تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : قطعات
شمارهٔ ۱۱ - قطعه
یکی مور برد از ملخ تحفه رانی
به پیش سلیمان به آن جاه و حشمت
مبادا که آن مور شرمنده گردد
از و شد قبول وبه اوکرد رأفت
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۱۳ - درد سر هجر از سر ما، کم شدنی نیست
درد سر هجر از سر ما، کم شدنی نیست
آنگونه که وصل تو، فراهم شدنی نیست
دل بی تو بدنیا نتوان بست و، نبندیم
بنیاد سر آب که محکم شدنی نیست
جاداشت گر از دیده دلم دوش کمک خواست
بی آب، گلستان خوش و خرم شدنی نیست
چون عمر رود باز نگردد دگر ای دل
آنسان که صفر ماه محرم شدنی نیست
با یار محبت شدن و پیروی غیر
این روغن و آبی است که در هم شدنی نیست
با منکر عشق از صفت حسن چه گوئی؟
حیوان زبان بسته که آدم شدنی نیست
رویت نتوان کرد مجسم ببر چشم
جان در بر انظار مجسم شدنی نیست
بیهوده چرا هر که زند لاف تجرد؟
هر بی پدری عیسی مریم شدنی نیست
تا فکر پریشان بود از بهر تو (صابر)
ملک سخن امروز منظم شدنی نیست
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۲۷ - چون همدم اغیار منافق نتوان بود
چون همدم اغیار منافق نتوان بود
دور از بر یاران موافق نتوان بود
ز نهار ز دیدار بد اندیش بپرهیز
زیرا که بر این منظره شایق نتوان بود
با سیرت بد، فایده ی صورت خوش چیست؟
مانند گل سرخ شقایق نتوان بود
از صدق و صفا هیچ نکوتر عملی نیست
هر چند زمانی است که صادق نتوان بود
بر خلق خدا ظلم روا می نتوان داشت
هم مسلک یک سلسله سارق نتوان بود
آنانکه بسر منزل مقصود رسیدند
گفتند که پا بست علایق نتوان بود
از (صابر) دلخسته بگوئید بیاران
صامت بنشینید که ناطق نتوان بود
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۳۵ - ای ساحت قدس همدان، ای چمن عشق
ای ساحت قدس همدان، ای چمن عشق
جان برخی خاک تو، که هستی وطن عشق
هر قطعه ای از خاک تو خلدی است مصفا
کز خاطر عشاق زداید محن عشق
تل و دمن خرم و سبزت زده پهلو
در عالم اندیشه بتل و دمن عشق
هر لاله که از دامن الوند تو روید
زیبنده بود بر تن او پیرهن عشق
تا منظر زیبای تو شد از نظرم دور
نشنیده کسی از دهن من سخن عشق
از فرقت یاران هم آهنگ و وفا کیش
دور از تو شدم ساکن بیت الحزن عشق
هر یک ز معاریف تو در عالم عرفان
خون خورده و نو کرده حدیث کهن عشق
ز آثار بزرگان و اساتید علومت
جاری است بهر عصر و زمانی سنن عشق
اندر کنفت (عین قضاة) این شرفت بس
کامروز توئی مدفن خونین کفن عشق
آرامگه (بوعلی) و بقعه ی (بابا)
آن مخزن حکمت بود، این انجمن عشق
شعر شعرای تو زند راه دل خلق
آنسان که بود حسن بتان راهزن عشق
رفت از همدان (صابر)و، گوئی که برون شد
از هند سخن طوطی شکرشکن عشق
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۴۶ - دیشب، مه من! انجمن آرای که بودی؟
دیشب، مه من! انجمن آرای که بودی؟
خلقی بتو مجنون و، تو لیلای که بودی؟
هنگام تبسم بدهان تو، که پی برد؟
ز آن لعل لبت حل معمای که بودی؟
خونا به فشان از بن مژگان که گشتی؟
با لشگر حسن از پی یغمای که بودی؟
