تعداد ۸۸۱۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۹۸ - چاره کس نکند غمزه خونخواره تو
چاره کس نکند غمزه خونخواره تو
خون نگرید چه کند عاشق بیچاره تو
کرد با خاک سر و جان عزیزان هموار
داغ پیوسته و درد غم همواره تو
هر کسی راز دل ریشه بود ناله و آه
ناله ماه ز دل سختتر از خاره تو
انه منم از وطن افتاده غریب نو و بس
ای مقیمان و غریبان همه آواره تو
روز حشر از دل عاشق به جز این نیست سؤال
که چه آمد به نو از بار ستمکاره تو
گر کنی پرده ز رخ دور مرانه چشم مرا
بود لایق و شایسته نظاره تو
چند پوشیده بر آئی چو شنودندة کمال
فی جینی از خرقه صد پارۂ تو
خون نگرید چه کند عاشق بیچاره تو
کرد با خاک سر و جان عزیزان هموار
داغ پیوسته و درد غم همواره تو
هر کسی راز دل ریشه بود ناله و آه
ناله ماه ز دل سختتر از خاره تو
انه منم از وطن افتاده غریب نو و بس
ای مقیمان و غریبان همه آواره تو
روز حشر از دل عاشق به جز این نیست سؤال
که چه آمد به نو از بار ستمکاره تو
گر کنی پرده ز رخ دور مرانه چشم مرا
بود لایق و شایسته نظاره تو
چند پوشیده بر آئی چو شنودندة کمال
فی جینی از خرقه صد پارۂ تو
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۱۲ - ما به کلی طمع وصل بریدیم از تو
ما به کلی طمع وصل بریدیم از تو
مرحبانی نزده دست کشیدیم از تو
دل که در عشق تو خود را به غلامی بفروخت
تا به هیچش ندهی باز خریدیم از تو
سالها گرچه نهادیم به تو چشم امید
جز جفا و ستم و جور ندیدیم از تو
هر سؤالی و دعانی که بر آن در کردیم
غیر دشنام جوابی نشنیدیم از تو
چه درختی تو که تا در چمن جان رستی
بر نخوردیم و گلی نیز نچیدیم از تو
در دو لب رنگ برنگ این همه حلوا که تراست
و ای عجب چاشنی هم نچشیدیم از تو
رفتی از چشم ترو گریه کنان گفت کمال
رفت عمر و بمرادی نرسیدیم از تو
مرحبانی نزده دست کشیدیم از تو
دل که در عشق تو خود را به غلامی بفروخت
تا به هیچش ندهی باز خریدیم از تو
سالها گرچه نهادیم به تو چشم امید
جز جفا و ستم و جور ندیدیم از تو
هر سؤالی و دعانی که بر آن در کردیم
غیر دشنام جوابی نشنیدیم از تو
چه درختی تو که تا در چمن جان رستی
بر نخوردیم و گلی نیز نچیدیم از تو
در دو لب رنگ برنگ این همه حلوا که تراست
و ای عجب چاشنی هم نچشیدیم از تو
رفتی از چشم ترو گریه کنان گفت کمال
رفت عمر و بمرادی نرسیدیم از تو
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۱۹ - ای چو چشم خوش تو چشم کسی کم دیده
ای چو چشم خوش تو چشم کسی کم دیده
شکر ننگ تو برتنگ شکر خندیده
وجهی از روی تو در دیده من خوشتر نیست
ز آن سبب دیده من دیده ترا دردیده
دیده اهل نظر دیده بسی خوب و ترا
بر سر جمله خوبان جهان بگزیده
من ز مهر رخ خوب تو ز خود بریدم
از من سوخته بر قول عدو ببریده
تو بیا سوی وثاق من بیدل تا من
تونیا وار کشم خاک رهت دردیده
نبرم جان من از این ورطه غم گر باشی
بیگناه از من بیجان تو چنین رنجیده
