تعداد ۶۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جمالالدین عبدالرزاق : غزلیات
شماره ۱۶۵ - زهی بیوفا خود نگوئی کجائی
زهی بیوفا خود نگوئی کجائی
اگر هرگزم خود نبینی نیائی
ندانستم از تو من این زود سیری
نبردم گمان بر تو این بیوفائی
اگر چند ترکان همه تنگ چشمند
نگوئی بدین تنگ چشمی چرائی
چه شیرین غلامی چه شایسته ترکی
چه زیبا نگاری چه خوش دلربائی
بشیرین لبت تازد ار آن سیه زلف
چه ترکی که با هندوئی بر نیائی
دل و جان بیک بوسه از من خریدست
تو بازار دیدی بدین ناروائی
اگر هرگزم خود نبینی نیائی
ندانستم از تو من این زود سیری
نبردم گمان بر تو این بیوفائی
اگر چند ترکان همه تنگ چشمند
نگوئی بدین تنگ چشمی چرائی
چه شیرین غلامی چه شایسته ترکی
چه زیبا نگاری چه خوش دلربائی
بشیرین لبت تازد ار آن سیه زلف
چه ترکی که با هندوئی بر نیائی
دل و جان بیک بوسه از من خریدست
تو بازار دیدی بدین ناروائی
صفای اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۱۱ - بهاریه در مدح حضرت شاه اولیاء علی بن ابیطالب صلوات الله و سلامه علیه
مرا ای هوای بهار معطر
توئی یا بمغز اندرون نافه تر
بهاری تو یا از بهاری علامت
بهشتی تو یا از بهشتی پیمبر
بهاری بهشت ز آئینه پیدا
بهشتی بهارت باندیشه مضمر
تو آئینه و باغ پر نقش مانی
تو صافی دل و راغ پر صنع آزر
ز صافی دلت صنع آزر مجسم
ز آئینه ات نقش مانی مصور
زمان با تو خورشید هر هفت گردون
زمین با تو جمشید هر هفت کشور
سلیمان زمان و تو تخت سلیمان
سکندر زمین و تو تاج سکندر
توئی افسر خاک و باران نیسان
که میبارد از ابر لؤلؤی افسر
تو گردون از گرد و از ابر صافی
بگردون گل و لاله خورشید و اختر
توئی کان و پیروزه صاف سنبل
توئی بحر و اشکوفه شاخ گوهر
نئی گنج قارون و چون گنج قارون
بدامان ترا سیم و در آستین زر
ز برگ سمن سیم صافیت بیحد
ز اوراق خیری زر ناب بی مر
تو کو هستی و سبزه کان زمرد
بکان لاله لعل یاقوت احمر
هوائی و آبی که در دست داری
بخاک ار چکد روید از خاک آذر
گل سرخ بر آذر تفته ماند
که با آب دست تو از خاک زد سر
تو صافی ترستی ز برق مصفا
ازیرا درخشی ز ابر مکدر
ز ابر مکدر درخشنده شیدا
درخش منی یا هوای منور
هوائی منور تر از نور ایمان
ز ابری مکدرتر از جان کافر
ستاند ز دریا چو دامان مفلس
فشاند بصحرا چو دست توانگر
نم آب چون یافت تقطیر لؤلؤ
که لؤلؤی لالاست آب مقطر
گرازان و تازان چو پیچنده افعی
خروشان و جوشان چو ارغنده اژدر
هم از اژدرش ببر خونخوار حیران
هم از افعیش شیر ناهار مضطر
بباز سیه ماند این ابر نیسان
چون ریزد ز منقار خون کبوتر
ز منقار این ادهم ار خون نریزد
چرا کرد گلگونه خاک اشقر
بود بی تن و دشت را داده جوشن
بود بی سرو کوه را داده مغفر
بتن جوشن دشت دیبای رومی
بسر مغفر کوه کالای ششتر
نه مارست و او راست از برق دندان
نه مرغست و اوراست از باد شهپر
چنو مار پوید ز وادی بوادی
چنو مرغ پرد ز کشور بکشور
بخاریست گر بحر بر شد بگردون
فرو ریخت لؤلؤی ناسفته در بر
ز لولوی او سیم محلول ساری
ز فرغر بدریا ز دریا بفرغر
رخ آب کاندر شتا بود آهن
زره گشت و باد بهاری زره گر
زره گر از آن گشت باد بهاری
که گردید باران نیسان ز ره در
بهار من ای روح را مایه دل
درین ابرواین سایه روح پرور
شرابی چو خورشید خاور ز مینا
بساغر کن ای رشک خورشید خاور
از آن می که پرتو بخورشید بخشد
چو افکند پرتو ز مینا بساغر
قدح آفتاب کف پور عمران
شراب آتش خرمن پور آذر
شرابی که گر عور بر آستانش
نهد سر نهد تاج فغفور و قیصر
شرابی که گر کور بیند بخوابش
دهد بینش ار چشم کورست مبصر
می آسمانی ز خمخانه دل
که انوارش از آفتابست برتر
مسخر کنم ملک هفت آسمانرا
که هست از قضا هشت چیزم مسخر
گل و لاله و سنبل و سوسن و می
سر زلف و رخسار و بالای دلبر
دو چیز دگر داده عشق تو ما را
که داراش منصور باد و مظفر
بیانی که ماند بفرقان احمد
زبانی که ماند بشمشیر حیدر
علی شهر تجرید را برج و بارو
علی چرخ توحید را قطب و محور
علی شخص ایجاد را قلب و قالب
علی بحر اوتاد را فلک و لنگر
علی بازوی علم را زور بازو
علی لشکر حلم را پشت لشکر
علی صاحب امر و فیاض مطلق
علی نشر اول علی حشر اکبر
صراط وجودست و میزان بر حق
قوام معادست و قیوم محشر
ز هر نقص و هر عیب ذاتش مبرا
