تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۲۲ - که می گوید که هست این صورت از گل
که می گوید که هست این صورت از گل
همه لطفی همه جانی همه دل
نه انسان گر ملک روی تو بیند
شود حیران بران شکل و شمایل
سعادت باد رویت را در آن روز
که گردد آفتاب و ماه زایل
تماشا را به روز حشر رضوان
به استقبالت آید یک دو منزل
لب میگون و چشم نیم مستت
کند تدبیر عاقل جمله باطل
مغان خورشید را زان می پرستند
که از حسن رخت هستند غافل
سر دیوانگی دارد خردمند
مگر زلفت کشد در وی سلاسل
بجز افسانه حسنت نگویند
حدیثی با نمک در هیچ محفل
همام از بندگی دارد توقع
قبولی تا شود مقبول و مقبل
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۲۶ - زهی مقبل که شد پیش تو مقبول
زهی مقبل که شد پیش تو مقبول
بود دایم به سودای تو مشغول
اگر از رویت نیابد عقل نوری
ز بینایی شود جاوید معزول
مثال روی تو با دیدۀ ما
مثال آفتاب و چشم معلول
حیات جاودانی آن کسی یافت
که شده از تیر مژگان تو مقتول
چه حاصل اهل حکمت را از تحصیل
چو غیر از گفت و گویی نیست محصول
گر از عشقت کنم شکلی تصور
نه جنس وفصل ونه موضوع ومحمول
همام از عشق گوید داستان ها
که با معشوق نتوان گفت معقول
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۳۳ - هزاران نقش گوناگون ببستم
هزاران نقش گوناگون ببستم
به دستانی مگر آیی به دستم
گهی در جست و جویت می دویدم
گهی در خاک کویت می نشستم
رسولان را به حضرت نیست باری
به پیغامی صبا را می فرستم
گرم کاری از این در برنیاید
همان جویای مشتاقم که هستم
نه امروز آمدم در مذهب عشق
درین سرمستی از روز الستم
شرابی بر کف جانم نهادی
که از بویش هنوز افتاده مستم
من این آینه های مختلف را
برای عکس رویت می پرستم
چو نام بندگی بر من فکندی
زننگی نسبت خود باز رستم
چو باری بود بر جان این همامم
ازو وز صحبت او باز جستم
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۵۳ - به معنی چون شود صورت مزین
به معنی چون شود صورت مزین
چو قصری باشد از خورشید روشن
گل رنگین اگر بویی ندارد
نظر بر رنگی رخسارش میفکن
میز دیگی هوس جز با ملیحی
نباید بی نمک خود دیگ پختن
نظر جز پیش منظورم نیاید
چنین حسنی که وصفش می کنم من
دل از اندیشه دنیی و عقبی
تهی کردم چو او را کشت مسکن
خوش است از پاک بازان جان فشانی
ولی در پای بار پاک دامن
محبت از ره پرهیزگاری
چنان آید که نور از راه روزن
نخواهم آرزوی جان که حیف است
میان جان و جانان دست و گردن
محبت بر هوا چون گشت غالب
همام از گلخن آمد سوی گلشن
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۵۸ - خیالی بود و خوابی وصل یاران
خیالی بود و خوابی وصل یاران
شب مهتاب و فصل نو بهاران
میان باغ و بار سرو بالا
خرامان بر کنار جویباران
چمن میشد ز عکس عارض او
منور چون دل پرهیزگاران
سر زلفش زباد نوبهاری
چو احوال پریشان روزگاران
گذشت آن نوبهار حسن و بگذاشت
دل و چشمم میان برف و باران
خداوندا هنوز امیدوارم
بده کام دل امیدواران
همام از نوبهار و سبزه و گل
نمی یابد صفا بی روی یاران
وهار و ول وه جانانه دیم خوش بی
وی آنان مه ول با همه وهاران
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۶۵ - عجب باشد تن از جان آفریدن
عجب باشد تن از جان آفریدن
ز گل خورشید تابان آفریدن
میان چشمه خورشید تابان
لبی چون آب حیوان آفریدن
بهشتی بر سر سرو خرامان
برای نزهت جان آفریدن
دهان پسته دادن آدمی را
زبانش شکر افشان آفریدن
میان ذره بی باقوت احمر