سالها گفته دعای تن و جان نو کمال
وز تو جز جور و جفا هیچ دگر نشنیده
شکر ننگ تو برتنگ شکر خندیده
وجهی از روی تو در دیده من خوشتر نیست
ز آن سبب دیده من دیده ترا دردیده
دیده اهل نظر دیده بسی خوب و ترا
بر سر جمله خوبان جهان بگزیده
من ز مهر رخ خوب تو ز خود بریدم
از من سوخته بر قول عدو ببریده
تو بیا سوی وثاق من بیدل تا من
تونیا وار کشم خاک رهت دردیده
نبرم جان من از این ورطه غم گر باشی
بیگناه از من بیجان تو چنین رنجیده
سالها گفته دعای تن و جان نو کمال
وز تو جز جور و جفا هیچ دگر نشنیده
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۲۱ - ای دل ریش من از جور تو غمگین گونه
ای دل ریش من از جور تو غمگین گونه
لبت از خوردن خونم شده رنگین گونه
بسکه بر خاک ره انداخته بشکسته دلم
چون سر زلف خودم سات مشکین گونه
همچو بلبل من و بیداری و صد گونه خروش
تا که باشد گل رخسار تو با این گونه
نرسد قند به شیرینی لبهای نو لیک
به دهانت چو رسیده شده شیرین گونه
سرخروئی بودم پیش رقیبان همه وقت
که به خون رنگ دهی اشک مرا زین گونه
گرچه هم رندم و هم رند ستا شکر خدا
که نیم باری ازین زاهد خود بین گونه
ہر ورق ریخت مگر سرخی اشک تو کمال
که سخنهاست به دیوان تو چندین گونه
لبت از خوردن خونم شده رنگین گونه
بسکه بر خاک ره انداخته بشکسته دلم
چون سر زلف خودم سات مشکین گونه
همچو بلبل من و بیداری و صد گونه خروش
تا که باشد گل رخسار تو با این گونه
نرسد قند به شیرینی لبهای نو لیک
به دهانت چو رسیده شده شیرین گونه
سرخروئی بودم پیش رقیبان همه وقت
که به خون رنگ دهی اشک مرا زین گونه
گرچه هم رندم و هم رند ستا شکر خدا
که نیم باری ازین زاهد خود بین گونه
ہر ورق ریخت مگر سرخی اشک تو کمال
که سخنهاست به دیوان تو چندین گونه
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۲۲ - ای رخ و زلف سیاه تو شب تیره و ماه
ای رخ و زلف سیاه تو شب تیره و ماه
مردم دیده که باشد؟ که کند در تو نگاه
مردم چشم تو ماتم زده عشاقند
ورنه رنگ «مژه ها» بهر چه گردید سیاه
عاشق روی ترا برگ گل بستان نی
بلبل باغ ارم میل ندارد به گیاه
گر نشان قدمت بر سرراهی یابم
برنگیرم رخ اگر خاک شوم برسرراه
ستم از چشم تو در عین پریشانکاریست
خود سر زلف تو دال است چه حاجت به گواه
گفتمش رخ بهم بر رخ زیبای تو گفت
خرمن گل نتواند که کشد زحمت گاه
قصة زلف تو گفتیم به پایان نرسید
کاین حکایت نه حدیثی ست که گردد کوتاه
مردم دیده که باشد؟ که کند در تو نگاه
مردم چشم تو ماتم زده عشاقند
ورنه رنگ «مژه ها» بهر چه گردید سیاه
عاشق روی ترا برگ گل بستان نی
بلبل باغ ارم میل ندارد به گیاه
گر نشان قدمت بر سرراهی یابم
برنگیرم رخ اگر خاک شوم برسرراه
ستم از چشم تو در عین پریشانکاریست
خود سر زلف تو دال است چه حاجت به گواه
گفتمش رخ بهم بر رخ زیبای تو گفت
خرمن گل نتواند که کشد زحمت گاه
قصة زلف تو گفتیم به پایان نرسید
کاین حکایت نه حدیثی ست که گردد کوتاه