ز هر فقد و هر جهل جانش مطهر
همو صاحب انبیای مقدم
همو سید اولیای مؤخر
با حباب چون روح بر جسم نافذ
ولی خصم را بر رگ روح نشتر
همو قطب اقطاب دور ولایت
مدیر مدار محیط مدور
همو نور انوار ادوار هستی
که باشد بهر قلب و هر سر و هر سر
دلش صاحب صورت عین ثابت
که در اوست هر آنچه باشد مقدر
دمش نافخ نفخه روح قدسی
هم از اوست عیسی هم از اوست غادر
مقام کمالست و معروف عارف
نعیم وصالست و بر کفر کیفر
دل آسمانست درویش این ره
سر آفتابست بر خاک این در
شفق چیست از فرقت خاک کویش
ز چشم فلک رفته آب معصفر
فلک چیست پوینده ئی ساحتش را
بزین مرصع نجیب مشمر
پدر خواند این طفل بیدار دل را
که زائید در کعبه زان پاک مادر
سه فرزند در آخشیجان سفلی
برین هفت آبای علوی سه خواهر
نه چرخست با خاک راهش مساوی
نه بحرست با کف رادش برابر
نخستین خرد ز استانش مثنی
نهم چرخ در آستینش مستر
هلال اشهش را رکاب مجدد
فلک رفعتش را گدای مجدر
نه بی امر او ابر بارد بصحرا
نه بی حکم او برگ جنبد ز صرصر
بگلزار علویست نسرین و سوری
بباغ الهیست سرو و صنوبر
همو عیسی عصر و گردونش ماء/وی
همو موسی وقت و دریاش معبر
بود قنبرش مالک ملک هستی
که سلطان هستیست مولای قنبر
آناالله بردار گویند و در خون
تعالی بدین شان که گوید بمنبر
اناهوزند من ر آنی سراید
که این پادشا هست نفس پیمبر
غزال از غضنفر زند پنجه با آن
رود با ولایش بکام غضنفر
درین کوی بادست ملک سلیمان
که هر مور باشد سلیمان دیگر
درین وادی از سنگ ره گر نیوشی
مزامیر داود دارد بخنجر
اولوالامر موجود و ذوالعرش باقی
امیر عدو بند و سلطان صفدر
بمن تاختن کرد عشقش ز شش سو
دل افتاده چون مهره اینک بششدر
دل من بنور لقایش مزین
گل من ب آب ولایش مخمر
بدان ذات قائم بود کل هستی
که هستیست اعراض و آن ذات جوهر
هم او صاحب طور و نار تجلی
که شد مرشد موسی از شاخ اخضر
ز لاهوت بگذشته این باز سلطان
که جو بقاراست جولانش در خور
که ذاتست و در ذات دارد تکاپو
که بحرست و در بحر باشد شناور
سر اوست مجموعه سر اسماء
دل اوست مقصوره اسم موثر
شود گه براهیم و در آذر افتد
براهیم را گه رهاند ز آذر
گهی رهبر خضر و موسای رهرو
گهی همسر خاتم و روح رهبر
شه قطب و غوث صفای صفاهان
که سلطان منامست و ملجای چاکر
مرا ای خداوند تکمیل برهان
ز نقصان این قوم بی دانش و شر
ز توحید عاطل ز تجرید عاری
ز تکمیل ناقص ز تعلیم ابتر
نه شرع و نه عرف و نه علم و نه عرفان
نه آدم نه حیوان نه فربه نه لاغر
یکی خورده صد لاغر و گشته فربی
یکی کشته صد سید و گشته سرور
ز حکمت مبرا ز عرفان معرا
پر از کینه و کبر و زفت و تناور
مرا وارهان زین شیاطین انسی
بدانش زبون و بدنیا ستمگر
قسم میدهم بر تو ای نور یزدان
بنور ابی القاسم دادگستر
بیزدان اعلی بذات محمد
بسر ولایت بزهرای اطهر
ب آن یازده حامل عرش اعظم
ب آن چارده نور پاکیزه منظر
دل من ز زنگ طبیعت جلاده
مرا زین خران دنی فعل واخر
قضای ترا امر در ظل فرمان
سمای ترا چرخ در زیر چنبر
ندای تو در گوش این چار ارکان
ردای تو بر دوش این هفت پیکر
نفاد ترا برق دنبال توسن
نفوذ ترا دهر بر خط پر گر
ستاره است تیر تو آن کور بینا
سهی سرو رمح تو آن سامع کر
سرشرک زان آسمان مکوکب
دل کفر ازین بوستان مشجر
بکش یا مسلمان کن این چند مشرک
بهم در نورد آری این مشت همگر
توئی غافر الذنب فیما تقدم
توئی قابل التوب فیما تاء/خر
و استغفرالله من کل ذنب
و من ذنب نفسی والله اکبر
توئی یا بمغز اندرون نافه تر
بهاری تو یا از بهاری علامت
بهشتی تو یا از بهشتی پیمبر
بهاری بهشت ز آئینه پیدا
بهشتی بهارت باندیشه مضمر
تو آئینه و باغ پر نقش مانی
تو صافی دل و راغ پر صنع آزر
ز صافی دلت صنع آزر مجسم
ز آئینه ات نقش مانی مصور
زمان با تو خورشید هر هفت گردون
زمین با تو جمشید هر هفت کشور
سلیمان زمان و تو تخت سلیمان
سکندر زمین و تو تاج سکندر
توئی افسر خاک و باران نیسان
که میبارد از ابر لؤلؤی افسر
تو گردون از گرد و از ابر صافی
بگردون گل و لاله خورشید و اختر
توئی کان و پیروزه صاف سنبل
توئی بحر و اشکوفه شاخ گوهر
نئی گنج قارون و چون گنج قارون
بدامان ترا سیم و در آستین زر
ز برگ سمن سیم صافیت بیحد
ز اوراق خیری زر ناب بی مر
تو کو هستی و سبزه کان زمرد
بکان لاله لعل یاقوت احمر
هوائی و آبی که در دست داری
