تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۳۲ - سبزه خط می دمد از لعل جانان غم مخور
سبزه خط می دمد از لعل جانان غم مخور
می شود سیراب خضر از آب حیوان غم مخور
بر سر انصاف خواهد آمد آن چشم سیاه
می شود آن غمزه کافر مسلمان غم مخور
حسن بی پروا به فکر عاشقان خواهد فتاد
می شود عالم ز عدل خط گلستان غم مخور
از نزول کاروان خط به منزلگاه حسن
دل برون می آید از چاه زنخدان غم مخور
خط مشکین می کند کوتاه دست زلف را
می رسد غمهای بی پایان به پایان غم مخور
آتش بی زینهار حسن در دوران خط
بر دل بیتاب خواهد شد گلستان غم مخور
خط حمایت می کند دل را ز دست انداز زلف
مصر اعظم می شود این ملک ویران غم مخور
صبح امیدی که پنهان است دردلهای شب
می شود طالع ازان چاک گریبان غم مخور
بوی پیراهن نخواهد ماند در زندان مصر
خواهد افتادن به فکر پیرکنعان غم مخور
دیده لب تشنه از رخسار شبنم خیز او
غوطه خواهد خورد در دریای احسان غم مخور
ازره گفتار، این موربه خاک افتاده را
می دهد مسندزدست خود سلیمان غم مخور
گرد خواری پیش خیز شهسوارعزت است
زینهار ای ماه مصر از چاه و زندان غم مخور
چون فتد دامان ساحل کشتی مارا به دست
خاک خواهد زد به چشم شور طوفان غم مخور
چون خط شبرنگ، صائب ازلب سیراب او
غوطه ها خواهی زدن درآب حیوان غم مخور
می شود سیراب خضر از آب حیوان غم مخور
بر سر انصاف خواهد آمد آن چشم سیاه
می شود آن غمزه کافر مسلمان غم مخور
حسن بی پروا به فکر عاشقان خواهد فتاد
می شود عالم ز عدل خط گلستان غم مخور
از نزول کاروان خط به منزلگاه حسن
دل برون می آید از چاه زنخدان غم مخور
خط مشکین می کند کوتاه دست زلف را
می رسد غمهای بی پایان به پایان غم مخور
آتش بی زینهار حسن در دوران خط
بر دل بیتاب خواهد شد گلستان غم مخور
خط حمایت می کند دل را ز دست انداز زلف
مصر اعظم می شود این ملک ویران غم مخور
صبح امیدی که پنهان است دردلهای شب
می شود طالع ازان چاک گریبان غم مخور
بوی پیراهن نخواهد ماند در زندان مصر
خواهد افتادن به فکر پیرکنعان غم مخور
دیده لب تشنه از رخسار شبنم خیز او
غوطه خواهد خورد در دریای احسان غم مخور
ازره گفتار، این موربه خاک افتاده را
می دهد مسندزدست خود سلیمان غم مخور
گرد خواری پیش خیز شهسوارعزت است
زینهار ای ماه مصر از چاه و زندان غم مخور
چون فتد دامان ساحل کشتی مارا به دست
خاک خواهد زد به چشم شور طوفان غم مخور
چون خط شبرنگ، صائب ازلب سیراب او
غوطه ها خواهی زدن درآب حیوان غم مخور
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۳۳ - می شود از درد و داغ عشق دلها دیده ور
می شود از درد و داغ عشق دلها دیده ور
دربهاران می شود از لاله صحرا دیده ور
نیست غیر ازداغ درمانی دل افسرده را
کز شرار شوخ گردد سنگ خارا دیده ور
آنچنان کز دیدن خورشید آب آید به چشم
از تماشای تو می گردد تماشا دیده ور
از نظر بازان کمال حسن افزون می شود
کز حباب شوخ گردد روی دریا دیده ور
همچو نرگس بسته چشم آید برون فردا ز خاک
هر که از غفلت نگردیده است اینجا دیده ور
دیده روشن نمی ماند چو سوزن بر زمین
سربرآرد از گریبان مسیحا دیده ور
داشتم امید آزادی ز خط، غافل که حسن
گردد از هر حلقه ای درصید دلها دیده ور
می کند اهل بصیرت راهرو راسوز عشق
در ره تفسیده می گردد کف پادیده ور
دیده امیدواران خانه روشن می کند
تازیوسف گشت یعقوب وزلیخا دیده ور
نور بینش بود درصحرای امکان توتیا
ذره ها را کرد مهر عالم آرا دیده ور
دیده شب زنده داران را ز ظلمت باک نیست
روز روشن شمع خاموش است وشبها دیده ور
نیست در آهن دلان اکسیر صحبت رااثر
سوزن ناقص نشداز قرب عیسی دیده ور
از جواهر سرمه خال تو اکنون روشن است
پیش ازین گربود دلها از سویدادیده ور
وقت آن گل پیرهن خوش کز نسیم مرحمت
کرد در پیرانه سر یعقوب ما را دیده ور
دور بینان پیش پای خویش نتوانند دید
نیست مرد آخرت در کار دنیا دیده ور
آنچنان کز روزن وجام روشن خانه ها
می شود صائب به قدر داغ، دلها دیده ور
دربهاران می شود از لاله صحرا دیده ور
نیست غیر ازداغ درمانی دل افسرده را
کز شرار شوخ گردد سنگ خارا دیده ور
آنچنان کز دیدن خورشید آب آید به چشم
از تماشای تو می گردد تماشا دیده ور
از نظر بازان کمال حسن افزون می شود
کز حباب شوخ گردد روی دریا دیده ور
همچو نرگس بسته چشم آید برون فردا ز خاک
هر که از غفلت نگردیده است اینجا دیده ور
دیده روشن نمی ماند چو سوزن بر زمین
سربرآرد از گریبان مسیحا دیده ور
داشتم امید آزادی ز خط، غافل که حسن
گردد از هر حلقه ای درصید دلها دیده ور
می کند اهل بصیرت راهرو راسوز عشق
در ره تفسیده می گردد کف پادیده ور
دیده امیدواران خانه روشن می کند
تازیوسف گشت یعقوب وزلیخا دیده ور
نور بینش بود درصحرای امکان توتیا