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۲۳ - ای روان گرد درت اشک روان پیوسته
ای روان گرد درت اشک روان پیوسته
به فلک بی تو مرا آه و فغان پیوسته
در چمن چون ورق عارض و رخسار تو نیست
گل سرخ این همه بر سرو روان پیوسته
تا لبم پای نو بوسید و زبان نام تو برد
این جدا شکر تو می گوید و آن پیوسته
تا به تیر مژه دل صید کنی از چپ و راست
ز ابروان چشم تو دارد دو کمان پیوسته
خاک پای تو ز صد میل مرا در نظر است
باد آن سرمه به چشم نگران پیوسته
در دهان جای حدیث دگری نیست که هست
سخن آن لب و دندان به زبان پیوسته
به وصال لب او یافته تا جسته کمال
زندگانی چو تن گشته به جان پیوسته
به فلک بی تو مرا آه و فغان پیوسته
در چمن چون ورق عارض و رخسار تو نیست
گل سرخ این همه بر سرو روان پیوسته
تا لبم پای نو بوسید و زبان نام تو برد
این جدا شکر تو می گوید و آن پیوسته
تا به تیر مژه دل صید کنی از چپ و راست
ز ابروان چشم تو دارد دو کمان پیوسته
خاک پای تو ز صد میل مرا در نظر است
باد آن سرمه به چشم نگران پیوسته
در دهان جای حدیث دگری نیست که هست
سخن آن لب و دندان به زبان پیوسته
به وصال لب او یافته تا جسته کمال
زندگانی چو تن گشته به جان پیوسته
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۲۸ - ای نبات قد سبزت شکرستان همه
ای نبات قد سبزت شکرستان همه
قد شمشادوشت سرو خرامان همه
رونق کفر بیفزاید از آن روی که برد
فر خال سیهت رونق بازار همه
در سر هندوی زلفین نو آن سودائیست
که به تاراج دهد عقل و دل و جان همه
بهر نظاره که در کوی نو آبند کسان
هست چون گوی سرم در خم چوگال همه
پای در دامن صبر از چه کنم چون شب و روز
دست عشق نو گرفته ست گریبان همه
آبروی من دل سوخته بر باد مده
که حسودی به غرض خام کند نان همه
بلبل باغ وصال تو کمال است اگر
در جهان بسته شود باغ و گلستان همه
قد شمشادوشت سرو خرامان همه
رونق کفر بیفزاید از آن روی که برد
فر خال سیهت رونق بازار همه
در سر هندوی زلفین نو آن سودائیست
که به تاراج دهد عقل و دل و جان همه
بهر نظاره که در کوی نو آبند کسان
هست چون گوی سرم در خم چوگال همه
پای در دامن صبر از چه کنم چون شب و روز
دست عشق نو گرفته ست گریبان همه
آبروی من دل سوخته بر باد مده
که حسودی به غرض خام کند نان همه
بلبل باغ وصال تو کمال است اگر
در جهان بسته شود باغ و گلستان همه
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۳۱ - باد آرد بر من بوی نو ناگه ناگه
باد آرد بر من بوی نو ناگه ناگه
کو گذر می کند از کوی نو ناگه ناگه
اندک اندک ز صبا بسته دلم بگشاید
چون زهم باز کند موی تو ناگه ناگه
گرچه هندوست خود آن زلف چه دولتیاریست
سر نهاد بر سر زانوی نو ناگه ناگه
مشمر عیب که دیوانه ام و ماه نواسته
گر کنم چشم بر ابروی تو ناگه ناگه
جز بشاهد نکشیدی دل زاهد هرگز
گر فتادی گذرش سوی تو ناگه ناگه
حلقه در گوش شدی زاهد اگر کردی گوش
فضة حلقۂ گیسوی تو ناگه ناگه