بخاک ار چکد روید از خاک آذر
گل سرخ بر آذر تفته ماند
که با آب دست تو از خاک زد سر
تو صافی ترستی ز برق مصفا
ازیرا درخشی ز ابر مکدر
ز ابر مکدر درخشنده شیدا
درخش منی یا هوای منور
هوائی منور تر از نور ایمان
ز ابری مکدرتر از جان کافر
ستاند ز دریا چو دامان مفلس
فشاند بصحرا چو دست توانگر
نم آب چون یافت تقطیر لؤلؤ
که لؤلؤی لالاست آب مقطر
گرازان و تازان چو پیچنده افعی
خروشان و جوشان چو ارغنده اژدر
هم از اژدرش ببر خونخوار حیران
هم از افعیش شیر ناهار مضطر
بباز سیه ماند این ابر نیسان
چون ریزد ز منقار خون کبوتر
ز منقار این ادهم ار خون نریزد
چرا کرد گلگونه خاک اشقر
بود بی تن و دشت را داده جوشن
بود بی سرو کوه را داده مغفر
بتن جوشن دشت دیبای رومی
بسر مغفر کوه کالای ششتر
نه مارست و او راست از برق دندان
نه مرغست و اوراست از باد شهپر
چنو مار پوید ز وادی بوادی
چنو مرغ پرد ز کشور بکشور
بخاریست گر بحر بر شد بگردون
فرو ریخت لؤلؤی ناسفته در بر
ز لولوی او سیم محلول ساری
ز فرغر بدریا ز دریا بفرغر
رخ آب کاندر شتا بود آهن
زره گشت و باد بهاری زره گر
زره گر از آن گشت باد بهاری
که گردید باران نیسان ز ره در
بهار من ای روح را مایه دل
درین ابرواین سایه روح پرور
شرابی چو خورشید خاور ز مینا
بساغر کن ای رشک خورشید خاور
از آن می که پرتو بخورشید بخشد
چو افکند پرتو ز مینا بساغر
قدح آفتاب کف پور عمران
شراب آتش خرمن پور آذر
شرابی که گر عور بر آستانش
نهد سر نهد تاج فغفور و قیصر
شرابی که گر کور بیند بخوابش
دهد بینش ار چشم کورست مبصر
می آسمانی ز خمخانه دل
که انوارش از آفتابست برتر
مسخر کنم ملک هفت آسمانرا
که هست از قضا هشت چیزم مسخر
گل و لاله و سنبل و سوسن و می
سر زلف و رخسار و بالای دلبر
دو چیز دگر داده عشق تو ما را
که داراش منصور باد و مظفر
بیانی که ماند بفرقان احمد
زبانی که ماند بشمشیر حیدر
علی شهر تجرید را برج و بارو
علی چرخ توحید را قطب و محور
علی شخص ایجاد را قلب و قالب
علی بحر اوتاد را فلک و لنگر
علی بازوی علم را زور بازو
علی لشکر حلم را پشت لشکر
علی صاحب امر و فیاض مطلق
علی نشر اول علی حشر اکبر
صراط وجودست و میزان بر حق
قوام معادست و قیوم محشر
ز هر نقص و هر عیب ذاتش مبرا
ز هر فقد و هر جهل جانش مطهر
همو صاحب انبیای مقدم
همو سید اولیای مؤخر
با حباب چون روح بر جسم نافذ
ولی خصم را بر رگ روح نشتر
همو قطب اقطاب دور ولایت
مدیر مدار محیط مدور
همو نور انوار ادوار هستی
که باشد بهر قلب و هر سر و هر سر
دلش صاحب صورت عین ثابت
که در اوست هر آنچه باشد مقدر
دمش نافخ نفخه روح قدسی
هم از اوست عیسی هم از اوست غادر
مقام کمالست و معروف عارف
نعیم وصالست و بر کفر کیفر
دل آسمانست درویش این ره
سر آفتابست بر خاک این در
شفق چیست از فرقت خاک کویش
ز چشم فلک رفته آب معصفر
فلک چیست پوینده ئی ساحتش را
بزین مرصع نجیب مشمر
پدر خواند این طفل بیدار دل را
که زائید در کعبه زان پاک مادر
سه فرزند در آخشیجان سفلی
برین هفت آبای علوی سه خواهر
نه چرخست با خاک راهش مساوی
نه بحرست با کف رادش برابر
نخستین خرد ز استانش مثنی
نهم چرخ در آستینش مستر
هلال اشهش را رکاب مجدد
فلک رفعتش را گدای مجدر
نه بی امر او ابر بارد بصحرا
نه بی حکم او برگ جنبد ز صرصر
بگلزار علویست نسرین و سوری
بباغ الهیست سرو و صنوبر
همو عیسی عصر و گردونش ماء/وی
همو موسی وقت و دریاش معبر
بود قنبرش مالک ملک هستی
که سلطان هستیست مولای قنبر
آناالله بردار گویند و در خون
تعالی بدین شان که گوید بمنبر
اناهوزند من ر آنی سراید
که این پادشا هست نفس پیمبر
غزال از غضنفر زند پنجه با آن
رود با ولایش بکام غضنفر
درین کوی بادست ملک سلیمان
که هر مور باشد سلیمان دیگر
درین وادی از سنگ ره گر نیوشی
مزامیر داود دارد بخنجر
اولوالامر موجود و ذوالعرش باقی
امیر عدو بند و سلطان صفدر
بمن تاختن کرد عشقش ز شش سو
دل افتاده چون مهره اینک بششدر
دل من بنور لقایش مزین
گل من ب آب ولایش مخمر
بدان ذات قائم بود کل هستی
که هستیست اعراض و آن ذات جوهر
هم او صاحب طور و نار تجلی
که شد مرشد موسی از شاخ اخضر
ز لاهوت بگذشته این باز سلطان
که جو بقاراست جولانش در خور
که ذاتست و در ذات دارد تکاپو
که بحرست و در بحر باشد شناور