ذره ها را کرد مهر عالم آرا دیده ور
دیده شب زنده داران را ز ظلمت باک نیست
روز روشن شمع خاموش است وشبها دیده ور
نیست در آهن دلان اکسیر صحبت رااثر
سوزن ناقص نشداز قرب عیسی دیده ور
از جواهر سرمه خال تو اکنون روشن است
پیش ازین گربود دلها از سویدادیده ور
وقت آن گل پیرهن خوش کز نسیم مرحمت
کرد در پیرانه سر یعقوب ما را دیده ور
دور بینان پیش پای خویش نتوانند دید
نیست مرد آخرت در کار دنیا دیده ور
آنچنان کز روزن وجام روشن خانه ها
می شود صائب به قدر داغ، دلها دیده ور
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۳۴ - کی ز خواریهای غربت می کند پرواگهر؟
کی ز خواریهای غربت می کند پرواگهر؟
دایه از گردیتیمی داشت در دریا گهر
خاکساری قسمت صاحبدلان امروز نیست
در صدف گرد یتیمی داشت برسیماگهر
جوهر ذاتی به نور عاریت محتاج نیست
درشب تار از فروغ خود شود پیدا گهر
ماه کنعان رابرابر می کند باسیم قلب
درترازو آن که می سنجد سخن راباگهر
از تجردپایه روشندلان گرددبلند
جای بر سر می دهندش چون شود یکتاگهر
روزی روشندلان از عالم بالابود
آب از دریا نمی گیرد ز استغنا گهر
زیر پای خود نبیند همت سرشار من
گر مرا ریزند چون دریا به زیر پاگهر
بی سخن کش هم سخن می آید از دل بر زبان
گر به پای خویش بیرون آید از دریاگهر
نیست ممکن از روانی اشگ رامانع شدن
دارد از بی دست وپایی در گره صد پا گهر
ماه کنعان از غریبی شدعزیز روزگار
پای می پیچد به دامان صدف بیجاگهر
می کند از ساده لوحیها همان یادوطن
گر چه درخاک غریبی می شود بیناگهر
خاکساری کم نسازد صائب آب روی مرد
از بهای خود نمی افتد به زیر پا گهر
دایه از گردیتیمی داشت در دریا گهر
خاکساری قسمت صاحبدلان امروز نیست
در صدف گرد یتیمی داشت برسیماگهر
جوهر ذاتی به نور عاریت محتاج نیست
درشب تار از فروغ خود شود پیدا گهر
ماه کنعان رابرابر می کند باسیم قلب
درترازو آن که می سنجد سخن راباگهر
از تجردپایه روشندلان گرددبلند
جای بر سر می دهندش چون شود یکتاگهر
روزی روشندلان از عالم بالابود
آب از دریا نمی گیرد ز استغنا گهر
زیر پای خود نبیند همت سرشار من
گر مرا ریزند چون دریا به زیر پاگهر
بی سخن کش هم سخن می آید از دل بر زبان
گر به پای خویش بیرون آید از دریاگهر
نیست ممکن از روانی اشگ رامانع شدن
دارد از بی دست وپایی در گره صد پا گهر
ماه کنعان از غریبی شدعزیز روزگار
پای می پیچد به دامان صدف بیجاگهر
می کند از ساده لوحیها همان یادوطن
گر چه درخاک غریبی می شود بیناگهر
خاکساری کم نسازد صائب آب روی مرد
از بهای خود نمی افتد به زیر پا گهر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۳۵ - تا نسازد پای خود از سر طلبکارگهر
تا نسازد پای خود از سر طلبکارگهر
همچو غواصان نمی گردد گرانبار گهر
هر که راچون رشته دور چرخ پیچ وتاب داد
سربه آسانی برآرد از گره زار گهر
نیست در تسخیر دلها به ز همواری کمند
رشته از همواری خود شد گرانبار گهر
از پریشانی است دل ایمن چو خود را جمع کرد
بیمی از ریزش نداردجام سرشار گهر
می کند وحشت ز هر موجی چو تیغ آبدار
تا صدف از ساده لوحی شد گرانبار گهر
صلح کن ازدانه گوهر به اشک خود، که هست
بیش از دریا خطر درآب هموار گهر
می گدازد روح راآمیزش سیمین بران
رنج باریک آرد از قرب گهر، تارگهر
خواری روشن ضمیران پیش خیر عزت است
گردد از گرد یتیمی گرم، بازار گهر
شد فلک پرواز دل تاپابه دامن جمع کرد
بیشتر از بی سروپایی است رفتارگهر
از لب خامش صدف دندانه سازد تیغ را
بس که شد در عهد ما قحط خریدار گهر
هر سبک مغزی سخن نتواند از عارف کشید
گوش ماهی چون صدف نبود سزاوار گهر
انتقام خویش رااز مغز گوهر می کشد
رشته را چندان که لاغر می کند بارگهر
ره مده طول امل دردل که می افتد گره
بیشتر از رهگذار رشته در کارگهر
خودنمایی لازم نودولتان افتاده است
در گهر صائب نمی ماند نهان تارگهر
همچو غواصان نمی گردد گرانبار گهر
هر که راچون رشته دور چرخ پیچ وتاب داد
سربه آسانی برآرد از گره زار گهر
نیست در تسخیر دلها به ز همواری کمند
رشته از همواری خود شد گرانبار گهر
از پریشانی است دل ایمن چو خود را جمع کرد
بیمی از ریزش نداردجام سرشار گهر
می کند وحشت ز هر موجی چو تیغ آبدار
تا صدف از ساده لوحی شد گرانبار گهر
صلح کن ازدانه گوهر به اشک خود، که هست
بیش از دریا خطر درآب هموار گهر
می گدازد روح راآمیزش سیمین بران
رنج باریک آرد از قرب گهر، تارگهر
خواری روشن ضمیران پیش خیر عزت است
گردد از گرد یتیمی گرم، بازار گهر
شد فلک پرواز دل تاپابه دامن جمع کرد
بیشتر از بی سروپایی است رفتارگهر
از لب خامش صدف دندانه سازد تیغ را
بس که شد در عهد ما قحط خریدار گهر
هر سبک مغزی سخن نتواند از عارف کشید
گوش ماهی چون صدف نبود سزاوار گهر
انتقام خویش رااز مغز گوهر می کشد
