا جان
افکند می عشقت در خم فلک غلغل
از چشم خمارینت پیمانه کشد نرگس
و ز خط نکارینت در یوزه کند سنبل
دیدارت از آن من پیمانه ز بیگانه
رخسارت از آن من گلرا بنه بلبل
از طرهٔ مشگینت روز سیهی دارم
باشد که شبی بینم بر گردن خویشش غل
گریم ز فراق تو بر رهگذر مردم
چندانکه همی بندند بر سیل سرشگم پل
از شعله آه من افتد بزمین آتش
و ز ناله زار من بیحد بفلک غلغل
سودای سخن در سر هر دم بنوای تو
گوید بضمیر فیض با لهجه تازی قل
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۶۰۸ - امروز دگر در سر سودای دگر دارم
امروز دگر در سر سودای دگر دارم
با این دل دیوانه غوغای دگر دارم
هر عهد که بستم من بشکست دل شیدا
دل رای دگر دارد من رای دگر دارم
مجنون ز غم لیلی بگرفت ره صحرا
من در دل دیوانه صحرای دگر دارم
آن داد قرار من بگرفت قرار من
ماوای من اینجا نیست ماوای دگر دارم
عنقا طلبا خوش باش کز دولت عشقش من
در قاف وجود خود عنقای دگر دارم
ای منتظر فردا چون من ز خودی فردا
کامروز نشد اینجا فردای دگر دارم
زاهد اگر از شاهد با شهد بود خرسند
من از لب نوشینش حلوای دگر دارم
مجنون و همان لیلا فیض و رخ هر زیبا
کز پرتو هر جانان لیلای دگر دارم
گفتم که بشیدائی افسانه شدم گفتا
من بر سر هر کوئی شیدای دگر دارم
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۶۲۲ - تا من نشوم بیخود هشیار نمی‌باشم
تا من نشوم بیخود هشیار نمی‌باشم
تا دل ندهم از کف دلدار نمی‌باشم
گر غیر شوم یکدم با ناز نه پیوندم
تا یار نمی‌باشم با بار نمی‌باشم
من هم من و هم اویم هم قلزم و هم جویم
یک بینم و یک باشم بسیار نمی‌باشم
آنرا که شود چاره ناچار فنا گردد
چون چاره من شد او ناچار نمی‌باشم
آنرا که رخش بیند هوشی بنمی‌ماند
ز آنروست که من یکدم هشیار نمی‌باشم
در دار چو باشد او غیری نبود دیار
دیار چو باشد او در دار نمی‌باشم
از یار وفادارم یکدم نشوم غافل
در ذکرم و در فکرم بیکار نمی‌باشم
گر صحبت او خواهی از صحبت خود بگذر
با خویش چه باشم من با یار نمی‌باشم
هر گاه که با غیرم در خوابم و بی‌خیرم
بیدار چو می‌باشم بیدار نمی‌باشم
او نیست چو در کارم بیکارم و بیکارم
در کار چو می‌باشم در کار نمی‌باشم
بیماری اگر بینی بیماری عشقست آن
بیمار چو می‌باشم بیمار نمی‌باشم
صد شکر بدرویشی هرگز نزدم نیشی
آسایش خلقانم آزار نمی‌باشم
ایانم و هموارم آسان کن دشوارم
مانند گران جانان دشوار نمی‌باشم
پائی چو رسد بر سر دستی فکنم اسپر
از خاک رهم کمتر جبار نمی‌باشم
ای فیض بس از دعوی از دعوی بیمعنی
آن بس که بدوش کس من بار نمی‌باشم
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۶۵۵ - در چهرهٔ مهرویان انوار تو می‌بینم
در چهرهٔ مهرویان انوار تو می‌بینم
در لعل گهر باران گفتار تو می‌بینم
در مسجد و میخانه جویای تو می‌باشم
در کعبه و بتخانه انوار تو می‌بینم
بت‌خانه روم گر من تا جلوهٔ بت بینم
چو نیک نظر گردم دیدار تو می‌بینم
هرکو ز تو پیدا شد هم در تو شود پنهان
پیدا و پنهان گشتن هم کار تو می‌بینم
از کوی تو می‌آیم هم سوی تو می‌آیم
در سیر و سلوک خود انوار تو می‌بینم
هم کشته این عیدم هم زنده جاویدم