لب به بسته کمال از سخن اما گوید
غزلی از هوس روی تو ناگه ناگه
کو گذر می کند از کوی نو ناگه ناگه
اندک اندک ز صبا بسته دلم بگشاید
چون زهم باز کند موی تو ناگه ناگه
گرچه هندوست خود آن زلف چه دولتیاریست
سر نهاد بر سر زانوی نو ناگه ناگه
مشمر عیب که دیوانه ام و ماه نواسته
گر کنم چشم بر ابروی تو ناگه ناگه
جز بشاهد نکشیدی دل زاهد هرگز
گر فتادی گذرش سوی تو ناگه ناگه
حلقه در گوش شدی زاهد اگر کردی گوش
فضة حلقۂ گیسوی تو ناگه ناگه
لب به بسته کمال از سخن اما گوید
غزلی از هوس روی تو ناگه ناگه
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۳۵ - بینم ابروی تو پیوسته مه نو گه گه
بینم ابروی تو پیوسته مه نو گه گه
آن نبودست که گویند بقله الحرمه
دارم از مهر تو گه روشن و گه تیره دو چشم
تا سر زلف سیه داری و رخسار چو مه
چون روی تشنه دلا جانب سیمین ذقنان
پای بیرون منه از ره که بیفتی در چه
باش تا نغمه نی گوش کنیم ای صوفی
چند بانگ نو و فریاد تو الله الله
لاف زد گل بتن نازک تو زیر قبا
خواست عذر گنهش لاله و برداشت کله
ای خوش آن دم که ببوسیدن رخسار و لبت
شمع بنشانم و پیش تو نشیئم آنگه
گفته های تو که با آن زده سکه کمال
هفت هفت است ولی چون زر خاص ده ده
آن نبودست که گویند بقله الحرمه
دارم از مهر تو گه روشن و گه تیره دو چشم
تا سر زلف سیه داری و رخسار چو مه
چون روی تشنه دلا جانب سیمین ذقنان
پای بیرون منه از ره که بیفتی در چه
باش تا نغمه نی گوش کنیم ای صوفی
چند بانگ نو و فریاد تو الله الله
لاف زد گل بتن نازک تو زیر قبا
خواست عذر گنهش لاله و برداشت کله
ای خوش آن دم که ببوسیدن رخسار و لبت
شمع بنشانم و پیش تو نشیئم آنگه
گفته های تو که با آن زده سکه کمال
هفت هفت است ولی چون زر خاص ده ده
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۳۶ - تا توانی دل مشتاق بدست آری به
تا توانی دل مشتاق بدست آری به
جانب بار و وفادار نگه داری به
با چنین زلف خوش و خال خوش و روی چو ماه
مهر ورزی کنیه و ترک جفا کاری به
صاحب روی نکو را به همه حال که هست
رسم دلجوئی و آئین وفاداری به
گر به بالین ضعیفان گذری خواهی کرد
صحت خویش نخواهیم که بیماری به
هوس صحبت باری اگرت می افتد
با رقیبان مخالف نکنی یاری به
برو ای زاهد شبخیز ز پیشم که مرا
با خیال رخ او خواب ز بیداری به
گر کند طوطی طبعت هوس نطق کمال
ببری نام لب بار و شکر باری به
جانب بار و وفادار نگه داری به
با چنین زلف خوش و خال خوش و روی چو ماه
مهر ورزی کنیه و ترک جفا کاری به
صاحب روی نکو را به همه حال که هست
رسم دلجوئی و آئین وفاداری به
گر به بالین ضعیفان گذری خواهی کرد
صحت خویش نخواهیم که بیماری به
هوس صحبت باری اگرت می افتد
با رقیبان مخالف نکنی یاری به
برو ای زاهد شبخیز ز پیشم که مرا
با خیال رخ او خواب ز بیداری به
گر کند طوطی طبعت هوس نطق کمال
ببری نام لب بار و شکر باری به
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۴۳ - روی خوب از من مشتاق نپوشانی به