لوح دل من، صورت غیری نپذیرفت
ای آفت دل! شاهد معنای که بودی؟
با دیده ی خود بر رخ خویشت نظری بود
در مردمک دیده ی بینای که بودی؟
من اشک فشان بودمت از غم، تو نگفتی
ز آن زلف دوتا سلسلهٔ پای که بودی؟
(صابر)! بود امروز دلت خرم و روشن
دوش آینه دار رخ زیبای که بودی؟
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۳ - ای ترک خطا، ماه ختن، سرو خودآرا
ای ترک خطا، ماه ختن، سرو خودآرا
بر سوخته ی خویش ببخشای خدارا
ما تشنه لبانیم تو هم آب بقایی
بر تشنه یکی جرعه ببخش آب بقا را
در هر شکن افتاده هزاران چو دل ما
مشکن دل ما، شانه مزن زلف دو تا را
آرایش روی تو صلا زد به قیامت
یارا در این روی دلارای میارا
گویند «وفایی» ز فلانی تو بکش دست
با پادشهان کی سر و کار است گدا را
در مکتب ما حرف جفا خوانده نمی شد
چشم تو اگر درس به من داد وفا را
از ناکسی من، همه ملت گله دارند
در صومعه و دیر مسلمان و نصارا
لطفی کن و بر حال «وفایی» نظری کن
ای خواجه ی احرار من ای شاه بخارا
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۴ - تاریک مکن روز مرا باز، نگارا
تاریک مکن روز مرا باز، نگارا
بر چهره مزن شانه دگر زلف دو تا را
دیوانه شدم در غم بالای تو از جان
هر چند به جان دوست ندارند بلا را
داد از ستم چشم تو، ای پادشه ناز!
ز اندازه به در می برد این ترک جفا را
بزمی خوش و می بی غش و دلدار کریم است
ساقی تو بزن ساغر و مطرب تو سه تا را
نومید ز عفو و کرم حق نشود کس
جایی که فرو شست سیه نامهٔ ما را
یک قطره ز بحر کرم اوست دو عالم
با کی نبود غرقهٔ الطاف خدا را
شیطان چه کند با دل هوشیار «وفایی»
سگ را به حریم حرم کعبه چه یارا؟!
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۵ - ای ترک خطا، ماه ختن، سرو دل آرا
ای ترک خطا، ماه ختن، سرو دل آرا
بر سوخته ی خویش ببخشای خدا را
در هر شکن افتاده هزاران چو دل ما
مشکن دل ما، شانه مزن زلف دو تا را
سودازده ی زلف توم، مرحمتی کن
صد نیش به جان است از این مار دو تا را
از باد غبار در تو صد گله دارم
کین سرمه سلامی نکند دیده ی ما را
چشمان تو خوش ساخته با ابرو و مژگان
کافر عجب از کف ندهد قبله نما را
حال دل صد پاره به جانان که رساند؟
کاندر حرمش ره نبود باد صبا را
من خود به کجا، یار کجا این چه «وفایی» است
با پادشهان کی سر و کار است گدا را؟
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۹ - بشکست چو زلف سیه مشک فشان را
بشکست چو زلف سیه مشک فشان را
بشکست دگر رونق و بو، عنبر وبان را
در ابروت از عارش و مژگان به خیالم
یک جا نبود مهر و مه و تیر و کمان را
زلف تو بلای دل و خط، فتنه ی دل هاست
خونین دل از این پیر و جوان پیر و جوان را
فریاد ازان چشم غزالانه که کردند
در سلسله ی زلف تو صد شیر ژیان را
تا چشم من غم زده سیراب جهان است
یک سرو نرسته است چو تو باغ جهان را
خون گشت دل و دیده ی من موی برآورد
از بس که به دل گریه کنم موی میان را
گفتم که کنم شکوه ز هجران تو، زلفت
در گردنم افتاد و فرو بست فغان را