منصور صفت خود را بردار تو می‌بینم
گاهی که مرا کاهی گه قیمتم افزائی
در سود و زیان خود را بازار تو می‌بینم
هرکس شده در کاری سرگشته چو پرکاری
سرگشتگی جمله در کار تو می‌بینم
هرجا که روم نالم چون بلبل شوریده
سرتاسر عالم را گلزار تو می‌بینم
خون در جگر لاله از داغ تو می‌بینم
چشم خوش نرگس را بیمار تو می‌بینم
پروانه بگرد شمع جویای جمال تو
بلبل بگلستانها هم زار تو می‌بینم
از خود نه خبردارم نه عین و اثر دارم
در نطق و بیان فیض گفتار تو می‌بینم
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۶۵۶ - حسن رخ مه رویان از روی تو می‌بینم
حسن رخ مه رویان از روی تو می‌بینم
دلجوئی دلداران از خوی تو می‌بینم
هرجا که بود نوری از پرتو روی تست
هر جا که بود آبی از جوی تو می‌بینم
چشم خوش خوبان را بیمار تو می‌دانم
محراب دو عالم را ابروی تو می‌بینم
گبر و مغ و ترسا را جویای تو می‌بینم
روی همه عالم را واسوی تو می‌بینم
بلبل بگلستانها از بهر تو می‌نالد
بوی گل و ریحانها از بوی تو می‌بینم
تشویش دل درهم از زلف تو می‌دانم
اسباب پریشانی گیسوی تو می‌بینم
عاشق سر کو گردد من گرد جهان گردم
چون جمله عالم را من کوی تو می‌بینم
املاک و لطایف را چوگان تو می‌دانم
افلاک و عناصر را من کوی تو می‌بینم
اندر دل هر ذره خورشید جهان تابیست
من تابش آن خورشید از روی تو می‌بینم
این عالم فانی را هر دم ز تو، نو از نو
من کهنه نمی‌بینم من نوی تو می‌بینم
از هیچ صدائی من جز حرف تو نشنیدم
هیهات دل هرکس یا هوی تو می‌بینم
در بحر محیط عشق شد غرق وجود فیض
وین چشم گهر بارش واسوی تو می‌بینم
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۱۲ - ز نهار مکن ای جان این درد مرا درمان
ز نهار مکن ای جان این درد مرا درمان
این درد مرا درمان زنهار مکن ای جان
لطف ار کنی و احسان کن درد مرا افزون
کن درد مرا درمان لطف ار کنی و احسان
یکذره غم جانان خوشتر بود از صد جان
خوشتر بود از صد جان یکذره غم جانان
دردم ده و جان بستان ای منبع هر احسان
ای منبع هر احسان دردم ده و جان بستان
جان میکندت قربان آنکس که دلش بردی
آنکس که دلش بردی جان میکندت قربان
میسر کن و بی‌سامان دیوانهٔ عشقت را
دیوانهٔ عشقت را بی سر کن و بی سامان
بر همزن و ویران کن اقلیم وجود فیض
اقلیم وجود فیض بر همزن و کن ویران
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۰۵ - ای گل چه گلی مانا از گلشن هوئی تو
ای گل چه گلی مانا از گلشن هوئی تو
چشمت مرساد از کس هی هی چه نکوئی تو
یا رب چه جمالست این یا رب چه کمالست این
از توبه نپرسد کس هم خود نه بگوئی تو
چشمم نگران سویت دل میتپد از خویت
ای روی چه روئی تو ای خوی چه خوئی تو
من میشنوم بوئی از حلقه گیسوئی
کز دست ببر دستم ای بوی چه بوئی تو
یا رب ز چه می بود آنک ایزد بسبویت کرد
مست عجبم کردی آیا چه سبوئی تو
گشتم ز میت چون مست خود کوزهٔ من بشکست
وانگاه نظر کردم دیدم همه اوئی تو
ای فیض مکن اسرار نزد کر و کور اظهار
چون گوشی و هوشی نیست بیهوده چگوئی تو
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۰۶ - من نزد توام حاضر هر جای چه جوئی تو