ز در سی و دو دندان آفریدن
به زیر غمزه های چشم جادو
هزاران سحر و دستان آفریدن
از روی نازنین و خال مشکین
به یک جا کفر و ایمان آفریدن
از شب بر روز روشن سایه بانی
ز موی و روی جانان آفریدن
عجبتر زین بگویم چیست دانی
چو شاه از نوع انسان آفریدن
غیاث الدین که چون او پادشاهی
نخواهد نیز یزدان آفریدن
تعالی پادشاهی کاو تواند
از انسان مثل ایشان آفریدن
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۱۷۱ - حدیث زلف و خال و چشم و ابرو
حدیث زلف و خال و چشم و ابرو
نگوید جز زبان عشق نیکو
به آب دیده غسلی ده نظر را
مگر بندند آب وصل در جو
که چشمی کاو هوا آلوده باشد
نباشد محرم آن چشم و ابرو
جمال دوست را آیینه آمد
رخ زیبای وی صاحب نظر کو
کسی کز وصل او بویی ندارد
کجا باد آورده فردوس و مینو
وصالش را به جان بازی توان یافت
نیابد کس به بازی و به بازو
زهی ماهی که ترک اخترانش
بود در بندگی کمتر ز هندو
به هر مویی گرم باشد زبانی
نشاید کرد وصفش یک سر مو
چو عاجز گشتی از اوصاف حسنش
همام از حسن خلقش باز می گو
همام تبریزی : غزلیات
شماره ۲۲۰ - گلستانی و ما مستان بویی
گلستانی و ما مستان بویی
چه باشد گر بیایم آرزویی
چو از روی تو محروم است چشمم
سحرگه با صبا بفرست بویی
میان ما چو پیوندی ست جانی
فراغت دارم از هر ماه رویی
مراد خضر چون آب حیات است
به چشمش در نیاید آب جویی
همام تبریزی : مفردات
شماره ۲ - سعادت با سلامت یار بادت
سعادت با سلامت یار بادت
نگه دار حوادث کردگارت
همام تبریزی : مفردات
شماره ۳ - ازآن مجلس بصورت گرچه دور است
ازآن مجلس بصورت گرچه دور است
مخوان دورش که جانش در حضور است
همام تبریزی : مفردات
شماره ۱۳ - به آن هم مفتخر هم مبتهج شد
به آن هم مفتخر هم مبتهج شد
دلش با انس و راحت ممتزج شد
همام تبریزی : مفردات
شماره ۳۳ - نه ان پیوند دارم با تو جانم
نه ان پیوند دارم با تو جانم
که آید وصف آن اندر بیانم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۰۶ - لب از خون تر کنم گر ساغری نیست
لب از خون تر کنم گر ساغری نیست
خوشم با ناله گر رامشگری نیست
چه شد کافتاده ام دور از بر تو؟
تپیدن هست اگر بال و پری نیست
دماغ آشفته عشق است عالم
تهی از شور این سودا سری نیست
محیط موج خیز کبریا را
به غیر از دل، گرامی گوهری نیست
دل افسردهام در سینه خون شد
غم آشامانچه سازم؟ دلبری نیست
اگر پروانهٔ شمعم وگر گل
تویی مقصود جانم، دیگری نیست
بنای دین و دل شد دیر بنیاد
سپاه غمزهٔ غارتگری نیست
اگر داری ترحم بر اسیران
به دست دل ز من عاجزتری نیست
قدم مگذار بی پروا به خاکم
کف خاکسترم، بی اخگری نیست
سلامت طعنه بر اسلام دارد
به خون ریزی نگاه کافری نیست
به خوبان جهان ورزیده ام عشق
وفا آموز عاشق پروری نیست
حزین از کعبهٔ اسلام باز آی
حرمگاه صنم را آزری نیست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۴۷ - بتی دارم که دل دیوانهٔ اوست
بتی دارم که دل دیوانهٔ اوست
خراب جلوهٔ مستانهٔ اوست
کند سوسن به شکرش، تر زبانی
لب هر غنچه در افسانهٔ اوست
سر و کارم بود با شعله خویی
دل گرم من آتشخانهٔ اوست
نمی دانم به محفل این چه شمعیست
که جان قدسیان پروانهٔ اوست
نشان ز آن یار هر جایی چه جویی؟
دل هر ذره ای کاشانهٔ اوست
اگر میخوارهای از عشق مگسل
محبت ساقی پیمانهٔ اوست
حیات من بود در دست ساقی
شراب خضر، در پیمانهٔ اوست
حزین ازکوی معماران گل نیست
خرابات محبّت خانهٔ اوست
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۸۶ - بهل آهنگ سلطانی درین کاخ