بسی شمع رخت روز، شب خلوتیان است
یک روز بر افروز شب خلوتیان را
زین جام و سبو طی نشود تشنگی ما
ساقی به بغل گیر سبک رطل گران را
از کشمکش دهر تو آنستی «وفایی»
در چشم کشی خاک در پیر مغان را
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۱۰ - آن روز کزان طره به رخ بست شکن را
آن روز کزان طره به رخ بست شکن را
در گردن خورشید و مه افکند رسن را
گیسوی تو خود رنگی و روی تو فرنگی
کافر شده زان، برده ز دل حب وطن را
باز آ ای بت من، در سر این طره چه داری؟
زان رو که به هم برزده ای چین و ختن را
در زلف تو از قامت و رخ ناله ی دل هاست
چون بلبل و قمری که سبب سرو سمن را
زین گونه که خیزد زلبت خنده دمادم
شکر نشنیدم که بود لعل یمن را
بخرام به باغ سمن و سنبله امروز
زان پیش که سنبل دمد این برگ سمن را
در باغ گذر کرد مگر سرو چمانت
کز گریه به گل برده فرو سرو چمن را
مشکین سر زلفت دل مسکین «وفایی»
مشکن دگر این زلف پر از تاب و شکن را
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۲۰ - ای فتنهٔ عالم به نگاه! این چه جمال است؟
ای فتنهٔ عالم به نگاه! این چه جمال است؟
کز وصف جمال تو زبانم همه لال است!
جانا دل من سوخت ز داغ لبت، آخر:
تا کی دل من تشنه ی این آب زلال است
بگذار که قربان شوم این شمع رخت را
در مذهب ما سوزش پروانه وصال است
ما را هوس وصل لب و زلف تو هیهات!
عمر خضر و آب بقا، فکر محال است!
این طلعت زیبای ترا مه نتوان گفت
کاین ثابت و آن سوخته ی برق زوال است
«شاید به دمم فاتحه ای عین کمال است
کس ماه ندیده است که در عین کمال است»
دور از تو چنان زار و نزار است «وفایی»
گویی که زمهجوری خورشید هلال است
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۲۱ - ای آن که خطت سبز، لبت آب حیات است
ای آن که خطت سبز، لبت آب حیات است
گرد شکرستان مگر این جوی نبات است
زین لب چه تکلم، چه تبسم، همه شیرین
مانا لب شیرین تو صد کوزه نبات است
یارا نرهانم زخم زلف تو دل را
زان روی که شام غم تو روز نجات است
جامی شب دوشین به من شیفته دادند
کین باده ی نوشین ز خرابات، زکات است
گر کافر زلفم پی آن لعل دلارا
عیبم مکن آب حیوان در ظلمات است
ساقی به سر پیر مغان باده بگردان
کاین شیشه چراغ شب آه درجات است
هر جا که منم در طلب روی تو هستم
گویی که منم تشنه و روی تو فرات است
زین رفتن و باز آمدنم دل بربودند
این کیست چنین دلبر و شیرین حرکات است
اوصاف جمال تو «وفایی» چه نویسد
اندازهٔ حسن تو که بیرون ز صفات است
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۲۷ - ای راحت دل قوت روان لعل لبانت
ای راحت دل قوت روان لعل لبانت
خون شد دل مسکین ز غم سرو روانت
دورم ز تو بی خبر از خویش و لیکن
پیش منی و هیچ نبینم ز نشانت
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۳۷ - هر شام و سحر روی تو دیدن مزه دارد
هر شام و سحر روی تو دیدن مزه دارد
گل ها ز گلستان تو چیدن مزه دارد
در دام تو افتادن و تیری ز تو خوردن
در پای تو بر خاک تپیدن مزه دارد