من نزد توام حاضر هر جای چه جوئی تو
واندر همه جا هستم بیهوده چه پوئی تو
بیهوده نمی پویم ای دوست قرارم نیست
یکجا بچه سان باشم چون در همه سوئی تو
هر جا که شدم دیدم نقشی ز جمال تو
چون نیک نظر کردم گفتم مگر اوئی تو
گفتا همه اویم من ایرا همه رویم من
آری تو نداری پشت آری همه روئی تو
نور تو جهان بگرفت عالم همه روشن شد
ای آب حیات جان یا رب ز چه جوئی تو
چه آب و چه جو چه جان بگذار تو اسما را
اسما همه روپوش است خود پرده اوئی تو
هر سو کشدت میرو هر جا بردت میدو
اندر خم چوگانش ای فیض چه گوئی تو
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۵۰ - دل گیرد و جان بخشد آن دلبر جانانه
دل گیرد و جان بخشد آن دلبر جانانه
ویران چو کند بخشد صد گنج بویرانه
دل شد ببر دلبر جان رفت ز تن یکسر
وز عقل تهی شد سر کس نیست درین خانه
بس زلف دهد بر باد آنزلف خم اندر خم
بس عقل کند غارت آن نرگس مستانه
سویم بنگر مستان هوش و خردم بستان
دیوانه و مستم کن مستم کن و دیوانه
گه پند دهد واعظ گه توبه دهد زاهد
یارب که مرا افکند در صحبت بیگانه
غم میکشدم مطرب بر تار بزن دستی
دیوانه شدم ساقی در ده دو سه پیمانه
آن منبع آگاهی گفتا که چه میخواهی
گفتم که چه میخواهم جانانه و پیمانه
پیمانه و جانانی جانانه و پیمانی
این نشکندم پیمان آن از کف جانانه
پیمانه بکف کردم در مجمع بیهوشان
گویند کئی گویم دیوانهٔ فرزانه
تیغ ار بصدف ناید دردانه بکف ناید
بشکن صدف هستی ای طالب دردانه
ای در دل و جان من تا چند نهان از من
نشنیده کسی هرگز خمخانهٔ بیگانه
یکبار دو چارم شو روزی دو سه یارم شو
فیض از تو بود تا کی چون استن حنانه
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۹۳ - عشق تو دل هرکس بسته است بیک کاری
عشق تو دل هرکس بسته است بیک کاری
هر طالب سودی را برده است بباراری
اینجمع سحرخیزان زو شیفتهٔ مسجد
منصور اناالحق گوی آویخته برداری
در هر سر از او شوری در هر دل از او نوری
هر قومی و دستوری از خرقه و زناری
هر طایفهٔ راهی هر لشگری و شاهی
هر روی بدرگاهی هر یار پی یاری
هر کس ز پی نوری سرگشته بظلماتی
از بهر گل روئی در هر قدمی خاری
یک طایفه از شوقش بدریده گریبانی
یک طایفه از عشقش انداخته دستاری
آن از طرب و شادی در خنده و آزادی
این از غم و از غصه رو کرده بدیواری
قومی شده زوحیران نه مست و نه هشیارند
نی در صدد کاری نی بارکش باری
هم راه همه در کارند گر یار گر اغیارند
از دولت او دارد هر قوم خریداری
خود فارغ و آزاده رو بسته و بگشاده
دل بدره و دل داده اینست عجب کاری
فیض از همه واقف شد صراف طوایف شد
خود درهم زایف شد محروم خریداری
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۹۶ - ای معدن دلداری جز تو که کند یاری
ای معدن دلداری جز تو که کند یاری
ای مشتری زاری جز تو که کند یاری
در راه تو میپویم یاری ز تو میجویم
خالق توئی و باری جز تو که کند یاری
افغان کنم و زاری شاید که تو رحم آری
بر رحم نمی‌یاری جز تو که کند یاری
جانرا بغمت بستم جان را بتو پیوستم
ای منبع غمخواری جز تو که کند یاری
بر خاک درت گریم افزون ز سحاب و یم