سر اوست مجموعه سر اسماء
دل اوست مقصوره اسم موثر
شود گه براهیم و در آذر افتد
براهیم را گه رهاند ز آذر
گهی رهبر خضر و موسای رهرو
گهی همسر خاتم و روح رهبر
شه قطب و غوث صفای صفاهان
که سلطان منامست و ملجای چاکر
مرا ای خداوند تکمیل برهان
ز نقصان این قوم بی دانش و شر
ز توحید عاطل ز تجرید عاری
ز تکمیل ناقص ز تعلیم ابتر
نه شرع و نه عرف و نه علم و نه عرفان
نه آدم نه حیوان نه فربه نه لاغر
یکی خورده صد لاغر و گشته فربی
یکی کشته صد سید و گشته سرور
ز حکمت مبرا ز عرفان معرا
پر از کینه و کبر و زفت و تناور
مرا وارهان زین شیاطین انسی
بدانش زبون و بدنیا ستمگر
قسم میدهم بر تو ای نور یزدان
بنور ابی القاسم دادگستر
بیزدان اعلی بذات محمد
بسر ولایت بزهرای اطهر
ب آن یازده حامل عرش اعظم
ب آن چارده نور پاکیزه منظر
دل من ز زنگ طبیعت جلاده
مرا زین خران دنی فعل واخر
قضای ترا امر در ظل فرمان
سمای ترا چرخ در زیر چنبر
ندای تو در گوش این چار ارکان
ردای تو بر دوش این هفت پیکر
نفاد ترا برق دنبال توسن
نفوذ ترا دهر بر خط پر گر
ستاره است تیر تو آن کور بینا
سهی سرو رمح تو آن سامع کر
سرشرک زان آسمان مکوکب
دل کفر ازین بوستان مشجر
بکش یا مسلمان کن این چند مشرک
بهم در نورد آری این مشت همگر
توئی غافر الذنب فیما تقدم
توئی قابل التوب فیما تاء/خر
و استغفرالله من کل ذنب
و من ذنب نفسی والله اکبر
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۷۲ - در مدح ابونصر پارسی
از آن پس که بود اخترم در وبالی
سعادت بدو داد پری و بالی
همه لون و حالم نه این بود و گشتم
ز لونی بلونی ز حال به حالی
از این گونه گشته ست پرگار گردون
چنین حکم کرده است ایزد تعالی
که آید پس هر نشیبی فرازی
که باشد پس هر فراقی وصالی
بدان چرخ همت رسانید بختم
کز او چرخ هفتم نماید هلالی
در آن باغ دولت نهالی نشاندم
که در وی چو طوبی بود هر نهالی
گزیدم پناهی و حصنی و پشتی
مواصل به جاهی و عزی و مالی
من و خدمت خاک درگاه صاحب
که او را جز او کس ندانم همالی
ابونصر منصور کز نسل آدم
چو آلش به عالم نبود است آلی
جهان کدخدائی که از عقل وجودش
همی داشت خواهد جهان چون عیالی
چه شخصی است یارب که روح القدس را
نیابی فزون از کمالش کمالی
سر همتش وهم اگر باز یابد
چو پایش نیابد همی پای مالی
قوی رأی او را ثبات ست لیکن
ثیابی که نفزاید از وی ملالی
دهد مهر او نعمتی چون بهشتی
نهد کین او دوزخی بر سفالی
نگشتی به علت کس از طبع گروی
نکردی به هیبت ز شیری شکالی
به جیب آمد او را نجیب زمانه
همی پیچدش حکم او چون دوالی
زهی نقطه عمده بخت و دولت
ترانی زوالی و نی انتقالی
امل صحف عهد تو نگشاد هرگز
که اندر وفا بر نیامدش فالی
تو آن مایه اعتدالی فلک را
که طبع از تو جوید به لطف اعتدالی
تو آن گوهر احتمالی جهان را
که نفس از تو خواهد به صبر احتمالی
همی تا به تقدیم و تأخیر عالم
مقدم شود بر جوابی سوالی
اگر نیک خواهد ترا نیک خواهی
وگر بدسگالد ترا بدسگالی
یکی را ز گردون مبادا گزندی
یکی را به گیتی مبادا مجالی
سعادت بدو داد پری و بالی
همه لون و حالم نه این بود و گشتم
ز لونی بلونی ز حال به حالی
از این گونه گشته ست پرگار گردون
چنین حکم کرده است ایزد تعالی
که آید پس هر نشیبی فرازی
که باشد پس هر فراقی وصالی
بدان چرخ همت رسانید بختم
کز او چرخ هفتم نماید هلالی
در آن باغ دولت نهالی نشاندم
که در وی چو طوبی بود هر نهالی
گزیدم پناهی و حصنی و پشتی
مواصل به جاهی و عزی و مالی
من و خدمت خاک درگاه صاحب
که او را جز او کس ندانم همالی
ابونصر منصور کز نسل آدم
چو آلش به عالم نبود است آلی
جهان کدخدائی که از عقل وجودش
همی داشت خواهد جهان چون عیالی
چه شخصی است یارب که روح القدس را
نیابی فزون از کمالش کمالی
سر همتش وهم اگر باز یابد
چو پایش نیابد همی پای مالی
قوی رأی او را ثبات ست لیکن
ثیابی که نفزاید از وی ملالی
دهد مهر او نعمتی چون بهشتی
نهد کین او دوزخی بر سفالی
نگشتی به علت کس از طبع گروی
نکردی به هیبت ز شیری شکالی
به جیب آمد او را نجیب زمانه
همی پیچدش حکم او چون دوالی
زهی نقطه عمده بخت و دولت
ترانی زوالی و نی انتقالی
امل صحف عهد تو نگشاد هرگز
که اندر وفا بر نیامدش فالی
تو آن مایه اعتدالی فلک را
که طبع از تو جوید به لطف اعتدالی