رشته را چندان که لاغر می کند بارگهر
ره مده طول امل دردل که می افتد گره
بیشتر از رهگذار رشته در کارگهر
خودنمایی لازم نودولتان افتاده است
در گهر صائب نمی ماند نهان تارگهر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۳۶ - سود ندهد عامل بیدادگر را کارخیر
سود ندهد عامل بیدادگر را کارخیر
شاهد ظلم است ازاهل عمل آثار خیر
کوته اندیشی که خیر ازمال مردم می کند
دست و دامان تهی برگردداز بازارخیر
پایه ظلم وستم راعامل بیدادگر
می دهد براهل بینش عرض از آثار خیر
روزی مرغان شود تخمی که زیر خاک نیست
پیش مردم از تنگ ظرفی مکن اظهار خیر
صرف کن درخیر نقد زندگانی را که نیست
در شبستان عدم شمعی به جز انوار خیر
نور از آیینه میبارد سکندر را به خاک
بی گهر هرگز نگردد ابر گوهر بار خیر
نام جم ازجام در دورست تا افلاک هست
ماندگی هرگز ندارد گردش پرگارخیر
صحبت نیکان بود مشاطه بدگوهران
رتبه تمکین بود تعجیل رادر کارخیر
تامی لعل شفق در شیشه افلاک هست
صائب از گردش نیفتد ساغرسرشارخیر
شاهد ظلم است ازاهل عمل آثار خیر
کوته اندیشی که خیر ازمال مردم می کند
دست و دامان تهی برگردداز بازارخیر
پایه ظلم وستم راعامل بیدادگر
می دهد براهل بینش عرض از آثار خیر
روزی مرغان شود تخمی که زیر خاک نیست
پیش مردم از تنگ ظرفی مکن اظهار خیر
صرف کن درخیر نقد زندگانی را که نیست
در شبستان عدم شمعی به جز انوار خیر
نور از آیینه میبارد سکندر را به خاک
بی گهر هرگز نگردد ابر گوهر بار خیر
نام جم ازجام در دورست تا افلاک هست
ماندگی هرگز ندارد گردش پرگارخیر
صحبت نیکان بود مشاطه بدگوهران
رتبه تمکین بود تعجیل رادر کارخیر
تامی لعل شفق در شیشه افلاک هست
صائب از گردش نیفتد ساغرسرشارخیر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۳۷ - از می گلرنگ می گردد اگر پیمانه سیر
از می گلرنگ می گردد اگر پیمانه سیر
می شود از خوردن خون هم دل دیوانه سیر
میوه جنت اگر برآدمی گردد گران
می شود از سنگ طفلان هم دل دیوانه سیر
اشتهای آتش سوزان ندارد سوختن
حرص را کی می توان کردن زآب ودانه سیر
می شود سیراب از شبنم اگر ریگ روان
می کند مخمور رااز باده هم پیمانه سیر
چرخ سنگین دل نگردداز شکست دل ملول
نیست ممکن آسیارا ساختن از دانه سیر
سیری از خوان سپهر سفله محض آرزوست
از جگرخوردن مگرگردم درین غمخانه سیر
حلقه های زلف سیر از دلربایی می شود
گر بود ممکن که گرددچشم دام از دانه سیر
عارفان از دیدن حسن مجازآسوده اند
تشنه خم کی شود از شیشه و پیمانه سیر
لقمه ای برخوان گردون نیست بی خون جگر
چون نگردد میهمان از جان درین غمخانه سیر
کیست صائب از تردد نفس رامانع شود
کی شود مور حریص از جستجوی دانه سیر
می شود از خوردن خون هم دل دیوانه سیر
میوه جنت اگر برآدمی گردد گران
می شود از سنگ طفلان هم دل دیوانه سیر
اشتهای آتش سوزان ندارد سوختن
حرص را کی می توان کردن زآب ودانه سیر
می شود سیراب از شبنم اگر ریگ روان
می کند مخمور رااز باده هم پیمانه سیر
چرخ سنگین دل نگردداز شکست دل ملول
نیست ممکن آسیارا ساختن از دانه سیر
سیری از خوان سپهر سفله محض آرزوست
از جگرخوردن مگرگردم درین غمخانه سیر
حلقه های زلف سیر از دلربایی می شود
گر بود ممکن که گرددچشم دام از دانه سیر
عارفان از دیدن حسن مجازآسوده اند
تشنه خم کی شود از شیشه و پیمانه سیر
لقمه ای برخوان گردون نیست بی خون جگر
چون نگردد میهمان از جان درین غمخانه سیر
کیست صائب از تردد نفس رامانع شود
کی شود مور حریص از جستجوی دانه سیر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۳۸ - گر کند مادر زخشکی بخل دراعطای شیر
گر کند مادر زخشکی بخل دراعطای شیر
اشگ طفلان را ید بیضاست دراجرای شیر
ساغرلب تشنه آرد خون مینا را بجوش
جذب کودک رادم عیسی است دراحیای شیر
کهربا بال وپر پروازگرددکاه را
مهر مادر می کنداطفال را جویای شیر
میرساند رزق هرکس را بقدرظرف،حق
هست در خورد دهان کودکان مجرای شیر
آنکه تعلیم مکیدن می دهد اطفال را
می دهد خون سیه را کسوت بیضای شیر
روزی که ما بی زبانان بی طلب خواهد رساند
آنکه پیش از طفل در پستان کند انشای شیر
ترک عادت بر سبک مغزان بود ناخوشگوار
پیش طفلان نعمت الوان نگیرد جای شیر
روی ممسک تلخ از آن باشد که پستان سیاه
از سراطفال بیرون می برد سودای شیر
شکوه باشد حاصل نیکی به کافرنعمتان
در دل مادر کند خون طفل بدخو جای شیر
چشم زاهد از لقای دوست باشد بر بهشت
کی توان بردن ز طبع طفل استسقای شیر
کفر نعمت می کند رزق هلال خود حرام
می خورد خون طفل از پستان گزیدن جای شیر
حرص پیران از سفیدی های مو گردد زیاد
برنیارد ازوجود این زهر رادریای شیر
حرص زر نتوان جدا کرد از کهنسالان به تیغ
آب نتواند سفیدی را برداز سیمای شیر