روی خوب از من مشتاق نپوشانی به
قیمت صحبت صاحب نظران دانی به
گرچه دست دهد آزار دل مسکینان
خاطر عاشق بیچاره ترنجانی به
من بسودای تو باز آمدم از شهوت چشم
که به آن روی نظر بازی روحانی به
میل شاهی نکند هر که گدای تو بود
زآنکه این منزلت از دولت سلطانی به
سود و سرمایه جانرا که متاعیست گران
من سودا زده دارم به تو ارزانی به
می کند در ره سودای تو مردن هوسم
که حیات ابد از زندگی فانی به
دل ز باغ رخ او پب ذقن گر بکف آر
که به رنجور رسد میوه بستانی به
گرچه جان لایق آن جان جهان نیست کمال
حالیا آنچه بدست است برافشانی به
قیمت صحبت صاحب نظران دانی به
گرچه دست دهد آزار دل مسکینان
خاطر عاشق بیچاره ترنجانی به
من بسودای تو باز آمدم از شهوت چشم
که به آن روی نظر بازی روحانی به
میل شاهی نکند هر که گدای تو بود
زآنکه این منزلت از دولت سلطانی به
سود و سرمایه جانرا که متاعیست گران
من سودا زده دارم به تو ارزانی به
می کند در ره سودای تو مردن هوسم
که حیات ابد از زندگی فانی به
دل ز باغ رخ او پب ذقن گر بکف آر
که به رنجور رسد میوه بستانی به
گرچه جان لایق آن جان جهان نیست کمال
حالیا آنچه بدست است برافشانی به
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۵۱ - ما جگر سوختگان داغ تو داریم همه
ما جگر سوختگان داغ تو داریم همه
مرهمی بخش که مجروح و نگاریم همه
سافیا گر نظری هست به مخمورانت
بدو چشم تو که در عین خماریم همه
درد دردی زخم عشق به پیمانه برار
کز طرب نعرہ مستانه برآریم همه
سیل مژگان و نم دیده اگر می طلبی
هر چه زینها طلبی در نظر آریم همه
مفلسانیم اگر دست نداریم به هیچ
چون تو داریم به معنی همه داریم همه
بود عهدی که نگیریم دمی بیتو قرار
همچنان بر سر عهدیم و قراریم همه
سر و جان خواستی ای جان گرامی ز کمال
همه سهل است بیا تا بسپاریم همه
مرهمی بخش که مجروح و نگاریم همه
سافیا گر نظری هست به مخمورانت
بدو چشم تو که در عین خماریم همه
درد دردی زخم عشق به پیمانه برار
کز طرب نعرہ مستانه برآریم همه
سیل مژگان و نم دیده اگر می طلبی
هر چه زینها طلبی در نظر آریم همه
مفلسانیم اگر دست نداریم به هیچ
چون تو داریم به معنی همه داریم همه
بود عهدی که نگیریم دمی بیتو قرار
همچنان بر سر عهدیم و قراریم همه
سر و جان خواستی ای جان گرامی ز کمال
همه سهل است بیا تا بسپاریم همه
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۵۶ - باز خود را چو گل تازه بر آراسته ای
باز خود را چو گل تازه بر آراسته ای
باغ رخسار بگلهای نر آراسته ای
خلق بر یکدگر افتاده ز نظاره تو
که دو رخ خوبتر از یکدگر آراسته ای
ابروی شوخ که با ماه نوش سر بسر است
بسر زلف سیه سر بسر آراسته ای
شوخی و فتنه گر و سنگدل و عهد شکن
چشم بد دور بچندین هنر آراسته ای
با وجود لب تو نیست بسائی محتاج
مجلس ما که بنقل و شکر آراسته ای
هست مهمان نور آن به مگر ای دل که ز اشک
خانه دیده بلعل و گهر آراستهای