تو آن گوهر احتمالی جهان را
که نفس از تو خواهد به صبر احتمالی
همی تا به تقدیم و تأخیر عالم
مقدم شود بر جوابی سوالی
اگر نیک خواهد ترا نیک خواهی
وگر بدسگالد ترا بدسگالی
یکی را ز گردون مبادا گزندی
یکی را به گیتی مبادا مجالی
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۷۹ - در جواب نظم نجم دین نامی گفته
گلی سوی خلد برین می فرستم
شبه پیش در ثمین می فرستم
یکی نقش کژ از پی زیب و زینت
به تحقه بر حور عین می فرستم
کلامی رکیک از پی استفادت
به هدیه به روح الامین می فرستم
همانا کم است این به صدره ز ذره
که زی آفتاب مبین می فرستم
ندارد خطر در بر آب حیوان
حلابی که از پارگین می فرستم
فروغی مزور سراسر کثافت
به نوبر به چرخ برین می فرستم
یکی شعله کان هیچ پرتو ندارد
بر حضرت نجم دین می فرستم
هنر پرورا این ز بی خردگی دان
که زی خرده دان مهین می فرستم
به ملک سخن در تو جمشید و آنگه
منت از سفالی نگین می فرستم
دریغ ار گزین بودی این نظم زیرا
که نزدیک طبع گزین می فرستم
هزار آفرین تحفه هر صبح و شامی
بدان طبع سحر آفرین می فرستم
نباشد مرا در خور تو جوابی
به جای جواب آفرین می فرستم
شبه پیش در ثمین می فرستم
یکی نقش کژ از پی زیب و زینت
به تحقه بر حور عین می فرستم
کلامی رکیک از پی استفادت
به هدیه به روح الامین می فرستم
همانا کم است این به صدره ز ذره
که زی آفتاب مبین می فرستم
ندارد خطر در بر آب حیوان
حلابی که از پارگین می فرستم
فروغی مزور سراسر کثافت
به نوبر به چرخ برین می فرستم
یکی شعله کان هیچ پرتو ندارد
بر حضرت نجم دین می فرستم
هنر پرورا این ز بی خردگی دان
که زی خرده دان مهین می فرستم
به ملک سخن در تو جمشید و آنگه
منت از سفالی نگین می فرستم
دریغ ار گزین بودی این نظم زیرا
که نزدیک طبع گزین می فرستم
هزار آفرین تحفه هر صبح و شامی
بدان طبع سحر آفرین می فرستم
نباشد مرا در خور تو جوابی
به جای جواب آفرین می فرستم
دقیقی : ابیات پراکنده
شماره ۲۶ - جهانا همانا فسونی و بازی
دقیقی : ابیات پراکنده
شماره ۳۰ - ز دو چیز گیرند مر مملکت را
ز دو چیز گیرند مر مملکت را
یکی پرنیانی یکی زعفرانی
یکی زر نام ملک بر نبشته
دگر آهن آب داده ی یمانی
کرا بویه ی وصلت ملک خیزد
یکی جنبشی بایدش آسمانی
زبانی سخنگوی و دستی گشاده
دلی همش کینه همش مهربانی
که ملکت شکاریست کور انگیرد
عقاب پرنده نه شیر ژیانی
دو چیزست کو را ببند اندر آرد
یکی تیغ هندی دگر زرّ کانی
بشمشیر باید گرفتن مر او را
بدینار بستنش پای ار توانی
کرا بخت و شمشیر و دینار باشد
و بالا و تن تهم و نسبت کیانی
خرد باید آنجا وجود و شجاعت
فلک مملکت کی دهد رایگانی
یکی پرنیانی یکی زعفرانی
یکی زر نام ملک بر نبشته
دگر آهن آب داده ی یمانی
کرا بویه ی وصلت ملک خیزد
یکی جنبشی بایدش آسمانی
زبانی سخنگوی و دستی گشاده
دلی همش کینه همش مهربانی
که ملکت شکاریست کور انگیرد
عقاب پرنده نه شیر ژیانی
دو چیزست کو را ببند اندر آرد
یکی تیغ هندی دگر زرّ کانی
بشمشیر باید گرفتن مر او را
بدینار بستنش پای ار توانی
کرا بخت و شمشیر و دینار باشد
و بالا و تن تهم و نسبت کیانی
خرد باید آنجا وجود و شجاعت
فلک مملکت کی دهد رایگانی
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۱۱۱ - خطاب به حضرت والا شاهزاده شمس الشعرا گوید
ایا شمس گردون فضل و بلاغت
زتو تربیت یافته هر سخندان
تو را می سزد دعوی فضل کردن
که داری به دعوی زگفتار برهان
تو را می سزد مدحت شاه گفتن
که ملک سخن باشدت زیر فرمان
شهنشاه خاقان تو خاقانیستی
به نسبت بود ملک ری شهر شروان
بر طبع تو طبع افسرده ی من
به رُتبت بود قطره ای نزد عمان
مر آن نامه ی فرّخ روح پرور
که به نوشته بودی ز مرز خراسان
به من گشت در خطّه ی لار نازل
شدم شاد چندان که تقریر نتوان
به بوسیدم و مهر از آن برگرفتم
ختامش بُد از مشگ و از نور عنوان
مر آن چند بیت بدیع مرادف
که بُد جمله در مدحت شاه دوران
نمودم بر خواجه ی راد عرضه
به فرمود تحسین بی حد و پایان
بیان کلمات تو آید از من
اگر بیکران بحر گنجد به فنجان
کلام تو سحر حلال است و سحری
کز اعجاز بخشد نیوشنده را جان
کلام تو ماه است چرخ سخن را
ولیکن مهی در تزاید نه نقصان
زتو تربیت یافته هر سخندان
تو را می سزد دعوی فضل کردن