از سفیدی های مو شدتنگ صائب خلق من
خشک مغزی های من افزود ازین دریای شیر
اشگ طفلان را ید بیضاست دراجرای شیر
ساغرلب تشنه آرد خون مینا را بجوش
جذب کودک رادم عیسی است دراحیای شیر
کهربا بال وپر پروازگرددکاه را
مهر مادر می کنداطفال را جویای شیر
میرساند رزق هرکس را بقدرظرف،حق
هست در خورد دهان کودکان مجرای شیر
آنکه تعلیم مکیدن می دهد اطفال را
می دهد خون سیه را کسوت بیضای شیر
روزی که ما بی زبانان بی طلب خواهد رساند
آنکه پیش از طفل در پستان کند انشای شیر
ترک عادت بر سبک مغزان بود ناخوشگوار
پیش طفلان نعمت الوان نگیرد جای شیر
روی ممسک تلخ از آن باشد که پستان سیاه
از سراطفال بیرون می برد سودای شیر
شکوه باشد حاصل نیکی به کافرنعمتان
در دل مادر کند خون طفل بدخو جای شیر
چشم زاهد از لقای دوست باشد بر بهشت
کی توان بردن ز طبع طفل استسقای شیر
کفر نعمت می کند رزق هلال خود حرام
می خورد خون طفل از پستان گزیدن جای شیر
حرص پیران از سفیدی های مو گردد زیاد
برنیارد ازوجود این زهر رادریای شیر
حرص زر نتوان جدا کرد از کهنسالان به تیغ
آب نتواند سفیدی را برداز سیمای شیر
از سفیدی های مو شدتنگ صائب خلق من
خشک مغزی های من افزود ازین دریای شیر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۳۹ - آنکه می آید زطفلی از دهانش بوی شیر
آنکه می آید زطفلی از دهانش بوی شیر
می گدازد عاشقان را چون شکر در جوی شیر
صحبت سیمین تنان شیرین لبان را آتش ا ست
کاهش شکر بوداز چربی پهلوی شیر
می کند بی دست وپایی نعمت فردوس نقد
روزی اطفال اینجامی رسد از جوی شیر
سخت طفلانه است سنجیدن به مردان جهان
کوهکن راکز دهان تیشه آیدبوی شیر
سخت رویان رابه خلق خوش توان مغلوب کرد
قند را درهم شکست از چرب نرمی خوی شیر
پاک طینت عیب خود را بر زبان می آورد
موی را پنهان نیارد کرد هرگز روی شیر
نیست در مصر قناعت تشنه چشمی حرص را
خشک می آید برون اینجا شکر از جوی شیر
وقت حاجت راه روزی خود هویدامی شود
طفل بی مادر کند زانگشت جست و جوی شیر
وعده های خشک بی ریزش نمی آید بکار
طفل را نتوان خمش کردن به گفت و گوی شیر
در حریم صبح صائب پاک کن دل از خودی
کز غباری از صفا بیمایه گردد روی شیر
می گدازد عاشقان را چون شکر در جوی شیر
صحبت سیمین تنان شیرین لبان را آتش ا ست
کاهش شکر بوداز چربی پهلوی شیر
می کند بی دست وپایی نعمت فردوس نقد
روزی اطفال اینجامی رسد از جوی شیر
سخت طفلانه است سنجیدن به مردان جهان
کوهکن راکز دهان تیشه آیدبوی شیر
سخت رویان رابه خلق خوش توان مغلوب کرد
قند را درهم شکست از چرب نرمی خوی شیر
پاک طینت عیب خود را بر زبان می آورد
موی را پنهان نیارد کرد هرگز روی شیر
نیست در مصر قناعت تشنه چشمی حرص را
خشک می آید برون اینجا شکر از جوی شیر
وقت حاجت راه روزی خود هویدامی شود
طفل بی مادر کند زانگشت جست و جوی شیر
وعده های خشک بی ریزش نمی آید بکار
طفل را نتوان خمش کردن به گفت و گوی شیر
در حریم صبح صائب پاک کن دل از خودی
کز غباری از صفا بیمایه گردد روی شیر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۴۰ - زیرتیغ از مرغ بسمل پرفشانی یاد گیر
زیرتیغ از مرغ بسمل پرفشانی یاد گیر
از سبکروحان نصیحت بی گرانی یاد گیر
عمر فرصت درگذارووقت پرواز ست تنگ
در حریم بیضه بال و پر فشانی یاد گیر
ای که تمکین یاد می گیری زجسم خاکسار
از بهار عمر هم آتش عنانی یاد گیر
شهپرپرواز سامان می دهد از برگ عیش
شیوه رفتار از باد خزانی یادگیر
نیست ممکن راست کردن چوبهای خشک را
پند پیران را درایام جوانی یاد گیر
مور رااز دست خود بخشد سلیمان پایتخت
یا فرودستان طریق مهربانی یاد گیر
گر بود چون غنچه گل صد زبانت در دهان
سرفروبردر گریبان ،بی زبانی یاد گیر
در رگ زنار تاب ودر دل سبحه است تار
از دل خوش مشرب ماخوش عنانی یادگیر
گر دل شب رانیفروزی به آه آتشین
از فلک هر صبحدم اختر فشانی یاد گیر
می دهددر پرده شب عمر جاویدان به خضر
شرم همت رازآب زندگانی یادگیر
از ته دل برتو گردشوار باشد دوستی
از برای مصلحت لطف زبانی یاد گیر
می فشاند گوهر شهواراز لب زیرتیغ
از صدف صائب طریق زندگانی یادگیر
از سبکروحان نصیحت بی گرانی یاد گیر
عمر فرصت درگذارووقت پرواز ست تنگ
در حریم بیضه بال و پر فشانی یاد گیر
ای که تمکین یاد می گیری زجسم خاکسار
از بهار عمر هم آتش عنانی یاد گیر
شهپرپرواز سامان می دهد از برگ عیش
شیوه رفتار از باد خزانی یادگیر
نیست ممکن راست کردن چوبهای خشک را
پند پیران را درایام جوانی یاد گیر
مور رااز دست خود بخشد سلیمان پایتخت
یا فرودستان طریق مهربانی یاد گیر
گر بود چون غنچه گل صد زبانت در دهان
سرفروبردر گریبان ،بی زبانی یاد گیر
در رگ زنار تاب ودر دل سبحه است تار
از دل خوش مشرب ماخوش عنانی یادگیر