گل گل عرق از روی نگارین چه لطیف است
بر برگ سمن ژاله چکیدن مزه دارد
دست تو گرفتن، سر زلف تو کشیدن
وه وه! لب لعل تو گزیدن مزه دارد
قربان تو و رفت تو باشم که زآهو
رم کردن و استادن و دیدن تو مزه دارد
یک شیشه ی می در کفن ما بگذارید
در حشر هم، این باده کشیدن مزه دارد
عاشق شدن و در رخ ترسا نگریدن
می خوردن و زنار بریدن مزه دارد
در میکده رفتن، دو سه پیمانه کشیدن
وحشی شدن از خویش و رمیدن مزه دارد
قربان گلم در سر بازار محبت
کاغشته به خون، جامه دریدن مزه دارد
پر سوخته بی خود شدن از نشئه ی صهبا
تا کنگره ی عرش پریدن مزه دارد
خوش زمزمه ای بود که می خواند «وفایی»
بر کندن و پیوستن و دیدن مزه دارد
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۵۹ - رنجیده ی یاران ز دوران گله دارم
رنجیده ی یاران ز دوران گله دارم
آزرده ی خارم ز گلستان گله دارم
با زاغ و زغن هم قفسم کرده زمانه
از صحبت ناجنس به چندان گله دارم
چشم تو مرا کشت چو با ابرو و مژگان
این تیر و کمان چیست ز ترکان گله دارم
مطلوب من آن خال سیاه لب تو است
حاشا که من از چشمه ی حیوان گله دارم
کافر چه کند گر صنم بت نپرستد
با آن همه پاکی ز مسلمان گله دارم
دامن به کمر بر زده هر کس به طریقی
از غفلت این قوم فراوان گله دارم
فریاد که نازک دلی من به مقامی است
کز جنبش و آلودگی جان گله دارم
عارف کمر یار و معارف دهن دوست
شاید که ز خود ظاهر پنهان گله دارم
در هر سر بازار بگویم به دف و نی
این نکته ی سر بسته که من زان گله دارم
بفروخت به چندین هنرم هیچ نفرمود
از خواجه ی خود بنده هزاران گله دارم
اطوار من بهر خدا نیست «وفایی»
از ورد شبت نیز به قرآن گله دارم
از خویش بیرون آی و خدادان و خداخوان
دیگر سخن از غیر به یزدان گله دارم
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۷۲ - ای روی تو ابروی تو وان دو لب شیرین
ای روی تو ابروی تو وان دو لب شیرین
هم قبله و هم کعبه و هم جان وفایی
گر سرو نه ای جلوه ی جان بخش چه داری؟
گر ماه نه ای بر سر این چرخ چرایی؟
گفتند که بر چشمه کند سرو سهی جای
باور نکنم تا به سر چشم نیایی
چون روی بگردانم از ابروی تو جانا!
کارباب وفارا به خدا قبله نمایی
بی نام تو هر چند بود فتح جهان خام
بی خامه ی من هم نبود نامه گشایی
گفتم که بگیرد نمک ساعد شاهم
نامردم اگر باز نگردم چو «وفایی»
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۷۳ - گفتم به بت ساده: که ای ترک خجندی
گفتم به بت ساده: که ای ترک خجندی
ای هر خم زلف تو مرا بند و کمندی
شیرین تر از این قامت و بالا نشنیدم
چون گلبن نورسته نه پستی نه بلندی
با این لب شیرین چو در آیی به شکرخند
گویند: که شور شکری فتنه ی قندی
گفت: از لب شیرین من این بوالعجبی نیست
خاصه که بود بوسه گه بهجت افندی
گفتم: که بگو قیمت یک بوسه ازان گفت:
این نکته ندارد صفت چونی و چندی
جان بهر تو غم نیست ولی واهمه دارم
کین جان محقر ز «وفایی» نپسندی
وفایی مهابادی : مفردات
شماره ۱ - در هر دو جهان گر اثر عشق نبودی
در هر دو جهان گر اثر عشق نبودی