که داری به دعوی زگفتار برهان
تو را می سزد مدحت شاه گفتن
که ملک سخن باشدت زیر فرمان
شهنشاه خاقان تو خاقانیستی
به نسبت بود ملک ری شهر شروان
بر طبع تو طبع افسرده ی من
به رُتبت بود قطره ای نزد عمان
مر آن نامه ی فرّخ روح پرور
که به نوشته بودی ز مرز خراسان
به من گشت در خطّه ی لار نازل
شدم شاد چندان که تقریر نتوان
به بوسیدم و مهر از آن برگرفتم
ختامش بُد از مشگ و از نور عنوان
مر آن چند بیت بدیع مرادف
که بُد جمله در مدحت شاه دوران
نمودم بر خواجه ی راد عرضه
به فرمود تحسین بی حد و پایان
بیان کلمات تو آید از من
اگر بیکران بحر گنجد به فنجان
کلام تو سحر حلال است و سحری
کز اعجاز بخشد نیوشنده را جان
کلام تو ماه است چرخ سخن را
ولیکن مهی در تزاید نه نقصان
امامی هروی : قصاید
شمارهٔ ۱۴ - در مدح فخرالملک
سلامی نجوم سما زو منور
سلامی نسیم صبا زو معنبر
سلامی چو ارواح قدسی یکایک
سلامی چو اجسام علوی سراسر
سلامی بسبع الثمانی مؤکد
سلامی ز سبع السماوات برتر
سلاکی در او رونق حسن مدغم
سلامی در او قوه عشق مضمر
سلامی حروفش ز عقل مجرد
سلامی وجودش ز نفس سخنور
سلامی همه نزهت خلد اعلی
سلامی همه صفوة آب کوثر
سلامی همه شوق چون یاد جانان
سلامی همه لطف چون لعل و گوهر
سلامی شتابنده چون چرخ اعظم
سلامی فروزنده چون نجم ازهر
ز من بنده بر حضرت دین پناهی
که هستندش افلاک انجم مسخر
سپهر سخا، صاحب دین و دنیا
جهان سخن، صاحب کلک و دفتر
پناه هدی مجد الدین آنکه کلکش
نهالیست در باغ دین سایه گستر
زهی آفتاب سپهر سخن را
سر کلک دولت پناه تو خاور
زهی بار و برگ درخت معانی
ز باران الفاظ تو درّ و گوهر
زهی سر حزم تو پیرامن دین
شده ناقض صیت سد سکندر
زهی آب قندیل طبع لطیفم
ز جان روغن مدحت آورده برسد
بر افروخته شعله خاطرم زو
چو ماه در افشان و خورشید انور
فلک رفعتا زآنکه حال رهی را
درینوقت مدح و غزل نیست در خور
من بنده گفتم سلامی رساند
رکاب همایونت را صدر کشور
سلامی نسیم صبا زو معنبر
سلامی چو ارواح قدسی یکایک
سلامی چو اجسام علوی سراسر
سلامی بسبع الثمانی مؤکد
سلامی ز سبع السماوات برتر
سلاکی در او رونق حسن مدغم
سلامی در او قوه عشق مضمر
سلامی حروفش ز عقل مجرد
سلامی وجودش ز نفس سخنور
سلامی همه نزهت خلد اعلی
سلامی همه صفوة آب کوثر
سلامی همه شوق چون یاد جانان
سلامی همه لطف چون لعل و گوهر
سلامی شتابنده چون چرخ اعظم
سلامی فروزنده چون نجم ازهر
ز من بنده بر حضرت دین پناهی
که هستندش افلاک انجم مسخر
سپهر سخا، صاحب دین و دنیا
جهان سخن، صاحب کلک و دفتر
پناه هدی مجد الدین آنکه کلکش
نهالیست در باغ دین سایه گستر
زهی آفتاب سپهر سخن را
سر کلک دولت پناه تو خاور
زهی بار و برگ درخت معانی
ز باران الفاظ تو درّ و گوهر
زهی سر حزم تو پیرامن دین
شده ناقض صیت سد سکندر
زهی آب قندیل طبع لطیفم
ز جان روغن مدحت آورده برسد
بر افروخته شعله خاطرم زو
چو ماه در افشان و خورشید انور
فلک رفعتا زآنکه حال رهی را
درینوقت مدح و غزل نیست در خور
من بنده گفتم سلامی رساند
رکاب همایونت را صدر کشور
امامی هروی : اشعار دیگر
شماره ۱۷ - زهی نوک کلک تو بحر معانی
زهی نوک کلک تو بحر معانی
زهی لفظ عذب تو عقد لالی
ز عفد لآلیت جان را مفرح
ز بحر معانیت دین را معالی
سپهر جلال تو ز اندیشه بر تر
حدود کمال تو زندیشه خالی
کمال تو از ذروه ی لا مکانی
جلال تو از عالم لایزالی
و گر بگذرد در ضمیر تو ملکی
حوادث شود منقطع زان حوالی
روان خرد عاجز آمد ز مدحت
که بس بی نظیری و بس بی همالی
ترا عمر بادا که خورشید گردون
کند پیش خورشید رویت هلالی
ترا حکم بادا که عقد تو زیبد
که در صحن دولت کند کو توالی
دگر تا شود پیش اهل تناسخ
جهان از دواوین اشعار خالی
بر اوراق دیوان گیتی مبادا
بجز مدحت عز دین بوالمعالی
زهی لفظ عذب تو عقد لالی
ز عفد لآلیت جان را مفرح
ز بحر معانیت دین را معالی
سپهر جلال تو ز اندیشه بر تر
حدود کمال تو زندیشه خالی
کمال تو از ذروه ی لا مکانی
جلال تو از عالم لایزالی
و گر بگذرد در ضمیر تو ملکی
حوادث شود منقطع زان حوالی
روان خرد عاجز آمد ز مدحت
که بس بی نظیری و بس بی همالی
ترا عمر بادا که خورشید گردون
کند پیش خورشید رویت هلالی
ترا حکم بادا که عقد تو زیبد
که در صحن دولت کند کو توالی
دگر تا شود پیش اهل تناسخ