گر دل شب رانیفروزی به آه آتشین
از فلک هر صبحدم اختر فشانی یاد گیر
می دهددر پرده شب عمر جاویدان به خضر
شرم همت رازآب زندگانی یادگیر
از ته دل برتو گردشوار باشد دوستی
از برای مصلحت لطف زبانی یاد گیر
می فشاند گوهر شهواراز لب زیرتیغ
از صدف صائب طریق زندگانی یادگیر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۴۱ - برگ عیش خویش را چون گل زهم پاشیده گیر
برگ عیش خویش را چون گل زهم پاشیده گیر
این دکانی را که برخود چیده ای برچیده گیر
می کند عریان چومرگ از کسوت هستی ترا
چند روزی این لباس عاریت پوشیده گیر
عمر جاویدان این عالم همین روزوشبی است
پشت وروی این ورق را تاقیامت دیده گیر
چون زهر برگی به چندین چشم می باید گریست
یک دهن چون گل درین بستانسراخندیده گیر
چشم می باید چون پوشیدن زدنیا عاقبت
دیده را نادیده و نادیده هارادیده گیر
چون افزایش رانباشد غیر کاهش حاصلی
چند روزی خویش راچون ماه نو بالیده گیر
ازخط و زلف نکویان دیده رغبت بپوش
از دل بیدار، این خواب پریشان دیده گیر
گر نخواهی بست چون حلاج لب از حرف راست
ریسمان بهر گلوی خویشتن تابیده گیر
چون گرانبارست از خواب گران این کاروان
بادل صد چاک چندی چون جرس نالیده گیر
گوش سنگین، سنگ دندان سبک مغزان بود
هر چه در حق تو گوید مدعی نشنیده گیر
چون به ارباب بصیرت عرض دادی جنس خویش
در ترازوی قیامت خویش راسنجیده گیر
نیست صائب حاصلی این عالم پرشور را
در زمین شور تخم خویش را پاشیده گیر
این دکانی را که برخود چیده ای برچیده گیر
می کند عریان چومرگ از کسوت هستی ترا
چند روزی این لباس عاریت پوشیده گیر
عمر جاویدان این عالم همین روزوشبی است
پشت وروی این ورق را تاقیامت دیده گیر
چون زهر برگی به چندین چشم می باید گریست
یک دهن چون گل درین بستانسراخندیده گیر
چشم می باید چون پوشیدن زدنیا عاقبت
دیده را نادیده و نادیده هارادیده گیر
چون افزایش رانباشد غیر کاهش حاصلی
چند روزی خویش راچون ماه نو بالیده گیر
ازخط و زلف نکویان دیده رغبت بپوش
از دل بیدار، این خواب پریشان دیده گیر
گر نخواهی بست چون حلاج لب از حرف راست
ریسمان بهر گلوی خویشتن تابیده گیر
چون گرانبارست از خواب گران این کاروان
بادل صد چاک چندی چون جرس نالیده گیر
گوش سنگین، سنگ دندان سبک مغزان بود
هر چه در حق تو گوید مدعی نشنیده گیر
چون به ارباب بصیرت عرض دادی جنس خویش
در ترازوی قیامت خویش راسنجیده گیر
نیست صائب حاصلی این عالم پرشور را
در زمین شور تخم خویش را پاشیده گیر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۴۲ - بوسه را کنج دهان یار دارد گوشه گیر
بوسه را کنج دهان یار دارد گوشه گیر
گوشه های دلنشین بسیاردارد گوشه گیر
سربه صحرا دادحشر آسودگان خاک را
همچنان ماراخیال یار داردگوشه گیر
نیست ازعزلت غرض زهاد را جز صید خلق
عنکبوتان را مگس در غار دارد گوشه گیر
سخت می گیرد فلک برمردم روشن گهر
لعل را خورشید درکهسارداردگوشه گیر
حسن عالمگیر او خورشید عالمتاب را
از حیا در رخنه دیوار دارد گوشه گیر
از تریهای فلک دل درحجابت غفلت است
در نیام این تیغ رازنگارداردگوشه گیر
می کنند از فتنه مردم گوشه گیری اختیار
فتنه راآن نرگس خونخوار دارد گوشه گیر
از گزند خال زیرزلف او ایمن مباش
زهررادرمهره اینجامارداردگوشه گیر
از ملامت اهل دل صائب به عزلت ساختند
غنچه را زخم زبان خار دارد گوشه گیر
گوشه های دلنشین بسیاردارد گوشه گیر
سربه صحرا دادحشر آسودگان خاک را
همچنان ماراخیال یار داردگوشه گیر
نیست ازعزلت غرض زهاد را جز صید خلق
عنکبوتان را مگس در غار دارد گوشه گیر
سخت می گیرد فلک برمردم روشن گهر
لعل را خورشید درکهسارداردگوشه گیر
حسن عالمگیر او خورشید عالمتاب را
از حیا در رخنه دیوار دارد گوشه گیر
از تریهای فلک دل درحجابت غفلت است
در نیام این تیغ رازنگارداردگوشه گیر
می کنند از فتنه مردم گوشه گیری اختیار
فتنه راآن نرگس خونخوار دارد گوشه گیر
از گزند خال زیرزلف او ایمن مباش
زهررادرمهره اینجامارداردگوشه گیر
از ملامت اهل دل صائب به عزلت ساختند
غنچه را زخم زبان خار دارد گوشه گیر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۶۴۳ - می شوی آواره از عالم عنان ما مگیر
می شوی آواره از عالم عنان ما مگیر
راه بر سیلی که دارد روی دریا مگیر
بخیه منت جراحت را کند ناسورتر
رشته از مریم مخواه و سوزن از عیسی مگیر
رتبه کامل عیاران ازمحک ظاهر شود
تن به سنگ کودکان ده ،دامن صحرامگیر
گریه های تلخ دارد خنده های شکرین
گردهد دامن به دستت گل ز استغنامگیر
دوزخ نقدست صحبت با خدا بیگانگان
رحم برخود کن ،درین زندان وحشت جامگیر
جوش این میخانه از رخسار آتشناک توست
ای بهشتی روی از خاک شهیدان پامگیر
می کند ناسور داغ تشنگی راآب شور
چون صدف دندان به دل نه ،آب از دریامگیر