این زمزمهٔ عشق که گفتی که شنودی؟
وفایی مهابادی : مفردات
شماره ۲ - در سفره ی دونان نکند روی وفایی
در سفره ی دونان نکند روی وفایی
آن جا که زبر پنجه ی شه طعمه ی باز است
وفایی شوشتری : مسمطات
شمارهٔ ۳ - در مدح امیر مؤمنان علی (ع)
المنة لله که به کوی تو مقیمم
هر دم رسد از حلقه ی زلف تو نسیمم
ای خاک درت جنّت و فردوس نعیمم
در بارگهت چون سگ اصحاب رقیمم
صد شکر کز آغاز شدم نیک سرانجام
ای آنکه خدا گشته ز روی تو پدیدار
دارم به خدا، من به خداوندی ات اقرار
بستم صنما از سر زُلفین تو زُنّار
خواندم صنمت لیک برِ مردم هشیار
دست صمدی تو که شکستی همه اصنام
ای سرّ نهان، سرّ نهان از تو چه پنهان
عالم همه اندر، صفت ذات تو حیران
در شکّ و گمانند چه دانا و چه نادان
از چهره برافکن دمی این پرده ی امکان
تا رفع کنی شکّ و گمان از همه اوهام
ای آنکه قضا بنده ی حکمت ز ازل شد
وی آنکه قدر، امر ترا، ضرب مثل شد
تعبیر زحق حُبّ تو بر خیر عمل شد
من بی عمل و عمر همه صرف امل شد
ناکامم و خواهم دهی ای دوست مرا، کام
هرکس که ز میخانه ی عشق تو خورد می
مستانه ره خُلد برین را کند او طی
فیض تو چه فیضیست که لایلحقه شیئی
بُرده است مگر خضر، به سرچشمه ی آن پی
کت می رود او بنده صفت بر اثر کام
ای آنکه حدوث تو قِران با قِدم آمد
از جود تو عالم به وجود از عدم آمد
بطحا، ز طفیل حرمت تا حرم آمد
هر خار و خسی در حرمش محترم آمد
مار خار و خس این حرم و دل به تو آرام
ای دست خدا کار، به ما گشته بسی تنگ
طاعون به محبّان تو گردیده قوی چنگ
این حادثه در شهر نجف نیست خوش آهنگ
عار است به ما، در بر اغیار و بود ننگ
حامی به حمی باشد و در مهلکه اغنام
ترسم که حسودان به من این نکته بگیرند
کای آنکه امیران تو بر مرگ امیرند
گر، راست بود امر شود تا که نمیرند
دانی که حسودان، سخن حق نپذیرند
از نام گذشتیم چرا این همه بدنام
زن طعن به طاعون که از اینجا بگریزد
در کشور اعدا، رود آنجا بستیزد
با ما نستیزد، که ز ما مهر تو خیزد
ز اشجار ولای تو اگر برگ بریزد
ترسم نشود پخته ثماری که بود خام
هر چند که ما صاحب جرمیم و جنایت
امّا کرم و جود ترا نیست نهایت
از ما بدی و از تو همه لطف و عنایت
در روز جزا، باز دو صد گونه رعایت
بایست به ما، تا رسد اکرام به اتمام
ما را نبود واسطه یی غیر حسینت
سوگند عظیمیست به جان حسنینت
حق نبی و آل خصوصاً به حسینت
آن کشته ی شمشیر جفا نور دو عینت
کاین هایله را، رفع کنی با همه آلام
زین واسطه ما را نبود، برتر و بهتر
در نزد تو ای شیر خدا، میر غضنفر
ماییم و حسینی چه به اینجا چه به محشر
این واسطه گر نیست قبول درِ داور
ای خاک به فرق من و ای وای بر اسلام
آن کشته اگر چاره ی این غم ننماید
مشکل کسی این عقده ی مشکل بگشاید
ما، بد زبدان غیر بدی هیچ نیاید
او هی کند احسان و به احسان بفزاید
زانروی که وحشی به جز، احسان نشود رام
ای جان جهان، جان جهان باد فدایت
جان و دل ما بسته ی زنجیر ولایت
شد پیر «وفایی» به ره مهر و وفایت
با جرم و گنه آمده بر درب سرایت
کز لطف کشی پرده را، بر همه آثام