جهان از دواوین اشعار خالی
بر اوراق دیوان گیتی مبادا
بجز مدحت عز دین بوالمعالی
امامی هروی : اشعار دیگر
شماره ۱۹ - زهی تیر لفظ ترا گاه معنی
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۵۷ - دلم را مقام عبادت درِ اوست
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۰۷ - کسی کاو به جانان وصالی ندارد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۱۲ - گر ای اشک دیده به خویشت بخواند
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۳۴ - مرا بی تو راحت الم می نماید
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۵۵ - بده ساقیا باده زآن جام سرمد
بده ساقیا باده زآن جام سرمد
که با عقل شد نفس سرکش ممهد
از آن می که تابد از او نورحیدر
از آن می که نازد باو شرع احمد
از آن می که آمد علی ساقی او
از ان می که سرخوش از او شد محمد
از آن می که نوشید شاه شهیدان
تأسی از او بر پدر کرد و برجد
از آن می که نوشید در نجد مجنون
بزنجیر دیوانگی شد مقید
کران تا کران مست از آن نشئه بینم
چه برو چه بحر و چه کوه و چه سرحد
برین تخت تکیه نکرده است عاقل
که جم جام بنهاد و کاوس مسند
گر آئی بیاید مرا عمر رفته
مگو نیست در دهر عمر معود
زمجد و بزرگی دوران تو بگذر
که گردی بروز قیامت ممجد
بآشفته زان جام وحدت ببخشا
که توحید گوید بتائید سرمد
بمیری دلا گر تو در حب حیدر
بمانی تو باقی بعالم مخلد
که با عقل شد نفس سرکش ممهد
از آن می که تابد از او نورحیدر
از آن می که نازد باو شرع احمد
از آن می که آمد علی ساقی او
از ان می که سرخوش از او شد محمد
از آن می که نوشید شاه شهیدان
تأسی از او بر پدر کرد و برجد
از آن می که نوشید در نجد مجنون
بزنجیر دیوانگی شد مقید
کران تا کران مست از آن نشئه بینم
چه برو چه بحر و چه کوه و چه سرحد
برین تخت تکیه نکرده است عاقل
که جم جام بنهاد و کاوس مسند
گر آئی بیاید مرا عمر رفته
مگو نیست در دهر عمر معود
زمجد و بزرگی دوران تو بگذر
که گردی بروز قیامت ممجد
بآشفته زان جام وحدت ببخشا
که توحید گوید بتائید سرمد
بمیری دلا گر تو در حب حیدر
بمانی تو باقی بعالم مخلد
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۰۷۱ - خلیلی صرمت حبال العهودی
خلیلی صرمت حبال العهودی
و احرقت قلبی بنار کعودی
چه آتش بجانم برافروخت عشقت
که میسوزم اما نه پیداست دودی
ولو لم جرت دمعة من عیونی
فما اطفاء النار ذات الوقودی
کجا می نشست آتش عشقت از دل
اگر چشمه اشک چشمم نبودی
فی فیک عذب فرات و انی
بظمان حیران بین النقودی
تو را بر لب آب حیاتست اما
من تشنه لب را نه بخشید سودی
و اوجدت یوسفک فی بر نجد
عزیز هو عند ابن سعودی
تهی دست وارد شدم بر جنابت
فیالیتنی مت قبل الورودی
چرا خال هندو برخ جای دادی
اما حرم الجنه للهنودی
چرا چون تو فرزند ناورد دیگر
و ان کانت الدهر ذات الولودی
چرا وصف تو دیده کرده سراپا
و ان لم راتک بعین شهودی
نگوئی که در کعبه غافل نشستم
مع وجهک قبلتی فی السجودی
تو ای عشق در کشور دل امیری
و ما یوجد غیرک فی الوجودی
و قد ضاقت القلب و القصد عیشی
خدا را بکش مطرب از دل سرودی
حرام است عیشی که در او نباشد
نه گلبانگ چنگی نه آهنگ رودی
گره از سر زلفش ار باز کردی
دل آشفته را از گره برگشودی
ادیبم بود عشق و عشق است حیدر
کجا نکته گیرد بنظمم حسودی
زاشعار آشفته آهم برآمد
خدایا رسان بر روانش درودی
و احرقت قلبی بنار کعودی
چه آتش بجانم برافروخت عشقت
که میسوزم اما نه پیداست دودی
ولو لم جرت دمعة من عیونی
فما اطفاء النار ذات الوقودی
کجا می نشست آتش عشقت از دل
اگر چشمه اشک چشمم نبودی
فی فیک عذب فرات و انی
بظمان حیران بین النقودی
تو را بر لب آب حیاتست اما
من تشنه لب را نه بخشید سودی
و اوجدت یوسفک فی بر نجد
عزیز هو عند ابن سعودی
تهی دست وارد شدم بر جنابت
فیالیتنی مت قبل الورودی
چرا خال هندو برخ جای دادی
اما حرم الجنه للهنودی
چرا چون تو فرزند ناورد دیگر
و ان کانت الدهر ذات الولودی
چرا وصف تو دیده کرده سراپا
و ان لم راتک بعین شهودی
نگوئی که در کعبه غافل نشستم
مع وجهک قبلتی فی السجودی
تو ای عشق در کشور دل امیری
و ما یوجد غیرک فی الوجودی
و قد ضاقت القلب و القصد عیشی
خدا را بکش مطرب از دل سرودی