بهل آهنگ سلطانی درین کاخ
سرآور با پریشانی درین کاخ
اگر شیری،که از موری زبونی
مزن طبل سلیمانی درین کاخ
درخشان می شود مانند خورشید
جبین، از سجده افشانی درین کاخ
بهار غنچه ای کش بی خزان نیست
بود سر درگریبانی درین کاخ
نیفشانی حزین تخم امیدی
که بار آرد پشیمانی درین کاخ
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۱۴ - خوش آن عاشق که شیدای تو باشد
خوش آن عاشق که شیدای تو باشد
بیابان گرد سودای تو باشد
سواد سومنات اعظم دل
خراب چشم شهلای تو باشد
من این دستی که افشاندم به کونین
به دامان تمنای تو باشد
گریبانگیر زهد پارسایان
نگاه باده پیمای تو باشد
ندارد ناله در چیزی که تأثیر
دل چون سنگ خارای تو باشد
شود دوزخ، گلستان خلیلم
اگر در دل تمنای تو باشد
گذارد هر که پا بر جسم خاکی
به طور عشق، موسای تو باشد
نشیند کی، دلی در سینه ای تنگ؟
که تنها گرد صحرای تو باشد
شفابخش دل ما دردمندان
لب لعل مسیحای تو باشد
کمندانداز گردنهای شیران
سر زلف چلیپای تو باشد
شکست کفر و کین، خونریز اسلام
ز مژگان صف آرای تو باشد
سرا پا دیده شد، آیینهٔ دل
که حیران سرا پای تو باشد
حزین ، ارام بخش تلخ کامان
نی کلک شکرخای تو باشد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۳۲ - فروزان کن ز رخ، کاشانهای چند
فروزان کن ز رخ، کاشانهای چند
بسوزان شمع من، پروانه اى چند
فغانم گوش کن امشب که فردا
ز من خواهی شنید افسانه اى چند
دلم داند به پاس آشنایی
چها دید، از وفا بیگانه اى چند
گران خوابان غفلت را شکستم
خمار، از نعرهٔ مستانه ای چند
خماری نیست خون عاشقان را
سرت گردم، بکش پیمانه ای چند
به هر دفتر ز کلک آتش آلود
ز ما مانده ست آتشخانه ای چند
حزین از فوت فرصت با صد افسوس
کشیدیم آه بی تابانه ای چند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۳۳ - خوشا شمعی که سر تا پا بسوزد
خوشا شمعی که سر تا پا بسوزد
بسازد با خود و تنها بسوزد
مرا پرورده عشق خانمان سوز
شرار من دل خارا بسوزد
دم گرمی که من دارم عجب نیست
که در پیمانه ام، صهبا بسوزد
منم موسی، دلم شمع تجلی
ز تاب سینه ام سینا بسوزد
دل گرمی نهان در سینه دارم
که گر آهی زنم دنیا بسوزد
امید این بود کان مه عاشقان را
زگرمیهای مهرافزا بسوزد
ندانستم که آتش پارهٔ من
سپندم را ز استغنا بسوزد
جنون بر آتشم زد طرف دامان
ز داغ لاله ام صحرا بسوزد
حزین آبی حریف آتشم نیست
در آغوش دلم دریا بسوزد
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۴۱۳ - سر زلفی به عالم دام کردند
سر زلفی به عالم دام کردند
دل رم خوردگان را، رام کردند
چه جانها سوختند از داغ حسرت
که تیغ غمزه، خون آشام کردند
دلم را داد ساقی بادهٔ عشق
دربن بزم، آتشم در جام کردند
سحر خیزان صفای صبح محشر
از آن چاک گریبان وام کردند
کجا، پیش که یارب می توان گفت
که خود کامان مرا ناکام کردند؟
دلم را گلرخان، کشور پناهان
خرابات محبت، نام کردند
حزین یک رشحه از فیض عراقی ست
نخستین باده کاندر جام کردند
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۷۸ - بود یارم غم دیرینهء خویش
بود یارم غم دیرینهء خویش
پریزادم دل بی کینهٔ خویش
عنانم درکف طفلی ست خود رای
ندانم شنبه و آدینهٔ خویش
بود عمری که می سازد چو شیران
تن آزاده با پشمینهء خویش
به امّیدگشاد تیر نازی
هدف دارم به حسرت سینهٔ خویش
نیاراید بساطم را متاعی
چو داغم، گوهر گنجینهٔ خویش
نمی باشد خماری مستیم را
خرابم از می پارینهٔ خویش
حزین از هر دو عالم تافتم روی
ز دل کردم چو آب، آیینه خویش