می شود آخربیابان مرگ، جویای سراب
رحم اگر برپای خود داری پی دنیامگیر
در سیاهی یافت صائب خضر آب زندگی
هیچ دامانی بغیر از دامن شبهامگیر
راه بر سیلی که دارد روی دریا مگیر
بخیه منت جراحت را کند ناسورتر
رشته از مریم مخواه و سوزن از عیسی مگیر
رتبه کامل عیاران ازمحک ظاهر شود
تن به سنگ کودکان ده ،دامن صحرامگیر
گریه های تلخ دارد خنده های شکرین
گردهد دامن به دستت گل ز استغنامگیر
دوزخ نقدست صحبت با خدا بیگانگان
رحم برخود کن ،درین زندان وحشت جامگیر
جوش این میخانه از رخسار آتشناک توست
ای بهشتی روی از خاک شهیدان پامگیر
می کند ناسور داغ تشنگی راآب شور
چون صدف دندان به دل نه ،آب از دریامگیر
می شود آخربیابان مرگ، جویای سراب
رحم اگر برپای خود داری پی دنیامگیر
در سیاهی یافت صائب خضر آب زندگی
هیچ دامانی بغیر از دامن شبهامگیر
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۵۸ - از شراب ارغوانی چهره را گلرنگ ساز
از شراب ارغوانی چهره را گلرنگ ساز
بر نسیم از جوش گل جای نفس راتنگ ساز
می رسد روزی که بر بالینت آید آفتاب
همچو شبنم سعی کن آیینه را بی زنگ ساز
از تماشای تو دلهای اسیران آب شد
بعد ازین آیینه خود از دل چون سنگ ساز
چون میسرنیست قانون فلک را گوشمال
این نوای تلخ را از پنبه سیر آهنگ ساز
پاکدامانی میسر نیست بی خون جگر
تا به بیرنگی رسی یک چند با نیرنگ ساز
یوسف از زندان قدم بر مسند عزت گذاشت
چند روزی مصلحت رابا جهان تنگ ساز
گر نداری ظرف خون خوردن درین بستان چو گل
زین شراب لعل دست و دامنی گلرنگ ساز
تا چو شبنم از دامان گلها برخوری
گریه خود را درین بستانسرا بیرنگ ساز
بر نسیم از جوش گل جای نفس راتنگ ساز
می رسد روزی که بر بالینت آید آفتاب
همچو شبنم سعی کن آیینه را بی زنگ ساز
از تماشای تو دلهای اسیران آب شد
بعد ازین آیینه خود از دل چون سنگ ساز
چون میسرنیست قانون فلک را گوشمال
این نوای تلخ را از پنبه سیر آهنگ ساز
پاکدامانی میسر نیست بی خون جگر
تا به بیرنگی رسی یک چند با نیرنگ ساز
یوسف از زندان قدم بر مسند عزت گذاشت
چند روزی مصلحت رابا جهان تنگ ساز
گر نداری ظرف خون خوردن درین بستان چو گل
زین شراب لعل دست و دامنی گلرنگ ساز
تا چو شبنم از دامان گلها برخوری
گریه خود را درین بستانسرا بیرنگ ساز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۵۹ - بهر روی خلق تاکی آرزو کردن نماز؟
بهر روی خلق تاکی آرزو کردن نماز؟
چند دریک قبله خواهی بادورو کردن نماز؟
پیش این ناشسته رویان آبروی خود مریز
تا توانی پیش حق با آبرو کردن نماز
تا نشویی دست از دنیا میاور رو به حق
نیست جایز در شریعت بی وضو کردن نماز
با حدیث نفس احرام عبادت باطل است
جمع هرگز کی شود با گفتگو کردن نماز؟
گوشه گیر از عالم پر شور اگر خواهی حضور
کز پریشان خاطری نتوان دراو کردن نماز
نیست حاجت با وضو دست از علایق شسته را
تا قیامت می توان بااین وضو کردن نماز
ماه کنعان را به سیم قلب سودا کردن است
پیش چشم خلق ظاهر بین نکو کردن نماز
دست خود ناشسته از دنیا، تلاش قرب حق
در حریم کعبه باشد بی وضو کردن نماز
نیست صائب از عبادت چشم عارف بربهشت
کار مردان نیست بهر رنگ و بو کردن نماز
چند دریک قبله خواهی بادورو کردن نماز؟
پیش این ناشسته رویان آبروی خود مریز
تا توانی پیش حق با آبرو کردن نماز
تا نشویی دست از دنیا میاور رو به حق
نیست جایز در شریعت بی وضو کردن نماز
با حدیث نفس احرام عبادت باطل است
جمع هرگز کی شود با گفتگو کردن نماز؟
گوشه گیر از عالم پر شور اگر خواهی حضور
کز پریشان خاطری نتوان دراو کردن نماز
نیست حاجت با وضو دست از علایق شسته را
تا قیامت می توان بااین وضو کردن نماز
ماه کنعان را به سیم قلب سودا کردن است
پیش چشم خلق ظاهر بین نکو کردن نماز
دست خود ناشسته از دنیا، تلاش قرب حق
در حریم کعبه باشد بی وضو کردن نماز
نیست صائب از عبادت چشم عارف بربهشت
کار مردان نیست بهر رنگ و بو کردن نماز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۶۰ - شد جدا از زخم من آن خنجر سیراب سبز
شد جدا از زخم من آن خنجر سیراب سبز
چون بماند ازروانی، زود گردد آب سبز
آب بی یاران مخور کز خجلت تنها خوری
خضر نتواند شدن درحلقه احباب سبز
گوشوار از شرم آن صبح بنا گوش آب شد
شمع نتواند شد از خجلت درین مهتاب سبز
نیست امید رهایی زین سپهر آبگون
کشتی ما می شود آخر درین گرداب سبز
شست از دل آرزوی عمر جاویدان مرا
تاشد از استادگی درجوی خضر این آب سبز
هر قدر کز دیده افشاندم سرشک لاله گون
تخم مهر من نشد در سینه احباب سبز
پیش او طاعت ندارد آبرویی، ورنه شد
از سرشکم دانه تسبیح در محراب سبز
ازدم سرد خزان صائب نگردد زرد رو
بخت هر کس شد چو مینا از شراب ناب سبز
چون بماند ازروانی، زود گردد آب سبز