حرام است عیشی که در او نباشد
نه گلبانگ چنگی نه آهنگ رودی
گره از سر زلفش ار باز کردی
دل آشفته را از گره برگشودی
ادیبم بود عشق و عشق است حیدر
کجا نکته گیرد بنظمم حسودی
زاشعار آشفته آهم برآمد
خدایا رسان بر روانش درودی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۰۹ - طبیبا مرا کشت درد نهانی
طبیبا مرا کشت درد نهانی
بهل نبض و بنگر دل ار میتوانی
گر از دفتر عشق یک نکته خوانی
حکیما بزن لاف از نکته دانی
کجا همزبانی که با او بگویم
غم پیری و سرگذشت جوانی
رفیقان زهجر تو در آتش اما
رقیبان زوصل تو در کامرانی
شب هجر اگر نشنوی ناله من
شکیبائیم باشد از ناتوانی
حذر کن از آن ترک تیر افکن ایدل
که با مرغ بسمل کند شح کمانی
مرا مرغ طبع است بر تو نواخوان
بگل بلبلی گر کند نغمه خوانی
مرا مرغ روح است بر تو پرافشان
تذرو ار بسروی کند پرفشانی
تو را سرو و مه خواندم عقل گفتا
که گوئی بصیرت ندارد فلانی
نه مه را نباشد دهان پیش آن لب
نه سرو چمن را نباشد روانی
اگر دامن ساقی افتد بچنگت
نثارش کن این باقی عمر فانی
علی مظهر حق و ساقی کوثر
که از حکم ایزد جهانراست بانی
جهان بی وجود وی آشفته عاطل
که بی حاصل آمد صور بی معانی
بهل نبض و بنگر دل ار میتوانی
گر از دفتر عشق یک نکته خوانی
حکیما بزن لاف از نکته دانی
کجا همزبانی که با او بگویم
غم پیری و سرگذشت جوانی
رفیقان زهجر تو در آتش اما
رقیبان زوصل تو در کامرانی
شب هجر اگر نشنوی ناله من
شکیبائیم باشد از ناتوانی
حذر کن از آن ترک تیر افکن ایدل
که با مرغ بسمل کند شح کمانی
مرا مرغ طبع است بر تو نواخوان
بگل بلبلی گر کند نغمه خوانی
مرا مرغ روح است بر تو پرافشان
تذرو ار بسروی کند پرفشانی
تو را سرو و مه خواندم عقل گفتا
که گوئی بصیرت ندارد فلانی
نه مه را نباشد دهان پیش آن لب
نه سرو چمن را نباشد روانی
اگر دامن ساقی افتد بچنگت
نثارش کن این باقی عمر فانی
علی مظهر حق و ساقی کوثر
که از حکم ایزد جهانراست بانی
جهان بی وجود وی آشفته عاطل
که بی حاصل آمد صور بی معانی
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۴۱ - الا ایکه داری طمع پادشاهی
الا ایکه داری طمع پادشاهی
نیائی چرا بر در دل گدائی
از این چار گوهر چه دیدی حکیما
بجز تندی و پستی و بد هوائی
زاوراق دفتر چه خواندی معلم
بآتش بسوز این کتاب ریائی
بدل طرح کردند اکسیر اعظم
که خاک در دل کند کیمیائی
نه هردل بود مخزن گنج حکمت
نه هر دل در او تافت نور خدائی
دل جوی بیگانه از دین و دانش
دلی جو که با عشق کرد آشنائی
شکسته دلی خسته مستمندی
که درمان نخواهد بجز بی دوائی
از آن دل مراد دل خویشتن جوی
که دستت بگیرد به بی دست و پائی
زدوران گرت عقده ای مانده در دل
بود گریه مفتاح مشگل گشائی
چه عشق است آشفته عشقی که ایزد
کند وصف الکبریاء و ردائی
کجا بار باشد بگلزار عشقت
زدام هوس تا نیابی رهائی
بسر داری ار شوق گلگشت جانان
تو ایمرغ جان از قفس کن جدائی
دلا خون شو از غم که خون است اول
در آخر شود نافه مشک ختائی
نه ای نی که پیوسته نالی بمحفل
نوا عاشقان را بود بی نوائی
وصی نبی اصل شاخ ولایت
علی زینت مسند کبریائی
نیائی چرا بر در دل گدائی
از این چار گوهر چه دیدی حکیما
بجز تندی و پستی و بد هوائی
زاوراق دفتر چه خواندی معلم
بآتش بسوز این کتاب ریائی
بدل طرح کردند اکسیر اعظم
که خاک در دل کند کیمیائی
نه هردل بود مخزن گنج حکمت
نه هر دل در او تافت نور خدائی
دل جوی بیگانه از دین و دانش
دلی جو که با عشق کرد آشنائی
شکسته دلی خسته مستمندی
که درمان نخواهد بجز بی دوائی
از آن دل مراد دل خویشتن جوی
که دستت بگیرد به بی دست و پائی
زدوران گرت عقده ای مانده در دل
بود گریه مفتاح مشگل گشائی
چه عشق است آشفته عشقی که ایزد
کند وصف الکبریاء و ردائی
کجا بار باشد بگلزار عشقت
زدام هوس تا نیابی رهائی
بسر داری ار شوق گلگشت جانان
تو ایمرغ جان از قفس کن جدائی
دلا خون شو از غم که خون است اول
در آخر شود نافه مشک ختائی
نه ای نی که پیوسته نالی بمحفل
نوا عاشقان را بود بی نوائی
وصی نبی اصل شاخ ولایت
علی زینت مسند کبریائی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۵۳۴ - دگر عشق بر جان غم پرورم زد
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۸۳۷ - دل خود ز شوق زیان می فروشم