گر تو نخری زاری جز تو که کند یاری
از در گهت ای دلدار محروم مرانم زار
گر تو کنیم خواری جز تو که کند یاری
فیض آمده با عصیان دارد طمع غفران
ستاری و غفاری جز تو که کند یاری
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۲ - امشب من و تو هردو، مستیم، ز می اما
امشب من و تو هردو، مستیم، ز می اما
تو مست می حسنی، من، مست می سودا
از صحبت من با تو، برخاست بسی فتنه
دیوانه چو بنشیند، با مست بود غوغا
آن جان که به غم دادم، از بوی تو شد حاصل
وان عمر که گم کردم، در کوی تو شد پیدا
ای دل! به ره دیده، کردی سفر از پیشم
رفتی و که می‌داند، حال سفر دریا؟
انداخت قوت دل را، بشکست به یکباره
چون نشکند آخر نی، افتاد از آن بالا؟
تا چند زنم حلقه؟ در خانه به غیر از تو
چون نیست کسی دیگر، برخیز و درم بگشا
از بوی تو من مستم، ساقی مدهم ساغر
بگذار که می‌ترسم، از درد سر فردا
در رهگذر مسجد، از مصطبه بگذشتم
رندی به کفم برزد، دامن، که مرو ز اینجا
نقدی که تو می‌خواهی، در کوی مسلمانی
من یافته‌ام سلمان؟ در میکده ترسا
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۱۴۶ - گر وقت سحر، بادی از کوی تو برخیزد
گر وقت سحر، بادی از کوی تو برخیزد
هر جا که دلی باشد در دامنش آویزد
آن شعله که دل سوزد، از مهر تو افروزد
وان باد که جان بخشد، از زلف تو برخیزد
هر دل که برد چشمت، در دست غم اندازد
هر می که دهد لعلت، با خون دل آمیزد
کو طاقت آن جان را، کز وصل تو بکشیبد؟
کو قوت آن دل را کز جور تو بگریزد؟
دل می‌طلبی جانا، آن زلف بر افشان تا
دل بر سر جان بارد، جان بر سر جان ریزد
تیغ غم عشقت را ازجان سپری کردم
هر کش سپری باشد، از تیغ بنگریزد
حاشا که بود گردی، بر دل ز تو سلمان را!
گر عشق تو خاکش را، صدبار فرو ریزد
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۱۶۳ - شبهای فراقت را، آخر سحری باشد
شبهای فراقت را، آخر سحری باشد
وین ناله شبها را، روزی اثری باشد
از دیده اگر آبی خواهیم به صد گریه
آبی ندهد ما را، کان بیجگری باشد
ما بی‌خبریم از دل، ای باد گذاری کن
بر خاک درش باشد کانجا خبری باشد
دانی که کرا زیبد، چون زلف تو سودایت
آن را که به هر مویی، چون دوش سری باشد
تنها نه منم عاشق، کز خاک سر کویت
هر گرد که بر خیزد، صاحب نظری باشد
من خاکت از آن گشتم امروز که بعد از من
هر ذره‌ای از خاکم، کحل بصری باشد
مشتاق حرم را گو: شو محرم میخانه
باشد که ازین خانه، در کعبه دری باشد
چون زلف به بالایت، سلمان سر و جان ریزد
گر یک سر مو جان را، پیشت خطری باشد
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۲۳۱ - نامم به زبان بردن، گیرم که نمی‌شاید
نامم به زبان بردن، گیرم که نمی‌شاید
در نامه اگر باشد، سهو القلمی شاید
نظاره آن منظر، صاحب نظری باید
سرگشته این سودا، ثابت قدمی شاید
بر آب زند هر دم، این دیده نمناکم
نقش تو و جز نقشت، در دیده نمی‌شاید
چون با سر زلف توست، کار من شوریده
کار من اگر دارد، پیچی و خمی شاید
با ما نظری می‌کن، گه گاه که سلطان را
درباره درویشان، کردن کرمی‌شاید
چون گشت علم سلمان، در عشق میندازش
در خیلت اگر باشد، ما را قلمی شاید