روی آراسته بنمای خصوصة به کمال
که تو خاص از پی اهل نظر آراسته ای
باغ رخسار بگلهای نر آراسته ای
خلق بر یکدگر افتاده ز نظاره تو
که دو رخ خوبتر از یکدگر آراسته ای
ابروی شوخ که با ماه نوش سر بسر است
بسر زلف سیه سر بسر آراسته ای
شوخی و فتنه گر و سنگدل و عهد شکن
چشم بد دور بچندین هنر آراسته ای
با وجود لب تو نیست بسائی محتاج
مجلس ما که بنقل و شکر آراسته ای
هست مهمان نور آن به مگر ای دل که ز اشک
خانه دیده بلعل و گهر آراستهای
روی آراسته بنمای خصوصة به کمال
که تو خاص از پی اهل نظر آراسته ای
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۵۷ - تا برخسار مه از غالیه چوگان زده ای
تا برخسار مه از غالیه چوگان زده ای
رقم غالیه سان بر مه تابان زده ای
بلبل مست نمی آید از این حال به هوش
چو سرا پرده مشکین به گلستان زده ای
سنبل تازه بر آن عارض گلرنگ ترا
خط سبزیست که بر دفتر خوبان زده ای
با چنین قامت زیبا که تو داری صنما
و بر راستی سرو خرامان زده ای
تا چرا سر دل خویش ندارد به زبان
آتش اندر دهن شمع شبستان زده ای
زان لبان شکر افشان همه شب تا به سحر
بوسه بر جام می باده پرستان زده ای
از چه باب است کمال اینکه ز نادانی خویش
حلقه بی ادبی بر در جانان زده ای
رقم غالیه سان بر مه تابان زده ای
بلبل مست نمی آید از این حال به هوش
چو سرا پرده مشکین به گلستان زده ای
سنبل تازه بر آن عارض گلرنگ ترا
خط سبزیست که بر دفتر خوبان زده ای
با چنین قامت زیبا که تو داری صنما
و بر راستی سرو خرامان زده ای
تا چرا سر دل خویش ندارد به زبان
آتش اندر دهن شمع شبستان زده ای
زان لبان شکر افشان همه شب تا به سحر
بوسه بر جام می باده پرستان زده ای
از چه باب است کمال اینکه ز نادانی خویش
حلقه بی ادبی بر در جانان زده ای
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۶۳ - از در خویش مرا بر در غیری بری
از در خویش مرا بر در غیری بری
باز گونی بدر غیر چرا میگذری
از تو هم پیش تو هم بر در تو داد مرا
فتنه گر هم تو و گوئی که چرا فتنه گری
گر چه در بتحده رفتم ز در کعبه رواست
هم در تست در بتکده چون در نگری
کعبه و دیر توئی دیر کجا کعبه کجاست
نیست غیر از تو کسی غیر کرا میشمری
کعبه گر شد ز تو پر بتکده هم خالی نیست
کمنی نیست ترا کز همه بسیار تری
جویمت که بدر کعبه گهی بر در دیر
چون گدای تو شدم از تو شد این در بدری
رفت آوازه که امسال بحج رفت کمال
بس مبارک سفری چون تو به او هم سفری
باز گونی بدر غیر چرا میگذری
از تو هم پیش تو هم بر در تو داد مرا
فتنه گر هم تو و گوئی که چرا فتنه گری
گر چه در بتحده رفتم ز در کعبه رواست
هم در تست در بتکده چون در نگری
کعبه و دیر توئی دیر کجا کعبه کجاست
نیست غیر از تو کسی غیر کرا میشمری
کعبه گر شد ز تو پر بتکده هم خالی نیست
کمنی نیست ترا کز همه بسیار تری
جویمت که بدر کعبه گهی بر در دیر
چون گدای تو شدم از تو شد این در بدری
رفت آوازه که امسال بحج رفت کمال