آب بی یاران مخور کز خجلت تنها خوری
خضر نتواند شدن درحلقه احباب سبز
گوشوار از شرم آن صبح بنا گوش آب شد
شمع نتواند شد از خجلت درین مهتاب سبز
نیست امید رهایی زین سپهر آبگون
کشتی ما می شود آخر درین گرداب سبز
شست از دل آرزوی عمر جاویدان مرا
تاشد از استادگی درجوی خضر این آب سبز
هر قدر کز دیده افشاندم سرشک لاله گون
تخم مهر من نشد در سینه احباب سبز
پیش او طاعت ندارد آبرویی، ورنه شد
از سرشکم دانه تسبیح در محراب سبز
ازدم سرد خزان صائب نگردد زرد رو
بخت هر کس شد چو مینا از شراب ناب سبز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۶۱ - کی شود کشت امید از دیده نمناک سبز؟
کی شود کشت امید از دیده نمناک سبز؟
تاک را هرگز نسازد آب چشم تاک سبز
خط مشکین سرزد از خالش به اندک فرصتی
تخم قابل زود گردد در زمین پاگ سبز
از دل خوش مشرب ما دست آفت کوته است
در دل آتش شود این دانه بیباک سبز
کشت ما بی حاصلان رفته است از یاد بهار
زنگ سازد دانه ما را مگر درخاک سبز
سینه روشن سخنور را به گفتار آورد
نطق طوطی را کند آیینه های پاک سبز
خشکی زاهد به صد دریا نگردد برطرف
نیست ممکن، گردد از آب دهن مسواک سبز
بی نیازی هرزه گویان را شود بند زبان
دامن رهرو نگیرد تا بود خاشاک سبز
کی به درد آید دلش از رنگ زرد سایلان؟
رو سیاهی را که نان شد در بغل ز امساک سبز
خاکساری اهل دل را پله نشو و نماست
دانه هیهات است گردد بی وجود خاک سبز
زان بود بی وسمه ابرویش که نتواند شدن
زهر با آن زهره پیش تیغ آن بیباک سبز
میکشان را بی نیاز از میفروشان می کند
باغبان سازد کدو را گرزاشک تاک سبز
جانگدازان فارغند از منت ابر بهار
شمع دارد خویش رااز دیده نمناک سبز
بیغبار غم نخیزد آه سرد از سینه ها
در سفال خشک ریحان کی شود بی خاک سبز
صائب از سیمای ما گردکدورت رانشست
خوشه اشکی کزوشد طارم افلاک سبز
تاک را هرگز نسازد آب چشم تاک سبز
خط مشکین سرزد از خالش به اندک فرصتی
تخم قابل زود گردد در زمین پاگ سبز
از دل خوش مشرب ما دست آفت کوته است
در دل آتش شود این دانه بیباک سبز
کشت ما بی حاصلان رفته است از یاد بهار
زنگ سازد دانه ما را مگر درخاک سبز
سینه روشن سخنور را به گفتار آورد
نطق طوطی را کند آیینه های پاک سبز
خشکی زاهد به صد دریا نگردد برطرف
نیست ممکن، گردد از آب دهن مسواک سبز
بی نیازی هرزه گویان را شود بند زبان
دامن رهرو نگیرد تا بود خاشاک سبز
کی به درد آید دلش از رنگ زرد سایلان؟
رو سیاهی را که نان شد در بغل ز امساک سبز
خاکساری اهل دل را پله نشو و نماست
دانه هیهات است گردد بی وجود خاک سبز
زان بود بی وسمه ابرویش که نتواند شدن
زهر با آن زهره پیش تیغ آن بیباک سبز
میکشان را بی نیاز از میفروشان می کند
باغبان سازد کدو را گرزاشک تاک سبز
جانگدازان فارغند از منت ابر بهار
شمع دارد خویش رااز دیده نمناک سبز
بیغبار غم نخیزد آه سرد از سینه ها
در سفال خشک ریحان کی شود بی خاک سبز
صائب از سیمای ما گردکدورت رانشست
خوشه اشکی کزوشد طارم افلاک سبز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۶۲ - شعله ای در مغز هست ازآتش سودا هنوز
شعله ای در مغز هست ازآتش سودا هنوز
می تراود بوی می از پنبه مینا هنوز
شعله بیباکی عشق از جبینم روشن است
می کند پهلو تهی از شیشه ام خارا هنوز
گر چه موج ناتوانی می زند پهلوی من
موج اشکم می زند سرپنچه بادریا هنوز
چشم او روزی که ما را گوشه گیر از خلق کرد
گوشه ای نگرفته بود از مردمان عنقا هنوز
کوهکن از پهلوی گرمی که بر خارا گذاشت
می جهد آتش ز چشم بستر خارا هنوز
داغ مجنون پریشان گرد دیدن سهل نیست
میچکد آتش ز چشم لاله حمرا هنوز
شور محشر نقش دیبارا نمک در چشم ریخت
برنگیرد سرزبالین چشم بخت ما هنوز
نخل طوبی از خجالت سر به زیر خاک برد
کلک گوهر بار صائب می کشد بالا هنوز
می تراود بوی می از پنبه مینا هنوز
شعله بیباکی عشق از جبینم روشن است
می کند پهلو تهی از شیشه ام خارا هنوز
گر چه موج ناتوانی می زند پهلوی من
موج اشکم می زند سرپنچه بادریا هنوز
چشم او روزی که ما را گوشه گیر از خلق کرد
گوشه ای نگرفته بود از مردمان عنقا هنوز
کوهکن از پهلوی گرمی که بر خارا گذاشت
می جهد آتش ز چشم بستر خارا هنوز
داغ مجنون پریشان گرد دیدن سهل نیست
میچکد آتش ز چشم لاله حمرا هنوز
شور محشر نقش دیبارا نمک در چشم ریخت
برنگیرد سرزبالین چشم بخت ما هنوز
نخل طوبی از خجالت سر به زیر خاک برد
کلک گوهر بار صائب می کشد بالا هنوز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۶۳ - با قیامت قامتش همدوش می گردد هنوز
با قیامت قامتش همدوش می گردد هنوز
از خرامش بوی گل مدهوش می گردد هنوز
از نگاه تلخ، بادامش همان دل می گزد
زهر در دنباله ابروش می گرددهنوز