بس مبارک سفری چون تو به او هم سفری
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۷۳ - ای رخت آیت حسن و دهنت لطف خدای
ای رخت آیت حسن و دهنت لطف خدای
به حدیثی بگشای آن لب و لطفی بنمای
خانه تست دل و دیده ز باران سرشک
اگر این خانه چکد آب در آن خانه در آی
شد ز نظارگیان خانه همسایه خراب
به من با تو که فرمود که بر بام برآی
زاهد شهر بخشکیست ز چوبی کمتر
که چو نعلین نمالیده بروی آن کف پای
گفته بودی که شبی باده خورم با تو بیا
همچو پیمان من و وعده خود دیر میای
روز باران سرشکم مرو از خانه به باغ
که رود پای تو چون سرو فرو در گل و لای
بوستانیست سرای از گل آن روی کمال
به سرای آمدی ای بلبل خوشگو به سرای
به حدیثی بگشای آن لب و لطفی بنمای
خانه تست دل و دیده ز باران سرشک
اگر این خانه چکد آب در آن خانه در آی
شد ز نظارگیان خانه همسایه خراب
به من با تو که فرمود که بر بام برآی
زاهد شهر بخشکیست ز چوبی کمتر
که چو نعلین نمالیده بروی آن کف پای
گفته بودی که شبی باده خورم با تو بیا
همچو پیمان من و وعده خود دیر میای
روز باران سرشکم مرو از خانه به باغ
که رود پای تو چون سرو فرو در گل و لای
بوستانیست سرای از گل آن روی کمال
به سرای آمدی ای بلبل خوشگو به سرای
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۸۳ - بازم از طلعت خود دیده منور کردی
بازم از طلعت خود دیده منور کردی
مجلس من بسر زلف معطر کردی
بر سر کشته هجران گذری از سر مهر
خیر مقدم قدم آوردی و در خور کردی
به مقابل نبود . با تو مگر دیدی روی
که بر آئینه رخ خویش برابر کردی
ملک دلها غم روی تو به تاراج ببرد
تا برو مملکت حسن مقرر کردی
گرچه کردی به ننم نسبت آن موی میان
بنگرش کز غم این ننگه چه لاغر کردی
داد خواهان بسر آن خاک قدم کردم گفت
داد خود بافتی این خاک چو بر سر کردی
یاد می دادکه آزار دل ریش کمال
گفته بودی نکنم دیگر و دیگر کردی
مجلس من بسر زلف معطر کردی
بر سر کشته هجران گذری از سر مهر
خیر مقدم قدم آوردی و در خور کردی
به مقابل نبود . با تو مگر دیدی روی
که بر آئینه رخ خویش برابر کردی
ملک دلها غم روی تو به تاراج ببرد
تا برو مملکت حسن مقرر کردی
گرچه کردی به ننم نسبت آن موی میان
بنگرش کز غم این ننگه چه لاغر کردی
داد خواهان بسر آن خاک قدم کردم گفت
داد خود بافتی این خاک چو بر سر کردی
یاد می دادکه آزار دل ریش کمال
گفته بودی نکنم دیگر و دیگر کردی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۸۹ - بر سر راه طلب بافت گدانی گهری
بر سر راه طلب بافت گدانی گهری
یعنی از اهل دلی بیسرو پائی نظری
دی رسید از حرم وصل خطابیم بگوش
حلقه ای گر بزنی بر تو گشایند دری
دل که بر وی گذری می کند اندیشه غیر
نه دل است آه به حقیقت که بود رهگذری
دیده و دل دو حریمند که در هر دو حریم
جز خیال رخ او بار نیابد دگری
بی عنایت بسوی دوست قدم تا ننهی
که بجانی نرسی جز به چنین راهبری
یارب آن جان که جهان گمشده اوست کجاست
که ازو نی خبری بافت کسی نی اثری
با خبر نیست ازو میچکس الآ چو کمال
بیخودی دل شده ای از دو جهان بیخبری
یعنی از اهل دلی بیسرو پائی نظری
دی رسید از حرم وصل خطابیم بگوش
حلقه ای گر بزنی بر تو گشایند دری
دل که بر وی گذری می کند اندیشه غیر
نه دل است آه به حقیقت که بود رهگذری
دیده و دل دو حریمند که در هر دو حریم
جز خیال رخ او بار نیابد دگری
بی عنایت بسوی دوست قدم تا ننهی
که بجانی نرسی جز به چنین راهبری
یارب آن جان که جهان گمشده اوست کجاست
که ازو نی خبری بافت کسی نی اثری
با خبر نیست ازو میچکس الآ چو کمال
بیخودی دل شده ای از دو جهان بیخبری
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۹۱ - بر من بیدل اگر جور و ستم فرمودی
بر من بیدل اگر جور و ستم فرمودی
لطف بسیار نمودی و کرم فرمودی
تا به صاحب نظری از همه باشم افزون
سرمه چشم من از خاک قدم فرمودی
گفت پیش رقیبان دهمت صد دشنام
باز مرسوم دعاگو ز چه کم فرمودی
نامه شان پیش خودم خوان که ز دور آمده ام
چون دویدن پسرم همچو قلم فرمودی
ن ت من ز سر خوان کرم غصه و غم
گفته بودی که نفرمایم و هم فرمودی
دگر از خون دل ریش شرابم فرمای
چون کباب از جگر سوختهام فرمودی
راندیم از در و خون شد دل مکین کمال
از چه آزردن آفری حرم فرمودی
لطف بسیار نمودی و کرم فرمودی
تا به صاحب نظری از همه باشم افزون
سرمه چشم من از خاک قدم فرمودی
گفت پیش رقیبان دهمت صد دشنام
باز مرسوم دعاگو ز چه کم فرمودی
نامه شان پیش خودم خوان که ز دور آمده ام
چون دویدن پسرم همچو قلم فرمودی
ن ت من ز سر خوان کرم غصه و غم
گفته بودی که نفرمایم و هم فرمودی
دگر از خون دل ریش شرابم فرمای
چون کباب از جگر سوختهام فرمودی
راندیم از در و خون شد دل مکین کمال
از چه آزردن آفری حرم فرمودی
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۹۸ - تب چرا درد سر آورد بنازک بدمی
تب چرا درد سر آورد بنازک بدمی
که چو گل تاب نیاورد به جز پیرهنی
بر تن نازک او همچو عرق لرزانست
هر کجا هست تر و تازه گلی در چمنی
شکرش دارد و بادام زیان پنداری
چشم نگشاید از آن روی و نگوید سخنی
دیدن نبض اشارت به مسیحا کردند
گفت حیف است چنان دست بدست چو منی
از پی رگ زدن از کار بفصاد افتد
نیست استاد تر از غمزة او نیش زنی
بفدای تن رنجور نو و جان تو باد
هر کرا هست در ایام تو جانی و تنی
صحت جان و تنت چون به دعا خواست کمال
بود آمین به زبان آمده در هر دهنی
که چو گل تاب نیاورد به جز پیرهنی
بر تن نازک او همچو عرق لرزانست
هر کجا هست تر و تازه گلی در چمنی
شکرش دارد و بادام زیان پنداری
چشم نگشاید از آن روی و نگوید سخنی
دیدن نبض اشارت به مسیحا کردند
گفت حیف است چنان دست بدست چو منی
از پی رگ زدن از کار بفصاد افتد
نیست استاد تر از غمزة او نیش زنی
بفدای تن رنجور نو و جان تو باد
هر کرا هست در ایام تو جانی و تنی
صحت جان و تنت چون به دعا خواست کمال
بود آمین به زبان آمده در هر دهنی