کم نشد از خط حجاب روی چون برگ گلش
از نگاه گرم شبنم پوش می گردد هنوز
در پی طوطی نهان شد گر چه تنگ شکرش
خانه ها از خنده اش پر نوش میگردد هنوز
سرمه خط پرده گویایی چشمش نشد
شرم گرد آن لب خاموش می گردد هنوز
لطف اندامش همان می پرورد خمیازه را
سرو او پیرایه آغوش می گردد هنوز
گر چه از خط شد لب میگون اوپا دررکاب
از شرابش سینه ها پرجوش می گردد هنوز
چون سبو صدخانه عقل است ازو زیروزبر
گرچه از طفلی سوار دوش می گردد هنوز
گرچه از کیفیت حسنش اثر نگذاشت خط
صائب از یاد لبش مدهوش می گردد هنوز
از خرامش بوی گل مدهوش می گردد هنوز
از نگاه تلخ، بادامش همان دل می گزد
زهر در دنباله ابروش می گرددهنوز
کم نشد از خط حجاب روی چون برگ گلش
از نگاه گرم شبنم پوش می گردد هنوز
در پی طوطی نهان شد گر چه تنگ شکرش
خانه ها از خنده اش پر نوش میگردد هنوز
سرمه خط پرده گویایی چشمش نشد
شرم گرد آن لب خاموش می گردد هنوز
لطف اندامش همان می پرورد خمیازه را
سرو او پیرایه آغوش می گردد هنوز
گر چه از خط شد لب میگون اوپا دررکاب
از شرابش سینه ها پرجوش می گردد هنوز
چون سبو صدخانه عقل است ازو زیروزبر
گرچه از طفلی سوار دوش می گردد هنوز
گرچه از کیفیت حسنش اثر نگذاشت خط
صائب از یاد لبش مدهوش می گردد هنوز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۶۴ - حسنش از خط عالمی زیرو زبر دارد هنوز
حسنش از خط عالمی زیرو زبر دارد هنوز
سینه چاکان چون قلم درهرگذر داردهنوز
گرچه شددر ابرخط خورشید رخسارش نهان
تیغها چون برق در زیرسپر دارد هنوز
کم نشد ازخاکمال خط غرور حسن او
منت روی زمین برهرنظر داردهنوز
جلوه مستانه اش سیلاب صبر وطاقت است
کوه رابی سنگ از تاب کمر دارد هنوز
زیر ابرخط فرو غ آفتاب عارضش
دیده روشندلان را پرگهر دارد هنوز
چشم شبنم در هوای لاله زارش می پرد
دامنی از دامن گل پاک تر دارد هنوز
در غبار خط نهان شدگرچه دام زلف او
صیدی از هر حلقه در مدنظر دارد هنوز
گرچه زلف سرکش او سرکشی از سرگذاشت
کاکل او فته ها در زیرسردارد هنوز
در ته دامان خط، شمع جهان افروز او
یک جهان پروانه بی بال وپردارد هنوز
زان خط ظالم مشو غافل که در هر حلقه ای
فتنه ها آماده چون دور قمر دارد هنوز
گر چه از خط گوشه نسیان شد آن کنج دهن
از خمار آلودگان صائب خبردارد هنوز
سینه چاکان چون قلم درهرگذر داردهنوز
گرچه شددر ابرخط خورشید رخسارش نهان
تیغها چون برق در زیرسپر دارد هنوز
کم نشد ازخاکمال خط غرور حسن او
منت روی زمین برهرنظر داردهنوز
جلوه مستانه اش سیلاب صبر وطاقت است
کوه رابی سنگ از تاب کمر دارد هنوز
زیر ابرخط فرو غ آفتاب عارضش
دیده روشندلان را پرگهر دارد هنوز
چشم شبنم در هوای لاله زارش می پرد
دامنی از دامن گل پاک تر دارد هنوز
در غبار خط نهان شدگرچه دام زلف او
صیدی از هر حلقه در مدنظر دارد هنوز
گرچه زلف سرکش او سرکشی از سرگذاشت
کاکل او فته ها در زیرسردارد هنوز
در ته دامان خط، شمع جهان افروز او
یک جهان پروانه بی بال وپردارد هنوز
زان خط ظالم مشو غافل که در هر حلقه ای
فتنه ها آماده چون دور قمر دارد هنوز
گر چه از خط گوشه نسیان شد آن کنج دهن
از خمار آلودگان صائب خبردارد هنوز
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۴۷۶۵ - چشم حیران را حجابش دام می داند هنوز
چشم حیران را حجابش دام می داند هنوز
عاشق ناکام را خود کام می داند هنوز
کیست حرف بوسه بررویش تواند فاش گفت ؟
دیدن دزدیده راابرام می داندهنوز
بوی شیر خام میآید ز تنگ شکرش
بوسه را شیرین تراز دشنام می داند هنوز
دیده قربانیان را چشم آن وحشی غزال
در ره خود حلقه های دام می داند هنوز
عالم از شوخی نگردیده است درچشمش سیاه
وقت آزادی زمکتب شام می داندهنوز
هر چه می خواند زشوخی هافرامش می کند
کی زبان نامه وپیغام میداندهنوز؟
ناله گرمی نه پیچیده است گوشش راچوگل
عشق را بازیچه ایتام می داندهنوز
ساده لوح وطفل و بازیگوش وشوخ سرکش است
قدرعاشق را کی آن خودکام می داند هنوز
پختگان را گرچه افکنده است آتش درجگر
طبع صائب فکر خود را خام می داندهنوز
عاشق ناکام را خود کام می داند هنوز
کیست حرف بوسه بررویش تواند فاش گفت ؟
دیدن دزدیده راابرام می داندهنوز
بوی شیر خام میآید ز تنگ شکرش
بوسه را شیرین تراز دشنام می داند هنوز
دیده قربانیان را چشم آن وحشی غزال
در ره خود حلقه های دام می داند هنوز
عالم از شوخی نگردیده است درچشمش سیاه
وقت آزادی زمکتب شام می داندهنوز
هر چه می خواند زشوخی هافرامش می کند
کی زبان نامه وپیغام میداندهنوز؟
ناله گرمی نه پیچیده است گوشش راچوگل
عشق را بازیچه ایتام می داندهنوز
ساده لوح وطفل و بازیگوش وشوخ سرکش است
قدرعاشق را کی آن خودکام می داند هنوز
پختگان را گرچه افکنده است آتش درجگر
طبع صائب فکر خود را خام می داندهنوز